چشمهايت
روياي كودكيام بود
و نگاهت؛
اريب و خيس،
باران لحظههاي دلتنگيام
دوستت دارم
و تو قرنهاست اين را ميداني
و باز...
نميدانم
از چشمهايت بگويم
از دستهايت
يا از گيسويت كه به مهتاب حجاب ميبخشد
نميدانم
چرا از يادم نميروي!؟
اينگونه تلخ نگاهم مكن
اين دستهاي خالي
ميراث اجدادي من است
و اين زمين نفرين شده؛
زادگاهم
و اين زبان ناگشوده؛
زبان مادريام
من راز اين بغضها را
سالهاست كه ميگريم
و پشت هالههاي غبارآلودت خيسم.
بانو به چه مينازم
به تقدست و يا به تاريخم
تقدست را هر روز
شاعران قومم مينويسند
بيآنكه بخوانند
و تاريخم سالهاست كه زير آوار سكوت مدفون است
و با هر زلزله مدفونتر ميشود
بعد از تو
اين سروهاي بيخاصيت هميشه سبز
اين آسمان ويران و نانجيب
و اين عروسكان كاغذي
اذيتم ميكند
كجاي كاري بانو
آفتاب را از نگاهم دزديدند
من در روزگارِ هميشه شب متولد شدم
با نور ماه زندگي كردم
و اكنون اين ماهي كوچك
در تنگ خاطراتم نميرقصد
بعد از تو
آنقدر با شب بودم
كه نور چشمهايم خاموش شد
و آنقدر اسمت را گريستم
كه نامم فراموشم شد
بعد از تو چقدر داستان بي تو بودنهايم را
به كودكان كوچهمان گفتم
كه اكنون نميتوانم از كوچه بگذرم
چرا از ياد كودكان كوچهمان نميروي
من قصههاي مادربزرگم را گوش كردم
من معصوميت مردمانم را فهميدم
حتي شعر ديروزم فراموشم شد
اما تو چرا از يادم نميروي
و من...
با اين زبان زنجيري
هنوز هم كه هنوز است
داد ميزنم
بانو!
بانوي سرزمين آفتاب
دوستت دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 11:29  توسط محمد
|
شکست را بر ما چيرگي نيست چون از عشق رويين تن ايم 
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 0:31  توسط محمد
|
چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟ چرا همیشه یادم میره که یک لبخند برایت بفرستم؟
چرا کسی دلنوشته هام را از روی طاقچه برنمیدارد؟؟؟
چرا کسی نمیداند که صبحگاهان خورشید از اتاق من طلوع میکند!!!!!!!!!!!!
وشبانگاهان در چشمهایم غروب میکند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چقدر هوا سرد است لاله ها میلرزند!!!!!!!!!!!!
بارانهای نقره ای بوی عشق میدهند.قالیچه ها آبی شدند.
چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا کسی احساس قشنگی را نمیبیند؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا دلها تیره هستند نه خاکستریند وشاید هم بیرنگ!!!!!!!!!
چرا کسی صدای درد را نمی شنود؟؟
هوا تمام شد!!
شبیه هم شدیم!!
بیا عاشقانه خدا را دنبال کنیم بیا با خدا قرار بزاریم!!!!!!!!!!!!!
دلم میخواهد دستانت را به شاخه گلی پیوند بزنم
واز باران خواهش کنم ببارد تا سبز شوی
..........دلم میخواهد تا شعری برایت بگویم
با جملات آبی/ خاکستری/ سیاه
از یاس ونرگس برایت بنویسم
تا پنجره ای رو به آفتاب باز شود
وستاره ها در شب تنهایی تو تو را تنها نگزارند
دلم میخواهد قطره ای شوم از گوشه چشمت چکه کنم
ودر کنج لبت محو شوم
دلم میخواهد تا تصویرت در اشکهایم قاب شود
چرا هیچ اتفاااااااااااقی نمی اااااااااااااافتد................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 17:37  توسط محمد
|
سرسنگینی بعضی ها شاید از آن ناشی می شود که آنچه در سر دارندبه زبان نمی آورند
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:26  توسط محمد
|
ساعتی که ضمن کار کردن چرت میزند ، عقب می ماند .
دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمی توانند خاک بازی کنند .
کلاس اول ابتدایی بودم که مساله دوره دوم دبیرستان را غلط حل می کردم .
افرادی که پوست موز را روی زمین می اندازند با شخص خاصی دشمنی ندارند .
خورشید در قعر دریا قدم می زد .
سر خورشید همیشه گرم است .
