منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم
منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
تک ستاره زندگی ام
تاریکی نگاهم را با سپیدی ورودت روشن کردی
وحکمران قلبم شدی
غصه هایم با خنده هایت آب شدند
دلبندم
روئیدنت را به تماشا مینشینم
تو در ناگهانی ترین نگاه تناور شدی
آمدی با یک بغل امید وعشق
در بن بست خاطراتم بیتوته کردی
وبا سر انگشتانت به شیشه غبار گرفته دلم تلنگر زدی
ومن تهی شدم از رویاهای شبانه
حالا حضور سبزت آرامشم میدهد
شکوفه های عشق را میبویم وآرام میگویم دوستت دارم
ای عاشقترین یار تو بمان در کنار من
قصه روزگار مرا خسته کرده است
ای داستانسرا تو بمان در کنار من
جفای این دیار مرا به ناکجا کشاند
ای انتهای صفا تو بمان در کنار من
در این ایام دلتنگی دلم تنگ است
ای یاد لحظه ها تو بمان در کنار من
امــــــــــــروز با تو بودن چه زیباست
ای آرامش دلها تو بمان در کنار من
فاصله همه چيز را مي کشد، بيخود نيست که ابر ها از دوري زمين اينقدر گريه مي کنند!
امروز همانطور که کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و به باران گوش مي دادم ، با اين جمله توي مغزم ور مي رفتم، خاطراتم را مرور مي کردم و به اين نتيجه رسيدم که چيز زيادي نيستم، به جز چند سال زنده بودن با کمي گريه، با کمي لبخند و دفتر سياهي پر از تاسف لحظه هاي از دست رفته و چند تکه چيز خاکستري شبيه اميد....
بايد دنبال چيز هاي جديدي بگردم، بايد محکمتر بايستم تا ديگر زمين زير پايم لق نخورد... دوباره به فاصله فکر مي کنم و انگار کسي از همان دورها صدايم مي کند:
باد که مي وزد بايد پاهايت را رها کني و پرواز کني، به باران گوش کن، فرو بريز هزاران بار، سياهي ها را مثل خاک در خودت گم کن، اميد داشته باش... از روياي زندگي به حقيقت مرگ ايمان بياور و خوب نگاه کن که هه چيز به سادگي يک نگاه است...
خودم را با باد رها مي کنم و انگار همه چيز در من گم مي شود. چشم هايم را مي بندم و خوب نگاه مي کنم، من اميد دارم و باران زيباترين موسيقي است که تا به حال شنيده ام!
سلام. به احترام نام بلند تو صبح به صبح به همه گلدانها و گنجشکها سلام ميکنم و براي بيدهاي مجنون دست تکان ميدهم.
از تو چه پنهان که چند وقت است اتاق کوچک دلم مه آلود است... دلتنگم!..
مدتي ست که مثل ابري مست آواره دره هاي نگراني شده ام.
در انتظار نيم نگاهي از مشرق چشمانت لحظه هايم زير گامهاي اضطراب له ميشوند. درست مثل اين دل خسته که اين روزها ويران شده است.
از کوچه هاي بن بست بيزارم. از خيابانهايي که بوي مهرباني تو را نمي دهند... از هر چيز و هر کس که نشاني تو را گم کرده باشد... حتي از خودم ... خودم ... خودم...
مهربانا ! باز هم نارنجستان خيالم بهانه حضور تو را ميکشد.
قانون اول: اگر میخواهید از نگرانی اجتناب کنید کاری را کنید که سرویلیام اوسلر کرد.
هر روز برای همان روز زندگی کنید، معطل آینده نشوید ، فقط همان روزی را که در اختیار دارید به شب
برسانید.
قانون دوم: دفعه بعد که مشکل شما را گیر میاندازد ومیخواهد دمار از روزگارتان در آورد .فرمول
ویلیس .اچ.کریر را به یاد آورید .
الف) از خودتان بپرسید که اگر نتوانم مشکل را حل کنم ، بدترین وضعیتی که ممکن است برای من
پیش بیاید چیست؟
ب) خودتان را از نظر ذهنی برای بدترین وضعیت آماده کنید.
