مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد...
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل كافي نيست
با تو از اوج غزل خواهم گفت
مينويسم،همه ي هق هق تنهايي را
تا تو از هيچ، به آرامش دريا برسي
تا تو از همهمه همراه سكوتم باشي
به حريم خلوت عشق، تو تنها برسي
مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد...
مينويسم همه ي با تو نبودن هارا
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تكيه گاه امن خستگي ها باشي
تا مرا باز به ديدار خودِ من ببري
مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 16:39  توسط محمد
|
منو بشناس ٬منو بشناس نذار ناشناس بمونم
نذار يه عمر به تن تو مثل يه لباس بمونم
منو بشناس تا بتونيم زندگی رو ياد بگيريم
واسه يه لحظه رهايی پر نگيرم و نميريم
مرد خوبم منو بشناس اين قشنگترين علمهاس
من يه دريا احتياجم بيا يک قطره مو بشناس
مرد خوبم منو بشناس مرد خوبم منو بشناس
من نه عارفم نه صوفی نه درشت کلام و فاضل
من زنم يه زن عادی گاهی مجنون گاهی عاقل
منو بشناس تا بتونيم پيش هم دوام بياريم
ما که تنهاييم و جز ما ديگه هيچکس و نداريم
من چيم يه سوزن ريز گم شده تو کاه ابهام
نه! من آسونتر از اينام منو پيدا کن تو حرفام
منو بشناس! منو بشناس مرد خوبم منو بشناس........
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 13:51  توسط محمد
|
علت برخي رفتارهاي متفاوت مردان و زنان ساختار متفاوت مغز آنهاست
مردان بيش از زنان در گير عشق ميشوند
لابد گاهي از خود پرسيدهايد كه چه چيز باعث ميشود تا زنان بخواهند مرتب درباره وقايع زندگي روزمرهشان با همه صحبت كنند، در حالي كه مردان عمدتا درونگراهستند و حال و حوصله صحبت در مورد اتفاقات زندگي روزمرهشان را ندارند؟ چرا مردان عمدتا وقت آزاد خود را صرف كار كردن با كامپيوتر و يا خواندن مجلات ورزشي ميكنند در حالي كه زنان بيشتر ترجيح ميدهند به اخبار رسيده از اين و آن بپردازند و يا سعي كنند روابطشان با ديگران برازنده و معقول بهنظر برسد؟ چرا مردان و زنان از روابطشان با يكديگر چيزهاي متفاوتي را طلب ميكنند؟ شايد علت، تفاوتهاي بنيادين در مغز مردان و زنان باشد.
در بررسي نمونهاي از تفاوتهاي رفتاري، محققان دانشگاه باث متوجه شدند احساس درد در زنان و مردان متفاوت است. مردان در مواجهه با درد بيشتر به اين فكر ميكنند كه چگونه از شر آن در كوتاهترين زمان ممكن خلاص شوند اما در مقابل، زنان بيشتر درگير پاسخ احساسيشان نسبت به آسيب هستند كه اين خود ممكن است باعث شود تا آنها درد را شديدتر احساس كنند.
براي مقابله با ناراحتي ناشي از طلاق نيز تفاوت دو جنس به خوبي مشهود است. زنان توانايي بيشتري براي تطابق با موضوع دارند. تحقيقي كه در يوركشاير انجام شد نشان داد زنان در مقابله با تمامي مراحل مختلف قطع رابطه از مردان قويتر هستند. 61 درصد از زنان اظهار داشتند كه در طي 2 سال اول بعد از طلاق، آنها بسيار خوشحالتر از موقعي بودند كه هنوز در حال زندگي مشترك بودند در حالي كه فقط 51 درصد از مردان نظر مشابهي را داشتند.
دكتر فرانك تاليس روانشناس باليني معتقد است يافتههاي فوق را ميتوان به وسيله تفاوتهاي مشخصي كه در مغز دو جنس وجود دارد، توجيه كرد. در سير تكاملي، زنان بيشتر اهل معاشرت و رفتارهاي اجتماعي هستند، چرا كه به هر حال اين زنان هستند كه بچهها را بزرگ كرده و آنان را براي رويارويي با اجتماع آماده ميكنند. آنها داراي مهارتهاي برقراري ارتباطاجتماعي هستند كه مردان فاقد آن هستند و اين مهارتها به آنها اجازه ميدهد تا از طريق احساساتشان صحبت كرده و با دوستان و خانوادهشان راحتتر ارتباط برقرار كنند در حالي كه مردان كمتر قادر به برقراري رابطه اجتماعي مناسب حتي با دوستانشان هستند و در هنگام ناراحتيهاي احساسي، بهجاي مواجهه با مورد ناراحتكننده، بيشتر سعي ميكنند آن را از هر طريق ممكن و لو اينكه در درون خود بريزند، به حداقل برسانند. شايد يك دليل علمي براي اين موضوع اين باشد كه مغز مردان طوري تنظيم شده كه بهصورت سيستماتيك و تحليلي عمل كند، در حالي كه مغز زنان بيشتر در مورد احساسات تنظيم شده است. در تحقيق يوركشاير اينطور بهنظر رسيد كه مزيتهاي ذاتي فوق، نقش مهمي در زندگي جنس موِنث داشته باشند؛ در طي چند سال اول پس از طلاق، زنان روابط بيشتري با دوستانشان برقرار و وقت بيشتري صرف خانوادهشان كردند و بهدنبال مشاورهها و درمان ناراحتيهايشان بودند در حالي كه مردان غالبا بهدنبال لذتهاي موقتي بودند. عمدتا پس از به هم خوردن يك رابطه زناشويي، مردان براي حفظ اعتماد به نفسشان بهدنبال رابطه جديد هستند بهجاي آنكه فكر كنند چرا ازدواجشان با شكست مواجه شده است.
علاوه بر اين، برخلاف عقيده عمومي، در يك رابطه دوطرفه، مردان بيشتر از زنان درگير عشق ميشوند چرا كه براساس بررسيها مردان بيشتر از زنان تمايل دارند تا غريزهشان را براي رسيدن به فردي كه او را جذاب و دلربا ميدانند، ارضا كنند. از طرف ديگر، زنان بيشتر از طريق برنامهريزيشدهتري عاشق ميشوند كه تحت تاثير سير تكامليشان است. آنها بيشتر بهدنبال شريكي هستند كه مراقب آنها بوده و قادر باشد خانوادهشان را هم ازنظر مالي و هم ازنظر عاطفي تامين كند. زنان در رابطهشان با طرف مقابل علاوه بر جذابيتهاي فيزيكي، بهدنبال مهرباني و سخاوت نيز هستند.
