دنيا، مشكل تو نيست،
مشكل تو ناآگاهي است.
از ناآگاهي خود را رها كن،
و دغدغه دنيا را نداشته باش.
![]()
خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم
دنيا، مشكل تو نيست،
مشكل تو ناآگاهي است.
از ناآگاهي خود را رها كن،
و دغدغه دنيا را نداشته باش.
![]()
هشياري والاترين جادويي است كه ميتواني بياموزي.
چون هشياري ميتواند دگرگوني تمام وجودت را آغاز نمايد.
تنها با هشياري است كه رستاخيز پديد ميآيد...
اكنون از نو تولد يافتهاي.
![]()
من ميروم، تا انتهاي روياهايم! ميروم تا انتهاي دنياي آرزو هاي دست نيافتني، نه، من متوقف نمي شوم، هيچ کس و يا هيچ چيزي نمي تواند مرا متوقف کند، من به خاطر رويا هايم هستم، اگر آنها نباشند، مرده اي بيش نيستم....راه سختي مانده، راه نفس گيري در پيش است و من تازه در ابتداي آن هستم، اما با خود عهد ميبندم که حتي با خون خود، به اين گردنه هاي سخت و وحشتناک باج دهم...من ميروم، من نمي ايستم، بايد بروم، تا ته افسانه هايم...
همسر مهربانم
همسر خوبم به تکرار تمام دوستت دارمهاي دنيا دوستت دارم و
هزاران شاخه گل زيبا به پاي ساده ترين عشقت خواهم ريخت
من عاشق ترينم.....
همسر خوبم...
دوستت دارم

اگر حرمت كلمه را نداشتي، كلمات نيز حرمت تو را نخواهند داشت.
- هر كه فريادش «حساب» و «كتاب» داشته باشد، براي سكوتش حسابها باز ميكنند و كتابها مينويسند.
- سكوت هم اقسامي دارد؛ سكوت دردمندانه در رديف شكوهمندترين شعرهاست، و سكوت بزدلانه سستترين نظمهاست كه در لرز بال مگسي فرو ميپاشد.
- بعضي زبانها مار را از سوراخ درميآورند، بعضي نيز ـ خود ـ مارند و پناه بر خدا كه از سوراخ به درآيند!
- انسان اگر به اندازه يك دل احساس كند آن گاه ـ شايد ـ به اندازه يك دهن حرف براي گفتن پيدا كند.
- بين دل و دست هميشه فاصلهاي هست. اين فاصله را اگر خدا پر نكند، هنرمند به دوزخي سيار بدل ميشود.
- واژهها آرامند و رام. ذهن و زبان توست كه گاهي از آن خنجري ميسازد، گاه كليدي، گاه مضرابي و گاه...
- واژهها آويخته روحند، بنابراين از روح ذليل كلمهاي به معراج دست نميرساند.
- كلمهها ـ پيش از هر چيز ـ كلمهاند. به درون كلمات آن گاه راه ميبري كه خود نيز كلمه باشي.
- تفكر، قلاب ماهيت گيري حقايق است.
- هنرمندي كه هر روز مد فكرش را عوض ميكند، يك «كودن مدرن» است.
- شعر و شعور با هم جناسند. شاعري كه در مصراعهاي روانش اين دو را با هم نياميزد، زندگياش از پيوند لفظي و معنوي تهي خواهد بود.
- خيالهاي خفته شاهكارهاي بالقوهاند.
- احساس كاذب، رويايي است كه جز آشفتگي تعبيري ندارد.
- هر شاعري را الهام دهندهاي است، با اين فرق كه اندكي را فرشتهها الهام ميدهند و بسياري را ابليس.
- آوازهاي ماه و ترانههاي خورشيد هر دو زندگي بخشند؛ بگذاريد هر كس به رنگ و لحن خود با دنيا سخن بگويد.
- انديشه لباس نيست كه هر دقيقه عوض كني، پوست است كه نوشيدن آن روزها و ماهها وقت ميبرد.
- «نيچه» خوش خيال ميگفت: «شاعران اندكي لذت دارند و اندكي ملال» غافل از اين كه بسياري همان «اندكي» را ـ هم ـ ندارند.
- عميقترين لحظه در زندگاني احساس بزرگ قطره بودن است در اقيانوس آرام هستي.
- گناه شاعري كه نطفه احساس و انديشه را در روح خود خفه ميكند، كمتر از كسي نيست كه جنيني را سقط ميكند.
- احساس كنسرو نيست كه هر وقت كه هوس كردي باز كني، خون است كه ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كار ميشوند تا قطره قطره در رگان روحت جوش و جوانه كند.