نگاه خامم تمام شده است .
زبانم فیلتر دارد .
تعجب میکنم چطور اندوه غمی که در دل پرنده هست داخل قفس جای می گیرد !
برای اینکه کسی در کارم دخالت نکند مدتیست اصولاً کاری انجام نمی دهم .
چون تاریخ تولد جسم و روحم با هم فرق می کند ناگزیرم سالی دو بار برای خودم جشن تولد بگیرم .
فاصله بین روز و شب کوهی است که هر روز صبح خورشید از پشت آن نمایان می شود .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 17:9  توسط محمد
|
کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم
کلید خانه ام را
در دستت می گذارم
نان شادی هایم را
با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 16:45  توسط محمد
|
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو می دونی
وقتی ا بخت خودم حرف می زنم
چشام اشک بارون می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو می دونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاست
چرا بخت من سیاست تو می دونی
پنجره بسته می شه شب می رسه
چشام آروم نداره تو می دونی
اگه امشب بگذره فردا می شه
مگه فردا چی می شه تو می دونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو می دونی
هر چی بش می گم تو آزادی دیگه
می گه من دوست دارم تو می دونی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 13:11  توسط محمد
|
کاش این مردم. دانه های دلشان پیدا بود!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 11:47  توسط محمد
|
تو شدی مهمون من
مهمون قلبم
از صدات زمزمه ی عشقو شنفتم
تو به من قشنگ ترین لحظه رو دادی
من واست قشنگ ترین قصه رو گفتم
نازنین از تو چه پنهون آتیش افتاده به جونم
تا می تونی مثل آتیش بسوزونم بسوزونم
عاشقیت همیشه با من
عشق من همیشه با تو
گریه هام می گذرن از من
زندگیم پر میشه با تو
اومدی تو روزگارم
دیگرون رفتن و رفتن
من اگه واست عزیزم
اینو پنهون نکن از من
نازنین از تو چه پنهون آتیش افتاده به جونم
تا می تونی مثل آتیش بسوزونم بسوزونم
عاشقیت همیشه با من
عشق من همیشه با تو
گریه هام می گذرن از من
زندگیم پر میشه با تو
وقتی دستاتو گرفتم
لحظه ی چشماتو دیدن
به من این مژده رو دادی
که رسیدم به رسیدن
نازنین از تو چه پنهون آتیش افتاده به جونم
تا می تونی مثل آتیش بسوزونم بسوزونم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 11:19  توسط محمد
|
ما يك دل داشتيم، بلورِ
ما يك دل داشتيم، بلورِ بلور، صافِ صاف، خود آينه؛ اينقدر روش خش انداختن و پا گذاشتن كه شد خوردِ خاكشير. حالا چي برامون مونده؟ يك سينه پر از شيشه خورده!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:44  توسط محمد
|
نمي تواني دو بار پاي خود را در يك رودخانه بگذاري. من مي گويم: « تو حتي نمي تواني براي يك بار پاي خود را در رودخانه اي بگذاري». زيرا رودخانه، پديده اي جاري است، جرياني مستمر است.
تنها واقعيت جهان، تنها حقيقت جهان، تغيير است. مشكل زماني ايجاد مي شود كه اين حقيقت را در نيابيم. آن گاه شروع به چسبيدن مي كنيم؛ سعي مي كنيم فعل را به اسم تغيير دهيم، و اين شدني نيست. عشق ورزيدن حقيقت دارد، اما عشق حقيقت ندارد. زماني كه سعي مي كني عشق ورزيدن را به عشق تبديل كني، دچار مشكل مي شوي، زيرا بر ضد زندگي قيام كرده اي، زبرا زندگي، زندگي نيست، بلكه زندگي كردن است.