البته دكتر تايس خاطر نشان ميكند فشارهايي نيز در اجتماع وجود دارند كه باعث ميشوند مردان و زنان به سوي شيوههاي رفتاري برنامهريزيشدهشان هل داده شوند. در اجتماع، مردان بيشتر تشويق ميشوند تا احساسات خود را كنترل كرده و تابع آن نباشند. شايد كنترل احساسات در قرون گذشته و بهويژه در جنگها براي مردان خوب بوده باشد، اما در كل كنترل كردن احساسات براي شكلدهي يك رابطه زناشويي كار جالب و مفيدي نيست.
در سمت مقابل، زنان در اجتماع غالبا به سوي شيوه رفتاري رانده ميشوند كه در طي آن از زنان بيشتر انتظار ميرود ملايمتر و مهربانتر باشند كه اين خود موجب ميشود برقراري ارتباط با ساير افراد جامعه برايشان آسانتر باشد.به همين دليل زنان بيشتر از مردان به اطمينان كلامي اهميت ميدهند.
در تمام موارد ذكر شده سعي شده كارهاي پيچيده مغزي تا حد بسيار زيادي ساده شوند. البته بايد توجه داشت هيچ زن و مردي تمام خصوصياتي كه محققان در مورد مغز زن و مرد ميگويند را ندارد. اغلب مردم مغزهاي متعادلي دارند كه داراي مقادير مساوي از خصوصيات مردانه و زنانه است. حتي برخي از افراد داراي مغزهايي هستند كه رفتاري خلاف جنس آنها دارد.
دكتر تايس معتقد است تفاوت دو جنس هم در روابط سالم و هم در روابط شكست خورده كاملا مشهود بوده و بايد بهدقت بررسي شود. موارد اختلاف زيادي بين دو جنس وجود دارند اما اگر موردي بهطور عمده و در ميان تعداد زيادي از افراد صحيح بود، ميتواند كمككننده باشد، بهويژه به اين دليل كه شما بفهميد و بدانيد آن موضوع، يك رفتار عمومي است و يك مورد ناخوشايند و يا شخصي نيست و شما نبايد احساس بدي در اين مورد داشته باشيد. بهعنوان مثال، ممكن است در اختلاف زناشويي، مرد آرام و ساكت باشد ولي اين بدان معنا نيست كه وي عصباني شده است، بلكه معناي عمده آن اين است كه مغز آن مرد بهتر ميتواند مسئله را درون خود و با آرامش حل و فصل كند.
بهطور مشابه، چنانچه زني براي صحبتكردن و مباحثه پافشاري ميكند، نبايد فكر كرد علت آن بهرهبرداري از نقزدنهاي مداوم است، بلكه اين غريزه وي است كه از او ميخواهد تا براي برقراري ارتباط و نشان دادن احساسش صحبت كند. اگر شما اين تفاوتها را قبل از اينكه موردي پيش بيايد درنظر بگيريد، حتما رابطه راحتتر و درك بهتري از طرف مقابل خواهيد داشت و متوجه خواهيد شد كه كار مغزهاي متفاوت زن و مرد به كمك يكديگر كامل ميشود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 19:0  توسط محمد
|
سهيلا جلودارزاده :براي تاسيس بانك زنان تلاش ميكنم بايد تفكر ادارهي كشور را تغيير دهيم
اميدوارم انرژي مثبتي به مجلس تزريق كنم،
جلودارزاده گفت: اين طرح به منظور فقرزدايي از زنان و استفاده از تواناييهاي آنها در بهبود وضعيت معيشتي تدوين شده است. 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 18:54  توسط محمد
|
هيچ مي دوني...
يادت باشه....گاهي وقتا مثلاً آخر شب که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اونور تر از تو مي تپه واسه تو....
يادت باشه که فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني....
يادت باشه من هر شب با اسمت همصدا مي شم و تو روياهام با تو حرف مي زنم تا سبک شم تويي که حتي يادت و خيالت هم آرامش بخشه...
هيچ مي دوني که وقتي يه کوچولو ازم دور ميشي من چقدر غصه دار ميشم؟ اون موقع است که چشماي غمگينم دنبال چشماي سياه قشنگت مي گرده که با هر بار نگاه کلي انرژي ازشون دريافت کنه...دستام دنبال دستاي مهربونت مي گرده تا احساست کنه...بدونه که هستي...هميشه مي موني ...خودت مي دوني که اين واژه ها نمي تونن اون چيزي که تو عمق وجودمه ابراز کنن...وقتي مي خوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن ...بلکه حتي به احترام حضور سبز و مهربونت سره تعظيم در مقابلت خم مي کنند...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 18:31  توسط محمد
|
گفتگو ميان زنان و مردان: يك سوء تفاهم بزرگ
|
چرا اغلب صحبت بين زنان و مردان براي آنها نامفهوم است؟ زبان شناسان در پي پاسخي براي اين پرسش هستند. آيا شكاف مفاهيم زباني بين زنان و مردان واقعا آنچنان عميق است كه به يك نوع ترجمه نياز دارد؟
بعضي از متخصصان معتقد هستند، مردان و زنان آن گونه كه خود سخن مي گويند فكر مي كنند، تا جايي كه جمله "تو اساسا نمي تواني مرا درك كني" نشانه يك بحران فرهنگي در بين دو جنس مخالف است. اين تضاد را مي توان به اختلاف بين دو فروشنده كه يكي اهل كلان شهري در اروپا و ديگري ساكن يك قبيله بدوي آفريقاست، تشبيه كرد.