- سياه بختتر از شب كوران، شاعري كه خورشيد غيب را از آسمان دل رانده باشد!
- زود فراموش خواهد شد، هنرمندي كه زمان را فراموش كند.
- مهم اين است كه تازگي در نگاهت باشد، ديگر هيچ چيز كهنه نخواهد بود.
- شاعري كه قلبش فرسوده باشد، «قالبي» ميشود.
- هر كلمه تيغي است در دست تو، اگر با آن سر ناحقي را نميتواني بريد، دلت را به نوازش آن بسپار تا شكر نعمتي كرده باشی

امشب به قصه دل من گوش مي كني
فردا مرا چو قصه فراموش مي كني
اين در هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي تو كجا گوش مي كني
دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت
اي ماه با كه دست در آغوش مي كني ؟
در ساغر تو چيست كه با جرعه نخست
هوشيار و مست را همه مدهوش ميكني
گر گوش ميكني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني
جام جهان ز خون دل آشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني
سايه چو شمع شعله در افكندهاي به جمع
زين داستان كه با لب خاموش مي كني
سلام مرد من...ساکن سرزمین زیبای شمال وطن!
همسایه ی دریا!...همنشین جنگل!
هر نفسی که زیر آن آسمان بی نهایت مهربان می کشی گوارای وجودت!
الهی که آسمان، هر صبح در ذهنت بنشیند!...دریا هر غروب
در قلبت موج بزند!...و جنگل خودش را در چشانت تماشا کند!
تو همانی که هرگاه در خلوت شبانه ی شاعرانگی ها و عاشقانگی هایم
حادثه های بودنم را مرور می کنم، به حادثه ی حضورت می رسم!
تویی که از اولین شهر دیار پاییز به نام آبان به شهر فروردين دیار
بهاري من آمده ای!
از مدتها پیش خبر آمدن تو را داده بودند: (آن مرد در باران می آید!)
(آن مرد با اسب می آید!)
اما تو نه در باران آمدی...نه با اسب...
تو در یک شب قشنگ پراز شور و عشق، شبی متفاوت از تمام شبها
ظهور کردی: زیر آسمانی پرستاره...در فضایی که از عطر موسیقی
لبریز بود و سکوتی سیال در حجم آن جریان داشت!
باور کن خیلی خوشحالم که درآن هنگام،نه باران می بارید....نه اسبی
شیهه می کشید...زیرا من شبی پراز ستاره را به هوایی پراز باران
و طنین سکوت و نوای موسیقی را به صدای پای اسب ترجیح می دهم!
حالا چه چیز از این شاعرانه تر که تو آمده ای و از تاثیر حضور
قهرمان گونه ات، سکوت و فریاد...آرامش و بی قراری...در من به اوج
رسیده است!
تو: نجیب آریایی و عاشق شرقی ((مرد دوست داشتنی من))!
من: دختر سرزمین شعر و ترانه ((بانوی سربلند سربه زیر تو)) !
هفت خوان گناه
. چیزی شبیه شیطان مرا فراگرفته است
. دیگربرای به تو رسیدن امیدی نیست
. برای لمس حرمت عشقت چیزی شبیه طاقت را کم می آورم
. ای پاک بی گناه
. ای
با شمايم آي:
با شماهايي که پا در کفش رفتن کرده ايد و عزم رستن آي:
از من و مايي که اينجا مانده ياد آريد
گاه اگر وقت خوشي داريد
در خيال خويش ما را هم شريک جرم خود سازيد
با شمايم آي:
با شماهايي که پا در کفش رفتن کرده ايد و عزم رستن آي:
از تب اين شهر خواب آلوده وحشي
وز زمين ومردم دلمرده اين بوم
از گذشت لحظه هاي جور و ناجوري که سر کرديم
وز کتاب قصه هاي تلخ و شيريني که گاه خوانديم ياد آريد
زندگي هميشه راه نيست.... گاه بي راهه هايي هم دارد... بايد رفت چون بسياري از اين بي راهه ها به راه هاي تازه اي مي رسند... اگر همه و هميشه به دنبال هم از راههاي از پيش ساخته شده بگذرند ، هيچ چيز عوض نخواهد شد و نسيم تازگي نخواهد وزيد... ما در كنار هم قرار نگرفته ايم كه دنبال ديگران را بگيريم و برويم... هر يك از ما پيامبري است كه مي تواند بي راهه اي را به راه برساند.