اگر كسي اين حقيقت را به خاطر داشته باشد، به تدريج روح جريان و سيلان را درك كند، به طور حتم مشكلاتش ناپديد مي شود، زيرا ديگر مشكلي پا به عرصة وجود نمي گذارد. چسبيدن، چنگ زدن و وابستگي ناپديد مي گردند و زندگي به آزادي و شور رهايي تبديل مي شود؛ آزادي بي مرز و شور جاودانه.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:35  توسط محمد
|
وقتی چشمِ پرنده به گربه افتاد، از میلههای قفس تشکر کرد
پرنده برای آزادیاش به میلههای قفس دخیل بست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:8  توسط محمد
|
وقتی پرنده را از قفس منها میکنم، اشکِ شادی در چشمهایم جمع میشود.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 8:57  توسط محمد
|
من ... هيچ
نامم ... هيچ کس
صدايم ... خفه تر از درد
و
نگاهم پوچ تر از تو
فقط حرکت می خواهم در این سکون نکبت بار

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:46  توسط محمد
|
کرم ابریشم وقتی که در پیلة خودش است کم کم پیله را میخورد و تبدیل به یک پروانه خیلی زیبا میشود و پرواز میکند، همین پروانههای قشنگی را که میبینید روی درختها و گلها و سبزهزارها مینشینند، اینها یک دورة کرمی داشتهاند که در آن دوره روی برگهای درختها میلولیدهاند. اگر گاهی به درخت نگاه بکنید کرمهای سبز درشتی را میبینید که اینها بعداً به پروانه تبدیل میشوند. کدام یک از این حالات حیات اصلی این موجودات است؟ مسلماً دورة پروانهای. پس دورة کرمی برای او یک پوست و یک دورة گذراست و این مقدمهای برای تکامل او به پروانه شدن است و حیات بعد از تحول و انقلاب انسان هم مثل حیات پروانه ای و حیات قبل از تحول و انقلاب مانند حیات کرمی است.
این کرمی که روی درخت است، همینطور روی شاخهها میخزد و گوشة برگهای نازک را میخورد و چاق میشود بعد که حسابی درشت شد، زیر برگ آویزان میشود و بعد مرتب دور خودش تاب میخورد و با این حالت آب دهان او هم دور او پیچیده و تبدیل به یک پیله میشود. این موجود مدتی که در پیله ماند بال پیدا میکند، چشم پیدا میکند. قدرت پرواز پیدا میکند. بعد این پوسته و پیله را سوراخ کرده و از درون آن بیرون میآید و پرواز میکند.
در انسان هم بدنیا آمدن و برزگ شدن و زن گرفتن و بچه داشتن و شغل داشتن و نان در آوردن و بعد هم صاحب اولاد(نوه)شدن و باز داماد آوردن و عروس آوردن و همة اینها دورة کرمی اوست، دورة پروانهای او همین است که «یا حسین» می گوید، چون چشم پروانهای انسان می فهمد حسین یعنی چه و چشم کرمی ما نمی فهمد حسین کیست. یک دسته از انسان ها که دورة کرمی آنها تمام می شود می بینند که برای دورة پروانهای شان هیچ کاری نکرده اند و فضایی برای پرواز ندارند و فکر می کنند که چگونه پرواز کنند؟ کجا پرواز کنند؟ با کدام و یا چه عشقی پرواز کنند؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:29  توسط محمد
|
بامدادان، دو راهب بودایی بر راهی می رفتند. به رودی رسیدند. دختری آنجا ایستاده بود که از رود بگذرد و نمی توانست. یکی از راهبان او را به دوش گرفت و هر سه از رودخانه گذشتند و دو راهب رفتند.
شامگاهان، پس از راهی دراز،هنگام خواب، راهب دوم پس از سکوتی طولانی بی مقدمه گفت: ولی ما نباید زنان را لمس کنیم.
که راهب دیگر پاسخ داد: من، او را همانجا به زمین گذاشتم. ولی او تا بدین جا، تا کنون، تمام راه بر دوش تو بوده...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:20  توسط محمد
|
هر کسي سهم خودش را طلبيد.
سهم هر کس که رسيد،
داغ تر از دل ما بود
ولي
نوبت من که رسيد،
سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند..
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 15:49  توسط محمد
|
در دنيا زندگي كن بيآن كه جزيي از آن باشي
زندگي را به تمامي زندگي كن
در دنيا زندگي كن بيآن كه جزيي از آن باشي.
همچون نيلوفري باش در آب;
زندگي در آب، و بدون تماس با آب.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 13:57  توسط محمد
|
اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پای خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها به تمسخر ميگرفتی اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند گر براستی خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی و شايد من، کمر شکسته ترين بودم اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نميگفتند و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوری بودم هيچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شايد، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديد تا ديگری از سر جوانمردی بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترين کالا بود ترس نبود،زيبايی نبود و خوبی هم، شايد اگر عشق نبود به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود اگر کينه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان تو را نوازش ميکردم و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتی و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز هرگز نديدن من را آنگاه نميدانم
براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:20  توسط محمد
|
به خود اعتماد کن
انساني كه به خود اعتماد ميكند،
زيبايي آن را در خواهد يافت.