يكي از استادان علم زبان شناسي دانشگاه جورج تاون با ضبط گفتگوهاي بين زنان و مردان در يك مدت زمان طولاني، به قالبهاي ثابت و درستي در اين باره دست يافته است. زنان داري يك شيوه "گفتگوي ارتباطي" هستند كه از راه آن، دعوا و اختلاف را به حداقل مي رسانند و تفاهم و صميمت ايجاد مي كنند. براي مثال چنين جملاتي: "شايد ما بتوانيم ..." "نظر تو در اين باره چيست؟" "بگذار كه ما ... " مي توان اشاره كرد. مردان به طور معمول از صحبت كردن به شكل فراگيرنده و غالب شونده استفاده مي كنند. آنها در محاورات با دنبال كردن يك سلسله مراتب، تبادل اطلاعات مي كنند. به اين ترتيب كه سؤالي مطرح و با جديت آن را پيگيري مي كنند. مردان دوست دارند به دليل اطلاعات خود، مورد توجه و احترام ديگران قرار گيرند. مردان در واقع به شيوه "گفتگوي گزارشي" صحبت مي كنند.
بر خورد و تقابل دو روش فوق مي تواند نتيجه سوء تفاهم بين فرهنگ جنسيتي زوجها باشد. زبانشناسان به وجود تفاوتهاي مستدل در شيوه صحبت كردن زنان و مردان معتقدند. به طور مثال: - وقتي خانمي مي گويد "آهان" يا "آره"، يعني "من در حال گوش دادن به حرف تو هستم، ادامه بده" اما اگر مردي همين حرفها را بزند يعني "من موافق هستم". - مردان پرسشهايي مطرح مي كنند تا به واسطه آنها اطلاعاتي به دست آورند، اما زنها پرسشهايي را مطرح مي كنند كه گفتگو به پايان نرسد. - زنان خود را مقيد به متقاعد نمودن همصحبت خود مي دانند، اما مردان دوست دارند خود را به تجاهل بزنند. - زنان در حين صحبت، سعي در كم كردن پرخاش و برخورد دارند ولي مردان اين مسائل را روشي براي ادامه صحبت مي دانند. - مردان موضوع صحبت را پي در پي عوض مي كنند، ولي زنان موضوع صحبت را پيگيري كرده و تنها بر اساس اهميت مطالب، تغييري در روند صحبت مي دهند. - زنان بيشتر در جهت كسب و تبادل تجارب و همچنين درد دل كردن و حمايت روحي صحبت مي كنند، ولي مردان در جهت تفسير مسائل به صورت ارائه راه حل واقع بينانه در صحبتها شركت دارند. - در گفتگوهاي جمعي، مردان مي خواهند بيشتر متكلم وحده باشند و غالبا صحبت ديگران را قطع مي كنند و نمي گذارند خانمها در صحبت شركت داشته باشند.
به عقيده بعضي روان شناسان، شكاف و تفاوت گفتاري بين زنان و مردان در همان زمان كودكي شكل مي گيرد. همان گونه كه در نوع متفاوت بازيهاي دختران و پسران نمايان مي شود. در اينكه كدام يك از عوامل اجتماعي يا مادرزادي و فطري در رفتارها دخيل هستند، اختلاف نظر وجود دارد. چنين به نظر مي رسد كه از دوران كودكستان، مسير تفكر و روش دو جنس تغيير مي كند. دختران گروههاي كوچك صميمي يا بازيهايي كه نقش مادر و فرزند را بازي مي كنند، ترجيح مي دهند. آنها در انتخاب و پوشيدن لباس به هم كمك كنند و صحبت كردن بخشي از بازي آنها را تشكيل مي دهد. آنها از راه تبادل افكار و عقايد به رفتارهايشان شكل مي دهند. دختران در روابط بين خود در پي همدلي هستند، اما اگر شخصي از گروهشان خارج شود، احساسات شديد خود را حتي با غيبت كردن نشان مي دهند. در مقابل، پسران فوتبال، تفنگ بازي، مسابقه دو و فعاليتهاي بدني را بيشتر دوست دارند. ايجاد "گروه پسران" به تشكيل ساختار گفتاري آنها كمك مي كند كه آميزه اي از اعمال زور، فرياد، و پرخاش است.
اين تفاوتها بين دو جنس تا حدي گسترش مي يابد كه در ساختار زباني و گفتاري آنها حالت رمز گونه پيدا مي كند. از ديدگاه زنان، زبان به دو بخش "مردانه " و "زنانه " تقسيم مي شود. "گنجينه واژگان" در بخش زنانه قرار مي گيرد و در مقابل، لغاتي مانند "آدم و حوا"، "مرد و زن"، "خير و شر" در بخش مردانه قرار مي گيرند.
توماس الكس، جامعه شناس، معتقد است كه تصور ما از زنانگي و مردانگي از روابط اجتماعي ما از گذشته تاثير مي پذيرد. اين تصورات باعث ايجاد عوارضي در رفتار و شيوه گفتار ما مي شوند و همچنين در انتظارات ما از يك گفتگو تاثير مي گذارند. در قرن نوزدهم ميلادي مطالبي در كتابها آورده شده كه با روش گفتگوي زنان امروز يعني به صورت خود دار، و تفاهم برانگيز مطابقت دارد. در آن زمان، درجه بندي اجتماعي افراد از نظر راه و سعادت اجتماعي، نوع فعاليت زنان و مردان را دسته بندي مي كرد. مردان به تجارت و كسب درآمد علاقمند بودند ولي زنان تنها خواهان خانه داري و تربيت كودكان بودند و نقش كدبانو را ايفا مي كردند. در آن زمان، معتقد بودند كه يك دوشيزه و خانم جوان تنها وقتي بايد وارد صحبت شود كه در يك جمع آشنا حضور داشته و پنهان كردن احساساتش هم لزومي نداشت، ولي او اجازه نداشت به طور معمول يك بحث را آغاز كند از سوي ديگر، جاذبه يك خانم متشخص آن بود كه در گفتگو ها جلب توجه نكند. در زمانهاي گذشته، شرح وظايف متفاوت زنان و مردان به شكاف "شيوه گفتاري" آنها مي انجاميد، ولي امروزه فعاليتهاي اجتماعي مشابه، رفتارهاي مشابهي نيز در پي دارد. به طور مثال، نتايج تحقيقات نشان مي دهد، زناني كه تازه در مسند رياست قرار مي گيرند، مشروعيت خود را به وسيله قدرت و نمايش تسلط خود به اثبات مي رسانند. تقريبا مثل مردان همتراز خود كه با ارتباط مستقيم به اين هدف دست مي يابند. مانند مردان صحبت ديگران را قطع مي كنند، بر روي حرف خود تاكيد مي ورزند و نسب به زيردستان حساسيت ندارند.
