تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

سادگی مرا ببخش که خويش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام
تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام

به من نخند و گريه کن چرا که جز نياز تو
هر چه نياز بود و هست از در خانه رانده ام
اگر به کوتاهی خواب ، خواب مرا سايه شدی
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوی فرياد مرا سکوت دعوت تو بود
ولی من اين سکوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامی برای من نساز
از ابتدا دست تو را در اين قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نيازمند بخششم
چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام
گناهکار هر که بود کيفر آن مال من است
به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 15:17  توسط محمد  | 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه ی هر عاشق ,اسه زنده بودنی


تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید


چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور
هنوزم اما نرسیدی ای تجلی ظهور


با تو ام، با تو که گفتی، تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری، ساده ای، بی انتهایی


مث لالایی بارون، تو کویر بی صدایی
تو خود عشقی، میدونم، ناجی فاصله هایی



تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهوونه یه هر عاشق باسه زنده بودنی


تو امید انتظاری تو دلای ناامید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید


عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر تو کجایی، تو کجایی
تو کجایی، تو کجایی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 12:3  توسط محمد  | 

یک قلب مهربان چشمه ای از شادیست که هرچه را در اطراف خود با لبخند تر و تازه میکند.(ایرونیگ)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:21  توسط محمد  | 

هم صدایی نشانه ها

کودکانه هایم را می سپارد به بلوغ

پنجره باز است

قلب من در تکاپو با سیبی بر شاخه ی زندگی

میوه ی شهوت,هستی عشق,زایش نبوغ

پنجره ام باز است و عرصه ی جوانی

هجوم نسیم نشانه ها و لرزش پرده ی افکار نو پدید

شروع همراهی ایینه ها و دستان دروغ

شروع سرودن تنهایی

توهم بزرگی یک غم,انچه من دارم و کس ندید


کاش میشد پنجره را بست

محکم از کودکانه های روشن و شلوغ

بی دستی دراز مدهوش چیدن حادثه

بی گذر از این همه فردای بی فروغ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:2  توسط محمد  | 

از گورخري پرسيدم: تو سفيدي راه راه سياه داري ، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟

گورخر به جاي جواب دادن پرسيد: تو خوبي فقط عادتهاي بد داري، يا اينكه بدي و چند تا عادت خوب داري؟ ساكتي بعضي وقتها شلوغ ميكني، يا شيطوني بعضي وقتها ساكت ميشي؟ ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده اي بعضي روزها خوشحالي؟ لباسهات تميزن فقط پيرهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 1:21  توسط محمد  | 

گلایول ها به چه زبانی به هم میگویند دوستت دارم؟

بارانها ،خیابانها وکوچه ها به چه زبان ؟ آیا لبهایی که امروز متولد میشوند دوستت دارم را خواهند آموخت؟آیا عسلها فرهاد را میشناسند ؟عطر تو وکابوس خیالم را کجا پنهان کنم ؟نام تو را با کدام حرف بنویسم؟چه کسی چشمهایت را رنگ کرده است ؟ چه کسی عکس تو را در دیده ام کشیده است ؟چه کسی لبخندم را از ستارگان گرفته است ؟ چه شیرینی شیرینتر از عسل است؟ چه کسی زیباتر وسپیدتر از قند میخندد ؟شعرهای من با کدام حرف به انتها میرسند؟حدود جهنم را میدانم !! چند کیلومتر تا بهشت مانده؟فرق تو با گل چیست؟چرا مردابها را دوست ندارند؟چرا موجها از درد صخره به خود نمیپیچند؟نمیدانم چطور آب ماسه ها را نوازش میکند؟آیا میوه ها شادند؟آیا هندوانه شیرینتر از لبخند توست؟چرا شکوفه لبخندت را از نگاه من دزدیدی؟میدانی ماهی ها غزل خوانند ؟ میدانی دریاچه های مهربانی به قلب تو می ریزند؟ وتو هرشب !!! قدم زنان در سیارات به دنبال که میگردی؟؟؟ چراغها خاموش میشوند، قلب شمع می تپد، بوسه ها کی با لب تو آشنا می شوند؟مژگان تو را در غم خود سیه پوش نمیکنم!!! غافل نمیشوم از اوج با تو بودن ،بر باد ،تازیانه میزنم ،تو را نرنجاند !!! آی دلم خواب پریش میبیند!!من نمیتوانم تعبیر به رهایی کنم!!!! بساط شیطان را بر هم میریزم وفرشته ها را به چشمانم دعوت میکنم .تا شاید شرابی از اشکهایم را مهمان باشند !!!!آه ...آبها تشنه هستند ونانها گرسنه.قدمهایم ایستاده وچشمهایم حرکت میکند نبض مرگ را میگیرم وبه انتظار اکسیژن در اتاقم میمانم .کی اتفاق میافتد منتظرت میمانم ...راستی گلایول ها به چه زبانی به هم میگویند عاشق هستند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:9  توسط محمد  | 