من با تو آمده ام... اين قرار هميشه ماست... مي دانم كه بي راهه ها سخت اند و ما بايد رد هزار تاول بر سينه راه بنشانيم تا بر الماس هستي خود ، تراشي چشمگير بزنيم... ما به قصد آسايش جفت نشده ايم... عشق ميان ما آرامش و اطمينانی آفريده است که ميتوانيم با هم همه هستي را با جان عشق درآميزيم.. آنسان كه بوسه مرگ را نيز غنيمت شماريم... من به قصد با تو بودن در سختي ها و اينكه تا چه حد دشواري راه در كنار تو هموار مي شود و اين كه عشق چگونه ميتواند نيروي پاهاي من شود تا در هيچ جاي زندگي پاهايم را جا نگذارم و دست هايم را نيز... مي خواهم بيازمايم كه نيروي قلبي من تا كجا مرا ياور است... ما در كنار يكديگر خواهيم روييد و در اين رويش دست يكديگر را خواهيم گرفت...
*چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانگ شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحر گاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا*
امام جعفر صادق (ع) :
دو ركعت نماز كه فرد متاهل مي خواند از هفتاد ركعت نماز فرد مجرد بهتر است
من و بی نهايت
پر نده هيچگاه نيا نديشيد
کيست
و
ازکجا می آيد
*
پروانه تصورش
از بی نها يت ،
نور ِ هر روشنا يی است.
*
آدمها
"من" گفتن را
شناختند
*
امّا طبيعت،
رقص ِ دائمی را
با آهنگ ِ موجودات
ادامه می دهد.
*
من
و
بی نها يت
درخويش ،
مَنيّتِ تما م شد نی
می چر خيم
*
آيا
تصور ِ ما آدمها
از کهکشا ن
مثل ِ تصور ِ پروانه
از نور ِ هر روشنايی
نيست؟
در خلوت خو يش
به شيفتگي قو يي مي انديشم
که وفاي عشق ابدي را
در سايبان غروب دريا
مانند شعري لطيف
به قوي ديگري نثار مي کند.
*
من ياد مي گيرم
با لحظه ها ي کوچکِ منّور
ـ که بزرگ هستند ـ
مي توان جها ن را روشن کرد
*
ازرسالت طلوع ِ خوبيها
کا جها َپر مي کشند
جغد ها حر ف مي زنند
*
ازابتدا تا انتهاي زندگي ِ قوها،
جغدها وکا جها
من يا د مي گيرم
*
در هوشياري درون ،
هرم ِ يک چشم ِ آگاه را
رسم مي کنم.
*
من دوبا ره
و
دوبا ره
يا د مي گيرم.
عشق و گرفته تفرقه سفر ميري بي بدرغه
تکليف روياهام چي شد دست تو بود بي دغدغه
چشم من غربت او را فهمید
و به رویاها برد
او ولی حادثه ای پنهان بود
بی صدا پیدا شد
و غریبانه فراموشم کرد
مغايرتهای زمان ما
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر
کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم
اکنون زمان غذاهای آماده سريعتراما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد
زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد
عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد
اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را برای کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که "يکی از اين روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... "يکی از اين روزها" ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد!
مادر
مادر، مادرهرچه درکتابهای لغت گشتم که کلمه ای پیداکنم تا بتواند مقام و منزلت ترا آن طور که شایسته وبایسته مقام والای تومی باشد،برساند وبزرگی ترا ستایش کند،نیافتم. بنابراین ترا به همان نام عزیز"مادرخطاب می کنم،زیرااین کلمه کاخ منزلت وقدرت تراتا عرش خدای تعالی ،بالا می بردومی تواند معرف وجودوشخصیت تو باشد.توآن گوهریکدانه ای هستی که خداوند می بخشد وپس از مدتی میگیرد آن گاه که عطا فرمود زمین و آسمان را میبخشد و زمانیکه باز پس گرفت، زندگی و هستی را گرفته است.
آیا در دنیا بهتر از مادر وجود دارد؟ هرگز، زمانیکه به او می اندیشم تمامی ذراتی وجودم در برابر زحمات مادر تعظیم و تکریم می نماید و دلم می لرزد.که مبادا نتوانم قطره ای از دریای پر مهر مادر را جبران کرده بتوانم ، در جهان عشق و محبت های گوناگون وجود دارد که هر کدام آتش است تا دل و جان را تابان و فروزان سازد اما اما، هیچ یک پاکی و صفای مهر مادر را ندارد، زیرا مهر و عشق و محبت که در قلب تو وجود دارد،لطف خدای است که از قید و بند همه آلایش ها پاک است، و خدا دادی است و در سرشت ما نهفته می باشد.