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 23:39  توسط محمد
|
اى بسـا ابليس آدم روى هست
پس به هردستى نبايد داد دست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:35  توسط محمد
|
گوشه ای از نامه چارلی چاپلین هنرمند و نابغه سینما به دخترش
دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.
سوئیس 1963
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 12:0  توسط محمد
|
سوالات صبحگاهي
از خودتان بپرسيد:
-1 در حال حاضر، از چه چيزي در زندگيام احساس خوشحالي ميكنم؟ چه چيزي موجب خوشحاليام ميشود؟ درباره آن چه احساسي دارم؟
-2 در حال حاضر، درباره چه چيزي در زندگيام هيجانزاده هستم؟ چه چيزي ميتواند موجب ايجاد هيجان در من شود؟ درباره آنچه احساسي دارم؟
-3 در حال حاضر چه موضوعي در زندگي باعث افتخار است؟ چه چيزي ميتواند باعث افتخار من شود؟ درباره آن چه احساسي دارم؟
-4 در حال حاضر از چه چيزي در زندگيام شكرگزارم؟ درباره چه چيزي ميتوانم شكرگزار باشم؟ اين موضوع چه احساسي در من ايجاد ميكند؟
-5 در حال حاضر از چه چيزي در زندگي بيش از هر چيز ديگري لذت ميبرم؟ از چه چيزي ميتوانم لذت ببرم؟ درباره آن چه احساسي دارم؟
-6 در حال حاضر نسبت به چه چيزي در زندگي تعهد دارم؟ درباره چه چيزي ميتوانم متعهد باشم؟ درباره آن چه احساسي دارم؟
-7 عاشق چه كسي هستم؟ چه كسي عاشق من است؟ چه چيزي ميتواند در من ايجاد عشق كند؟ درباره آن چه احساسي دارم؟
در مرحله بعد ميآموزيد كه چه طور اين مراسم موفقيت روزانه را موثرتر كنيد.
كار فوقالعادهاي كه ميتوانيد در ادامه سوالات نيروبخش صبحگاهي انجام دهيد اين است كه تحت عنوان سوالات نيروبخش عصرگاهي، فهرستي از اتفاقاتي كه در روز براي شما افتاده، به ترتيب رخ دادن آنها تهيه كنيد.
حالا كه تمام روز را به سوال كردن از خود پرداختهايد، چرا قبل از خواب، سوالاتي از خود نپرسيد كه در حالت رواني خوبي قرار بگيريد؟
پرسشها
از خودتان بپرسيد:
-1 امروز چه كردهام؟ از چه راههايي در زندگي ديگران موثر بودهام؟
-2 امروز چه ياد گرفتهام؟ چه تفاوتهايي پيدا كردهام؟
-3 امروز چه راههايي در ارتقاي زندگيام موثر بوده است؟ چگونه ميتوانم از امروز به عنوان سرمايهاي براي فردا استفاده كنم؟
-4 اگر مايليد، سوالات صبحگاهي را تكرار كنيد.
تنها چيزي كه سوالات شما را محدود ميكند، باور شما درباره مسائل امكانپذير است. باور اساسي در شكل دادن به سرنوشت من اين بوده است كه اگر به سوال كردن ادامه دهم، بدون شك پاسخي دريافت خواهم كرد. درست مثل بازيهاي هيجانانگيز! هر پاسخي از قبل وجود دارد، فقط كافي است سوال درست را پيدا كنيد.
منبع: گامهاي بلند، آنتوني رابينز
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 16:11  توسط محمد
|
تحمل دوری خیلی چیزها برای من آسان است ، اما تحمل دوری تو نه
I could do without many things with no hard ship …… you
Are not one of them
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15:51  توسط محمد
|
به قيافة خود خوب نگاه كن، تو كيستي؟ آيا اين چهره كه ديگران آن را مي بينند هماني است كه تو از خود مي شناسي؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15:45  توسط محمد
|
در برهوت «نداشتن»
سرشار از «خواستن»
همانگونه که همیشه ترجیح می دادی،
ایستاده ام
چگونه دوام خواهم آورد
این همه «خواستن» و این همه «نداشتن» را...
و در تنگنای «داشتن» های نا خواسته،
هر روز اسیر تر بودن را
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 15:26  توسط محمد
|
فاصله،
آنچنان هم که می گويند دور نيست
گاهي چنان به من نزديكي و
گاهي چنان دور
كه محو بودنم در تو عجيب نيست
از دلم تا دلت راهي نيست
تو مرا بخواه تا بداني
فاصله ها بي معني است ..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:1  توسط محمد
|
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم ....که از تو گفت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:0  توسط محمد
|
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 11:35  توسط محمد
|
گفتگو با نوزاد
جرج مكدونالد (1824-1905)
نگاه ِ خيال انگيزيست بر هبوط ِ آدمي به جهان ِ زيرين و اشاره به سرچشمه ي زيبايي و كمال كه در جهان برين است.
- اي نازنين كودك ِ دلبند
بازگو كه از كجا آمده اي؟
من از پهنه ي بيكران ِ ?هرجا?
به ?اينجا? آمده ام
- اين چشم ها را به رنگ ِ آبي
از كجا بدست آورده اي؟
در راه كه مي آمدم
آنها را از آسمان وام گرفتم
- و فروغ ِ چشمانت را،
اين برق و چرخش از كجاست؟
اين برق، نيزه ي ستارگان است
كه در ديده ام مانده است
- آن دانه هاي كوچك ِ اشك را
از كدام جعبه ي جواهر ربوده اي؟
چون بدين جاي رسيدم
آنها را در تالار ِ انتظار يافتم
- و آن پيشاني ات را بگو
كه چگونه چون ايوان ِ آسمان، بلند و تابناك شد؟
در راه كه مي گذشتم
دستي مهربان آن را نوازش كرد
گونه هايت به كدامين موهبت
چون گلهاي سپيد و سرخ شد؟
چشمم در راه به چنان زيبايي ِ شوق انگيزي افتاد
كه از هر چه آدميان دانند و انديشند، خوشتر است.
- آن لبخند ِ سه گوش ِ سعادت بخش از كجاست؟
از آنجا كه سه فرشته با هم مرا بوسيدند.