کار ا صلی ما این نیست که ببینیم آن دور ها چه چیزی به شکل مبهم به چشممان می خورد " بلکه وظیفه داریم ببینیم  آنچه که واضح در دسترس ماست : چیست//

اگر می خواهید که نگرانی از زندگی شما حذف شود / کاری را که سر ویلیام اوسلر کرد /بکنید یعنی:

به روی گذشته وآینده درهای آهنین بکشید

وهر روز برای همان روز زندگی کنید

چرا از خود این سوالات را نمی پرسید وجوابشان را نمی نویسید؟

۱. آیا آرامش امروز را با نگرانی درباره آینده ویا حسرت خوردن برای" باغی خیالی در آن سوی افق ها"

بر هم نمی زنم ؟

۲. آیا گهگاه با افسوس خوردن در باره گذشته " حال را تلخ وناگوار نمیکنم؟

۳.آیا هر روز صبح با این عزم از جا بلند می شوم که به همان روز چنگ بزنم و نهایت استفاده را  از بیست

وچهار ساعت عمرم ببرم ؟

۴. آیا با اعتقاد به اینکه " هر روز برای همان روز زندگی کن " از زندگی خود استفاده بهتری نمی برم ؟

۵. کی قرار است شروع کنم ؟ هفته دیگر ؟ فردا ؟ امروز؟

خوشبخت او

وتنها خوشبخت او

آن کسی که امروز را روز خود می نامد

وبا آسوده دلی می تواند بگوید :

((ای فردا ! هر چه خواهی کن

که امروز را بتمامی زیسته ام .))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:29  توسط محمد  | 

موضوع انشاء : فوايد کامپيوتر را توصيف کنيد !
کامپيوتر چيز بسيار خوبی ميباشد و  برای ما خيلی لازم داريم . پدرم به من قول داده که که برای هر نمره بالای ۱۲ در کارنامه ام يک تکه از آن را برای من بخرد ! فعلا پدرم يک موس خريده و قول داده ماه به ماه سيستم را آپديت کند !
پدرم در کامپيوتر خيلی ميفهمد و حتی توانسته يک بار به اينترنت وارد کند ! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلی شاس ميباشد و روزی دوبار موس من را با جارو و بيل ميزند ! حتی تازگيا در خانه تله موش هم کار گذاشته است به همين علت انگشت شست هردو پای پدرم قطع شده ميباشد !
پدرم شب ها به کافی شاپ ميرود و داخل ميکند و چت ميکند‌ ! مادرم و پدرم هميشه در حال چک و لقد ميباشند و مادرم به پدرم ميگويد تو مگه خودت خواهر و مادر نداری که ميری با دخترای خارجکی چت ميکنی ! من هم در اين مواقع حرف نميزنم چون ميدانم مادرم به من ميگويد : کپو اوغلو ! اوشاخ پيس ! بيشين مشقاتو بينويس ! 
پدر من تازگيها در اورکات ميباشد و من ميدانم که اورکات خيلی بی ناموس ميباشد و شنيده ام که خيلی دختر دارد و خيلی بد حجاب ميباشند ! 
پدرم چند روری است که موس من را قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من ميباشد‌ ! خواهرم خيلی وقت است شوهرش  کرده است و الان هم خيلی بچه دارند ! من گاهی وقت ها به خانه آنها ميروم و از آنحا کانتکت ميکنم و با يک آيدی دخترانه با پدرم چت ميکنم و لاو ميترکانم ! 
پدرم خيلی دوروغ ميگويد و در کامپيوتر ميگويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده است و ديده در جوب دروازه دولاب است او ميگويد آب زده ما رو آورده پايين ! 