مادر اجازه بده که ترا بعداز خداوند بزرگ پروردگار خویش بنامم . همچنان در پیشگاهت افتم که چشمانم خاک خاک پای تو گردد. مادر عزیز تو در آسمان و من در زمین ، خورشید محبت خود را بر دل و جانم بتابان ، تا همیشه شاداب و خندان بمانم و گرنه در این دنیای بی محبتی خواهم مرد . مادر ، مادر عزیزم در این دنیا هیچ چیز به اندازه ای تو برایم عزیز نمیباشد مارد عزیز وقتی آن همه زحمات شبانه روزی شما را در یاد می آورم ذره ذره ای وجودم می لرزد که مبادا نتوانم ذره ای از دنیای محبت و زحمات شما را جبران نتوانم . مادر عزیز می دانم که خیلی زحمت کشیده ای ، آن روز های که از صبح تا شب آن همه کار های طاقت فرسا را انجام می دادید و شبها نیز به خاطر ما قراری نداشتی خواب نداشتی ،و با وجود آن همه خستگی و درد و رنج باز هم دست پر مهر آسایش به من می بخشیدید. مادر عزیز من فعلاً فقط می توانم بگویم که دوست تان دارم ...
مادر عزیز در این دنیا هیچ چیز با ارزش تر از شما وجود ندارد و نخواهد داشت ، مادر عزیز لبخند های شما به من امید زندگی می دهد، مادر عزیز مرا در این جهان ظالم هر گز تنهایم نگذار زیرا با تو من زنده ام بی تو زنده نخواهم بود . مادر بابودن تو جاویدانه خواهم بود بمان تا جاویدانه بمانم.مادر از ته دل و زبان با تمام قدرت فریاد می زنم"دوستت دارم مادر"
هنوز هم هی از پشت پنجره به من می خندی؟
نازنين من...
چه زود از ياد بردی طعم آن غزل گم کرده ات را،در هياهوی همان شهر شلوغ...
و چه آسان بگذشتی ...از آسمان ابری و بی ستاره دلم...
من از همين غزل و آينه و باران بود که تو را باور کردم!
مگر خودت نبودی که می گفتی مثل زمستون هميشه تو حسرت بهاری...؟
من که خواب نبودم..عين روشنی باران بود که دستانت زير درخت نلرزيد...
حالا هی بخند و بگو : ساده دل! شکوفه کردن گلها خيلی وقته گذشته...
بهار هم تمام شد...
تاسال ديگر وبهاری ديگر ،کسی چه می داند من که ام و تو که هستی...
ساده بگم...
تمام شد...
از آن شور و شوق کودکی ٬باهم گريستن ها و خنديدن ها،از آن همه احساس من،جز مشتی آهنگ و
يک نظربند سبز( که برات از مشهد آوردم و دوختم ) برای من هيچ نماند...
فردا شب تولدته...
اينم هديه من به تو...نمی تونم بگم تولدت مبارک...شايد زيادی حسودم...
اگر دوست داشتی همين غزل رو هم که دادی برای خودت بردار...
که شايد از اول مال من نبوده و دادی...
يا شايدم دادی و پشيمون شدی...
اينجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنيا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسير من!نه اينکه مرا شعر تازه نيست من از تو می نويسم و اين کيميا کم است
سرشارم از خيال ولی اين کفاف نيست در شعر من حقيقت يک ماجرا کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم اما چه قدر دلخوشی خوابها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست آيا هنوز هم آمدنت را بها کم است؟
هنوز هم هی از پشت پنجره به ناباوری های من می خندی
منظور از رواندرمانی فردی آن شكلی است كه فرد با رواندرمانگر خود در جلسات ملاقاتی كه فقط آن دو در آن شركت میكنند حضور میيابد. در رواندرمانی فردی اين امكان فراهم میآيد كه فرد با احساسات و افكار خود آشنايی عميق بيابد، به علت وجود آنها پیببرد، روابط فردی خود را با ديگران و با چيزهايی كه زندگی جمعی را میسازند آشكارتر درك كرده و آنها را بهتر بشناسد و در نگاه كلی شخصيت خود را بهتر درك كند. تنها بعد از اين مرحله است كه فرد میتواند برای رفع مشكلاتی كه وی را فرسوده كردهاند اقدام كند، بدون اينكه مانند گذشته دائما حالت ضعف، ناتوانی، درد، خودخوری، سركشی، پرخاش و خشونت و غيره جلوی رفع مشكلاتش را بگيرند.
