تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

سلام مهناز خانم

ببخشید من وبلاگ شما رو هک نکردم

آی دیتون رو ندارم تا رمزش رو برات بزارم

خواهشا اسم وب جدیدتون رو هم به ما بدین

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 16:21  توسط محمد  | 

زير سنگ آرميده است


به خلوتش مي روم


زماني ديگر


شايد کسي هم به خلوت من بيايد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:31  توسط محمد  | 

من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:22  توسط محمد  | 

رخت سفر بسته اي ستاره ي من!
لختي صبر کن تا ابرها بروند.
اگر در حضور ابرهاي تيره عزم سفر کني، آسمانم تا هميشه ابري خواهد ماند.
در آسمان من همتاي تو نيست که اشک چشم ابرهاي تيره را بخشکاند!
لحظه اي بيشتر بمان!!
نگذار حرفهايم در دلم بماند. حرفهايي که دوست دارم همسفرت باشد:
يادت باشد در گذر از لحظه ها، چشم هايت را بگشايي تا مباد شقايقي را لگد کني!
در مسير راهت شکوفه هاي خاطره فراوان است. مباد کاري کني که شکوفه اي بپژمرد!
ستاره ي زيباي من...
فراموش نکن دل اقاقي ها بي نهايت نازک است و نگاه نسترن ها شکننده!
چشم هاي روشن نرگسي ها چراغ راه تواند. از شاخه نچيني شان!!
اين مهم را به خاطر بسپار:
از لبخند تو گلهاي ناز جان مي گيرند و از اندوهت خارها!
شادماني ات شقايق ها را به رقص وا مي دارد و افسردگي ات خنجر ها!
و رقص خنجر ها، شکوفه ها را ريشه کن خواهد کرد!!!
پس نگذار کودک لبخند بر لبهايت، به خواب فرو رود.
به چلچله ها دل نبند، زود ترکت مي کنند. و با پرستو ها همسفر نشو که تا سرما تنشان را بلرزاند فراموشت خواهند کرد!
ستاره ي مهربانم...
بدان که همکيشانت هرچند زيبا و درخشان مي نمايند، اما با شادماني هايت همراهند و با ستاره ي دلتنگ غريبه اند!!
هرگاه دلتنگ و غريب شدي به خاطر بياور...
يک نفر اينجاست که تا هميشه شريک اندوه تو نيز هست و هر زمان به آسمانش برگردي، از شادماني پر خواهد گرفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:20  توسط محمد  | 

چرا هر وقت بيدار مي شوم
صبح هايم خاكستري تر مي شوند ؟


در رختخواب
مردي نيست
زنان گمشده اند
در ميان صف هاي نان بربري


عشق , بوي ماندگي گرفته
از بس كه همه دروغ مي گويند .


لطافت تنت را مي جستم
هرچه هست گهنگي ست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:20  توسط محمد  | 

براي تو
من مي‌توانم تمام عمرم را صرف نگريستن به زندگي تو كنم: نمايش عقل هرگز كسل‌كننده نيست. حركات تو براي ورق زدن صفحات كتابي كه هرگز وقت خواندن آن را نخواهي داشت. شيوه‌ي تو براي آن كه كاري را به خوبي به پايان برساني، كاري كه به خاطر آن بايد تنهايي‌ات را به ازاي مقدار ناچيزي پول از دست بدهي همه چيز زندگي تو براي من عميقاً آموزنده است. من اگر بخواهم شهامت و بزرگواري زندگي را بشناسم، كافي است كه به تو نگاه كنم و آن چه را مي‌بينم، بنويسم.
من از وقتي تو نوشته‌هايم را مي‌خواني، مي‌نويسم. از وقتي اولين نامه را نوشتم. نامه‌اي كه نمي‌دانستم مفهومش چيست. نامه‌اي كه معنايش را تنها در چشمان تو مي‌يافت. من هيچ‌گاه بيش از سه جمله‌ي‌ اول اين نامه چيزي‌ ننوشته‌‌ام:
هيچ باوري نداشتن. منتظر چيزي نبودن. اميد داشتن به آن كه روزي اتفاق بيفتد. كلمه‌ها از زندگي ما عقب هستند و تو هميشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودي.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:17  توسط محمد  | 

فاصله را تو يادم دادي
وقتي با لبخند
دور شدي از من


عکاس بهتر از ما فاصله را مي فهميد
تو در عکس نيستي
فاصله يعني تو...