در مييابد كه هر قدر بيشتر به خود اعتماد كند،
بيشتر ميشكفد;
هرقدر بيشتر در حالت «بگذار بگذرد» و آرامش داشته باشد،
با ثباتتر و آرامتر،
و بيش از پيش، مهربان، خونسرد و متين خواهد بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:58  توسط محمد
|
نگاهي نو!
بايد تمايلات خود را در جهت خوشبختي بسيج كنيد. روي يك صندلي راحت بنشينيد و تصوير ذهني دوست داشتني و قشنگ را بارها و بارها براي خودتان تكرار كنيد. براي ايجاد تصوير ذهني مناسب تلاش كنيد. اگر از تصوير ذهني خود راضي نباشيد و يا آن را دوست نداشته باشيد نميتوانيد روي بام ساختماني به تماشا بايستيد كه پايه محكمي ندارد. با تصوير ذهني ناقص نه از كارتان لذت ميبريد، نه از مسافرت نه از پول و نه از تماشاي طبيعت زيبا. هر روز در ذهن خود خاطرات موفقيتهاي گذشته را مرور كنيد. به اين كار عادت كنيد، لحظات خوش گذشته را در برابر چشمانتان تصوير كنيد و آن را در اعماق وجود خود احساس كنيد. خود را انساني موفق ببينيد، همان طور كه دوست داريد، عمل كنيد و بينديشيد. صحنههاي دلپذير و تصويرهاي مثبت ذهن را همه روزه زنده كنيد. به تصاوير لذت بخش توجه كنيد و با نقاط ضعف خود مهربان باشيد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:51  توسط محمد
|
مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست
*
مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...
*
مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...
*
مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟
*
مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!
*
مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...
*
مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.
*
مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.
*
مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...
*
مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!
*
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
*
يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.
*
مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer
*
مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!
*
مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟
*
مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 16:28  توسط محمد
|
امواج مثبت کجا بيشتر است؟
مادرباره تعيين شرايط بيروني زندگي مان آزادي عمل داريم. به عنوان مثال مي توانيم در فعاليت هايي شركت كنيم كه فضاي عشق و شادي باشند. مي توانيم به جاهايي برويم كه امواج مثبت و انرژي نشاط بخش دارند و مي توانيم منزل مان را تبديل به چنين جايي كنيم. رنگ هاي شاد،گل ها، رايحة خوش و موسيقي آرامش بخش مي توانند در جهت ايجاد فضاي مثبت و مسالمت آميز كمك زيادي كنند.وقتي شما كاملا در درون آرام و رلكس باشيد، تنش هاي بيروني نمي توانند در درون تان نفوذ كنند. البته كسب اين قابليت نياز به مرتبة بالايي از پيشرفت و آگاهي دارد و شما در كنار يك مربي (چاكرا درمان) سريع تر و بهتر مي توانيد به تعادل انرژي در چاكراها دست يابيد
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 4:23  توسط محمد
|
من وضو با تپش خیال تو می گیرم
وتورا می خوانم
وبه شوق فردا
(که تــــــو را خواهم دیـــــــد)
چشم به راه می مـــــانم
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 17:35  توسط محمد
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 17:23  توسط محمد
|
نمی گم خطا نکردم من که ادعا نکردم
همه گفتن بی وفایی ولی اعتنا نکردم
راهی سفر شدی تو من دلم می خواست بمونی
واسه موندن تو اما به خدا دعا کردم
توی کوچه ی رفاقت یه سلام جواب ندادم
تو دلم تویی اونو با کسی آشنا نکردم
می دونم دوسم نداری حتی قدر یه قناری
ولی عاشقم هنوزم بدون اشتباه نکردم
زیر دین ناز چشمات عمریه دارم می سوزم
تا خاکستری نشه دل دینمو ادا نکردم
نامه های عاشقونه با نشونه بی نشونه
اما از کسای دیگه ست پس اونا رو وا نکردم
نمیگم خطا نکردم من که ادعا نکردم
همه گفتن بی وفایی ولی اعتنا نکردم
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 23:54  توسط محمد
|
جشن ولنتاین رویداد محلی که جشنی جهانی شد

الكساندر گراهام بل اولين پيام تلفني خود را هم زمان با روز ولنتاين در روز ۱۴ فوريه سال ۱۸۷۶ اعلام كرد. پس جشن روز ولنتاين به چه كسي تعلق دارد؟ به آنها كه دنبال بهانه محبت مي گردند يا آنها كه در جست وجوي تعريف ساده دوستي هستند؟تمام آنها كه اين روز را جشن مي گيرند عقيده دارند اين روز به دخترها و پسرهاي جوان تعلق دارد. عده اي هم معتقدند ولنتاين متعلق به آدم هاي خجالتي است كه در روزهاي ديگر نمي توانند به آنها كه دوستشان دارند ابراز عشق و علاقه كنند. بنابراين بي هيچ صحبتي در اين روز با دادن يك هديه شايد حرف فرو خورده ماه ها، هفته ها و يك سال خود را بيان مي كنند.جشن روز ۱۴ فوريه (۲۵ بهمن) فرصتي براي ابراز احساسات و علاقه به ديگري است. شايد ولنتاين فقط يك بهانه است.ما براي هر جشني در جست وجوي يك تعريف پيچيده ايم. شايد هم براي هر اتفاقي.ما براي هر بهانه اي برنامه نويسي مي كنيم. اما خيلي ساده بپرسيم چرا يك جشن كاتوليك و داخلي در سال قرن هاي نخستين ميلاد مسيحي به خاطر بار عاطفي و احساسي خود توانسته است تمام مرزها را در نوردد و دل هاي غيركاتوليك ها را به هم نزديك كند..
