
سلام ،
میدانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمیرسد .حالا بعد از آن همه سال ،آن همه دوری ،آن همه صبوری من دیدم از همان سر صبح آسوده،هی بوی بال کبوتر ونعنای نو رسیده می آید .پس بگو قرار بود که تو بیایی ومن نمیدانستم ، ای دردت به جان بی قرار پر گریه ام ، پس اینهمه سال وماه ساکت من، کجا بودی حالا هم که آمدی حرف ما بسیار ،وقت اندک ،آسمان هم که بارانیست .
میدانم که میمانی ،پس لااقل باران را بهانه کن ، دارد باران می آید .مگر میشود نیامده باز به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی ؟آن روز نزدیک به جاده ای از اینجا دور ،دختری نزدیک . نرده های نازک پیچک پوش ،هی مرا مینگریست .جواب ساده اش به دعوت دریا ندیدگان ، اشاره روشنی شبیه "نمی آیم "بود .من منظور ماه را نمیفهمیدم ،فقط ناگهان نرده های چوبی نازک پر از جوانه شد .چراغ ستاره شد ،تو نبودی ، تو رفته بودی ،فقط روسری خیس پر از بوی گریه بر نرده ها پیدا بود .
آن ور غروب من نور خالص آسمان بودم .هی آوازت داده بودم ،بیا ، یکدم انگار برگشتی ،نگاهم کردی ،حسی غریب بر باد نابلدپر پر میزد، جز من کسی تو را ندیده بود ، زیر طاق بازار مسگران ،کبوتر بچه بی نشا نه ای هی پرپر میزد .ما راهمان را گم کرده بودیم .زیرا، من با چشمان تو اندوه آزادی هزار پرنده بی آرام را گریسته بودم ،وتو نمیدانستی ، آنروز ،هوا پر از بوی سوسن وستاره شب بود .
من خودم دیدم که دعای تو بر بال پرنده از پهنه طاقی گذشت وبر قوس کاشی شکسته ،نشست ،حالا بیا برویم.برویم پای هر پنجره روی هر دیوار ، بر سنگ هر دامنه ،خطی از خواب " دوستت دارم " تنهایی را برای مردمان ساده بنویسیم . مردمان ساده بی نصیب من هوای تاز ه میخواهند ،ترانه ای روشن ،تبسمی بی سبب ،واندکی حقیقت نزدیک به زندگی .آری من به خانه برمیگردم ،هنوز هم یک دیوار ساده میتواند سر آغاز پرسه غریب در کوچه باغ بهاران باشد .
زنان کوچه امان میگویند به گمانم تو را در صف محبت آرزوی دور دیده اند ،حالا همه همسایه ها میدانند ،من ،هر غروب ، غروب هرپنجشنبه تا شب التماس به جستجوی عکس کوچکی ار تو ، لابه لای کارنامه مدرسه ات هی گنجه را در خواب خاطره میگردم .پس چرا کلید خانه را در جواب نیامدن گم کرده ای ، هی تو ،تو از عطر آلاله بیقراری،تو این رسم رویا و گریه از که ،از کدام کناب ،از کدام کوچه آموخته ای هان ...
من بارها تو را در انتهای رویای غریب دیده بودم ،تو را در خانه ، در خواب ، در آب ، در خیابان ،در انعکاس رخسار دختران ماه ،در صف خاموش مردمان دیده بودم . زیرا تمام این سالها همیشه کسی سراغ تو را از من میگرفت ،تو نشانی من بوده ای من نشانی تو ...
گفتی بنویسم ،من شمال زاده شده ام ،اما تمام دریاهای جنوب رامن گریستم ، راه دور شهرمان ،آیا همیشه از ترانه و آواز تهی خواهد ماند ،حوصله کن زیرا خواهیم رفت .
اما خاطرت باشد همیشه این توئی که میروی ،همیشه این منم که میمانم ،چه بوی خوشی میدهد این جامه قدیمی این پیراهن بنفش، این همه پروانه قشنگ در لا به لای نامه های تو ، مگر همین نشانه تو از راه دور دریا نبود ،پس حالا بیا ، بیا به بهانه ای تمام شب مغموم گریه را از آواز نور ،تبسم ستاره روشن کن ،من به تو از خوابهای آیینه اطمینان داده ام ، زیرا سرانجام یکی از همین روزها تمام قاصدکهای پژمرده از خواب خارهای زار به جانب بی بند آفتاب آسمان برمیگردند .
تو از آن سو آمدی ومن از سوی دیگر ،آمدی وآمدیم ،اول فقط دل یکدل بود ، حالا دیگر دیر است ، من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام ، راستی آیا به همین دلیل ساده نیست که دیگر هیچ نا مه ای به مقصد نمیرسد؟ نه !زیرا سالها بود که در ایستگاه اتوبوس ، بر خواب خلوت ورودی همه شهرها ،کوچه ها،جاده ها ،میدانها،چشم براه تو ،از هر مسافری که میامد ،سراغ کسی را میگرفتم ،که بوی کاگلهای خیس درخت همسا یه امان را میداد ودر خلال آن شبها در کوچه ،چقدر تا بامدادان با چشم خیس گریه رفتم ودر غم غروب بازماندم .
من میدانستم تو از میان روشن ترین رویاهای روزگار ، تنها ترانه های ساده مرا برگزیده ای....
چرا که من هنوز خسته ترین مردان روی زمینم ،زیرا هر بار که نام تو بر دفتر گریه هایم جاری میشد ، مردمانی را دیدم که آهسته میایند همانجا در سایه سار گریه های من ،بابونه عطر تو را از باغ پروانه خواب کودکان میخواستند .
هنوز با دستمالی سپید ،پاکتی سیگار ،وگزیده ای شعر وچمدانی پر از ترانه وشبنم ،دل ودستی تشنه از لمس تبسم تو ،و کلامی ساده به بستر میروم ،تو از یادم نمیروی، تو با من چه کرده ای ،میدانی که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این شیشه کشیده ام ،میدانی که چقدر کوچه را تا باور آسمان کبوتر با شوق پائیده ام تا تو بیایی ــ
اینک تو با منی ،باشد ،گریه نمیکنم هنوز باد میاید ،باران میاید ،میدانم که میمانی ،در عشق قناعت نکرده ام وتو را شعرهای تنهایی من، بس بود تا برای همیشه ، با تو سر بر بالین صداقت وصفا گذارم وتو میدانی به خاطر تو برای برخواستن ، هزار و هزار بار افتاده ام .