0000000                       0000000
00000000000000            0000000000000
000000000000000000    000000000000000000
000000000000000000000000000000_______00000
0000000000000000000000000000000_________0000
0000000000000000000000000000000000________0000
0000000000000000000000000000000000000_____0000
0000000000000000000000000000000000000000___00000
00000000000000000000000000000000000000000_000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000000000
00000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000
000000000000000000000000
00000000000000000000
000000000000000
0000000000
000000
0000
00

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:16  توسط محمد  | 

حسي نو ....



وقتي چشم گشودم، گوشه اي از پيكر خود را ديدم. دستي كه بر زمين افتاده بود. انديشه اي ذهنم را به آشوب كشيد و امواج ترسي شديد وجودم را فرا گرفت و حتي قبل از اينكه سردي حاصل از آن به پوست اندامم برسد، آنرا حس كردم. آيا انگشتان من هنوز قادر به حركت بودند؟... آيا پاهاي من هنوز از من اطاعت مي كردند؟... لحظه اي بيش نبود اما سوالي سخت مي نمود. حركتي كوچك كه در انگشتانم جمع شد، آنچنان شعفي در وجودم افكند كه ناخودآگاه تمام پيكرم را به يكباره حس كردم... آنچنان كه گويي جسم غريبه اي را بر كالبد روح خويش كشيده باشم... حسي نو و آنقدر غريب كه براي لحظاتي مرا در خود فرو برد. تا آن لحظه اينگونه بر جسم و اندام خويش فكر نكرده بودم. وقتي دستم را بلند كردم، بسان موجودي غريبه در او نگريستم. آنگونه كه انگار او را نيز شخصيتي هست، فكري هست و چشمي كه مرا مي بيند. وقتي اطاعت كوركورانه اش را از فرمانهاي خود ديدم، فهميدم كه چه امانتي است كه به دستهاي روح من سپرده شده است.
خداي من،... دستهايم، بازوانم، پاهايم، انگشتهايم، چشمها، گوشها، و تك تك اعضاي پيكر من همه گوش به فرمان من بودند. مانند ديوانه ها انگشتهاي دستها و پاهايم را كه به فرمان من در حركت مي شدند را نظاره مي كردم و بسان كودكي كه از حركات ماشين اسباب بازي پيشرفته خويش به شعف مي آيد، ذوق مي كردم. چرا تا آن موقع اينچنين بر پيكر خويش نگاه نكرده بودم؟
وقتي به جاي زخمي كه چند روز پيش بر روي پوست دستم افتاده بود نگاه كردم، تك تك سلولهاي كوچكي را كه بي خبر و بي ادعا در حال كار بودند تا پوست مرا دوباره به حالت اول برگردانند را ديدم... فكر كردم آنها موجودات كوچك و شايسته احترامي هستند كه در وظايف خويش هرگز كوتاهي نمي كنند و به چه تلاشي شب و روز كار مي كنند بي آنكه كسي حتي از معجزه اي كه خلق مي كنند، لحظه اي در شگفت شود... اما من در آن لحظه چنان شگفت زده به اين موضوع بظاهر ساده نگاه مي كردم كه اگر كس ديگري پيش از اين چنين حرفي به من مي زد او را شايسته تمسخر مي پنداشتم. اما در آن لحظه مبهوت از شگفتي بزرگي بودم كه بر روي پوست بهبود يافته دستم اتفاق مي افتاد.