- و اين گوش هاي صدف شكل ِ مرواريدگون،
چگونه پديدار شد؟
خداوند سخن مي گفت
و اين هر دو سر برآوردند تا بشنوند
- و آن دستهاي سپيد
چگونه پديد آمد؟
اين دست ها بندي هستند
كه عشق بر خود نهاد
- آن پاهاي كوچك ِ دردانه را
از كجا برگرفتي؟
از همان گنجينه
كه بال هاي كروبيان در آنجا بود
- و چگونه اي همه چيزها در هم پيوست
و تو را پديد آورد؟
خداوند به من انديشيد
و من از ميانه سر برآوردم
- اما چگونه شد اي نازنين
كه تو پيش ِ ما آمدي؟
خداوند به شما انديشيد
و من اكنون در آغوش ِ شما هستم.
ترجمه: دكتر حسين الهي قمشه اي
منبع: كتاب كيميا 3
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:57  توسط محمد
|
دير زمانی در او نگريستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
همه چيزی در پيرامون من به هيات او در آمده بود
آن گاه دانستم که مرا ديگر از او
گريز نيست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:25  توسط محمد
|
محض خاطر آن همه دیروز نرو!
کمی تحمل کن
ببین قطره های باران
وقتی از هم جدا میشوند
چه زود میمیرند...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 12:31  توسط محمد
|
یکی بود یکی نبود،زیر گنبد کبود
تو شدی قصهء عشق،وقتی عاشقی نبود
تو سرآغاز منی از همیشه تا هنوز
تو سرآغاز منی،مثه خورشید واسه روز
واسه حرفای کتاب تویی معنای جدید
واسه پرواز خیال،تو کبوتر سپید
تو مثل حادثهء شب دلسپردنی
تو همون قصهء یک نگاه و عاشق شدنی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 12:30  توسط محمد
|
| خبر تازه |
|
وقتی گوش شنوا نیست حرف تازه ای ندارم سر عاشقی نمونده که به صحرا بگذارم که به صحرابگذارم شور شاعرانه ای نیست غزل و ترانه ای نیست به لب آینه حتی حرف عاشقانه ای نیست هر کسی می پرسد ازمن در چه حالی در چه کاری تو که اهل روزگاری خبر تازه چه داری می بینن اما می پرسن چه سوال خنده داری وقتی گوش شنوا نیست حرف تازه ای ندارم سر عاشقی نمونده که به صحرا بگذارم که به صحرا بگذارم چی بگم وقتی که هیچکس منو از من نمی فهمه حرفای نگفتنی رو جز به گفتن نمی فهمه غم آدم دیدنی نیست قصه ی شنیدنی نیست بعضی حرفا رو باید دید بعضی حرفا گفتنی نیست وقتی گوش شنوا نیست شوق گفتن نمی مونه وقتی جاده رو به هیچه پای رفتن نمی مونه خبر تازه چه دارم خبر تازه چه داری تو چرا باید بپرسی تو که اهل روزگاری می بینی اما می پرسی چه سوال خنده داری وقتی گوش شنوا نیست حرف تازه ای ندارم سر عاشقی نمونده که به صحرا بگذرم
(اردلان سرفراز)
|
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:20  توسط محمد
|
| ماهی |
|
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ:
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین؛ احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین. *** آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز در برکه های اینه لغزیده تو به تو! من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛ از برکه های اینه راهی به من بجو! *** من فکر می کنم هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد: احساس می کنم در چشم من به آبشر اشک سرخگون خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم در هر رگم به تپش قلب من کنون بیدار باش قافله ئی می زند جرس. *** آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس: (( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
(شاملو)
|
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:9  توسط محمد
|
روزی كه آسمان ِمن شدی يادت هست ؟ قرار شد كه تا هر كجا كه آسماني با بهانه های دلِ من راه بيائی تا جائی كه به آخر اين سرزمين ِ بی آداب برسيم ، از ابتدای «من »بودنم تا انتهای «آسمان» بودنت ! ... ببار - ببار - ببار تا با باريدنت بشوئی تنگی و سنگی اين دل را ... می دانم چنين انتظاري از آسمان بی غل و غشی كه هميشه -ی خدا با تو رو راست و آبی است در اين فصل گرم كه قرار است از زمين و آسمان آتش ببارد ، كار ساده ای نيست ! اما فراموشی می كنم و می گويم : آسمانم ببار و آسمان خاكستری می شود ! می گويم: می خواهم يكبار هم كه شده برای خاطرِ دل من بباری ، نمی بينی به اين جان و دل بلای آتش ِ ساز! افتاده ؟ و آسمان خاكستری تر می شود ! می گويم: از همان روزی که آسمان شدي ، آسمان ِ آبی- خاكستری بی ماه ! آسمان سر زمين ِ اين دل بي نام و نشان ، اين تو بودی كه باريدی و اين من بودم كه سنگ شدم و آسمان خاكستری سياه می شود ، می گويم : شبی كه ! ماه بر من تابانيدی ، يادت هست ؟ حرف بزن به من بگو اين شب هاي بدون ماه كه تاريكم اگر نباری چه كنم ؟ ، برای دل ِ من ببار و آسمان سياه می شود ، می گويم : به من نگاه كنی اگر ! شايد كه به جای باريدن آتش - باران بباری بر دلم و آسمان سياه تر می شود ، می گويم : ببار - ببار - ببار ... نگاه كه می كنم ات بی ماه ، می خواهم بباری و آسمان سياه تر می ماند ، من به خود می پيچم ،آسمان هم به خود می پيچد ، می گويم :يادت نيست ؟ از همان ابتدا كه تو آسمان شدی و من - من ! قرار مان اين بود که تو آسمان ِ بارانی باشی و من سنگ ، نمی شناسی ام نه ؟ يعنی از وقتی دلتنگ شدم ، سنگ تر شدم كه نمی شناسی ام ! می گويم :ببار - ببار - ببار آسمانم ...اين بيابان لبريز از سكوت منم كه رو به پايان است ، شبي كه ماه را از من پس گرفتی يادت هست ؟ ، زير لب خنديدم ، با دلم گفتم؛ عجب خيال خامی دارد اين آسمان ِ آبی - خاكستری كه مرا تنهاتر می خواهد بدون ماه ! ... نمی دانستم كه آنقدر نمی باری و نمی باری كه تنهاترين ها می شوم بی ماه ! ...روزی كه آسمانم شدی يادت هست ؟ قرار شد كه تا هر كجا كه آسمان بودی با دلِ من راه بيائی تا جائی كه به آخر اين سرزمين بی آداب برسيم ، از ابتدای «من »بودنم تا انتهای «آسمان» بودنت ! و من خيال می كردم تمام اينها يادت هست ...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:30  توسط محمد