د) بعد سعی کنید بدترین وضعیت را که حالا دیگر از نظر ذهنی پذیرفته اید،بهبود بخشید.
قانون سوم: به خاطر بیاورید چه بهای سنگینی را برای نگرانی یا سلامتی تان خواهید پرداخت.
کسانی که نمیدانند چگونه با نگرانی بجنگند جوانمرگ میشوند.
چگونه میتوان مسائل نگران کننده را تجزیه وتحلیل کرد ؟
شش خدمتکار وفادار وامین در اختیار دارم ( هرچه را که میدانم آنها به من
آموخته اند. نامشان :چه،چرا، چه وقت، چگونه ، کجا،وچه کسی است
(رودیارد کیپلینگ)
ما باید خود را در مقابل انواع نگرانی ها با یادگیری سه مرحله تجزیه وتحلیل
مشکلات تجهیز کنیم .
۱.واقعیت ها را بفهمیم .
۲. واقعیت ها را تجزیه وتحلیل کنیم .
۳. تصمیم بگیریم وبر اساس آن عمل کنیم.
من وشما باید همین کار را کنیم چون قرار است مشکلاتی را که شب وروز
ما را به جهنم تبدیل کرده است بفهمیم وآنها را حل کنیم.
به رقص پروانه نگاه کن که در نگاه گل چگونه عاشق میشود
گاهی لازم عشق پنهان را فراموش کنی و نام آن را بر روی دیوار احساست خط بزنی
وفاصله ها.......... فاصله ها را بگذار بلغزند
آن پاییز را که درها را میزدی یادت هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و فراموش نکردی که هر چی در میزدی دری باز نمیشد!!!!!!!!
این لغزیدنها را باید تجربه کرد!!!!!!!!!
هر روز پسركي فقير براي سير كردن قلبش در كوچه اي به گدايي نگاهي مي نشست ودختري نجيب براي دفع هفتاد بلا صدقه اي مي انداخت در كاسه ي چشمانش
تفاوتهاي فردي يکي از واقعيتهاي آشکار ابعاد جسمي و رواني انسانهاست. انسانها هرگز از لحاظ شکل و ميزان استعداد و تواناييها يکسان نيستند. لذا خداي مدبر انسان را در دو جنس زن و مرد خلق نمود؛ تا آن دو در کنار هم در جهت جبران کاستيها و تعديل نيازهايشان گام بردارند. بنابراين زن و مرد مکمل يکديگرند و قادرند در طي يک پيمان مشترک، براي ارتقاء سطح آرامش، رفاه، امنيت و ... يا راي يکديگر باشند. در اين راستا مردها از عناصر مهم دخيل در ميزان سلامت و سعادت يک رابطه مطلوب، در چهارچوب روابط همسران هستند. اقتدار و تدبير يک مرد در قبال همسرش، ميتواند يک رابطه را از ورطه مردي و انزال به آستانه گرمي و ثبات سوق دهد. در اينجا به طرح چند مورد از تدابيري که مردان ميتوانند در حفظ ارتباط مطلوب و همسرداري مدّبرانه و يا ثبات به کار گيرند، ميپردازيم:
1- براي اينکه بتوانيد در مقابل همسرتان بهترين تدبير را بيانديشيد، لازم است که حتماً او را بشناسيد.
2- براي اينکه همسر خود را بشناسيد، به رفتار او در شرايط مختلف زندگي دقت کنيد.
3- سعي کنيد به تعريف خوشبختي از ديدگاه وي دست يابيد.
4- خواستهها و تمايلات همسرتان را شناسايي کنيد.
5- خواستهها و توقعات معقول خويش را نيز در شرايط مناسب، با او طرح کنيد.
6- شما ميتوانيد از زندگي در کنار همسر خود خرسند باشيد، بدون آنکه از آرمانهاي معقول روابطتان چشم بپوشيد.
7- ظرفيت همسرتان را براي شنيدن حقايق و حوادث بسنجيد.
8- لزومي ندارد مسايلي را که خارج از ظرفيت اوست، حتما مطرح کنيد.
10- در اين موارد سعي کنيد عملاً نقش تعديل کننده داشته باشيد، نه تحريک کننده.
11- مطرح نکردن يک موضوع ، به معناي تعريف کردن يا دروغ گفتن در آن مورد نيست.
12- همسرتان را در کنار خود حفظ کنيد، نه در رأس خود و نه در پس خود!
13- او را با مقام توانمنديهايش باور کنيد.
14- گاهگاهي از او بخواهيد در مورد آرزوهايش صحبت کند.
15- مراقب باشيد به آرزوها و توقعات دور از منطق او، بيجهت پر و بال ندهيد.
16- زنها، به تمجيد شوهرشان از خود خيلي اهميت ميدهند.
17- حس شنوايي يکي از فعالترين حواس در خانمهاست. آنها دوست دارند علاقه شما را حين اينکه در اعمالتان ميبينند، مکرراً از زبانتان بشنوند.
18- مراقب باشيد که اگر از او در جمع تعريف ميکنيد، آنقدر افراطي نباشد که جنبه تمسخر بگيرد.
19- در مورد دين و واجبات، همراه و مشوق وي باشيد، نه مخل و مانع.
20- مطمئن باشيد هر چقدر که سايهايمان به خدا و تقوا بر زندگي شما گستردهتر باشد، رابطهتان مستحکمتر و موفقتر خواهد بود.
21- به قانون مصلحت و حکمت خدا ايمان داشته باشيد تا تحمل مشقّات برايتان سهلتر شود.
"ای فسانه! مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند
زادهی کوهم، آوردهی ابر،
به که بر سبزه ام واگذارند
با بهاری که هستم در آغوش
کس نخواهم زند بر دلم دست،
که دلم آشیان کسی هست
ز آشیانم اگر حاصلی نیست،
من بر آنم کز آن حاصلی هست،
به فریب و خیالی منم خوش"
بیا ومانند گل واژه شو ، پروانه شو ، همخانه شو
ببین آسمان خیس در انتظار چترهای عابران عاشق است
به تکرار قدمهای عقربه ها درروی برف پاک کن ماشینها نگاه کن !!!!!!!!
تابلو عشق ممنوع را به یاد آور که مقصد نرفته هاست
گاهی انارها سهم چکاوک میشود.شاخه های خشک بی احساس را فراموش کن
شکوفه ها تازه روییده اند
دور از همه عشقهای عالم تیشه درد را در بیستون تکرار کن
همه نگاهها که تهی باشد تنهایی امن ترین جا برای گریستن است
گریه درد مردمک را تسکین میدهد
خاطرات را از رویش عشق مرور کن ...........
روزهای سرد وبخار گرفته ومه آلود در شبا نه های تو گذشته ، نگاهت را در دیده زلال آب چشمه ها
برای عشق تکرار کن.
جملات شکسته را در سیاهی پرهای کلاغ گم کن. و کلمات تازه را چون صدف مرواریدگون صیاد باش
بگذار روییدن عشق را برای لحظه ای در باغ چشمانت ببینم .وباران اشکهایت را خریدار باشم.
ابرها به مهمانی برفها رفتند به دور دستها به قطب مدار عشق وخط دلدادگی .
هوا سرد است .منتظر باش نگاه باران شاید برخورد دوچتر باران خورده را با تو آشنا کند.
امروز باز هم در کوچه باغ های بی قرار دلم قدم میزدم من بودم وصدای پرندگان وعشق که از آسمان
دلم می بارید و از بال پرندگان می چکید .گفتم زیر این چتر بزرگ آسمان می نشینم ولحظه ای زندگی
می کنم . اما غم دوری تو روی سرم آوار شد.وعشق به انتها رسید.کاش می شد؟ زندگی را ...بودن
را...نفس کشیدن را بدون تو تجربه کرد.........
کاش می شد ...............
بیادستهای یکدیگر را بگیریم و باهم از سکوت بگذریم
.سدها را بشکنیم .آبها را جاری کنیم
.دیوارها را کنار بزنیم و گل ها را ببوسیم
و از محبت گردنبندی بسازیم و بر گردن زندگی بیندازیم
.بیا عاشق باشیم و با عشق زندگی کنیم .
بیا شیشه سیاه بی عاطفگی و بی معرفتی را بشکنیم
.بیا مسیرمان را عوض کنیم و «ما» را در مقابل «من» قراردهیم.
بیا باهم باشیم .
بیا سنگریزه های حسرت را به سوی دریای نابودی پرتاب کنیم.
بیا پرستیدن را باور کنیم .
بیا بال های پروانه را زیبا کنیم.
بیا مهتاب را بنگریم .
بیا عشق را به تماشا یرنگین کمان ببریم
و روی رنگ «دورنگی» خطهای قرمز رسم کنیم.
بیا مژگان چشمانمان را به سوی هم تزئین کنیم .
بیا از پنجره احساس به یکدیگر بنگریم.
بیا عاشق باشیم و با عشق زندگی کنیم.
امشب دلم می خواهد از تو بگویم ، برای تو بنویسم . شور عشق در دلم زبانه می کشد ، واژه ها در ذهنم سبد سبد می شکفند و خون در رگهای دستم جوششی دیگر آغاز کرده است . افسوس که نه زبان گویایی دارم ، نه قلم شیوایی و نه حتی کلامی درخور تو می یابم .
زیباترین واژه های جهان کدامند تا برای تو به زنجیر جملات کشم ؟!
باشکوهترین شعر جهان چگونه می تواند وصف تو را سراید ؟!
و نام تو را بر مطلع کدام قصیده می توان نوشت یا عشق ... ؟!
امشب دلم سخت بی تاب است . بی تاب تو ، بی تاب از حضور دوباره ات ، بی قرار از یافتن دوباره آن حضور مداوم که در میان هیاهوی پوچ چرخ و آهن و دود ، در برگ برگ این روزهای بیهودگی ، در فشار سخت دیوارهای این جهان پر ستیزه گم شده است .
می خواهم از تو بگویم . تویی که نامت به تنهایی ، خود ، می تواند شور عشق را در اندرونم به جوشش درآورد . نام تو کافیست تا جهان من به بی نهایت دامن کشد و زندگی سرد و ساکتم پر از گرمای عشق و امید گردد . نام تو که بر زبانم جاری می شود گویی سقف آسمان می شکند و روحم بر فراز آن سربلند می کند . نام تو گویی ستونهای وجودم را استوارتر می کند .
می خواهم برای تو بگویم . منی که سخت به تو محتاجم . زندگی من چه بی قرار، نیازمند توست . دنیای من چه بسیار ، تو را کم دارد .
نگرشهاي خوب به زندگي
ونزدیکی،شبها وروزها،پرندگان وهر چه بود وهر چه هست،شبهای تنهایی،روزهای بیخوابی،دنیای رنگینم
عشقهای شیرینم،همه از حضور توست.
نیمی شاد،نیمی غمگین،نیمی روشن ،نیمی خاموش و نیمی دیوانه ام وهمواره عاشقانه ام.
به باران که میرسم ،بوی عطر گلها را که مینوشم ،از تو فاصله میگیرم،این فاصله را چگونه حوصله کنم؟
کاش میشد برای این روزهای دلتنگی شبی پرستاره داشت!!!!!!!
کدام شعر را بنویسم؟کنار کدام پنجره بنشینم؟؟؟به کدام سو بنگرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه کنم با معصومیت
پیراهنم؟؟؟؟؟؟؟ در چشمان چه کسی قاب کنم تو را؟؟؟؟؟؟؟؟تو میدانی چرا صندوقچه شعرم بسته
شده؟؟؟؟؟؟ وقتی بی توام آسمان در دستهای کوچک من است!!!!!!!ومیتوانم به زمین فخر بفروشم.
نیمی سلام ونیمی بدرودم
نیمی دریایی ونیمی ساحلم
باران در دستان من بارید
ستارگان در مشت من هستند
آسمان در دست من است
نیمی سلامم ونیمی بدرود.................
کاش میشد عشقی از همخانه داشت
کاش میشد.....................
یک درمانده از جنس نیاز
یک فریاد بی صدا
یک راز در نتهای ساز
چراغها را زنده نگه میدارم، قلم خسته ام را میخوابانم،تنم را از خوابهای طلایی لبریز میسازم،
تا در پای درخت انارو گلابی شعری بخوانم.
تو را در رستورانهای شهر ودر چشمهای اهورا ودر صبحگاهان ودر باران پاییزی ودر چادر عشایر جستجو
میکنم. باد هم نمیتواند بین من وتو فاصله بیندازد،نه آسمان ونه زمین.
اگر تو در کنار من باشی میتوانم با اولین پرواز که از دوردست می آید به سوی پاییزبروم تا برگ زرد درختان
را در آغوش بگیرم ونوازش کنم.
با فرشتگان به اوج بروم و دلنوشته ام را به خدا بدهم که بخواند.
با تو نوشته های خیالی من خواندنی وقطره اشکم عاشقانه است.
با آمدنت نگاه ساده ام را حراج میکنم.بیا تا از این خیابانهای شلوغ به کلیسا پناه ببریم.بیا تا به اوج
برسیم.آنگاه خود را رها کنیم بیا عاشقانه برای هم بنویسیم.تا شعری دوباره خوانده شود......
چقدر کوچک شده ای
تو که ديروز از بلندای آفتاب سلام می دادی
چه شد که امروز
در سردی سايه ی سروی
سربه زير
فرياد کوچه ها را سکوت می کنی؟
تو که فريادت
تمام فاصله ها را قدم می زد
ور ردّ پايت
تا آنسو تر از هميشه جاری بود
چه شد که آخر
اين سياهه ی سرد
رستنگاه سکوت ابديت شد؟
بگو ! چه شد؟
***
نه! نه!
هنوز هم همان هميشگی هستی
و اين منم
که کمی بزرگتر شده ام
چرا کسی دلنوشته هام را از روی طاقچه برنمیدارد؟؟؟
چرا کسی نمیداند که صبحگاهان خورشید از اتاق من طلوع میکند!!!!!!!!!!!!
وشبانگاهان در چشمهایم غروب میکند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چقدر هوا سرد است لاله ها میلرزند!!!!!!!!!!!!
بارانهای نقره ای بوی عشق میدهند.قالیچه ها آبی شدند.
چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا کسی احساس قشنگی را نمیبیند؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا دلها تیره هستند نه خاکستریند وشاید هم بیرنگ!!!!!!!!!
چرا کسی صدای درد را نمی شنود؟؟
هوا تمام شد!!
شبیه هم شدیم!!
بیا عاشقانه خدا را دنبال کنیم بیا با خدا قرار بزاریم!!!!!!!!!!!!!
دلم میخواهد دستانت را به شاخه گلی پیوند بزنم
واز باران خواهش کنم ببارد تا سبز شوی
..........دلم میخواهد تا شعری برایت بگویم
با جملات آبی/ خاکستری/ سیاه
از یاس ونرگس برایت بنویسم
تا پنجره ای رو به آفتاب باز شود
وستاره ها در شب تنهایی تو تو را تنها نگزارند
دلم میخواهد قطره ای شوم از گوشه چشمت چکه کنم
ودر کنج لبت محو شوم
دلم میخواهد تا تصویرت در اشکهایم قاب شود
چرا هیچ اتفاااااااااااقی نمی اااااااااااااافتد................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم...............
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد...................
باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.......
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لبان جوی نشستیم ........................
تو همه راز جهان ریخته در چشمان سیاهت........
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام...................................
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب................................
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل سنگ .................................
همه دل داده به آوای شباهنگ
يادم آید تو به من گفتی از اين عشق حذرکن......
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آینه عشق گذران است..............................
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است........................
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم ........................
.سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد....................
چون کبو تر لب بام تو نشستم .......................
.تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم............
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ......................................
.سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت ..............................
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید...................................
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم...................
پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم ..........................................
آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ...................
نکنی دگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی ....................................
من از آن کوچه گذشتم
همراهی مهر می آورد و مهر رنج،
پس اگر همراه مناسبی نيافتی چون کرگدن تنها سفر کن
نمیدانم چرا
هر وقت میروی سفر
زندگی من
گم میشود.
مثل لحظهای
که گفتی برام سيب بخر
جای من
در آغوش تو
امنتر میشود
با هر نگاهی
لبخندی
حرفی...
شهر به شهر تنم
فتح شده
با کلمات توست.
حالا
زندگیام را
قد و قوارهی تو
میبرم و میدوزم.
خواب بهانه است
که باشی
در بستری
که تو را نفس میکشد
میدرخشی
لای ملافهها
پيدات نمیکنم.
با دستهام
با چشمهام
هر بار
تو را کشف میکنم.
خوب یادم بود. با آن کادوی کوچک ؛ همه ی بضاعتم را در هزار توی تمام دوست داشتنم کادو پیچ کرده بودم.
........................................................
باید از تو پوزش بخواهم ؟
نمی دانم .......
مجال آن نیست که به پوزش خواستن و نخواستن بیندیشم. مجال زیاده گویی نیست. مرا ببخش. گاه رفتن و هنگامه ی پرواز است.
............. پس انعکاس صدای قلبم را میشنوی
باور کن صدایی که از دل برنیاید
روی طاقچه دلی نمینشیند
این مطلب برای شماست
شما من را اشتباه گرفتید وپیام اشتباهی میفرستید خواهشا دیگه اشتباهتان را تکرار نکنید
خواهرم
چقدر قشنگ سیب می خورد
مثل حوا که یک گاز بیشتر نزد.
تمام شد ... خستگی ِ روی شانه هايم آنقدر زياد بود
که به حال فرشته ها غصه می خوردم ...
زير اين تلنبار خستگی بال هايشان می شکند ...
کجا بروم که نه قفسی باشد ونه هوسی؟کجا بروم که نه فرهاد کوهکنی باشدونه شیرینی،نه مجنون
بیابانگردونه لیلایی ،نه یعقوب ونه پیراهنی؟
کجا بروم که فقط تو باشی وزمزمه ای که از تو شروع شود وبه دریایی دور بریزد؟ فقط تو باشی ونه حتی
گل سرخی که عطر نفسهای تو را دارد وتا آسمان قد کشیده است .نه ستاره ای باشد ونه ماه پاره ای
فقط نگاه تو باشد وچراغی که از خورشید روشن تر است.با این پاهای خسته ودستهای بسته کجا بروم
که نه خزانی باشد ونه بهاری ونه سکوتی باشد ونه آوازهای یک قناری؟
این جا ده های وهم آلود که نه سیب را میشناسند ونه بالهای پروانه را هرگز به تو نخواهند رسید.به کجا
بروم که نه من باشم ونه شعرهای رنگ پریده ام ؟ نه شب باشد ونه روز ، نه هوا ونه خلاء نه عشق ونه
نفرت ، نه دیو ونه فرشته.
این سا یه های سرد دنباله تو نیستند.این آینه های مغرور تو را نشان نمیدهند،این نی های شکسته از
تو نمیگویند.
کجا بروم؟ تو بگو! کجا بروم که جز تپشهای دل تو ردی از زندگی نباشد؟ کجا بروم... کجا بروم که همه
آرزوی من جز بندگی نباشد؟
های تو ! تو که دخترک سیب و انار می خوانیم ( و من چه اندازه دلتنگ آب و انارم ... )
چه ساده در میان گریستن خویش زنده میشویم
و چه ساده در میان گریستن دیگران میمیریم
و در فاصله دو سادگی
چه معمایی میسازیم به نامه زندگی
فطر چیدن میوه هایی است که از فطرت می جوشد!
فطر سپاس نعمتی است که در رمضان نازل شده است.
عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست.مهر قبولی انفاقهای به قصدقربت است .
پایان نامه دوره ی ایثار و گذشت است .
درود بر فطر فطرت, سلام بر فطر ذکر و نیایش تا ... رمضانی دیگر ... و شب قدر و روزهای روزه ای دیگر, که زنده باشد و رخت به عالمی دیگر کشیده باشد، خدا بهتر میداند.