اينها همه مرا به يك چيز جديد رساند. فهميدم كه پيكر من هر چه باشد شايسته احترام است. فهميدم كه بزرگترين موهبتي كه خداوند به من كرده است، در اختيار گذاشتن جسمي انساني است كه مي تواند به اراده من كارهايي بكند كه هيچ جسم ديگري قادر به انجام آنها نباشد. در معصوميت و بي گناهي اين پيكر گوش به فرمان اشك ريختم. دانستم كه چه ظلمي است در حق او آنگاه كه او را به گناهي كه در آن اختياري نداشته عذاب مي كنند. دانستم كه من خود نيز بارها در رنج او كوشيده ام و به او كارهايي را فرمان داده ام كه شايسته قدر و منزلتش نبوده است.
آري آنروز در اين پيكر آنگونه نگريستم كه گويي در ماشيني پيشرفته مي نگرم. آنگونه كه گويي رباتي است تحت اختيار من. و چقدر شايسته احترام و توانا يافتمش. دانستم كه جسم من مي تواند با همين حركات بظاهر ساده شعري بنويسد، طرحي بكشد، آهنگي بسازد، دستي بگيرد، دلي شاد سازد، لبخندي برانگيزد. و باز فهميدم كه جسم من مي تواند جسمي بيازارد، دستي بشكند، آري حتي او مي تواند دست ديگر خود را آسيب رساند. و چقدر درك اين موضوع برايم سخت مي نمود كه دستهاي من مي توانند به اراده من تيغ بر پوست خويش كشند!
پس دستهاي خويش به كار گرفتم و تك تك اعضاي بدنم را لمس كردم و با مهرباني نوازششان كردم و عجيب بود كه انگار آنها نيز از اينكار من راضي مي نمودند و من طراوتي را كه بر پوستم مي دويد احساس مي كردم. آنروز فهميدم كه چقدر خنده دار است اگر كسي در شكل دماغش، در رنگ مويش، در قالب صورتش، در رنگ چشمهايش، در بلندي يا كوتاهي قدش، در ضعف يا قوت اندامش، يا حتي در كمبود يا نبود بينايي يا شنوايي اش، بر پيكر خويش به تحقير بنگرد و او را شايسته تمسخر بپندارد. فهميدم كه در تك تك اعضاي اين موجود بظاهر ساده آنچنان شگفتي، دقت، پيچيدگي و ظرافتي نهفته است كه فاصله يا شكل اندامها در آن گم مي شود.
من به معجزه اي پي بردم كه پيوسته در كنار من بود و هرگز نديده بودمش. با خود عهد كردم كه به جز به كارهاي شايسته وادارش نكنم. بجز در كسب مهارتهاي انساني و شادي بخش به كارش نگيرم. هرگز تحقيرش نكنم. هرگز در رنجش نكوشم.... و هرگز از مراقبتش دست نشويم. تا آخرين لحظه كه با من خواهد بود عزيزش دارم و حتي به روزهايي كه توانش رو به افول خواهد بود ذره اي از احترامش نكاهم...