|
هیچ کجا نرفتم و هيچ کجا هم ندارم که بروم ،همين جا هستم يعنی نه خيلی خيلی دور ، همين نزديکی ها ، درون هزار توي خودم لم داده ام كنار اين دل و همه چيز را به دقت تماشا مي كنم ، محموله هاي نور را ، رنگ هاي اغلب خاكستري و آبي و گاهاً سياه و درست در اين لحظه است كه اتفاقي مي افتد ، اين اتفاق معمولاً همه جا مي افتد ولي همه نمي توانند آن را ببينند ، يك اتفاق ناشی از احساسات درون خودم ،احساسي كه از وجود خودم دارم ، شايد بتوان گفت احساس وجود خدا ! طراوت و تازگي عبادت ، شور و شعري عارفانه يا نه - شور وشوقي عاشقانه ، نويدي دل انگيز كه كم كم در روحم خانه می كند بلكه در همه چيز خانه می كند ! درست نمي فهمم كه چه می گويم يا چه می خواهم بگويم يا اصلاً نمي دانم بايدچه بگويم و به كه بگويم ؟ كه وقتي گفتني هايم را مي شنود بلند بلند نخندد و بتواند مفهومشان را آشكار كند ، كسي كه شايد اگر سكوت كندبهتر است و من را تحت تاثير سكوت خود قرار دهد ،بله - به چه كسي اين حرف ها را بگويم ؟ تا درگير شنيدنی ها نشود؟ ! اين احساس با لاخره بايستی روزی مانند عطر گل شب بو تمام فضا را بگيرد : خوشبخت ،خوشبخت و رها از بار خوشبختی های تصنعی ، در واقع آدم كه نمي داند چرا خوشبخت است و اين ناداني ، اطميناني است - اطمينان همان دل آبي خاكستري سياه ؛ پس كافي است همين جا درون هزار توي خودم لم بدهم و اسمم هم " تنها " باشد واگر توانا باشم تا آخر خودم راه بروم و خوبِ خوب همه جا را نظاره كنم و ياد بگيرم كه تنها هستم بدون گذشته ء و آينده و اين را بدانم كه در حال حاضر ملكه اي هستم البته تنها ، تنها و آزاد براي اينكه خودم هستم ، برای اينكه خودم باشم و خودم يعني همه چيز و هيچ چيز !
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:24  توسط محمد
|
كوچك حقير كوچك حقير
كسي ميداند چه حجم اندوه بر اين حقارتها حمل ميشود هر روز و هر روز ؟
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 18:48  توسط محمد
|
من بودم،
من هستم.
و تا آخر زمان خواهم بود.
زيرا وجود مرا پايانی نيست.
من راه خود را از ميان فضاهای بيکران گشوده ، در دنيای خيال پر کشيده ، و در آن بالا به حلقه نور نزديک شدهام.
با وجود اين ، بنگريد چگونه اسير مادهام.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:53  توسط محمد
|
هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 18:52  توسط محمد
|
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بد تر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمیخواد قصه ها شو
کسی جرمی نکرده گر بما این روز ها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیشترها که در این روزا نمی ارزه
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 11:25  توسط محمد
|
با تو، حكايتي دگراين دل ما بسر كند
شب سياه قصه ، را هواي تو سحر كند
باور ما نميشود ، در سر ما نميرود
از گذر سينه ما يار دگر گذر كند
شكوه بسي شنيده ام از دل درد كشيده ام
كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند
چاره كار ما تويي ، ياور و يار ما تويي
توبه نميكند اثر ، مرگ مگر اثر كند
مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم
قاضي درگاه تويي ، حكم سحر گاه تويي
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 11:4  توسط محمد
|
تو شروع آسمونی می دونستم نمی دونی
چشم تو آخر دنیاست خودت این و نمی دونی
داشتن ونداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده
اگه راهی اگه بیراه ،منم و پای پیاده
آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو
سکوت شیشه ی دلم شکسته با صدای تو
آخ که تموم لحظه ها اسم تو یادم می آره
گذشته ها گذشته و هیچ کی گناهی نداره
وقتی با تموم قلبم واسه زندگی می میرم
تن من می لرزه اما تو رو از خودم می گیرم
تن بی من ،من بی تو ،من از سایه فراری
می شم اون حادثه ای که ،روزی بود و روزگاری
حالا من نه توی قصه ،نه تو آرزو، نه خوابم
این یه اتفاق ساده ست چرا دنبال جوابم

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:50  توسط محمد
|
هر چی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبهای بیقراری مال من
منم و حسرت با تو ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه
اول دو راهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلتو شکسته بودم همه ی قصه همین بود
می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارمو بی تو مثل تو تنهای تنها
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:46  توسط محمد
|
کوچه وقتی که نباشی
رگ خشکیده ی شهره
ماه تو گوش خونه گفته
دیگه با پنجره قهره
سقف دلبستگی بی تو
واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی
دیگه همسایه نداره
تو پی کدوم ستاره
پشت ابرا خونه کردی
رفتی و چیزی نگفتی
گریه رو بهونه کردی
من سوال ساده ی تو
تو جواب مشکل من
ردپای رفتن تو
روی صحرای دل من
کوچه وقتی که نباشی
رگ خشکیده ی شهره
ماه تو گوش خونه گفته
دیگه با پنجره قهره
سقف دلبستگی بی تو
واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی
دیگه همسایه نداره
وقتی آسمون شبهام
زیر سایه ی چشاته
وقتی حتی این ترانه
رنگ غربت صداته