قصه ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد كه يك داستان ملودرام حقيقي است شايد در تمام دنيا و پيش از آن روز هم اتفاق افتاده باشد، اما چرا ملتي يا قومي مي تواند اندك داشته خود را به راحتي آنچنان جهاني كند كه با شكل و شمايل امروزين سال هاي بسياري را تجربه كرده و بعد جامعه شناسانه به خود بگيرد.ولنتاين شايد در ظاهر فقط از ردوبدل شدن يك بسته با روبان هاي رنگي در نماي نزديك ديده شود ولي در دورنماي خودتجربه يك آموزش عاطفي است كه جوانان را نيازمند اقتدا مي كند. چه بسا جوان از هر دين و هر كشوري ۱۴ فوريه را به خوبي مي شناسد و جامعه را به اين باور نشانده كه در متن زندگي روزمره اش اين اتفاق را هم ناديده نگيرد.ايرانيان تنها مردمي هستند كه در تمام افسانه ها، اساطير و داستان هاي ملموس و غيرملموس دور يا نزديك شادمان ترين مردم شناخته شده اند. ايرانيان قديم براي تولد هر ماه و روز و هفته خود جشني داشتند كه همه به يكديگر مهر مي ورزيدند، چه بسا بسياري از آيين ها نيز هنوز ادامه دارد شايد به همين دليل ايران كشور آيين مهرورزي نام گرفته است اما چرا در طول تاريخ نتوانسته جشن هاي خود را به آيين هاي جهاني تبديل كند. غير از اين نيست كه در متن جشن هاي ايرانيان محبت به يكديگر و ابراز عشق نهفته بوده است همچون يلدا، مهرگان، اسفندگان، سده و ... ولي جوان هاي ايراني براي بهانه ابراز محبت به دنبال گونه غيرايراني مي روند و تقصير ازا ين تعميم جهاني، ديگران نيستند، كه ما براي ماندگاري آيين خود هيچ نكرده ايم.در دين اسلام نيز جشن هاي مذهبي بسياري هست كه قدرت جهاني شدن داشته اند، همچون كاتوليك ها كه روز ۱۴ فوريه خود را جهاني كردند. به همين سادگي!

مرگ ولنتاين مقدس
«در نيمه فوريه هر كس در سراسر گيتي يك كارت دريافت مي كند. با قلب قرمز بزرگي كه با آرزوهاي شيرين پوشانده شده است. ولنتاين روز ديوانگان عشق است.» اين جملات هر روز در سايت هاي مختلف براي اين روز مرور مي شود و اينكه ولنتاين، كشيش كه يك روز را در دنيا به نام خود ثبت كرده يك زنداني مقدس بوده است. در تمام داستان هاي روايت شده ولنتاين، مقدس زندگي كرده است.ولي هديه دادن شكلات هايي با بسته بندي قرمز و پر از روبان تنها بهانه اش يك داستان اساطيري است كه از رم آمده و در قرن سوم ميلادي به وقوع پيوسته است؛ در زمان امپراتوري كلاديوس جنگي پيش مي آيد كه مردان نمي خواهند زنان و كساني را كه دوست دارند ترك كنند و از پيوستن به ارتش جنگ سرپيچي مي كنند.امپراتور خشمگين كه سپاه خود را نافرمان و عاشق پيشه مي بيند دستور مي دهد هيچ جشن عروسي برگزار نشود و آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدي خود را به هم زده و نامزد خود را ترك كنند.ولي ولنتاين از قانون سرپيچي مي كند و براي مردم جشن عروسي پنهاني برپا مي كند.عبادتگاه ولنتاين نزديك كاخ شاه بوده است. او صداي زيبا و آواز دلنشيني داشته و زماني كه در پرستشگاه مشغول مناجات بوده است «رومنس» دلداده ولنتاين كه او را عاشقانه دوست داشته و شيفته آواز خوش او بوده است مخفيانه به پرستشگاه مي رود تا صداي ولنتاين مقدس را بشنود و...
