وقتي چشم گشودم، گوشه اي از پيكر خود را ديدم. دستي كه بر زمين افتاده بود. انديشه اي ذهنم را به آشوب كشيد و امواج ترسي شديد وجودم را فرا گرفت و حتي قبل از اينكه سردي حاصل از آن به پوست اندامم برسد، آنرا حس كردم. آيا انگشتان من هنوز قادر به حركت بودند؟... آيا پاهاي من هنوز از من اطاعت مي كردند؟... لحظه اي بيش نبود اما سوالي سخت مي نمود. حركتي كوچك كه در انگشتانم جمع شد، آنچنان شعفي در وجودم افكند كه ناخودآگاه تمام پيكرم را به يكباره حس كردم... آنچنان كه گويي جسم غريبه اي را بر كالبد روح خويش كشيده باشم... حسي نو و آنقدر غريب كه براي لحظاتي مرا در خود فرو برد. تا آن لحظه اينگونه بر جسم و اندام خويش فكر نكرده بودم. وقتي دستم را بلند كردم، بسان موجودي غريبه در او نگريستم. آنگونه كه انگار او را نيز شخصيتي هست، فكري هست و چشمي كه مرا مي بيند. وقتي اطاعت كوركورانه اش را از فرمانهاي خود ديدم، فهميدم كه چه امانتي است كه به دستهاي روح من سپرده شده است.
خداي من،... دستهايم، بازوانم، پاهايم، انگشتهايم، چشمها، گوشها، و تك تك اعضاي پيكر من همه گوش به فرمان من بودند. مانند ديوانه ها انگشتهاي دستها و پاهايم را كه به فرمان من در حركت مي شدند را نظاره مي كردم و بسان كودكي كه از حركات ماشين اسباب بازي پيشرفته خويش به شعف مي آيد، ذوق مي كردم. چرا تا آن موقع اينچنين بر پيكر خويش نگاه نكرده بودم؟
وقتي به جاي زخمي كه چند روز پيش بر روي پوست دستم افتاده بود نگاه كردم، تك تك سلولهاي كوچكي را كه بي خبر و بي ادعا در حال كار بودند تا پوست مرا دوباره به حالت اول برگردانند را ديدم... فكر كردم آنها موجودات كوچك و شايسته احترامي هستند كه در وظايف خويش هرگز كوتاهي نمي كنند و به چه تلاشي شب و روز كار مي كنند بي آنكه كسي حتي از معجزه اي كه خلق مي كنند، لحظه اي در شگفت شود... اما من در آن لحظه چنان شگفت زده به اين موضوع بظاهر ساده نگاه مي كردم كه اگر كس ديگري پيش از اين چنين حرفي به من مي زد او را شايسته تمسخر مي پنداشتم. اما در آن لحظه مبهوت از شگفتي بزرگي بودم كه بر روي پوست بهبود يافته دستم اتفاق مي افتاد.
اينها همه مرا به يك چيز جديد رساند. فهميدم كه پيكر من هر چه باشد شايسته احترام است. فهميدم كه بزرگترين موهبتي كه خداوند به من كرده است، در اختيار گذاشتن جسمي انساني است كه مي تواند به اراده من كارهايي بكند كه هيچ جسم ديگري قادر به انجام آنها نباشد. در معصوميت و بي گناهي اين پيكر گوش به فرمان اشك ريختم. دانستم كه چه ظلمي است در حق او آنگاه كه او را به گناهي كه در آن اختياري نداشته عذاب مي كنند. دانستم كه من خود نيز بارها در رنج او كوشيده ام و به او كارهايي را فرمان داده ام كه شايسته قدر و منزلتش نبوده است.
آري آنروز در اين پيكر آنگونه نگريستم كه گويي در ماشيني پيشرفته مي نگرم. آنگونه كه گويي رباتي است تحت اختيار من. و چقدر شايسته احترام و توانا يافتمش. دانستم كه جسم من مي تواند با همين حركات بظاهر ساده شعري بنويسد، طرحي بكشد، آهنگي بسازد، دستي بگيرد، دلي شاد سازد، لبخندي برانگيزد. و باز فهميدم كه جسم من مي تواند جسمي بيازارد، دستي بشكند، آري حتي او مي تواند دست ديگر خود را آسيب رساند. و چقدر درك اين موضوع برايم سخت مي نمود كه دستهاي من مي توانند به اراده من تيغ بر پوست خويش كشند!
پس دستهاي خويش به كار گرفتم و تك تك اعضاي بدنم را لمس كردم و با مهرباني نوازششان كردم و عجيب بود كه انگار آنها نيز از اينكار من راضي مي نمودند و من طراوتي را كه بر پوستم مي دويد احساس مي كردم. آنروز فهميدم كه چقدر خنده دار است اگر كسي در شكل دماغش، در رنگ مويش، در قالب صورتش، در رنگ چشمهايش، در بلندي يا كوتاهي قدش، در ضعف يا قوت اندامش، يا حتي در كمبود يا نبود بينايي يا شنوايي اش، بر پيكر خويش به تحقير بنگرد و او را شايسته تمسخر بپندارد. فهميدم كه در تك تك اعضاي اين موجود بظاهر ساده آنچنان شگفتي، دقت، پيچيدگي و ظرافتي نهفته است كه فاصله يا شكل اندامها در آن گم مي شود.
من به معجزه اي پي بردم كه پيوسته در كنار من بود و هرگز نديده بودمش. با خود عهد كردم كه به جز به كارهاي شايسته وادارش نكنم. بجز در كسب مهارتهاي انساني و شادي بخش به كارش نگيرم. هرگز تحقيرش نكنم. هرگز در رنجش نكوشم.... و هرگز از مراقبتش دست نشويم. تا آخرين لحظه كه با من خواهد بود عزيزش دارم و حتي به روزهايي كه توانش رو به افول خواهد بود ذره اي از احترامش نكاهم...
حالا تو چيزي بگو ....