کامپيوتر بسيار مفيد ميباشد و من آن را خيلی دوست دارم و اين بود انشای من ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:12  توسط محمد  | 

مي توانم به ديگران مهر بورزم

وقتي که ديگران خشمگين هستند تنفر دارند انتقاد مي کنند يا مهاجم به نظر مي رسند مي توانم آن لحظه آنان را چنان که به نظر مي رسند ببينم و يا هراسيده و نياز مند کمک به عشق. وقتي که با خشم نفرت انتقاد و تهاجم واکنش نشان ندهم آنگاه مي توانم به درون خود روم و برکت عشق خويش را دريابم.بدين سان مي توانم برگزينم که با عشق ومهرباني ونه از ديدگاه ترس واکنش نشان دهم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 21:12  توسط محمد  | 

گوش میکنم ...

وزش بی رحم تنهایی تو را

در دور دست ترین شهر پر حسرت قلبت میشنوم

چه کسی نام  غریبت را فریاد میزند

در این تاریکی وظلمت  چه کسی صدایت میکند ؟

عابر بی نام کدام کوچه ای؟

کدام پنجره را میشناسی؟

آيا با آفتاب رابطه داري؟؟

چه در باغ وجودت كاشته اي؟

آفتاب را براي چه ميخواهي؟

مسافر غمگين كدام دياري؟؟

خيال رفتن داري؟

چه كسي صدايت ميكند؟؟

چشمهايت را به كه بخشيدي؟

دلت كو ؟

اي سراپايت وفا

هيچ ميداني؟

چشمهايت به سان چراغ ميدرخشد!!

چه كسي پزواك توست در اين سكوت؟

...

گوش ميكنم ...

منتظرت ميمانم تا بيايي خرامان ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:41  توسط محمد  | 

One can be very happy without demanding that others agree with them

اگر خواستار تایید دیگران نباشیم سعادتمند خواهیم بود .

 

Whoever wishes to keep a secret, must hide the fact that he possesses one

کسی که می خواهد رازی را حفظ کند باید این واقعیت را که رازی دارد کتمان کند .

 

Treat people as if they were what they ought to be, and you help them to become what they are capable of being

با مردم جوری رفتار کن که گویی همانی هستند که باید باشند و کمک شان کن همانی شوند که لایقش هستند .

 

To be loved for what one is, is the greatest exception. The great majority love in others, only what they lend him, their own selves, their version of him

از استثنائات است که کسی را به خاطر آنچه هست دوست بدارند . اکثر آدم ها چیزی را در دیگران دوست دارند که خود به آنها امانت می دهند : خودشان را تفسیر و برداشت خودشان را از او ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 16:55  توسط محمد  | 

مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتی گرفت، خيلی کثيف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک ار اين کار لذت می‌برد.

جورج برنارد شاو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 16:50  توسط محمد  | 

باطن وسيرت مردم را در حين بدبختی آنان می‌توان شناخت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 16:40  توسط محمد  | 

زن زشت در دنيا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمی‌توانند خود را زيبا جلوه دهند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 16:30  توسط محمد  | 

بوديم و کسی پاس نمی‌داشت که هستيم
باشد که نباشيم بدانند که بوديم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 16:25  توسط محمد  | 

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني . ــ نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 20:7  توسط محمد  | 

وای از اين چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسدکه اندوهت ز چيست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن اين راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
من پريشان ديده می دوزم بر او
بيصدا نالم که اين است آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چيست
زير لب گويم چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نيست تا بر گويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز کسی چون من نکرد
خويش را مايه آزار خويش
از من است اين غم که بر جان من است
ديگر اين خود کرده را تدبير نيست
پای در زنجير می نالم که هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 0:50  توسط محمد  | 

گوش کن

چه کسي آشناي من است ؟

ستاره ام کجاست ؟ آيا آن را ديده ايد ؟

تنهايي ام را چه کسي غم دارد ؟

آيا ستاره اي روشن است ؟

کسي مي نگرد خزانم را ؟ کسي هست ؟

صدايم را مي شنويد ؟ آري منم ، من !

خنده ي آفتاب گوشم را مي خورد . نمي توانم . . .

طاقتم ته کشيده . . .

بغضم را ديده ايد ؟ چشمهايم را آيا لحظه اي دزديده ايد ؟

کسي چه مي داند آشناي من کيست ؟!

درد من است ، کسي را کاري نيست !

روزي گريه خواهم کرد ، آري . . . روزي گريه خواهم کرد . ولي . . .

ولي هنوز مي خندم .

دروغ ، نيست ، خنده ام را مي گويم . . . دروغي نيست !

خنده ، تنها راه من است .

خنده ام زندگي است . خنده ام عشق است . خنده ام عاشق زندگي است .

آري . . .