در نهايت داستان ازدواج ولنتاين در ميان مردم پيچيد و به كاخ شاه رسيد. كلاديوس كه برپايي هرگونه مراسم ازدواجي را منع كرده بود، ولنتاين مقدس را زنداني مي كند تا اعدام شود اما جوانان بسيراي براي ديدن او به زندان سر مي زدند كه يكي از آنها دختر زندان بان بود كه پدرش به او اجازه داد ولنتاين را در درون سلول ملاقات كند. عشق به وجود آمده ميان اين دو، داستان ديگري شد و ولنتاين در روز اعدام خود يك نوشته با امضاي خود به دختر زندان بان داد با اين عنوان: «تقديم با عشق از طرف ولنتاين تو!» و اكنون بعد از گذشت سال هاي بسيار، مردم روز ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد را به ياد او جشن مي گيرند.جشن روز ولنتاين كه به عنوان هاي مختلف چون: روز عشق، روز دوست داشتن و روز نامزدها مطرح مي شود مردم بسياري را جذب خود كرد و اكنون در نيمه سرد بهمن ماه بسياري با نگاه يك جشن بين المللي ولنتاين را جشن مي گيرند و اين جشن هم به خاطر تماس مستقيم خود با بدنه جامعه، روش شناختي خاص خود را ارائه مي كند.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:48  توسط محمد
|
عشق بگستران
به هر جا پامي گذاري عشق بگستران اول از همه در خانه خويش .عشق را به فرزندانت به زن يا شوهرت به همسايه ات نثار کن ... اجازه نده کسي پيش تو بيايد و بهتر و شادتر ترکت نکند. مظهر مهر خداوندي باش .مهر در چهره خود در چشمان خود مهر در تبسم خود و مهر در برخورد گرم خود.
"مادر ترزا"
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 13:32  توسط محمد
|
آزمودم دل خود را به هزاران شيوه هيچ چيزش به جز از وصل تو خشنود نکرد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 0:44  توسط محمد
|
عشق بي قيد و شرط حقيقي چيست؟
عشق مطلق به علاقه و محـبتی اطـلاق می شود که فردبدون اینکه هیچ گونه انتظاری از طرف مقابل داشته باشد،همه چیز به او میبخشد و هیچ حدو مرز و یا تعریف خاصی برای علاقه خود قائل نمیشود. بـعــبارت دیگر زمانیکه شما فردی را به صـورت مـطلق دوست داشته باشید، به او ابراز
احساس میـکنیـد و این کار را بدون هر گونه انتظاری انجام می دهید، توقع ندارید که طرف مقابل
احساسات شما را عیناً بازتاب دهد، برای ابراز عشق و علاقه خود نیاز به زمان و یا مکان خاصی
ندارید، هیچ پارامتر معینی برای اینکه کی، کجا و چرا عشق باید ابراز شود، قائل نیستید. روابط مختلفی وجود دارند که در آنها عشق و علاقه به صورت مطلق و بی قید و شرط است. علاقه ای که میان همسران رمانتیک، والدین و فرزندان، خواهر و برادرها، و حتی برخی از دوستان وجود دارد، می تواند نمونه های مناسبی برای این نوع عشق و محبت به شمار رود. یکی از فاکتورهای اصلی عشق مطلق، عدم وجود هر گونه محدودیت و انتظار متقابل در رابطه است.