حالا تو چيزي بگو ....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:16  توسط محمد  | 

برخي در حرفه خودشون جزو برترينها هستند. اين عده تعدادشون اونقدر زياد نيست و معمولا جزو چهره هاي شناخته شده هستند. کساني که معمولا در دوران خود شناخته شده اند و کلي طرفدار پيدا ميکنند و حتي بعد مرگ هم براي سالها مردم از اونا ياد ميکنند. فارغ از گرايش سياسي يا طرز تفکر اين افراد يک خصوصيت مشترک دارند و دقيقا بخاطر همين خصيصه هست که به اينجا مي رسند.


انيشتين، اديسون، ماندلا، ناپلئون، حتي هيتلر و صدام، ورزشکاراني مثل مايکل جوردن، نويسنده و نقاشان بزرگ، استادان تاريخي، خلاصه هر کسي که الان به ذهنتون اومده و اون رو جزو اشخاص فوق العاده ميدوني.


تمامي اينها يه اشتراک دارند. اون اشتراک رو شما بگيد چيه؟


به نظر شما چه چيزي اين افراد دارند و چي باعث شده که بتونن اينقدر برتر باشند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:15  توسط محمد  | 

 هر بار محکم تر از بار قبل با سر به ديوار اين زندگي مي خورم . نگاهم که کني مي بيني درست همينجا همينحا گوشه پلک راستم است که عجب مي زند . انگشتانم را روي پوست صورتت مي گذارم خودت را عقب مي کشي . چي شد يخ کردي ؟ پس منرا چه مي گويي گه با اين سرما تمام زمستان و گاهي هم تابستان را سر مي کنم. چي لباس گرم؟ مگر نمي بيني اين يک اين دو اين سه اين..........! هه دارم خو مي گيرم با فضا با اين آدمهايي که اينجا برايشان عين پارک است و گاهي مي آيند به هواي قدم زدن شبانه ! او که آنجا نشسته را مي گويي ؟ او منم ديگر . خود خودم که نه او همان تنهايم است که شبها مي آورمش اينجا تا نفسي بکشد . خودش مي گويد که شبها را بيشتر دوست دارد. مي بيني از وقتي که آمديم همان جا نشسته و زل زده به اين ديوار روبرو مي گويد روحش را مچاله کرده اند . تو مي داني يعني چه؟ مي گويد دوباره له شده است.مي گويد از اين همه معلق ماندن  از اين همه ميان زمين و آسمان دست و پا زدن و نرسيدن و نرسيدن خسته است. از اين دوستت دارم هاي مصرف شده از خداحافظ هاي سريع و رفتن ها و رفتن ها يي به يک چشم بر هم زدن دلگير است . مطمئن باش دارد به مردن و فقط مردن فکر مي کند. راست مي گوييد بدون تنهاي من هم اين دنيا باز هم دنياست. راستي زورت مي رسد احساس تنهايي مرا که مچاله شده تا نرفته اي درست کني يا تو هم کارهايت مانده و همين قدر وقت داشتي ؟ باشه ممنون متوجه ام !!!!!!!!!1شايد باز هم همديگر را ديديم .شايد......................
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:14  توسط محمد  | 

يک جايي حوالي قلبم تير مي کشد ! شايد خود قلبم باشد و من به روي خودم نمي آورم نمي دانم ! انگار توي همه اين سالهايي که گذشته است هر کسي که از کنار دل من رد شد يادگاريش را با سوزن ته گرد فرو کرد توي قلبم و رفت !
يا آن که هنر مند تر بود با نوک تيز شايد قلمي چاقويي چه مي دانم يک درد بي درماني روي قلبم خاطره اي کند و رفت !و امروز من مانده ام با يک دل بي صاحبکه پر از سوراخ و خاطره و ..........درد است!
دلم تنگ است عجيب دلم تنگ است حس مي کنم شده ام آن مجسمه فلزي موزه معاصر مردي نشسته با کلاهي بر سر که به جاي قفسه سينه اش قفسيست کوچک و فلزي که توي قفس دلش پر است از کبوتر !کفتر هاي زنداني دل من خودشان را به در و ديوار مي کوبند و ديگر نا ندارند!!!!نمي دانم!
حال خوشي ندارم !چرايش را نمي دانم ! ديگر قفس دلم جايي ندارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:14  توسط محمد  | 

وقتى مرد با برخورد همدلانه به همسرش كه احساسات خود را بيان مى كند گوش دهد، زن احساس مى كند كه همسرش پيام او را دريافت كرده و بنابراين درك شده است.
لازمه درك كردن شناخت قبلى افكار و احساسات مشخص نيست. بلكه بر اساس شنيده ها، اقداماتى براى اعتبار بخشيدن به روابط صورت مى گيرد.
هرچه نياز يك زن به شنيده شدن و درك شدن بيشتر برآورده شود او به سادگى بيشترى مى تواند پذيرشى را كه مرد نياز دارد به او ببخشد.
وقتى زن همسرش را بپذيرد بدون آنكه به عمد بخواهد او را تغيير دهد، مرد احساس پذيرش مى كند. احساس مى كند همسرش به توانايى هاى او ايمان دارد و اين به اين معنى نيست كه زن گمان مى كند مردش بدون عيب و نقص و كامل است. بلكه نشانه اين است كه زن سعى بر بهبود و اصلاح مرد نمى كند، بلكه به او اعتماد مى كند تا براى بهبود خود قدم بردارد.
وقتى مرد احساس مى كند كه مورد پذيرش واقع شده، به راحتى بيشترى مى تواند به سخنان همسرش گوش دهد و درك شدنى را كه او به آن نياز دارد و شايسته آن است به او ارزانى دارد
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:12  توسط محمد  | 

زير پاهايم ،



هيچ چهار پايه اي نيست !



خدا از پشت توري پنجره ،



خيره نگاهم مي کند !