سرعت و شكل رفع مشكلاتی كه هر شخصی برای كنارآمدن با آنها به روانشناس رجوع میكند از فرد تا فرد متفاوت است. ولی بصورت كلی میتوان گفت كه رهايی از مشكلات يعنی يادگيری جديد، يعنی يادگيری چيزها و روابط به نوعی ديگر، به نوعی كه ديگر فرد دست وپابسته اسير مسائلش نباشد. اين يادگيری روندی است كه سرعت و كيفيت آن در جريان رواندرمانی كاملا بعهده خود فرد است و رواندرمانگر بحكم كسی است كه تشريح اين راه، نحوه شروع آن، پيشبردن آن و به سرانجام رساندن آنرا حمايت میكند.
جوانمردی از بيابانی می گذشت . از مسافتی دور ، آدمی را ديد نقش بر زمين . خواهان کمک . با سرعت تمام به سوی او شتافت . غريبی بود ، تشنه و گرسنه ! در حال جان کندن !
از اسب پايين آمد ، مشک آب را بر لبهای خشکيده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سيراب شد .
.....جانی دوباره گرفت و رمقی تازه پيدا کرد .اما به جای آن که شکوفه های مهر و عاطفه را تقديم منجی خويش کند ، تيغ بر او کشيد و تا می توانست از نامردی و قساوت دريغ نکرد .
آنگاه پيکر مجروح و زخم خورده او را در آن بيابان برهوت رها کرد ، سوار اسب او شد که برود....
جوانمرد که هنوز نيمه جانی در بدنش بود ، با اشاره او را صدا کرد وگفت :
-از کاری که کردی در هيچ مجلسی سخن مگو!
مردک از سر شگفتی ، علت اين امر را جويا شد . او پاسخ داد :
-تو اکنون يک جوانمرد را کشتی ، اما اگر اين موضوع نقل مجالس شود ، فتوت و جوانمردی کشته خواهد شد . آنگاه هيچ مرد رشيدی را نخواهی يافت که در بيابان دست افتاده ای را بگيرد .
چشمانت را ببند
و در سياهی افکارت
به دنبال نوری بگرد
که هميشه
در گوشه ای منتظر است
بهونه قشنگم :
هزار بار رفتی وهزار بار محبت تو را گدایی کردم. مرا بخشید ی و ولی باز با بهانه ی
هوای رفتن به سرت زد . هزار بار شکستم و تو یکبار شیشه ی عمر این عادت را
نشکستی. گریه هایم را نشنیده گرفتی و اجازه ندادی هزاران بغضی که در گلویم
جا باز کرده بود . با قطرات اشک جاری شود . تو فرصت فریاد نمیدادی و نمیدیدی
من هزار بار تمام شدم و تو هرگز تمامش نکردی . تو رفتی و من را با عاشقانه هایم
. تنها گذاشتی
.
اما بهونه قشنگم : من در تمام آینه ها تصویر تو را حس کرده ام و در تمامی
گل های یاس عطر تو را بوییدم . وقتی به تو می اندیشم اسمان و زمین پر از
عطر حضورت می شود . بهونه قشنگم . من فردا را با شعر امروز . عاشقانه
اغاز می کنم تا امید را به ساقه ی نیمه جان نیلوفری که در دلم ریشه دارد پیوند
بزنم و زندگی را با نام تو که فرصت دوباره بودن را به من داد اغاز کنم . میدانی
چرا ؟؟ (( چون در کوله بار م جز امید و اندیشه به تو چیزی ندارم که به خود هدیه کنم ))
تو حقیقت مطلقی
بهونه قشنگم : عزیزکم . امشب به پروردگارم گفتم
.
پروردگارا هر آنگاه که ابرها در آسمان پاره پاره می شود من تو را صدا میزنم
و بهونه قشنگم را از تو میخوام . گفتم پروردگارا در آن لحظه که مرغ حق ثنای
تو را می گوید . من تو را می خوانم . و بهونه قشنگم را از تو میخواهم . نگاهی
کن خدایا . تو میگویی من خدای مهربانم . ای مهربان خدایم . این بنده ناچیز تو
تمام نگاهش به دست توست . دستانم را خالی برنگردان ( الهی آمین)
یقین دارم تو می آیی اگر امروز فردا شد
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .
تنها تر از یک برگ
با بار شادی های مهجورم
در آب های سبز تابستان
...........
« در اضطراب دست های پر
آرامش دستان خالی نیست
خاموشی ویرانه ها زیباست»
این را زنی در آب ها می خواند
در آب های سبز تابستان
گویی که در ویرانه ها می زیست
بهار فقط شادی بخش نیست، که اندوه های خویش را نیز دارد و اشک ها و گریه های خویش را، و وهم سبز خویش را:
تمام روز در آیینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