در عشق مطلق هیچ آثاری از مبادله و یا عمل متقابل نباید به چشم بخورد. شما عشق خود را بدون هیچ انتظاری نثار شخص مقابل می کنید و هیچ انتظاری ندارید که او خواهش های دل شما را برآورده سازد. این نوع مهر و علاقه مربوط به شما و احساسات شخصیتان می شود و نباید تصور کنید که باید یک چنین احساس مشابهی در فرد دیگر نیز ایجاد شود. شاید امیدوار باشید که در مقابل همین احساس دوست داشتن به شما برگشت داده شود، اما باید توجه داشته باشید که یک عشق حقیقی انتظار ندارد که احساس متقابل وجود داشته باشد. اگر این انتظار را داشته باشید که عشق شما نسبت به طرف مقابل نهایتاً از سوی او نسبت به شما تلافی گردد و عشق و علاقه تان را تنها بر اساس چنین تصوری به او ابراز کنید، بدانید که عشق شما، مهر و محبت بی قید و شرط نیست. یکی از نمونه های خوبی که می توان برای عشق مطلق بیان کرد، رابطه میان والدین و فرزندان می باشد. مادر و یا پدر عاشقانه فرزند خود را دوست می دارند و شاید کودک نیز یک چنین احساس مشابهی نسبت به آنها داشته باشد، اما مادر و پدر عشق خود را بدون هیچ گونه انتظار و توقعی نثار فرزندشان می کنند. عشق مطلق شما همچنان وجود دارد حتی اگر طرف مقابل هیچ گونه احساس مشابهی نسبت به شما نداشته باشد و هیچ احتمالی هم نداشته باشد که شاید یک روز چنین احساسی در او ایجاد شود.
عشق بی قید و شرط بدون وجود هر گونه مرز و محدوده ای است و ابدی می باشد. عشق مطلق واقعی تا جایی که ذهن قادر به خیال پردازی باشد گسترده خواهد شد. زمانیکه شما عشق بی قید و شرط خود را نسبت به کسی ابراز می کنید، این کار را با دانش به این مطلب انجام می دهید که رفتار و یا گفته های طرف مقابل سبب از بین رفتن این عشق نخواهد شد. حتی اگر آنها رفتاری را از روی عمد برای آزار رساندن به شما انجام دهند، به راحتی می توانید از عمل آنها چشم پوشی کنید و اصلاً از کرده او ناراحت و عصبانی نشوید. همچنین هیچ گاه نباید از عشق حقیقی برای کنترل اعمال و رفتار او استفاده کنید. بیان این مطلب که اگر آنها کارهایی را که شما علاقه ندارید انجام دهند، بنابراین از عشق شما نسبت به آنها کاسته خواهد شد، نشاندهنده این موضوع است که عشق شما نسبت به آنها حقیقی نیست. همسرانی که عاشق هم هستند و زندگی رمانتیکی را دنبال می کنند، معمولاً احساس عشق مطلق نسبت به هم دارند. زمانیکه یک همچین احساسی در رابطه وجود داشته باشد، هیچ یک از طرفین از عشق خود برای کنترل رفتار دیگری استفاده نمی کند و دیگری او تهدید نمی کند که اگر خواست های او را برآورده نسازد، به طبع از عشقش کم خواهد کرد.
عشق مطلق حقیقی بدون وجود هیچ گونه پارامتر معینی است و تعریف خاصی ندارد. کسی که عاشق بی قید و شرط است، محبت خود را پیرو هیچ گونه تعریف خاصی به شخص دیگر انتقال نمی دهد. عشق حقیقی بدون مجاز کردن تعریف و یا هر گونه محدودیتهای دیگری برای بقای عشق، نثار طرف دیگر می شود. عشق میان خواهر و برادر ها مثال خوبی از عشق مطلق است که بدون هیچ گونه تعریف و مشخصات خاصی است. شاید خواهر و برادرها در طول زندگی با یکدیگر دعوا و جر و بحث کنند، اما به هر حال پیوندهای عاطفی محکمی میان آنها وجود دارد که همیشگی است و هیچ گاه از بین نخواهد رفت. خواهر و برادرها شاید از دست هم ناراحت و عصبانی شوند، اما عشق حقیقی آنها فرای تمام حدود و مرزها می باشد و با وجود هزاران جنگ و دعوا بازهم پابرجا باقی خواهد ماند.
کسانی که نسبت به شخص دیگری دارای عشق مطلق هستند، همیشه آرزوی بهترین ها را برای عشق خود می کنند و به او اجازه می دهند که آزاد باشد و به دنبال چیزی برود که واقعاً خوشحالش می کند. عشق حقیقی شامل خواستن بهترین ها برای فرد می باشد. باید سعی شود که به نیازهای آنها توجه کنیم و بفهمیم که آنها باید خودشان آزاد و رها باشند و هر چیزی را که می خواهند انتخاب کنند تا به درجه ای از خوشحالی که مد نظرشان است، دست پیدا کنند. شاید تصور کنید که شما بهتر می توانید بهترین چیز را برای کسی که دوستش می دارید تشخیص داده و تعیین کنید، اما باید به خودشان اجازه دهید که به شخصه چیزها را یاد گرفته و تجربه کنند و موقعیت هایی را بوجود آورید که این کار را راحت تر انجام دهند و چیزهایی که فکر میکنند آنها را خوشحالتر می سازد، آسانتر بدست آورند. شاید در نهایت انتخابشان اشتباه از آب درآید، اما اگر شما عاشق آنها باشید بدون هیچ قید و شرطی همیشه برای کمک کردن به آنها حاضر هستید و هیچ گاه کارهای وی را قضاوت نمی کنید.