نمی ذارم این دو راهی
سر راه ما بشینه
نمی ذارم این جدایی
رنگ فردا رو ببینه
کوچه وقتی که نباشی
رگ خشکیده ی شهره
ماه تو گوش خونه گفته
دیگه با پنجره قهره
سقف دلبستگی بی تو
واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی
دیگه همسایه نداره
شبو با فانوس اشکت
می برم به روشنایی
با تو میرسم دوباره
به طلوع آشنایی
می دونم هر جا که باشی
دل تو اهل همین جاست
واسـه ی من تو اینجا
اول و آخر دنیاست

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:35  توسط محمد
|
کوچه وقتی که نباشی
رگ خشکیده ی شهره
ماه تو گوش خونه گفته
دیگه با پنجره قهره
سقف دلبستگی بی تو
واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی
دیگه همسایه نداره
تو پی کدوم ستاره
پشت ابرا خونه کردی
رفتی و چیزی نگفتی
گریه رو بهونه کردی
من سوال ساده ی تو
تو جواب مشکل من
ردپای رفتن تو
روی صحرای دل من
کوچه وقتی که نباشی
رگ خشکیده ی شهره
ماه تو گوش خونه گفته
دیگه با پنجره قهره
سقف دلبستگی بی تو
واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی
دیگه همسایه نداره
وقتی آسمون شبهام
زیر سایه ی چشاته
وقتی حتی این ترانه
رنگ غربت صداته
نمی ذارم این دو راهی
سر راه ما بشینه
نمی ذارم این جدایی
رنگ فردا رو ببینه
کوچه وقتی که نباشی
رگ خشکیده ی شهره
ماه تو گوش خونه گفته
دیگه با پنجره قهره
سقف دلبستگی بی تو
واسه من سایه نداره
دلم از روزی که رفتی
دیگه همسایه نداره
شبو با فانوس اشکت
می برم به روشنایی
با تو میرسم دوباره
به طلوع آشنایی
می دونم هر جا که باشی
دل تو اهل همین جاست
واسـه ی من تو اینجا
اول و آخر دنیاست
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:26  توسط محمد
|
کنج خونه نشستی و در رو دنیا بستی و
از بس شکایت میکنی به مردن عادت میکن
هی میگی تقدیر منه و هی میگی تقصیر منه
تو این وسط چه کاره ای که عمریه آواره ای
بهش میگم بسه دیگه چکار داری کی چی میگه
نذار خودت سرکار انگار نه انگار
میگم هنوز د یر نشده هنوز د لت پیر نشده
پاشو ودست رو دست نذا ر انگار نه انگار
توی گذشته موندی و هی دلتو سوزوندی و
هر چی میگم بخند یه بار انگار نه انگار
ا نگار همه بیکارنو دشمنی با تو دارنو
همش با تو بد میکنن راه تو رو سد میکنن
ا ینا همش بهونت کارای بچه گو نته
چشم دلت تا نبینه صد سال د یگم همینه
این دیگه حرف آخره عمر تو داره میگذره
تمو م که شد به روت نیار انگار نه انگار
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:21  توسط محمد
|
خسته ام از لبخند اجباری خسته ام از حرفای تکراری
خسته از خواب فراموشی زندگی با وهم بیداری
این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی
سرگذشت بی سرانجام گمشدن تو فصل طوفانی
حقیقت پیش رومون بود ولی باور نمیکردیم
همینه روز روشن هم پی خورشید می گردیم
نشستیم روبروی هم تو چشمامون نگاهی نیست
نه با دیدن نه با گفتن به قلب لحظه راهی نیست
من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه
که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه
سراغ عشقو می گیریم تو اشک گریه ی آخر
تو دریای ترک خورده میون موج خاکستر
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:20  توسط محمد
|
براي آخرين بار ، خداكنه بباره
تو اين شب كويري ، يه قطره از ستاره
هميشه بودي و من ، تو رو نديدم انگار
بگو بگو كه هستي ، براي آخرين بار
وقتي دوري ، تنهايي نزديكه
قلبم بي تو ، ميترسه ، تاريكه
چه لحظه ها كه بي تو ، يكي يكي گذشتن
عمرمو بردن اما ، يه لحظه بر نگشتن
تو چشم من نگاه كن ، منو به گريه نسپار
حالا كه با تو هستم ، براي اولين بار
براي آخرين بار
وقتي دوري ، تنهايي نزديكه
قلبم بي تو ، ميترسه ، تاريكه
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 10:9  توسط محمد
|
روز از نگاهم می گذرد
و باد
بوی تو را
از نم نم کوچه ها برده است
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 23:16  توسط محمد
|
زیر سنگ آرمیده است
به خلوتش می روم
زمانی دیگر
شاید کسی هم به خلوت من بیاید
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 22:35  توسط محمد
|
ابر آمادهء باران
گمانم دل خدا هم گرفته اينروزها
روي باريدن اما ندارد آسمان
_ فصلش نيست آخر!_
برخيزيد سر به بيابان گذاريم از اين ...
اينبار براي خاطر دل خدا
نماز باران بخوانيم.
من
آقايي را ميشناسم که هنوز عاشق است.
به او اقتدا ميکنيم.
شايد فرجي بشود.
بايد فرجي بشود.
سلام آقا.خسته نباشيد.چه ميکنيد با زحمات ما؟ نميدانم چه شد که آمدم درد دل کنم با شما حضرت مهربان(ع)
دلم پر است و تنگ برايتان...
ميخواهم بگويم آقا باور کنيد دوست نداريم آزارتان بدهيم.دوست نداريم دلتان را خون کنيم. که زمين و زمان از غصهء شما...
حرف بزنم؟
آهاي حجت خدا که زمين هيچ گاه از حضور تو و خانواده ات خالي نبوده.ما بچه هاي بدي نيستيم.تقصير ما نبود که زود دستمان از دست پدر . مادر جدا شد.ما کودکيم و خسته.آنقدر که تاب گله و شکايت نيست ديگر.ميخواهيم بنشينيم روبروي شما.دستهايمان را زير چانه بگذاريم و بشنويم...از شما..تکليفمان چيست؟...چرا دستمان رها شده؟
اصلا رها شده ؟ اشتباه کيست که دوريم از شما؟ اصلا دوريم از شما؟
آهاي آقاي موعود نميدانم چند شنبه ها.هر روز که ندبه نميشود.اين هال و روز ما را ميگويند چاره تويي.
ظرف طاقتمان لبريز شده . ميخواهيم پاک بمانيم.مهرباني کنيم.عشق بورزيم.دوست بداريم.جاري باشيم.
اگر وقتش نشده..که بيايي ..نشانه ايي بده.
زبان اشاره واستعاره را فراموش کرده اييم از بس که کنايه ....
گوش دلمان که صداي آسمان را ميشنيد...سنگين شده.