مي دانم ،



زني که هر روز ،



در خطوط ناشناس آينه مکرر مي شد ،



ديگر هرگز تکرار نمي شود !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:11  توسط محمد  | 

و سرگردان چيزي نيست كه اينجا نيست
اما در اينجا هم نيست
و اصولا پرت است
ميان سطرهاي سفيد...
و اگر دلخور نمي شويد
سفيدي را بي روحي معنا كنيد
بعد ميان دشتها- كوچه ها
و سطرهاي خود سرگردان شويد
هر كلمه اي را كه بپوشيد
حتما سردتان مي شود!
...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:9  توسط محمد  | 

فردريش نيچه (15 اکتبر 1844 ميلادي - 25 اوت 1900 ميلادي). فيلسوف مشهور آلماني.

[ويرايش]
بدون منبع
«آرزو کردن چقدر شعف انگيز است، اما وقتي به آرزو خود رسيديم، شعف از درون ما رخت برمي بندد.»
«آن که پرنده نيست نبايد بر پرتگاهها آشيان سازد.»
«اراده موجب آزادي است زيرا خواستن، آفريدن است، اين است تعليم من و تنها کار شما آموختن فن آفريدن خواهد بود.»
«اگر شما دشمن داريد، بدي او را با خوبي پاداش ندهيد زيرا اين امر موجب شرمساري او مي‌گردد ولي به او وانمود کنيد که او با اين عمل خود براي شما خدمتي انجام داده‌است.»
«انسان هرچه را مي‌بايد مي‌تواند کرد و هرگاه کسي گويد که نمي‌تواند کرد اين خود دليل است بر اين که او از روي جديت اراده نمي‌کند.»
«اين واقعيتي است که روح ترجيح مي‌دهد به سوي بيماران و اندوهمندان فرود آيد.»
«بدترين پاداش يک استاد اين است که شاگردانش تا ابد در حال شاگردي وي باقي مانند.»
«براي اين که خوب زندگي کني بايد خودت را بالاي زندگي نگاه داري، پس بياموز که هميشه بالا روي و بياموز که هميشه به پائين نگاه کني.»
«بشر بي رحم ترين حيوانات نسبت به خود است.»
«بشر در اين دنيا بيشتر از همه موجودات مصيبت و عذاب کشيده، بهترين دليلش هم اين است که در بين تمام آنها فقط او مي‌تواند بخندد.»
«بشر موجودي است که بايد بر خود غلبه کند.»
«بگذار روح خود را در آن فضائي که دوست دارم پروا دهم زيرا من در کتابخانه خود بسان فرمانروائي واهي مي‌مانم که در قصر خود نشسته، گاهي با فلاسفه و زماني با سفراي شيرين سخن، صحبت مي‌دارد.»
«بهتر است که انسان چيزي نداند تا اينکه بسياري چيزها رانيمه تمام بداند. بهتر است که با عقايد خودمان يک ابله سفيه باشيم تا آنکه با عقايد ديگران يک مرد دانشمند به حساب آئيم.»
«تحمل زندگي سخت است ولي نبايد چنين وضعي را اقرار کرد.»
«جنگ قانون ابدي زندگي است و صلح راحت باش ميان دو جنگ است.»
«خودستا مايل است که به وسيله شما اعتماد به خود را بياموزد، وي از نگاههاي شما تغذيه مي‌کند و در دستهاي شما تعريف و تمجيد نسبت به خود را مي‌بلعد.»
«خيلي بهتر بود که يونانيان مغلوب ايرانيان مي‌شدند تا مغلوب روميان.»
«دربين مردمان کوچک دروغ گوئي فراوان است.»
«در کوهستان کوتاه ترين راه، از قله‌اي به قله ديگر است اما براي گذشتن از آن بايد پاهاي دراز داشت.»
«زمين پر از اشخاص زايد و بي فايده‌است که سد راه واقعي مي‌باشند، کاش مي‌شد اينها را به اميد عمر جاوداني از اين جهان دور کرد.»
«زن بهتر از مرد روحيه اطفال را مي‌فهمد ولي مرد از زن به بچه شبيه تر است، در مرد حقيقي روح طفل نهفته‌است و براي بازي روحش پرواز مي‌کند.»
«سعي مکن بر ضد جريان باد آب دهن اندازي.»
«شما فضيلت خودتان را آنقدر دوست مي‌داريد که يک مادر بچه خود را، اما هرگز شنيده‌ايد که مادري از محبت خود به فرزند خويش پاداش بخواهد.»
«شهامت، کسي دارد که ترس را بشناسد و آن را مغلوب خود سازد.»
«ضعيف ترها از راههاي مخفي همواره به داخل حصن و حصين و زواياي قلب اشخاص قوي تر خزيده و در آن جا براي خود با دزدي کسب قدرت مي‌کنند.»
«ما از طبيعت صحبت مي‌داريم و فراموش مي‌کنيم که ما خود طبيعت هستيم، بنابراين طبيعت چيزي است کاملأ غير از آنچه ما در تلفظ نام آن احساس مي‌کنيم.»
«مردم خودشان را با هرچيز خسته مي‌کنند مگر با فهم و انديشه.»
«مرغان ديگري هم هستند که بالاتر مي‌پرند.»
«نتايج اعمال ما قهرأ به سروقت ما خواهد آمد ولو اينکه ما در اين ضمن اصلاح حال کرده باشيم.»
«وقتي به کاري مصمم شدي، ديگر درهاي شک و ترديد را از هر سو ببند.»
«هريک از ثمرات فضيلتهاي شما مانند ستاره‌اي است که خاموش مي‌شود ولي پرتو آن هنوز در جاده نجومي خود طي مراحل مي‌کند. همچنين پرتو اعمال حسنه شما راه مي‌پيمايد، حتي درصورتي که خود عمل مدتها است به انجام رسيده باشد، پس هرقدر اعمال شما فراموش و دفن شود، اشعه آنها هميشه فروزان خواهد ماند.»
«هميشه اندکي ديوانگي در عشق هست اما هميشه اندکي منطق هم در ديوانگي هست.»
«هنگامي که مصمم به عمل شديد بايد درهاي ترديد را کاملأ مسدود سازيد.»
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:21  توسط محمد  | 