عشق مطلق بدون هر گونه حد و مرزی می باشد و در تعریف آن محدوده و یا پارامتر خاصی وجود ندارد. عشقی است که سبب می شود همیشه خوشحالی و رفاه کسانی را که دوستشان می دارید را بخواهید و حتی خوشحالی آنها از شادی خودتان بالاتر باشد. زمانیکه عشق مطلق خود را نسبت به کسی ابراز می کنید، مهم است که متوجه باشید هیچ حقی ندارید که چیزی از او انتظار داشته باشید و توقع نداشته باشید که احساساتتان را با رفتار و یا گفتارش پاسخ بدهد، در ضمن نباید احساس کنید که او ملزم است مطابق با چیزهایی که شما تعیین می کنید، صحبت کرده و یا رفتار نماید.
منبع:سایت مردمان
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 15:1  توسط محمد
|
روزگار آموخت به هر چه دل مي بندي بايد همسنگش، توان دل کندن را نيز داشته باشي.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:54  توسط محمد
|
تصويــر من :
عـشـق مـن جـز غم دلواپسي نـيسـت
آخه قلـبـم مثل قـلـب کـســي نـيسـت
تو به تصويري چه کودکانـه دل باختـه اي
منو اونجوري که در بـاور خـود ساخته اي
تو به نقشي که چه دوره از من
عکـس ماهـه تـوي آب روشــن
تـوي رويــايـي مـثـل بــيــداري
تو مي خواي که ماهو از برکه بياي برداري
عشق من جز غم دلواپسي نيست
آخـه قـلـبم مثل قلب کسي نيست
من پر از احساسم
تو پر از احساسـي
واي اگر قلب منو نشناسي
بيا با عشق و احساس منو دوباره بشناس
بيا با عشق و احساس منو دوباره بشناس
من نه عمري پشت شيشه چون عروسک بودم
نـه کـه خـفـتـه بـيـن پــنـبـه هـا و پــولـــک بودم
من اگـر سـردار عـشــقـم يا کـه پـاک باخـتـه ام
ســرنوشــتم رو با دســتـاي خــودم سـاخته ام
قـصـه ها گـذشـتـه بـر مـن تــا بـدونـم کـيسـتم
سر گذشتم هر چه بوده من پشيمـون نيـسـتم
يه زمان عاشــق و گـاهـي تـوي آغـوش هـوس
هـــر چـــه بــوده انــتــخــاب مـن بــوده و بــس
عشق من جز غم دلواپسي نيست
آخـه قـلـبم مثل قلب کسي نيست
من پر از احساسم
تو پر از احساسـي
واي اگر قلب منو نشناسي
بيا با عشق و احساس منو دوباره بشناس
بيا با عشق و احساس منو دوباره بشناس
گاهي سرشار از حقيقت گاهي مغلوب گناه
هر چه هستم تو فقط من رو براي من بخواه
مــن اگـر مـريـم پـاکـم يـا کـه يـک گـيـاه هرز
عشق من بيا به باور هـاي مـن عـشـق بورز
من پر از احساسم
تو پر از احساسـي
مگه مي شه قلب منو نشناسي
مگه مي شه قلب منو نشناسي
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 0:19  توسط محمد
|
فرياد
مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
آي
با شما هستم
اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي
سر كوهي دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم
آه
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد
مشت مي كوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند
چه كسي مي ايد با من فرياد كند ؟
فريدون مشيری
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:55  توسط محمد
|
پيش از آنكه اجازه دهيد، آفتاب وارد خانهاتان بشود، مواظب باشيد كفشهايش را تميز كند.
(وانلين توماس)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 11:42  توسط محمد
|
گاه برای بیان آنچه در گلوست و قرار است که فریادی نشود ، جز ایهام و اشاره راهی نیست که بغض خود اشاره ایست ، اما اگر بغض هم ، دلیل گناه باشد چه باید کرد؟

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 15:15  توسط محمد
|
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 7:53  توسط محمد
|
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 7:46  توسط محمد
|