تا هنوز با اين قافله بدي ها همسفر نشده اييم.
نشانه ايي بده.
لبخندي بزن.
دست نوازشي بکش.
رحيل ميزنند آقا
کجاييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي؟

+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 19:19  توسط محمد
|
رهايي از بدبيني
اگر شكاك و بيش از حد بدبين هستيد پودر ميخك را استشمام كنيد. اين رايحه باعث مي شود كه گره هاي چاكراي اول باز شود و شما را از قيد افكار خشك و بدبينانه رها مي كند.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:49  توسط محمد
|
منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را ،
در جاده اي جا گذاشتم !
يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم !
توقعي از تو ندارم !
اگر دوست نداري ،
در همان دامنه ي دور دريا بمان !
هر جور تو راحتي ! باران زده ي من !
همين سوسوي تو
از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست !
من كه اين جا كاري نمي كنم !
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !
همين !
اين كار هم كه نور نمي خواهد !
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي !
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي آيد !
صداي باران را مي شنوي ؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 0:49  توسط محمد
|
بهار رسید بدون آنکه هجرت پرندگان را دیده باشم وخش وخش برگها را در گوش کسی نجوا کنم .
بهار رسید و زیباترین شکوفه های عشق بر دلهای عاشقان جوانه زد .
پائیز کوچ کرد و تو بهانه آن بودی!!! تو آمدی !!!! چرا نیامده رفتی ؟؟؟ ودغدغه های دائمی ودلبستگیهای عصر عشق را با خود بردی !!!!
بمان !!! تو که آمدی، میدانی؟؟ تنهایی من دست آویزی شد برای دلم !!!!
ومن همیشه برای دلتنگی ام کاغذ را بهانه کردم !!! بهار آمد و تو هم آمدی . میدانی که تو خاطره انگیزترین قصه این فصلی؟؟؟؟
میدانی ؟ برایت نگفتم ؟ نگفتم از قصه های شبانه واز سفر مارکو پلو که کودکانه های من را مینوشت ؟؟
بمان !!چرا باز باران را بهانه کردی تا به شهر ابرهای کاغذی برگردی!!!! بیا ومرهمی باش بر روح خسته من ، بر من ببار !!! کویر دل من خود تشنه این باران است !!
ببین خسته ام ، خسته از تکرار، از بودن، از رفتن، حتی از رفتن !!!!!! خسته از عشق ،خسته از هر چه رنگ تعلق دارد ، در خلوت تنهایی های رنگ ورو رفته ام پس کجایی؟؟؟ تو کجای این رنگین کمان غم رنگ منی؟؟؟؟؟؟
باران ،سکوت، شب ، تنهایی،شعر،پاییز،....!!!!! بهار کو؟
پس بهار را کجا پنهان کردی ؟ آمدی !!! با خود بردی ؟ یا نیامدی و هنوز نیاوردی ؟؟؟
میخواهم بهار را به تو بسپارم!!! تا جوانه دلت را به عشق آن پیوند بزنی.
بشنو!!!! شنیدی؟ آواز ناودان ها ،رقص شبنم روی برگها ؟
آه... باران آمد ،گفتم نرو باران را بهانه نکن !!!!
گفتم بمان در شهر دلتنگی های من، من خود به باران اشکت نیاز دارم !!!
بغضم را میشکنم چون باران با من هم صداست .
کاش!!!!!!!!! این روزها میرفتند ،اینها مسافران غریبند ،من نمی شناسم آنها را !!!
کاش !!!!!!! زمان میایستاد ،نه نه !! کاش زمان به سرعت میگذشت ،من این روزها را نمیخواهم .
میروم باز در باغ شعرهایم همان جا که دلتنگی هایم را از بهر کردم میروم در قالب خیال خود تا رسیدن بهار میمانم !!!
تو هم زود بیا !! باران آمد !!! پس دیگه باران را بهانه نکن ....

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 0:34  توسط محمد
|
نام تو
دستهای تو را رها میکنم
تا به اقيانوس کبير بپيوندی
زيرا تو بزرگی
و من
آدمی هستم تنها.
مثل خدا که تقدير
نام تو را بر سينهام سنجاق کرد.
نگران من نباش
...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 14:19  توسط محمد
|
دلم گرفته است
دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را برپوست کشیده شب می کشم
کسی مرا به خورشید معرفی نخواهد کرد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است پرنده
مردنی است
...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 14:9  توسط محمد
|
شنیده ام جایی هست
جایی دور
که هر وقت از فراموشی خوابها دلت گرفت
می توانی تمام ترانه های دختران گل فروش را به یاد آوری
می توانی بی اشاره اسمی
بروی به باران بگویی دوستت دارم
من چمدانم را برداشته ام
دارم می روم
تمام واژه را برای باد باقی گذاشته ام
تمام باران ها را به پیاله شکسته ای بخشیده ام
دارم می روم نگاهم کن
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:17  توسط محمد
|
همه ی چیزهایی که پیدا می کنم تمسخر ِ حافظه ام هستند !
صدای قهقهمه از میان ِ سال های عمر ...
به خاطر چه مرگ مرا انکار می کند ؟!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:12  توسط محمد
|
رفع زحمت
حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 2:8  توسط محمد
|
بیکرانه
در انتهای هر سفر
در ایینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خک تیره این زیمن
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در ایینه به حز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 2:7  توسط محمد
|
نایافته
گفتی که : چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی
تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 1:49  توسط محمد
|
شب تنهایی خوب
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن وبیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :ـ
بهترین چیز رسیدنم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 1:40  توسط محمد
|
براي آخرين بار ، خداكنه بباره
تو اين شب كويري ، يه قطره از ستاره
هميشه بودي و من ، تو رو نديدم انگار
بگو بگو كه هستي ، براي آخرين بار
وقتي دوري ، تنهايي نزديكه
قلبم بي تو ، ميترسه ، تاريكه
چه لحظه ها كه بي تو ، يكي يكي گذشتن
عمرمو بردن اما ، يه لحظه بر نگشتن
تو چشم من نگاه كن ، منو به گريه نسپار
حالا كه با تو هستم ، براي اولين بار
براي آخرين بار
وقتي دوري ، تنهايي نزديكه
قلبم بي تو ، ميترسه ، تاريكه
+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 22:34  توسط محمد
|