رستني ها کم نيست من و تو کم بوديم
خشک و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها کم نيست من و تو کم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و بر هم گفتي
ديدني ها کم نيست من و تو کم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم
چيدني ها کم نيست من و تو کم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندني ها کم نيست من و تو کم خوانديم
من و تو ساده ترين شکل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وا مانديم
من و تو کم بوديم، من وتو اما در ميدانها
اينک اندازه ي ما ميروييم
ما به اندازه ي ما مي بيني
ما به اندازه ي ما مي چينيم
ما به اندازه ي ما مي رو ييم
ما به اندازه ي ما مي گو ييم
من و تو کم نه که بايد شب بي رحم و گل و مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه و کم هم نه که مي بايد با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم که به اندازه ما هم شده با هم باشيم
گفتني ها کم نيست
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:9  توسط محمد  | 

نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گردن نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هواي دوست

نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملا قاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي
چه ؟
دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:7  توسط محمد  | 

ياد گرفته بودم ديگران را دوست داشته باشم .
بر من ياد داده بودند بر ديگران عشق بورزم و در كارها ياريشان دهم .....
آموخته بودم اميد داشته باشم،اميد بر زندگي ،اميد بر آينده .....
بزرگ شدم ،كم كم شاهد حقايقي بودم كه نياموخته بودم :!!
ديگران را دوست داشتم در همه موقع
اما دوستم داشتند فقط در مواقع احتياج!!!
در كارها ياريشان دادم
اما در مواقع احتياج دست رد به سينه ام زدند!!!
صداقت و يكرنگي را در يك دست بر آنها هديه كردم
اما با دست ديگر دروغ و دو رنگي را تحويل گرفتم!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 22:6  توسط محمد  | 

شعور يك گياه، در وسط زمستان، از تابستان گذشته نمي‌آيد، از بهاري مي‌آيد كه فرا مي‌رسد. گياه به روزهايي كه رفته، نمي‌انديشد، به روزهايي مي‌انديشد كه مي‌آيد.
اگر گياهان يقين دارند كه بهار خواهد آمد، چرا ما انسانها، باور نداريم كه روزي خواهيم توانست به هر آنچه كه مي‌خواهيم، دست يابيم؟
جبران خليل جبران
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 21:48  توسط محمد  |