مي خواهم آيينه اي باشم براي زندگي ،

براي تو . . . تويي که سراپا گريه اي . . .

گوش کن .

خنده گريه ي تنهايي من است ،

ليک ، آفتاب زندگي است . سخت نيست ، زيباست .

خنده ام مال من است . مال همه ست .

تويي که سرا پا گريه اي . . . گوش کن . . .

///////////////////////////////////////////

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 0:41  توسط محمد  | 

گاهی اوقات فکر میکنم چطوری میشه یکی را راضی نگه داشت وآن از راضی نگه داشتن تو ناراضی نباشه/وآن از محبت زیاد تو خسته نشه/وقتی کنارش هستی از نگاه تو خشمگین نشه/ وقتی با آن حرف میزنی زود عصبانی نشه/ و........

و مدام در این فکر باشی که مبادا این حرکتم بد بوده /مبادا این حرفم زشت بوده/ مبادا  .......

نگو دیره من از این فاصله‌ها بد جوری گریه‌ام میگیره...نگو دیره من از این بی خودیها بدجوری گریه‌ام میگیره.........

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 0:33  توسط محمد  | 

کسی که می‌خواهد رازی را حفظ کند بايد اين واقعيت را که رازی دارد، کتمان کند.«گوته»

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 16:9  توسط محمد  | 

در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند. رنه دكارت

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 16:8  توسط محمد  | 

 «خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو»

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 15:57  توسط محمد  | 

روزگار چرخيد و من اسير درمان شدم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 15:51  توسط محمد  | 

مرا دوست بدار،اندکی ولی طولانی!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 15:48  توسط محمد  | 

نگاهت رنج عظيمی است، وقتی بيادم می‌آورد که چه چيزهاي فراوانی را هنوز به تو نگفته‌ام. «آنتوان سنت اگزوپری؛ شاهزاده سرزمين عشق»

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 15:33  توسط محمد  | 

ما از جنس روياهايمان هستيم. «ويليام شکسپير»

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 15:21  توسط محمد  | 

طنز اختراع روح مدرن است. «اوکتاويو پاز»

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 15:19  توسط محمد  | 

وجدان صدای خداوندی است. «لامارتين»

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 13:57  توسط محمد  | 

سکوت جوابی غيرقابل پاسخ است.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 13:47  توسط محمد  | 

من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايی كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايی را هم اجابت كند، همينطور. همان‌جا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمی‌شود و زشتی سوداگری را به اين مبادله راهی نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايی شروع می‌شود كه ديگر هيچ انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت». 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 13:42  توسط محمد  | 

حقيقت ما را توانگر نمی‌سازد ولی آزاد بار می‌آورد. «ويل دورانت»

حقيقت وجود ساعت گرگ و ميش به معنای آن نيست که نمی‌توانيد روز را از شب تشخيص دهيد. «توماس هابز»

اميال بی‌قيد‌و‌بند مانند حرص و آز زندگی را فقيرانه، ناخوشايند و کوتاه می‌کند. «ساموئل جانسون»

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 13:28  توسط محمد  | 

ما همان چيزی هستيم که بدان تظاهر می‌کنيم پس هميشه بايد مواظب باشيم ببينيم به چه چيزی تظاهر می‌کنيم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 13:26  توسط محمد  | 

يادآوری يک رؤيا تقريبا همان‌قدر سخت است که شکار کردن يک پرنده با دست خالی٬ اما گاهی وقت‌ها پرنده می‌آيد و به ميل خودش روی شانه‌ی ما می‌نشيند
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 13:23  توسط محمد  | 

بودن
گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست

گر بدينسان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه
يادگاري جاودانه ، برتراز بي بقاي خاك
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 14:24  توسط محمد  | 

نمي دانم چرا همه رودهاي جهان به قلب من مي ريزند

و همه پرنده هاي عالم در قفسه سينه من به پرواز در مي آيند!

 

چشمان من آيا قدرت باريدن اين همه آب را خواهند داست؟

آرواره هاي خسته من خواهند توانست آواز اين همه پرنده را از ميان لب ها فرياد كنند؟

 

خدايا اينجا چه خبر است،

هزاران كودك ترسيده در كنج دلم كز كرده اند!

آخر مردمكان خون گرفته ديده گانم را چقدر به چرخش درآورم

تا نگراني آنها را باز تابم؟

 

اينجا زيارتگاه كدام امامزاده است

كه اين همه آشفته دل بر آن دخيل بسته اند؟

اين پارچه هاي سبز، آبي، زرد، قرمز،

اين دردهاي رنگارنگ!

 

آن دست هاي مهرباني كه

اين همه زخم را مرهم خواهد نهاد،

كجاست؟

دستان من كه حتي نتوانستند لرزش از لب هايم بگيرند!

 

من به كجا پناه برم؟

چرا هر رهگذري كه از كوچه ما مي گذرد

در خانه مرا به صدا در مي آورد؟

 

كسي به من بگويد:

من كيمين قاپي سين دويوم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 20:24  توسط محمد  | 

به رهي ديدم برگ خزان **پژمرده ز بيداد زمان كز شاخه جدا بود


چو زگلشن روكرده نهان**در رهگذرش باد خزان چون پيك بلا بود


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 20:9  توسط محمد  | 

 خنده خدا ....
 
لوئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم . وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند
زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم
جان گفت نسيه نميدهد
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت: ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز گفت: اينجاست
.«ليستت را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستي ببر»
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد ، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت وآن را روي کفه ي ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است
کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود: « اي خداي عزيزم، تو از نياز «من با خبري، خودت آن را برآورد کن
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت ومتحير خشکش زد
لوئيز خداحافظي کرد و رفت


........ فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است.
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:20  توسط محمد  | 

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است .
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 11:16  توسط محمد  | 

غالب اشخاص بدون اينكه مقصد معيني را تعقيب كنند زندگي مينمايند و مثل پركاهي كه در روي آب حركت ميكند عمر خود را بآخر ميرسانند! جلو نمیروند جريان آب آنها را ميبرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:16  توسط محمد  | 

زندگي يك جستجو

زندگي بايد يك جستجو باشد
    نه‌، آرزو نيست‌، تلاش است‌،
    نه يك جاه‌طلبي در طلب رياست جمهوري و يا نخست وزيري‌
    بلكه جستجويي مداوم تا دريابي كه «كيستي‌»!
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:9  توسط محمد  | 

جسمت را دوست بدار

جسم خود را دوست خويش ببين
    
    به ياد داشته باش که ذهن بر جسم تسلط دارد
    
    هيچگونه افکاري که ديگران يا خود را سرزنش مي کند نداشته باش تا به جسمت آسيب نرسد
    
    جوهر هستي تو روح است و زندگيت محدود به جسم تو نيست
    
    به جاي تمرکز بر ادراکات خويش درباره جسم به دوست داشتن ديگران بپرداز
    
    بکوش جسمت را چنان که هست دوست بداري
    
    راههايي را بپذير که توازن و هماهنگي بيشتري ميان ذهن و روح و جسمت برقرار مي کند
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 13:35  توسط محمد  | 

و هيچ چيزه ديگري مهم نيست ... 

چه نزديک در چه فاصله چه تفاوت

از فاصله من و دلم بيش نمي تواند بود

باور کنيم براي هميشه آنچه هستيم را

و هيچ چيزه ديگري مهم نيست

هيچ گاه خود را چنين نگشوده بودم

زندگي از آن ماست به روش خودمان آن را مي گذرانيم

اين واژه ها تمام که نمي گويمشان

و هيچ چيزه ديگري مهم نيست

به جست و جوي اعتمادم در تو مي يابمش

هر روز براي ما چيزه تازه اي است

ذهنت را براي منظري ديگر بگشا

و هيچ چيزه ديگري مهم نيست

هرگز اهميتي ندادم به کرده هاشان

هرگز اهميتي ندادم به دانسته هاشان

اما مي دانم

هرگز اهميتي ندادم به گفته هاشان

هرگز اهميتي ندادم به بازي هاشان

هرگز اهميتي ندادم به کرده هاشان

هرگز اهميتي ندادم به دانسته هاشان

و مي دانم

چه نزديک در چه فاصله چه تفاوت

از فاصله من و دلم بيش نمي تواد بود

باور کنيم براي هميشه آنچه هستيم را

و هيچ چيزه ديگري مهم نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:26  توسط محمد  | 

با حریر پیله های کاغذی
واسه من جاده رو ابریشم نکن
من به پروانه شدن نمیرسم
حرمت فاصله مونو کم نکن....
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 11:1  توسط محمد  | 

برای من نوشته ....

 

 

سلام ،

میدانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمیرسد .حالا بعد از آن همه سال ،آن همه دوری ،آن همه صبوری  من دیدم از همان سر صبح آسوده،هی بوی بال کبوتر ونعنای نو رسیده می آید .پس بگو قرار بود که تو بیایی ومن نمیدانستم ، ای دردت به جان بی قرار پر گریه ام ، پس اینهمه سال وماه ساکت  من، کجا بودی حالا هم که آمدی حرف ما بسیار ،وقت اندک ،آسمان هم که بارانیست .

میدانم که میمانی ،پس لااقل باران را بهانه کن ، دارد باران می آید .مگر میشود نیامده باز به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی ؟آن روز نزدیک به جاده ای از اینجا دور ،دختری  نزدیک . نرده های نازک پیچک پوش ،هی مرا مینگریست .جواب ساده اش به دعوت دریا ندیدگان ، اشاره روشنی شبیه "نمی آیم "بود .من منظور ماه را نمیفهمیدم ،فقط ناگهان نرده های چوبی نازک پر از جوانه شد .چراغ ستاره شد ،تو نبودی ، تو رفته بودی ،فقط روسری خیس پر از بوی گریه بر نرده ها پیدا بود .

 آن ور غروب من  نور خالص آسمان بودم .هی آوازت داده بودم ،بیا ، یکدم انگار برگشتی ،نگاهم کردی ،حسی غریب بر باد نابلدپر پر میزد، جز من کسی تو را ندیده بود ، زیر طاق بازار مسگران ،کبوتر بچه بی نشا نه ای هی پرپر میزد .ما راهمان را گم کرده بودیم .زیرا، من با چشمان تو اندوه آزادی  هزار پرنده بی آرام را گریسته بودم ،وتو نمیدانستی ، آنروز ،هوا پر از بوی سوسن وستاره شب بود .

 من خودم دیدم که دعای تو بر بال پرنده از پهنه طاقی گذشت وبر قوس کاشی شکسته ،نشست ،حالا بیا برویم.برویم پای هر پنجره روی هر دیوار ، بر سنگ هر دامنه  ،خطی از خواب  " دوستت دارم   "   تنهایی را برای مردمان ساده بنویسیم . مردمان ساده بی نصیب من هوای تاز ه میخواهند ،ترانه ای روشن ،تبسمی بی سبب ،واندکی حقیقت نزدیک به زندگی .آری من به خانه برمیگردم ،هنوز هم یک دیوار ساده میتواند سر آغاز  پرسه غریب در کوچه باغ بهاران باشد .

 

زنان کوچه امان میگویند به گمانم تو را در صف محبت آرزوی دور دیده اند ،حالا همه همسایه ها میدانند ،من ،هر غروب ، غروب هرپنجشنبه تا شب التماس به جستجوی عکس کوچکی ار تو  ، لابه لای کارنامه مدرسه ات  هی گنجه را در خواب خاطره میگردم .پس چرا کلید خانه را در جواب نیامدن گم کرده ای ، هی تو ،تو از عطر آلاله بیقراری،تو این رسم رویا و گریه از که ،از کدام کناب ،از کدام کوچه آموخته ای هان ...

من بارها تو را در انتهای رویای غریب دیده بودم ،تو را در خانه ، در خواب ، در آب ، در خیابان ،در انعکاس رخسار دختران ماه ،در صف خاموش مردمان دیده بودم . زیرا تمام این سالها همیشه کسی سراغ تو را از من میگرفت ،تو نشانی من بوده ای من نشانی تو ...

گفتی بنویسم ،من شمال زاده شده ام ،اما تمام دریاهای جنوب رامن گریستم ، راه دور شهرمان ،آیا همیشه از ترانه و آواز تهی خواهد ماند ،حوصله کن زیرا خواهیم رفت .

اما خاطرت باشد همیشه این توئی که میروی ،همیشه این منم که میمانم ،چه بوی خوشی میدهد این جامه قدیمی این پیراهن بنفش، این همه پروانه قشنگ در لا به لای نامه های تو ، مگر همین نشانه تو از راه دور دریا نبود   ،پس حالا بیا ، بیا به بهانه ای تمام شب مغموم گریه را از آواز نور ،تبسم ستاره روشن کن ،من به تو از خوابهای آیینه اطمینان داده ام ، زیرا سرانجام یکی از همین روزها تمام قاصدکهای پژمرده از خواب خارهای زار به جانب بی بند آفتاب آسمان برمیگردند .

تو از آن سو آمدی ومن از سوی دیگر ،آمدی وآمدیم ،اول فقط دل یکدل بود ، حالا دیگر دیر است ، من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام ، راستی آیا به همین دلیل ساده نیست که دیگر هیچ نا مه ای به مقصد نمیرسد؟ نه !زیرا سالها بود که در ایستگاه اتوبوس ، بر خواب خلوت ورودی همه شهرها ،کوچه ها،جاده ها ،میدانها،چشم براه تو ،از هر مسافری که میامد ،سراغ کسی را میگرفتم ،که بوی کاگلهای خیس درخت همسا یه امان را میداد ودر خلال آن شبها در کوچه ،چقدر تا بامدادان با چشم خیس گریه رفتم ودر غم غروب بازماندم .

من میدانستم تو از میان روشن ترین رویاهای روزگار ، تنها ترانه های ساده مرا برگزیده ای....

چرا که من هنوز خسته ترین مردان روی زمینم ،زیرا هر بار که نام تو بر دفتر گریه هایم جاری میشد ، مردمانی را دیدم که آهسته میایند همانجا در سایه سار گریه های من ،بابونه عطر تو را از باغ پروانه خواب کودکان میخواستند .

هنوز با دستمالی سپید ،پاکتی سیگار ،وگزیده ای شعر وچمدانی پر از ترانه وشبنم ،دل ودستی تشنه از لمس تبسم تو ،و کلامی ساده به بستر میروم ،تو از یادم نمیروی، تو با من چه کرده ای ،میدانی که چقدر سر انگشت خسته بر بخار این شیشه کشیده ام ،میدانی که چقدر کوچه را تا باور آسمان کبوتر با شوق پائیده ام تا تو بیایی ــ

اینک تو با منی ،باشد ،گریه نمیکنم هنوز باد میاید ،باران میاید ،میدانم که میمانی ،در عشق قناعت نکرده ام وتو را شعرهای تنهایی من، بس بود  تا برای  همیشه ، با تو سر بر بالین صداقت وصفا گذارم وتو میدانی  به خاطر تو برای برخواستن ،  هزار   و   هزار  بار  افتاده ام .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 22:42  توسط محمد  | 

کنار واژه ها می نشینم چشمهای بارانی ام را می بندم

یادت مرا آبی می کند . رویا یم را می برم تا اوج آسمانها در کهکشانها

فرشتگان را می بینم دانه دانه عشق می شمارند وشاعر می شوم.

با رویایی که هزاران سال عاشق بوده به زمین برمی گردم .

باران را با اشک می آمیزم  در گلدان می ریزم تا اقاقیا رنگ عشق بگیرد.

چه عاشقا نه ای بهتر از عشق تو گفتن؟؟؟؟؟ نوشتن ؟؟؟؟؟؟

 چه خوبست نانوشته های قلبت را خواندن ؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد با تو به داستانها بروم .

 دلم می خواهد از شرق چشمان تو طلوع کنم واز غرب چشمانت غروب

دلم می خواهد برسم به جهان زیبای قلبت وجانشین شوم

دلم می خواهد پادشاه جلوس نشین درگه عشقت باشم

بگو ؟؟؟

بگو با این رویای عاشقا نه ام چه خواهی کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد اینقدر زیبا بمانی که گلها سفر کنند

دلم می خواهد  وقتی باران میبارد چشمانی بارانی نداشته باشی

چرا  چشمهایت بارانیست؟؟؟؟؟؟؟؟ بر تو چه رفته است بهار معطرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ میدانی ستاره چشمانت در هفت آسمان همتا ندارد ؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد در برکه چشمانت غرق شوم!

دلم می خواهد وقتی از تو می نویسم پرنده ها آواز عشق بخوانند تا آسمان هم عاشق شود.

دلم می خواهد تو خواننده شعرم باشی !!!!!!!!!!!

چه خوبست! خاطرات دور را به دستهای مهربان تو پیوند زدن  تا فراموش شود خاطر فراموش شده ای...

دلم می خواهد آخرین شعرم را برایت بخوانم .............تو را دوست می دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:10  توسط محمد  | 

عشق

عشق شاید
یک دلخوشی است
که من ، برای دلم ساخته ام
عشق شاید خاکستر گداخته ایست
که من عمری در آن گداخته ام ...

عشق هر چه هست
بودنش یک باید است
عشق آخرین راه فرارم از
عروسک بودن است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 15:3  توسط محمد  | 

غزل اجتماعی

حراج

- « آقا ! وجود پاک مرا چند می خری ؟!»
- « به به ! چه چشم ناز و قشنگی !چه دختری !

چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی ؟
یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !

اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت !...»
دختر ، هراس ، دلهره : « ها ؟ چی ؟ بله ! ... پری !

اهل حدود چند خیابان عقب ترم »
- « نزدیک نانوایی سنگک ؟»... - « نه! بربری »

چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود
زیر نگاه هرزه یک مرد مشتری

-« کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو ! بله !»
- « امشب بیا به خانهء آقای اکبری »

« زن هم مصیبت است ! بله ! چشم ! آمدم !
هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری ! »

از خیر او گذشت و فقط گفت :« حیف شد !
امشب برو سراغ خریدار دیگری »

دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :
« حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟!»...

مهدیه حسینیان رستمی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 18:46  توسط محمد  | 

خیلی وقت پیش شادی های خودم را باختم ....
 
خدا رو مثل یک چیز تکراری از قلب خودم پاک کردم . جوری که وقتی از من میخوان به سمتش بر گردم انگار که چیزی نا شناخته رو به من معرفی میکنن .....
 
من شیطان رو وقتی که داشت از من سو استفاده میکرد کنار زدم ....
 
من خودم رو وقتی که دیدم خودم رو نمیشناسم شکستم ....
 
اراده خودم رو به دست باد دادم چون ازش استفاده نمیکردم ....
 
احساس و قلب خودم رو به رود دادم و براق ترین و زیبا ترین سنگ بسترش رو به جای اون گرفتم ...
 
چشم های خودم رو به خفاش های درخت روبروی خونمون دادم .... خفاش ها و حیوانهای شب روکه همیشه در نزدیکی من بودن ... من چشم های خودم رو به اونها دادم چون در تاریکی نیازی به اونها احساس نمیکردم .....
 
من دفتر نوشته های خودم رو به کسی ندادم .... اون ها رو سوزوندم ..... کسی اون ها رو نمیخواند!!! اگر هم میخواند مطمئنم که به من میخندید .....
چون من خودم هم به خودم میخندم .....
شاید در واقع دارم گریه میکنم.
 
من انقدر ننوشتم و نخوندم  سواد خودم رو هم جا گذاشتم ...... نمیدونم کجا !
 
من وقتی به جواب سوال های خودم رسیدم دیگه سوال های خودم رو فراموش کردم ....
وقتی شنا کردن رو یاد گرفتم که قرق شده بودم .
 
وقتی خدا و شیطان رو شناختم که بهشون پشت کردم .
 
وقتی معنی درد رو فهمیدم که برای اینمه خودم رو نبینم با مشت آیینه اتاقم رو شکوندم ... اون موقع نتونستم داد بزنم و بگم آخ .... چون احساس کردم کسی نمیشنوه ....
 
من وقتی گفتم دوست دارم که کسی نبود بشنوه ....
وقتی خیلی ها خواستن بشنون اون موقع هیچ حرفی از دهان من خارج نمیشد ....
 
 
من تنهایی رو وقتی درک کردم که میخواستم برای آرزو هام دعا کنم ولی نمیدونستم به درگاه کی !
پس نا چار آرزوهای خودم و هم به دست باد دادم .....
 
من لذت اشک ریختن رو وقتی درک کردم که به جای اینکه قطرات اشک از چشمم جاری شه . دلم مثل سنگ سردی که با پتک بکوبن رو سرش خرد شده بود و اشکش سنگی بود .... سنگ هایی که روی گونه های من نبودن ... بلکه به اعماق تاریک وجودم سقوط میکردن .....
 
من اهمیت حرف زدن و ابراز احساس رو وقتی فهمیدم که به خاطر سکوتی که بهش عادت کرده بودم به بی احساسی و سنگ دلی و ..... محکوم شدم .....
 
من دیگه حتی خوابیدن رو دوست ندارم .... چون خیلی وقته که شب به جای آرزو هام و خواب های شیرین کابوس میبینم ..... قبل از خواب کسی بهم شب بخیر نمیگه .... صبح کسی من رو از خواب بیدار نمیکنه و قر نمیزنه که چقدر میخوابی ...........
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 13:23  توسط محمد  | 

خسته ام

ثانیه ها خوب مرا میفهمند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12:29  توسط محمد  | 

با کوچه آواز رفتن نیست
فانوس رفاقت روشن نیست
نترس از هجوم حضورم
چیزی جزء تنهایی با من نیست ...

ترسم نیست بی تردید از جاده ، از سایه
تاریکِ تاریکم ، من از من می ترسم
من از سایه های شب بی رفیقی
من از نارفیقانه بودن می ترسم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12:22  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر