تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن

منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 21:11  توسط محمد  | 

فرزندم......

تک ستاره زندگی ام

تاریکی نگاهم را با سپیدی ورودت روشن کردی

وحکمران قلبم شدی

غصه هایم با خنده هایت آب شدند

دلبندم

روئیدنت را به تماشا مینشینم

تو در ناگهانی ترین نگاه تناور شدی

آمدی با یک بغل امید وعشق

در بن بست خاطراتم بیتوته کردی

وبا سر انگشتانت به شیشه غبار گرفته دلم تلنگر زدی

ومن تهی شدم از رویاهای شبانه

حالا حضور سبزت آرامشم میدهد

شکوفه های عشق را میبویم وآرام میگویم دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 21:6  توسط محمد  | 

همیشه ماندگار تو بمان در کنار من

ای عاشقترین یار تو بمان در کنار من

قصه روزگار مرا خسته کرده است

ای داستانسرا تو بمان در کنار من

جفای این دیار مرا به ناکجا کشاند

ای انتهای صفا تو بمان در کنار من

در این ایام دلتنگی دلم تنگ است

ای یاد لحظه ها تو بمان در کنار من

امــــــــــــروز با تو بودن چه زیباست

ای آرامش دلها تو بمان در کنار من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:54  توسط محمد  | 

وقتی گوش شنوا نيست
حرف تازه ای ندارم
شور شاعرانه ای نيست
غزل و ترانه ای نيست
هر کسی می پرسد از من
در چه حالی در چه حالی...
تو که تو روزگاری
خبر تازه چه داری
می بينن اما می پرسن
چه سوال خنده داری
چی بگم که هيچکس
منو از من نمي فهمه
حرف های نگفتنی رو جز به گفتن نمی فهمن
غم آدم دیدنی نیست
قصه شنیدنی نیست
بعضی حرف ها رو باید دید
بعضی حرف ها گفتنی نیست
وقشی گوش شنوایی نیست
شوق گفتن نمی مونه
وقتی جاده رو به هیچ
پای رفتن نمی مونه
وقتی گوش شنوا نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:47  توسط محمد  | 

همه چيز به سادگي يک نگاه...

فاصله همه چيز را مي کشد، بيخود نيست که ابر ها از دوري زمين اينقدر گريه مي کنند!
امروز همانطور که کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و به باران گوش مي دادم ، با اين جمله توي مغزم ور مي رفتم، خاطراتم را مرور مي کردم و به اين نتيجه رسيدم که چيز زيادي نيستم، به جز چند سال زنده بودن با کمي گريه، با کمي لبخند و دفتر سياهي پر از تاسف لحظه هاي از دست رفته و چند تکه چيز خاکستري شبيه اميد....
بايد دنبال چيز هاي جديدي بگردم، بايد محکمتر بايستم تا ديگر زمين زير پايم لق نخورد... دوباره به فاصله فکر مي کنم و انگار کسي از همان دورها صدايم مي کند:
باد که مي وزد بايد پاهايت را رها کني و پرواز کني، به باران گوش کن، فرو بريز هزاران بار، سياهي ها را مثل خاک در خودت گم کن، اميد داشته باش... از روياي زندگي به حقيقت مرگ ايمان بياور و خوب نگاه کن که هه چيز به سادگي يک نگاه است...
خودم را با باد رها مي کنم و انگار همه چيز در من گم مي شود. چشم هايم را مي بندم و خوب نگاه مي کنم، من اميد دارم و باران زيباترين موسيقي است که تا به حال شنيده ام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:25  توسط محمد  | 

 

سلام. به احترام نام بلند تو صبح به صبح به همه گلدانها و گنجشکها سلام ميکنم و براي بيدهاي مجنون دست تکان ميدهم.


از تو چه پنهان که چند وقت است اتاق کوچک دلم مه آلود است... دلتنگم!..


مدتي ست که مثل ابري مست آواره دره هاي نگراني شده ام.


در انتظار نيم نگاهي از مشرق چشمانت لحظه هايم زير گامهاي اضطراب له ميشوند. درست مثل اين دل خسته که اين روزها  ويران شده است.


از کوچه هاي بن بست بيزارم. از خيابانهايي که بوي مهرباني تو را نمي دهند... از هر چيز و هر کس که نشاني تو را گم کرده باشد... حتي از خودم ... خودم ... خودم...


مهربانا ! باز هم نارنجستان خيالم بهانه حضور تو را ميکشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:32  توسط محمد  | 

واقعیتها را درباره نگرانی بدانید 

قانون اول: اگر میخواهید از نگرانی اجتناب کنید کاری را کنید که سرویلیام اوسلر کرد.

هر روز برای همان روز زندگی کنید، معطل آینده نشوید ، فقط همان روزی را که در اختیار دارید به شب

برسانید.

قانون دوم: دفعه بعد که مشکل شما را گیر میاندازد ومیخواهد دمار از روزگارتان در آورد .فرمول 

ویلیس .اچ.کریر را به یاد آورید .

الف) از خودتان بپرسید که اگر نتوانم مشکل را حل کنم ، بدترین وضعیتی که ممکن است برای من

پیش بیاید چیست؟

ب) خودتان را از نظر ذهنی برای بدترین وضعیت آماده کنید.

د) بعد سعی کنید بدترین وضعیت را که حالا دیگر از نظر ذهنی پذیرفته اید،بهبود بخشید.

قانون سوم: به خاطر بیاورید چه بهای سنگینی را برای نگرانی یا سلامتی تان خواهید پرداخت.

کسانی که نمیدانند چگونه با نگرانی بجنگند جوانمرگ میشوند.

چگونه میتوان مسائل نگران کننده را تجزیه وتحلیل کرد ؟

شش خدمتکار وفادار وامین در اختیار دارم ( هرچه را که میدانم آنها به من

آموخته اند. نامشان :چه،چرا، چه وقت، چگونه ، کجا،وچه کسی است 

(رودیارد کیپلینگ)

ما باید خود را در مقابل انواع نگرانی ها با یادگیری سه مرحله تجزیه وتحلیل

 مشکلات تجهیز کنیم .

۱.واقعیت ها را بفهمیم .

۲. واقعیت ها را تجزیه وتحلیل کنیم .

۳. تصمیم بگیریم وبر اساس آن عمل کنیم.

من وشما باید همین کار را کنیم چون قرار است مشکلاتی را که شب وروز

ما را به جهنم تبدیل کرده است بفهمیم وآنها را حل کنیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 1:6  توسط محمد  | 

در دادگاه قلبت خودت را محاکمه کن ، وپیش از همه خودت را ببخش

به رقص پروانه نگاه کن که در نگاه گل چگونه عاشق میشود

گاهی لازم عشق پنهان را فراموش کنی و نام آن را بر روی دیوار احساست خط بزنی

وفاصله ها.......... فاصله ها را بگذار بلغزند

آن پاییز را که درها را میزدی یادت هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و فراموش نکردی که هر چی در میزدی دری باز نمیشد!!!!!!!!

این لغزیدنها را باید تجربه کرد!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 10:35  توسط محمد  | 

نبودن هيچگاه  به تلخي فراموش كردن يك بودن نيست!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 0:13  توسط محمد  | 

هر روز پسركي فقير براي سير كردن قلبش در كوچه اي به گدايي نگاهي مي نشست ودختري نجيب براي دفع هفتاد بلا صدقه اي مي انداخت در كاسه ي چشمانش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 0:0  توسط محمد  | 

تدابير مردان در همسرداري

تفاوتهاي فردي يکي از واقعيت‌هاي آشکار ابعاد جسمي و رواني انسان‌هاست. انسان‌ها هرگز از لحاظ شکل و ميزان استعداد و توانايي‌ها يکسان نيستند. لذا خداي مدبر انسان را در دو جنس زن و مرد خلق نمود؛ تا آن دو در کنار هم در جهت جبران کاستي‌ها و تعديل نيازها‌يشان گام بردارند. بنابراين زن و مرد مکمل يکديگرند و قادرند در طي يک پيمان مشترک، براي ارتقاء سطح آرامش، رفاه، امنيت و ... يا راي يکديگر باشند. در اين راستا مردها از عناصر مهم دخيل در ميزان سلامت و سعادت يک رابطه مطلوب، در چهارچوب روابط همسران هستند. اقتدار و تدبير يک مرد در قبال همسرش، مي‌تواند يک رابطه را از ورطه مردي و انزال به آستانه گرمي و ثبات سوق دهد. در اينجا به طرح چند مورد از تدابيري که مردان مي‌توانند در حفظ ارتباط مطلوب و همسرداري مدّبرانه و يا ثبات به کار گيرند، مي‌پردازيم:

1- براي اينکه بتوانيد در مقابل همسرتان بهترين تدبير را بيانديشيد، لازم است که حتماً او را بشناسيد.

2- براي اينکه همسر خود را بشناسيد، به رفتار او در شرايط مختلف زندگي دقت کنيد.

3- سعي کنيد به تعريف خوشبختي از ديدگاه وي دست يابيد.

4- خواسته‌ها و تمايلات همسرتان را شناسايي کنيد.

5- خواسته‌ها و توقعات معقول خويش را نيز در شرايط مناسب، با او طرح کنيد.

6- شما مي‌توانيد از زندگي در کنار همسر خود خرسند باشيد، بدون آنکه از آرمان‌هاي معقول روابطتان چشم بپوشيد.

7- ظرفيت همسرتان را براي شنيدن حقايق و حوادث بسنجيد.

8- لزومي ندارد مسايلي را که خارج از ظرفيت اوست، حتما مطرح کنيد.

10- در اين موارد سعي کنيد عملاً نقش تعديل‌ کننده داشته باشيد، نه تحريک‌ کننده.

11- مطرح نکردن يک موضوع ، به معناي تعريف کردن يا دروغ گفتن در آن مورد نيست.

12- همسرتان را در کنار خود حفظ کنيد، نه در رأس خود و نه در پس خود!

13- او را با مقام توانمندي‌هايش باور کنيد.

14- گاهگاهي از او بخواهيد در مورد آرزوهايش صحبت کند.

15- مراقب باشيد به آرزوها و توقعات دور از منطق او، بي‌جهت پر و بال ندهيد.

16- زن‌ها، به تمجيد شوهرشان از خود خيلي اهميت مي‌دهند.

17- حس شنوايي يکي از فعال‌ترين حواس در خانم‌هاست. آنها دوست دارند علاقه شما را حين اينکه در اعمالتان مي‌بينند، مکرراً از زبانتان بشنوند.

18- مراقب باشيد که اگر از او در جمع تعريف مي‌کنيد، آنقدر افراطي نباشد که جنبه تمسخر بگيرد.

19- در مورد دين و واجبات، همراه و مشوق وي باشيد، نه مخل و مانع.

20- مطمئن باشيد هر چقدر که سايه‌ايمان به خدا و تقوا بر زندگي شما گسترده‌تر باشد، رابطه‌تان مستحکم‌تر و موفق‌تر خواهد بود.

21- به قانون مصلحت و حکمت خدا ايمان داشته باشيد تا تحمل مشقّات برايتان سهل‌تر شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 23:48  توسط محمد  | 

جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:9  توسط محمد  | 

عاشق


"ای فسانه! مرا آرزو نیست
که بچینندم و دوست دارند
زاده‌ی کوهم، آورده‌ی ابر،
به که بر سبزه ام واگذارند

با بهاری که هستم در آغوش

کس نخواهم زند بر دلم دست،
که دلم آشیان کسی هست
ز آشیانم اگر حاصلی نیست،
من بر آنم کز آن حاصلی هست،

به فریب و خیالی منم خوش"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 16:50  توسط محمد  | 

شکارچی عشق پنهانت باش وغم هایت را با کنده هیزم عشقت بسوزان

بیا ومانند گل واژه شو ، پروانه شو ، همخانه شو

ببین آسمان خیس در انتظار چترهای عابران عاشق است

به تکرار قدمهای عقربه ها درروی برف پاک کن ماشینها نگاه کن !!!!!!!!

 تابلو عشق ممنوع را به یاد آور که مقصد نرفته هاست

گاهی انارها سهم چکاوک میشود.شاخه های خشک بی احساس را فراموش کن

شکوفه ها تازه روییده اند

دور از همه عشقهای عالم تیشه درد را در بیستون تکرار کن

همه نگاهها که تهی باشد تنهایی امن ترین جا برای گریستن است

گریه درد مردمک را تسکین میدهد

خاطرات را از رویش عشق مرور کن ...........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 15:26  توسط محمد  | 

روزها برای تمام شدن انتظار با تو به پاییز می آیند. بر تن تمام عشقهای رنگین لباس عافیت بپوشان

روزهای سرد وبخار گرفته ومه آلود در شبا نه های تو گذشته ، نگاهت را در دیده زلال آب چشمه ها

 برای عشق تکرار کن.

جملات شکسته را در سیاهی پرهای کلاغ گم کن. و  کلمات تازه را چون صدف مرواریدگون  صیاد باش

بگذار روییدن عشق را برای لحظه ای در باغ چشمانت ببینم .وباران اشکهایت را خریدار باشم.

ابرها به مهمانی برفها رفتند به دور دستها به قطب مدار عشق وخط دلدادگی .

هوا سرد است .منتظر باش نگاه باران شاید برخورد دوچتر باران خورده را با تو آشنا کند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 0:27  توسط محمد  | 

برای تویی که نمیشناسمت

امروز باز هم در کوچه باغ های بی قرار دلم قدم میزدم  من بودم وصدای پرندگان وعشق که از آسمان

 دلم می بارید و از بال پرندگان می چکید .گفتم زیر این چتر بزرگ آسمان می نشینم ولحظه ای زندگی

 می کنم . اما غم دوری تو روی سرم آوار شد.وعشق به انتها رسید.کاش می شد؟  زندگی را ...بودن

را...نفس کشیدن را بدون تو تجربه کرد.........

کاش می شد ...............

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 23:47  توسط محمد  | 

بيا ........

بیادستهای یکدیگر را بگیریم و باهم از سکوت بگذریم

.سدها را بشکنیم .آبها را جاری کنیم

.دیوارها را کنار بزنیم و گل ها را ببوسیم

 و از محبت گردنبندی بسازیم و بر گردن زندگی بیندازیم

.بیا عاشق باشیم و با عشق زندگی کنیم .

بیا شیشه سیاه بی عاطفگی و بی معرفتی را بشکنیم

.بیا مسیرمان را عوض کنیم و «ما» را در مقابل «من» قراردهیم.

بیا باهم باشیم .

 بیا سنگریزه های حسرت را به سوی دریای نابودی پرتاب کنیم.

 بیا پرستیدن را باور کنیم .

 بیا بال های پروانه را زیبا کنیم.

 بیا مهتاب را بنگریم .

بیا عشق را به تماشا یرنگین کمان ببریم

 و روی رنگ «دورنگی» خطهای قرمز رسم کنیم.

 بیا مژگان چشمانمان را به سوی هم تزئین کنیم .

 بیا از پنجره احساس به یکدیگر بنگریم.

 بیا عاشق باشیم و با عشق زندگی کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 17:49  توسط محمد  | 

امشب دلم می خواهد از تو بگویم ، برای تو بنویسم . شور عشق در دلم زبانه می کشد ، واژه ها در ذهنم سبد سبد می شکفند و خون در رگهای دستم جوششی دیگر آغاز کرده است . افسوس که نه زبان گویایی دارم ، نه قلم شیوایی و نه حتی کلامی درخور تو می یابم .

زیباترین واژه های جهان کدامند تا برای تو به زنجیر جملات کشم ؟!

                     باشکوهترین شعر جهان چگونه می تواند وصف تو را سراید ؟!

                                                    و نام تو را بر مطلع کدام قصیده می توان نوشت یا عشق ... ؟!

 

امشب دلم سخت بی تاب است . بی تاب تو ، بی تاب از حضور دوباره ات ، بی قرار از یافتن دوباره آن حضور مداوم که در میان هیاهوی پوچ چرخ و آهن و دود ، در برگ برگ این روزهای بیهودگی ، در فشار سخت دیوارهای این جهان پر ستیزه گم شده است .

 

می خواهم از تو بگویم . تویی که نامت به تنهایی ، خود ، می تواند شور عشق را در اندرونم به جوشش درآورد . نام تو کافیست تا جهان من به بی نهایت دامن کشد و زندگی سرد و ساکتم پر از گرمای عشق و امید گردد . نام تو که بر زبانم جاری می شود گویی سقف آسمان می شکند و روحم بر فراز آن سربلند می کند . نام تو گویی ستونهای وجودم را استوارتر می کند .  

 

می خواهم برای تو بگویم . منی که سخت به تو محتاجم . زندگی من چه بی قرار، نیازمند توست . دنیای من چه بسیار ، تو را کم دارد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 14:51  توسط محمد  | 

 

نگرشهاي خوب به زندگي

*عشق يکي از مهمترين چيز هاي زندگي است.
    
    *بايد بهتر شويم پس نبايد اجازه دهيم ترس ما را به دام اندازد.
    
    *فرقي ميان دادن و گرفتن نيست.
    
    *در آينده و گذشته زندگي نکن
    
    *حالا هر کاري مي تواني انجام بده در هر لحظه بايد محبت کني
    
    *اگر در بيرون مشکلي هست ناراحت نشو درون قلبت امنيت داري.
    
    *چون عشق هميشه هست نبايد از مرگ بترسي.
    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 21:11  توسط محمد  | 

در جاده موفقيت‌!


    مادام كوري‌، سلامتي‌اش را از دست داد اما به اهدافش رسيد و خدمت بسيار بزرگي به بشريت كرد. اديسون هرگز از آزمايشها و تحقيقاتش نااميد و خسته نشد و هر روز اميدوارتر از قبل به كارش ادامه مي‌داد. در زندگي سر تا سر پرفراز و نشيب همة انسانهاي موفق ويژگي‌هاي مشتركي يافت مي‌شود.
    ممكن است كه بسياري از ما اين روحيات و خصوصيات فردي را نداشته باشيم اما دانشمندان ثابت كرده‌اند كه درخشش و موفقيت افراد در زمينه‌هاي مختلف تنها به 20% استعداد آنها و 80% تلاش و پشتكارشان بستگي دارد. هر كدام از ما ويژگي روحي و اخلاقي را مي‌توانيم در خودمان خلق كنيم و يا از بين ببريم‌. ما نيز مي‌توانيم از برترين‌ها باشيم اما بايد بدانيم كه همة موفق‌ها چگونه عمل كرده‌اند:
    1 - بسيار صادق و درست كردار هستند:
    همة كساني كه موفقيت را لمس كرده‌اند. همواره اصل درستكاري و صداقت را سرلوحة كارهايشان قرار داده‌اند. ممكن است بسياري با فريب و نيرنگ به ظاهر پيروز باشند، اما به راستي اين درستكاران هستند كه تا انتهاي خط، گوي سبقت را از ديگران مي‌ربايند.
    2 - محتاط هستند:
    به خاطر همين ويژگي است كه مي‌توانند از همة موانع به راحتي عبور كنند و همه چيز را پشت سر بگذارند. آنها هرگز بي‌گدار به آب نمي‌زنند.
    3 - سخت كوش و پرتلاش هستند:
    براي اين افراد زحمتكش پول بادآورده مفهومي ندارد. آنها لازمه رسيدن به موفقيت را سخت‌كوشي مي‌دانند و براي رسيدن به موفقيت از هيچ تلاشي فروگذار نمي‌كنند.
    4 - تشنه يادگيري هستند:
    آنها علاقه بسيار زيادي براي يادگيري در هر زمينه‌اي دارند. انسانهاي موفق‌، خودشان را بالا مي‌كشند و همواره در مسير رشد و بالندگي قدم مي‌گذارند. آنها از تمام جنبه‌هاي زندگي و به خصوص از اشتباهاتشان درس عبرت مي‌آموزند و از اين كار ابايي ندارند.
    5 - مهربان و صميمي هستند:
    تا به حال دقت كرده‌ايد كه انسانهاي موفق چقدر مردم دار و اجتماعي و مهربان هستند. همين ويژگي‌هاي اخلاقي آنهاست كه محبوبيت‌شان را بيشتر مي‌كند و به آنها اين توانايي را مي‌دهد كه سايرين را نيز در راه رسيدن به موفقيت ياري كنند.
    6 - وفاي به عهد مي‌كنند:
    قول دادن و به آن عمل كردن‌، اصلي است كه ميليون‌ها انسان را در مسير صحيح قرار داده و آنان را جزء افراد موفق مي‌شمارد.
    7 - در مواجه با مشكلات‌، به دنبال راه حل هستند:
    به عقيده آنها مشكلات فرصتي است طلايي و گرانبها براي انجام دادن غير ممكن‌ها. آنها به هيچ وجه از مشكلات نمي‌ترسند و شكايتي هم ندارند. انسانهاي موفق‌، همواره در جست و جوي يافتن راه حل هستند.
    تنها كافيست كه از همين حالا اين شاخص‌ها را در خودتان تقويت كنيد. سپس متوجه مي‌شويد كه شما نيز وارد جاده موفقيت شده‌ايد. همواره تصوير نهايي هدف و آرزويتان را بزرگ و پررنگ براي خودتان ترسيم كنيد. يك مهندس ساختمان‌، هر روز كه بر سر ساختمان در حال ساخت‌، حاضر مي‌شود با در دست داشتن يك نقشه‌، تصوير نهايي را براي خودش تكميل مي‌كند. شما نيز چنين عمل كنيد، نقشه به دست پيش رويد و از اراده و قدرت بيكران الهي غافل نباشيد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 1:27  توسط محمد  | 

نازنينم!

باز عطر ياد تو،در خاطره ی اتاقم پيچيد!

باز مهربانی چشمهايت،

پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد!

باز گرمی دستانت،

روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!

نازنينم!

به شب و روز قسم!

به تلؤلؤ امواج قسم!

به برگ برگ شاخه های درختان قسم!

به بی قراری بادهای سرگردان قسم!

به آواز قمری های حياتم قسم!

نـــمی توانم پلکهايم را به روی خيال تو ببندم!

نــــمی توانم!

نــمی توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!

نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!

نازنينم!

ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟

ایـــن همــــه روز را چگونه به تنهايی دوره کنم؟

ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از اميّد، روشن نگه دارم؟

ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم

که کلمه ای حتی،از ياد نرود؟

قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،

با کدام قلم،برايــت بنگارم؟

آخــــر برای تک تک واژه های بی قراريم،

قلمها را طاقتی نيست!

.....

نازنينم!

به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،

دلم گرفته است!

به ديدار ایــــن دل غمگين بيا!

شانه هایــت را برای ایــــن هــمه بارش،کم دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 22:9  توسط محمد  | 

نیمی خواب، نیمی بیدار ،نیمی انسان،نیمی فرشته ام وهمواره از تو نوشته ام،اشکهاولبخندها،دوری

ونزدیکی،شبها وروزها،پرندگان وهر چه بود وهر چه هست،شبهای تنهایی،روزهای بیخوابی،دنیای رنگینم

عشقهای شیرینم،همه از حضور توست.

نیمی شاد،نیمی غمگین،نیمی روشن ،نیمی خاموش و نیمی دیوانه ام وهمواره عاشقانه ام.

به باران که میرسم ،بوی عطر گلها را که مینوشم ،از تو فاصله میگیرم،این فاصله را چگونه حوصله کنم؟

کاش میشد برای این روزهای دلتنگی شبی پرستاره داشت!!!!!!!

کدام شعر را بنویسم؟کنار کدام پنجره بنشینم؟؟؟به کدام سو بنگرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه کنم با معصومیت

پیراهنم؟؟؟؟؟؟؟ در چشمان چه کسی قاب کنم تو را؟؟؟؟؟؟؟؟تو میدانی چرا صندوقچه شعرم بسته

شده؟؟؟؟؟؟ وقتی بی توام آسمان در دستهای کوچک من است!!!!!!!ومیتوانم به زمین فخر بفروشم.

نیمی سلام ونیمی بدرودم

نیمی دریایی ونیمی ساحلم

باران در دستان من بارید

ستارگان در مشت من هستند

آسمان در دست من است

نیمی سلامم ونیمی بدرود.................

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 20:2  توسط محمد  | 

کاش میشد در قفس پروانه داشت

کاش میشد عشقی از همخانه داشت

کاش میشد.....................

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 10:24  توسط محمد  | 

بی تو آواره ام

یک درمانده از جنس نیاز

یک فریاد بی صدا

یک راز در نتهای ساز

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 1:9  توسط محمد  | 

دیوارهای خسته ام را صدا میزنم وخانه ساکتم را به فریاد دعوت میکنم.

چراغها را زنده نگه میدارم، قلم خسته ام را میخوابانم،تنم را از خوابهای طلایی لبریز میسازم،

تا در پای درخت انارو گلابی شعری بخوانم.

تو را در رستورانهای شهر ودر چشمهای اهورا ودر صبحگاهان ودر باران پاییزی ودر چادر عشایر جستجو

میکنم. باد هم نمیتواند بین من وتو فاصله بیندازد،نه آسمان ونه زمین.

اگر تو در کنار من باشی میتوانم با اولین پرواز که از دوردست می آید به سوی پاییزبروم تا برگ زرد درختان

 را در آغوش بگیرم ونوازش کنم.

با فرشتگان به اوج بروم و دلنوشته ام را به خدا بدهم که بخواند.

با تو نوشته های  خیالی من  خواندنی وقطره اشکم عاشقانه است.

با آمدنت نگاه ساده ام را حراج میکنم.بیا تا از این خیابانهای شلوغ به کلیسا پناه ببریم.بیا تا به اوج

 برسیم.آنگاه خود را رها کنیم بیا عاشقانه برای هم بنویسیم.تا شعری دوباره خوانده شود......

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 0:25  توسط محمد  | 

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی است
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گدان
به نهالی که تو در باغچه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من این است
سهم من این است
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست می دارم
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 16:29  توسط محمد  | 

چقدر کوچک شده ای

تو که ديروز از بلندای آفتاب سلام می دادی

چه شد که امروز

در سردی سايه ی سروی

سربه زير

فرياد کوچه ها را سکوت می کنی؟

تو که فريادت

تمام فاصله ها را قدم می زد

ور ردّ پايت

تا آنسو تر از هميشه جاری بود

چه شد که آخر

اين سياهه ی سرد

رستنگاه سکوت ابديت شد؟

بگو ! چه شد؟

***

نه! نه!

هنوز هم همان هميشگی هستی

و اين منم

که کمی بزرگتر شده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 0:18  توسط محمد  | 

عشق مثل نفس کشيدن

در عشق، ابهامي وجود ندارد ـ
    ابهام، در ماست.
    نه تشريفاتي در عشق هست و نه فرضياتي فلسفي.
    عشق، رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي ست.
    كلمه ي ساده و بي پيرايه ي عشق.
    معجزه اي را در خود نهفته دارد.
    مهم نيست كه به چه كسي عشق مي ورزي،
    متعلق عشق موضوعيت ندارد.
    آنچه مهم است اين است كه
    بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني،
    همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت،
    بي استثنا نفس مي كشي.
    نفس كشيدن هدفي را دنبال نمي كند،
    عشق نيز خواهان چيزي جز خود نيست.
    اگر با دوستي هستي، نفس مي كشي.
    اگر در كنار درختي نشسته اي، نفس مي كشي.
    اگر در اب شنا مي كني، نفس مي كشي.
    يعني هر كاري كه مي كني،
    با نفس كشيدن همراه است.
    عشق نيز بايد همين ويژگي را داشته باشد،
    يعني بايد هسته ي مركزي همه ي كارهاي تو باشد.
    عشق بايد طبيعي باشد، مثل نفس كشيدن.
    در واقع، عشق همان نسبتي را با روح دارد كه
    نفس كشيدن با جسم.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 17:7  توسط محمد  | 

چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟  چرا همیشه یادم میره که یک لبخند برایت بفرستم؟

چرا کسی دلنوشته هام را از روی طاقچه برنمیدارد؟؟؟

چرا کسی نمیداند که صبحگاهان خورشید از اتاق من طلوع میکند!!!!!!!!!!!!

وشبانگاهان در چشمهایم غروب میکند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چقدر هوا سرد است لاله ها میلرزند!!!!!!!!!!!!

بارانهای نقره ای بوی عشق میدهند.قالیچه ها آبی شدند.

چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا کسی احساس قشنگی را نمیبیند؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا دلها تیره هستند نه خاکستریند وشاید هم بیرنگ!!!!!!!!!

چرا کسی صدای درد را نمی شنود؟؟

هوا تمام شد!!

شبیه هم شدیم!!

بیا عاشقانه خدا را دنبال کنیم بیا با خدا قرار بزاریم!!!!!!!!!!!!!

دلم میخواهد دستانت را به شاخه گلی پیوند بزنم

واز باران خواهش کنم ببارد تا سبز شوی

..........دلم میخواهد تا شعری برایت بگویم

با جملات آبی/ خاکستری/ سیاه

از یاس ونرگس برایت بنویسم

تا پنجره ای رو به آفتاب باز شود

وستاره ها در شب تنهایی تو تو را تنها نگزارند

دلم میخواهد قطره ای شوم از گوشه چشمت  چکه کنم

ودر کنج لبت محو شوم

دلم میخواهد تا تصویرت در اشکهایم قاب شود

چرا هیچ اتفاااااااااااقی نمی اااااااااااااافتد................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 1:3  توسط محمد  | 

کوچه - فريدون مشيری

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم...............

شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد...................

باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.......

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لبان جوی نشستیم ........................
تو همه راز جهان ریخته در چشمان سیاهت........

من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام...................................

بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب................................

شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل سنگ .................................

همه دل داده به آوای شباهنگ
يادم آید تو به من گفتی از اين عشق حذرکن......

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آینه عشق گذران است..............................

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است........................

تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم ........................

.سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد....................
چون کبو تر لب بام تو نشستم .......................

.تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم............

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ......................................

.سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت ..............................

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید...................................

ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم...................

پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم ..........................................

 آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ...................

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی ....................................

من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 23:31  توسط محمد  | 

همراهی مهر می آورد و مهر رنج،

پس اگر همراه مناسبی نيافتی چون کرگدن تنها سفر کن

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 22:32  توسط محمد  | 

زندگی من


نمی‌دانم چرا
هر وقت می‌روی سفر
زندگی من
گم می‌شود.

مثل لحظه‌ای
که گفتی برام سيب بخر
جای من
در آغوش تو
امن‌تر می‌شود
با هر نگاهی
لبخندی
حرفی...

شهر به شهر تنم
فتح شده
با کلمات توست.
حالا
زندگی‌ام ‌را
قد و قواره‌ی تو
می‌برم و می‌دوزم.


خواب بهانه است
که باشی
در بستری
 
که تو را نفس می‌کشد
می‌درخشی
لای ملافه‌ها
پيدات نمی‌کنم.
با دست‌هام
با چشم‌هام
هر بار
تو را کشف می‌کنم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 10:31  توسط محمد  | 

روز تولد تو. شاید تو هم به اندازه من یادت نبود. سال ؛ ماه ؛ روز ؛ و حتی ساعت و حتی دقیقه

خوب یادم بود. با آن کادوی کوچک ؛ همه ی بضاعتم را در هزار توی تمام دوست داشتنم کادو پیچ کرده بودم.

........................................................

باید از تو پوزش بخواهم ؟
نمی دانم .......

مجال آن نیست که به پوزش خواستن و نخواستن بیندیشم. مجال زیاده گویی نیست. مرا ببخش. گاه رفتن و هنگامه ی پرواز است.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 0:6  توسط محمد  | 

نگاهت را مینوشم

............. پس انعکاس صدای قلبم را میشنوی

باور کن صدایی که از دل برنیاید

روی طاقچه دلی نمینشیند

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 0:19  توسط محمد  | 

 آقای سعید احمدی راد

 

 این مطلب برای شماست

شما من را اشتباه گرفتید وپیام اشتباهی میفرستید خواهشا دیگه اشتباهتان را تکرار نکنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 13:26  توسط محمد  | 

گوشه ای می نشينم کنار علف
 
نگاه ميکنم به سيب
                         
می افتد در آب
 و من خيسِ اين سادگی ميشوم.



ميدانی ... ميخواهم ساده باشم ... ساده ببينم ... ساده بگويم و به سادگی لذت ببرم ...
ســـــــــــادهء ساده ...
ميدانی ... دوست دارم توهم وقتی اين ها را ميخوانی, به سادگی ام بخندی ...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:44  توسط محمد  | 

 

خواهرم

چقدر قشنگ سیب می خورد

مثل حوا که یک گاز بیشتر نزد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 1:39  توسط محمد  | 

  • برو
  • --
  • وقتی با منی بیشتر حس میکنم تنهام
+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:57  توسط محمد  | 

برای تنفس عميق من ، هوا خيلی کم است !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:8  توسط محمد  | 

تمام شد ... خستگی ِ روی شانه هايم آنقدر زياد بود

که به حال فرشته ها غصه می خوردم ...

زير اين تلنبار خستگی بال هايشان می شکند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:2  توسط محمد  | 

چه مانده است
 
برای ما در قالب این تن افسرده
 
این پوستین یخ زده ورم کرده
 
چه مانده است برای ما
 
جز جویبار روان احساسی دیگر
 
احساس بلوغ گل
 
در معرض بوته زار
 
چه می ماند برای ما
 
در تاریکخانه تنهایی
 
شاید عبور کنیم و از تنهایی رد  شویم
 
شاید بمانیم در جا بزنیم
 
در مردابی سیاه
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 14:18  توسط محمد  | 

این جاده به سوی تونمی آید .گلی در کنار آن نمی روید. کجا بروم؟از که بپرسم.نشانی نگاه تو را؟

کجا بروم که نه قفسی باشد ونه هوسی؟کجا بروم که نه فرهاد کوهکنی باشدونه شیرینی،نه مجنون

بیابانگردونه لیلایی ،نه یعقوب ونه پیراهنی؟

کجا بروم که فقط تو باشی وزمزمه ای که از تو شروع شود وبه دریایی دور بریزد؟ فقط تو باشی ونه حتی

گل سرخی که عطر نفسهای تو را دارد وتا آسمان قد کشیده است .نه ستاره ای باشد ونه ماه پاره ای

فقط نگاه تو باشد وچراغی که از خورشید روشن تر است.با این پاهای خسته ودستهای بسته کجا بروم

که نه خزانی باشد ونه بهاری ونه سکوتی باشد ونه آوازهای یک قناری؟

این جا ده های وهم آلود که نه سیب را میشناسند ونه بالهای پروانه را هرگز به تو نخواهند رسید.به کجا

بروم که نه من باشم ونه شعرهای رنگ پریده ام ؟ نه شب باشد ونه روز ، نه هوا ونه خلاء نه عشق ونه

نفرت ، نه دیو ونه فرشته.

این سا یه های سرد دنباله تو نیستند.این آینه های مغرور تو را نشان نمیدهند،این نی های شکسته از

تو نمیگویند.

کجا بروم؟ تو بگو! کجا بروم که جز تپشهای دل تو ردی از زندگی نباشد؟ کجا بروم... کجا بروم که همه

آرزوی من جز بندگی نباشد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 2:6  توسط محمد  | 

تمامی بغض و سکوت و سه نقطه هایت را فرو خوردم و هزارباره در چاه عمیق دلت آه کشیدم ..... آه ....

 

های تو ! تو که دخترک سیب و انار می خوانیم ( و من چه اندازه دلتنگ آب و انارم ... )

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 17:32  توسط محمد  | 

اين‌جا ديروز است
در نيم‌كره نگاه‌ها هيچ سويي نيست
آيا اين دهكده كوچك با بيدهاي لرزانش استوار مي‌مانَد
تا بياموزد عشق فرداست
!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 17:5  توسط محمد  | 

چه ساده در میان گریستن خویش زنده میشویم

و چه ساده در میان گریستن دیگران میمیریم

و در فاصله دو سادگی

چه معمایی میسازیم به نامه زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 3:21  توسط محمد  | 

 سيم ناز مژهات يه عمر گيتار ميزنم /نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم/چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن/دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 18:14  توسط محمد  | 

چگونه با مديتيشن شيفته نامزد خود شويد؟


    دست نامزد خود را در دست گرفته و آن را تنها زماني كه دم فرو مي بريد، احساس كنيد با اين حركت، لمس كردن اثر غذا خوردن به هنگام دم را خواهد داشت و باعث مي شود كه دستان نامزدتان جذب بدنتان شده و شيفتة‌ او شويد. لمس دست نامزدتان به هنگام بازدم هيچ احساس مثبتي را در شما تقويت نخواهد كرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 15:17  توسط محمد  | 

فطر چیدن میوه هایی است که از فطرت می جوشد!

 فطر سپاس نعمتی است که در رمضان نازل شده است.

عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست.مهر قبولی انفاقهای به   قصدقربت است .

پایان نامه دوره ی ایثار و گذشت است .

 درود بر فطر فطرت, سلام بر فطر ذکر و نیایش تا ... رمضانی دیگر ... و شب قدر و روزهای روزه ای دیگر, که زنده باشد و رخت به عالمی دیگر کشیده باشد، خدا بهتر میداند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 6:30  توسط محمد  | 

محاق ماه

امشب به محاق ماه نگاه کن دلت شايد مثل ماه امشب غباري بر چهره دارد به آن غبار خوب بيانديش .فکر کردن به آن به سان بادي ست که ابر محاق ماه را با خود مي برد.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:56  توسط محمد  | 

همه بت هايم را مي شكنم تا فرش كنم به راهي كه مي گذري

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:53  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر