تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

از ناآگاهي خود را رها كن‌


    دنيا، مشكل تو نيست‌،
    مشكل تو ناآگاهي است‌.
    از ناآگاهي خود را رها كن‌،
    و دغدغه دنيا را نداشته باش‌.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 2:45  توسط محمد  | 

جادوي هوشياري

هشياري والاترين جادويي است كه مي‌تواني بياموزي‌.
    چون هشياري مي‌تواند دگرگوني تمام وجودت را آغاز نمايد.
    تنها با هشياري است كه رستاخيز پديد مي‌آيد...
    اكنون از نو تولد يافته‌اي‌.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 2:32  توسط محمد  | 

من ميروم، تا انتهاي روياهايم! ميروم تا انتهاي دنياي آرزو هاي دست نيافتني، نه، من متوقف نمي شوم، هيچ کس و يا هيچ چيزي نمي تواند مرا متوقف کند، من به خاطر رويا هايم هستم، اگر آنها نباشند، مرده اي بيش نيستم....راه سختي مانده، راه نفس گيري در پيش است و من تازه در ابتداي آن هستم، اما با خود عهد ميبندم که حتي با خون خود، به اين گردنه هاي سخت و وحشتناک باج دهم...من ميروم، من نمي ايستم، بايد بروم، تا ته افسانه هايم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:52  توسط محمد  | 

 

 

همسر مهربانم


همسر خوبم به تکرار تمام دوستت دارمهاي دنيا دوستت دارم و


هزاران شاخه گل زيبا به پاي ساده ترين عشقت خواهم ريخت 


من عاشق ترينم.....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:50  توسط محمد  | 

همسر خوبم...


تو امدي وساده ترين سلام را همراه ياد گاري هايت كردي و با پاكترين لبخندوجودم را به اسارت گرفتي توآامدي و عميق ترين نگاه را از ميان چشمان دريايي ات بر ساحل قلبم نشاندي و زيبا ترين خاطرات را زنده كردي تو آمدي و گرمي حضوري خورشيد وار بر طلوع آرزوهايم حك كردي و آمدنت همچون قاصدكي بهار را براي هستي خزان زده ام به ارمغان اورد

 

اي مقدس من من هنوز هم اصالت نگاهم را در اصالت نگاهت مي خواهم...
        نازنينم...

بعد از اين تنهايى ام را با تو قسمت مي كنم وسعت تاريكى شب را با تو خلوت مى كنم هى نگاهم كن سبدهاى دلم از گل پر است 

 

 

         هستي من...


دوستت دارم


 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:47  توسط محمد  | 

 

 

اگر حرمت كلمه را نداشتي، كلمات نيز حرمت تو را نخواهند داشت.

- هر كه فريادش «حساب» و «كتاب» داشته باشد، براي سكوتش حسابها باز مي‌كنند و كتابها مي‌نويسند.

- سكوت هم اقسامي دارد؛ سكوت دردمندانه در رديف شكوهمندترين شعرهاست، و سكوت بزدلانه سست‌ترين نظم‌هاست كه در لرز بال مگسي فرو مي‌پاشد.

- بعضي زبانها مار را از سوراخ درمي‌آورند، بعضي نيز ـ خود ـ مارند و پناه بر خدا كه از سوراخ به درآيند!

- انسان اگر به اندازه يك دل احساس كند آن گاه ـ شايد ـ به اندازه يك دهن حرف براي گفتن پيدا كند.

- بين دل و دست هميشه فاصله‌اي هست. اين فاصله را اگر خدا پر نكند، هنرمند به دوزخي سيار بدل مي‌شود.

- واژه‌ها آرامند و رام. ذهن و زبان توست كه گاهي از آن خنجري مي‌سازد، گاه كليدي، گاه مضرابي و گاه...

- واژه‌ها آويخته روحند، بنابراين از روح ذليل كلمه‌اي به معراج دست نمي‌رساند.

- كلمه‌ها ـ پيش از هر چيز ـ كلمه‌اند. به درون كلمات آن گاه راه مي‌بري كه خود نيز كلمه باشي.

- تفكر، قلاب ماهيت گيري حقايق است.

- هنرمندي كه هر روز مد فكرش را عوض مي‌كند، يك «كودن مدرن» است.

- شعر و شعور با هم جناسند. شاعري كه در مصراعهاي روانش اين دو را با هم نياميزد، زندگي‌اش از پيوند لفظي و معنوي تهي خواهد بود.

- خيالهاي خفته شاهكارهاي بالقوه‌اند.

- احساس كاذب، رويايي است كه جز آشفتگي تعبيري ندارد.

- هر شاعري را الهام دهنده‌اي است، با اين فرق كه اندكي را فرشته‌ها الهام مي‌دهند و بسياري را ابليس.

- آوازهاي ماه و ترانه‌هاي خورشيد هر دو زندگي بخشند؛ بگذاريد هر كس به رنگ و لحن خود با دنيا سخن بگويد.

- انديشه لباس نيست كه هر دقيقه عوض كني، پوست است كه نوشيدن آن روزها و ماهها وقت مي‌برد.

- «نيچه»‌ خوش خيال مي‌گفت: «شاعران اندكي لذت دارند و اندكي ملال» غافل از اين كه بسياري همان «اندكي» را ـ هم ـ ندارند.

- عميق‌ترين لحظه در زندگاني احساس بزرگ قطره بودن است در اقيانوس آرام هستي.

- گناه شاعري كه نطفه احساس و انديشه را در روح خود خفه مي‌كند، كمتر از كسي نيست كه جنيني را سقط مي‌كند.

- احساس كنسرو نيست كه هر وقت كه هوس كردي باز كني، خون است كه ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كار مي‌شوند تا قطره قطره در رگان روحت جوش و جوانه كند.

- سياه بخت‌تر از شب كوران، شاعري كه خورشيد غيب را از آسمان دل رانده باشد!

- زود فراموش خواهد شد، هنرمندي كه زمان را فراموش كند.

- مهم اين است كه تازگي در نگاهت باشد، ديگر هيچ چيز كهنه نخواهد بود.

- شاعري كه قلبش فرسوده باشد، «قالبي» مي‌شود.

- هر كلمه تيغي است در دست تو، اگر با آن سر ناحقي را نمي‌تواني بريد، دلت را به نوازش آن بسپار تا شكر نعمتي كرده باشی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 15:24  توسط محمد  | 

براي تو ميگويم مرد خوب من

 


 

زمزمه كن..
من زمزمه هايت را دوست دارم.زمزمه كن
چهره ات را به خاطر مي آورم در آن هنگام كه مي خندي
بخند، من خنده هايت را خيلي خيلي خيلي خيلي دوست دارم
زندگي زيباست آن هنگام كه دستان توست سايه بان تنهايي من
من دستهايت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم
سرت را بر شانه هايم مي گذاري و با من سخن مي گويي
و اين خيالي است كه از ذهنم مي گذرد و من
شانه هايت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم
كوه با تمام عظمتش ياراي مقابله با گامهاي مصمم من نيست
وقتي بخواهم خاطرات را دربين شقايقهاي آن بيابم
من يادت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم
آسمانها هم كوچكند وقتي در فضاي سيال نگاهت گم مي شوند
من نگاهت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم
من حتي گريه ات رادوست دارم
آن هنگاميكه اشكها زگونه هايت برگيرنده آغوش من باشد
ولي من هنگامه رفتنت را دوست ندارم .
وقتي مي روي به جاده أي كه تو را مي برد، حتي به سنگهائيكه پيش پايت قرار مي گيرند حسودي مي كنم
وقتي مي روي حس مي كنم رهگذر قصه هايم خواهم ماند
ومن حتي رهگذر كوي تو بودن را خيلي خيلي خيلي دوست دارم
وقتي در كنارم هستي مهر بر من مي بارد
من حضورت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم
و چه زيباست گردش در هوائيكه وجود تو آنرا عطر آگين كرده باشد
من بوي پيراهنت را خيلي خيلي دوست دارم
آن شاخه گلي را كه تو به من هديه كني مي بوسم . و
اگرتو نخواني من آواز چكاوك را نمي خواهم
من جاده هاي سرسبز وزيبا را نمي خواهم اگر تو نباشي
من همان جاده تب دار كويري را مي خواهم اگر مرا به تو برساند
من رنجي را كه در راه ديدار تو باشد دوست دارم
چرا كه من تو را دوست
دارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 1:28  توسط محمد  | 

زندگي در نگهم گلزاري است
و تو چون نيلوفر شاخه پر گل اين گلزاري
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ
کس نگيرد ز گل مرده سراغ
تو گلي دسته گلي صد رنگي
خويش را خوار مبين
به ره باد مرو
آن که گرد همه گلها به هوس مي چرخد
بلبل عاشق نيست
بلکه گلچين صيد کرداري است
که کمين کرده براي گل باغ
اي سراپا الماس
قدر خود را بشناس.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:10  توسط محمد  | 

 

با شجاعت به سوي هدف قدم بردار و از انتقاد ديگران مهراس . خداوند در شبهاي بي خوابي با تو خواهد بود و قطرات اشك را با *عشق خود * از گونه هايت خواهد زدود خداوند با شجاعان است....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:23  توسط محمد  | 

مرگ گوشه ديوار نشته است و به ما مي نگرد... ..
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:6  توسط محمد  | 

بازم که شک کردی به من،حرفای جورواجور زدی
بازم به جای شب بخیر، گفتی برو خیلی بدی
خیالی نیست عزیز من، هرچی می خوای بگی بگو
لابد کتاب عشقم، تو هم گرفتی پشت رو
واسه منی که عاشقم، حرفای تو یه مرهم
حرفای عشق و عاشقی، سوا نمی شه درهم
خوب می دونم که دوس داری،عشقت پنهون بمونه
قلب منم خوب بلده، قصه ی پنهون بخونه
یادت می یاد چه بی هوا تو قلب من قدم زدی
یادت باشه که قلبت به هیچ کی غیر من ندی
دلم می خواد یه بار دیگه بهم بگی دوسم داری
قول بدی تا ابد باشی،هیچ جوری تنهام نذاری

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:4  توسط محمد  | 

امشب به قصه دل من گوش مي كني
فردا مرا چو قصه فراموش مي كني
اين در هميشه در صدف روزگار نيست
مي گويمت ولي تو كجا گوش مي كني
دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت
اي ماه با كه دست در آغوش مي كني ؟
در ساغر تو چيست كه با جرعه نخست
هوشيار و مست را همه مدهوش ميكني
گر گوش ميكني سخني خوش بگويمت
بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني
جام جهان ز خون دل آشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني
سايه چو شمع شعله در افكندهاي به جمع
زين داستان كه با لب خاموش مي كني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:2  توسط محمد  | 

چشم هايم نصفه نيمه بسته اند / چشم هايم مثل قلبم خسته اند / چشم هايم را نميخواهم بيا / مال تو باشد بياندازش هوا / پای من را هم ببر از اين اطاق / پرت کن آنرا درون باطلاق / دست هايم هم برای تو شدند / دستهايی که دراز و بی خودند / بيخودی اين گوش ها را من چرا / با خودم همراه دارم هر کجا ؟! // هر چه را ميخواستی پا؛ دست؛ سر / از تنم بردار همراهت ببر / یک کمی از خویش من را دور کن / تولدم را همچو من فراموش کن....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:51  توسط محمد  | 

من اومدم به دنیا که عاشق تو باشم
خدا کنه بتونم که لایق تو باش.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:48  توسط محمد  | 

 

سلام  مرد من...ساکن سرزمین  زیبای شمال وطن!

همسایه ی دریا!...همنشین جنگل!

هر نفسی که زیر آن آسمان بی نهایت مهربان می کشی گوارای وجودت!

الهی که آسمان، هر صبح در ذهنت بنشیند!...دریا هر غروب

در قلبت موج بزند!...و جنگل خودش را در چشانت تماشا کند!

تو همانی که هرگاه در خلوت شبانه ی شاعرانگی ها و عاشقانگی هایم

حادثه های بودنم را مرور می کنم، به حادثه ی حضورت می رسم!

تویی که از اولین شهر دیار پاییز به نام آبان  به شهر فروردين دیار

 بهاري من آمده ای!

از مدتها پیش خبر آمدن تو را داده بودند: (آن مرد در باران می آید!)

(آن مرد با اسب می آید!)

اما  تو نه در باران آمدی...نه با اسب...

تو در یک شب قشنگ پراز شور و عشق، شبی متفاوت از تمام شبها

ظهور کردی: زیر آسمانی پرستاره...در فضایی که از عطر موسیقی  

لبریز بود و سکوتی سیال در حجم آن جریان داشت!

باور کن خیلی خوشحالم که درآن هنگام،نه باران می بارید....نه اسبی

شیهه می کشید...زیرا من شبی پراز ستاره را به هوایی پراز باران

و طنین سکوت و نوای موسیقی را به صدای پای اسب ترجیح می دهم!

حالا چه چیز از این شاعرانه تر که تو آمده ای و از تاثیر حضور

قهرمان گونه ات، سکوت و فریاد...آرامش و بی قراری...در من به اوج

رسیده است!

تو: نجیب آریایی و عاشق شرقی ((مرد دوست داشتنی من))!

من: دختر سرزمین شعر و ترانه ((بانوی سربلند سربه زیر تو)) !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:37  توسط محمد  | 

گاهي خدا هم چشم بر هم مي گذارد
يک مشت غم بر پشت آدم مي گذارد
گاهي خدا هم سينه اي را مي فشارد
بر گرده دل داغ ماتم مي گذارد
در گرمگاه رزم پاکي با پليدي
نعشي به روي دست رستم مي گذارد
شايد خدا هم مي پسندد داد دل را
کاين گونه اش بر بوته غم مي گذارد
دست است بازيگر که نان خارکن را
بر سفره رنگين حاتم مي گذارد
هشدار،بذر نامرادي ريشه اش را
گاهي به سرعت،گاه کم کم مي گذارد
گاهي به آهي دودماني مي شود گم
آه سحر تاثير محکم مي گذارد
گر ژاله از دامان گل افتاد اي دوست
گل نيز سر بر گور شبنم مي گذارد
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:29  توسط محمد  | 

برای صدای آشنا طرحی از شب می کشی
. انعکاسی از مرداب
. خاموش يا مبهم
. تاريکی جفت ناهمگونی است
. افتادن سايه ها از دور
. هميشه بين ديدن من وتو فاصله ايست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:27  توسط محمد  | 

واما چه دورم
. و چه نزديک
. شايدحتی ديگرخودم
. نيزصدای خودم رانمی شنوم
. بازصدايم کن
. صدا بزن
. شايدديگر از پس نوای آرام تو
. نخواهم پاسخ دهم به صدای غريبه


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:25  توسط محمد  | 

هفت خوان گناه
. چیزی شبیه شیطان مرا فراگرفته است
. دیگربرای به تو رسیدن امیدی نیست
. برای لمس حرمت عشقت چیزی شبیه طاقت را کم می آورم
. ای پاک بی گناه
. ای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:21  توسط محمد  | 

سايه ی نرده ها بر ديوار
. تازيانه ی باد،سهمگين
. شاخه ی گلدان آرزويم،پژمرده و غمگين!
. *
. از اندوه می رسد نشانی به آسمان
. رخ مريم را سياهی در بر گرفته

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:20  توسط محمد  | 

هر بامداد
. بوقتِ طلوعِ غمزه ي نازک
. گلسرخ
. می آمد... قاصدکي سپيد
. تا از میان چانه زني
. این برگ های بيجان
. با قلم ...
. حرفهاي ناگفته ام را
. جار زند....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:19  توسط محمد  | 

با شمايم آي:


 

با شماهايي که پا در کفش رفتن کرده ايد و عزم رستن آي:


 

از من و مايي که اينجا مانده ياد آريد


 

گاه اگر وقت خوشي داريد


 

در خيال خويش ما را هم شريک جرم خود سازيد


 

با شمايم آي:


 

با شماهايي که پا در کفش رفتن کرده ايد و عزم رستن آي:


 

از تب اين شهر خواب آلوده وحشي


 

وز زمين ومردم دلمرده اين بوم


 

از گذشت لحظه هاي جور و ناجوري که سر کرديم


 

وز کتاب قصه هاي تلخ و شيريني که گاه خوانديم ياد آريد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 14:16  توسط محمد  | 

زندگي هميشه راه نيست.... گاه بي راهه هايي هم دارد... بايد رفت چون بسياري از اين بي راهه ها به راه هاي تازه اي مي رسند... اگر همه و هميشه به دنبال هم از راههاي از پيش ساخته شده بگذرند ، هيچ چيز عوض نخواهد شد و نسيم تازگي نخواهد وزيد... ما در كنار هم قرار نگرفته ايم كه دنبال ديگران را بگيريم و برويم... هر يك از ما پيامبري است كه مي تواند بي راهه اي را به راه برساند.

من با تو آمده ام... اين قرار هميشه ماست... مي دانم كه بي راهه ها سخت اند و ما بايد رد هزار تاول بر سينه راه بنشانيم تا بر الماس هستي خود ، تراشي چشمگير بزنيم...  ما به قصد آسايش جفت نشده ايم... عشق ميان ما آرامش و اطمينانی آفريده است که ميتوانيم با هم همه هستي را با جان عشق درآميزيم.. آنسان كه بوسه مرگ را نيز غنيمت شماريم... من به قصد با تو بودن در سختي ها و اينكه تا چه حد دشواري راه در كنار تو هموار مي شود و اين كه عشق چگونه ميتواند نيروي پاهاي من شود تا در هيچ جاي زندگي پاهايم را جا نگذارم و دست هايم را نيز... مي خواهم بيازمايم كه نيروي قلبي من تا كجا مرا ياور است... ما در كنار يكديگر خواهيم روييد و در اين رويش دست يكديگر را خواهيم گرفت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 7:6  توسط محمد  | 

ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیر ها
 زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه ؟ تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا
از بد پشیمان می شوی الله گویان می شوی
 آن دم تو را او می کشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی  
 آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا

 

*چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانگ شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحر گاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا*

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 6:50  توسط محمد  | 

 

امام جعفر صادق (ع) :

دو ركعت نماز كه فرد متاهل مي خواند از هفتاد ركعت نماز فرد مجرد بهتر است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 3:7  توسط محمد  | 

من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه ميدهم که از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر.من تو را به کسي هديه ميدهم که صداي تو را از هزار فرسخ راه دور در خشم،در مهرباني،در دلتنگي ،در هزار همهمه ي دنيا يکه و تنها بشناسد.
من تو را سخاوتمندانه به به کسي هديه ميدهم که راز آفتابگردان وتمام سخاوتهاي عاشقانه اين دل معصوم را بداندوترنم دلپذير هر آهنگ،هر نجواي کوچک برايش يک خاطره مشترک باشد.او بايد از رنگين کمان چشمان تو تشخيص بدهدکه امروز هواي دلت آفتابي ست يا آن دلي که من برايش ميميرم سرد و باراني است.اي بهانه زنده بودنم تو را سخاوتمندانه به کسي هديه ميدهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد
همان طور عاشق.....همان طور مبهوت...... با آن وقار بي مثال.آيا کسي پيدا خواهد شد؟؟؟....از من عاشقتر و از من براي تو مهربانتر!.!.!.تو را سخاوتمندانه و با دنيايي از حسرت خواهم بخشيد
و او را که از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسيد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:49  توسط محمد  | 

من و بی نهايت


 


         پر نده هيچگاه  نيا نديشيد  


کيست


و


ازکجا می آيد


*


پروانه تصورش


از بی نها يت ،


نور ِ  هر روشنا يی است.


*


آدمها


"من"  گفتن   را


شناختند


*


امّا طبيعت،


رقص ِ دائمی را


با آهنگ ِ موجودات


ادامه می دهد.


*


من


و


بی نها يت


درخويش ،


مَنيّتِ  تما م شد نی


می چر خيم


*


آيا


تصور ِ  ما آدمها


از کهکشا ن


مثل ِ  تصور ِ پروانه


از نور ِ  هر روشنايی


نيست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:29  توسط محمد  | 

در خلوت خو يش
به شيفتگي قو يي مي انديشم
که وفاي عشق ابدي را
در سايبان غروب دريا
مانند شعري لطيف
به قوي ديگري نثار مي کند.

*
من ياد مي گيرم
با لحظه ها ي کوچکِ منّور
ـ که بزرگ هستند ـ
مي توان جها ن را روشن کرد
*
ازرسالت طلوع ِ خوبيها
کا جها َپر مي کشند
جغد ها حر ف مي زنند
*
ازابتدا تا انتهاي زندگي ِ قوها،
جغدها وکا جها
من يا د مي گيرم
*
در هوشياري درون ،
هرم ِ يک چشم ِ آگاه را
رسم مي کنم.
*
من دوبا ره
و
دوبا ره
يا د مي گيرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:28  توسط محمد  | 

احساس من غنچه ای است شاید

نشکفته در باغ وجود

نشسته در انتظار صبح

باشد که با نوازش نسیم گونه ات

حضور را باور کند

بشکفدوبازعطر عشق را

در فضای سرد فاصله

ببراکند
..
 
MY LADY ! ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:17  توسط محمد  | 

عشق و گرفته تفرقه سفر ميري بي بدرغه


تکليف روياهام چي شد دست تو بود بي دغدغه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 13:44  توسط محمد  | 

چشم من غربت او را فهمید
و به رویاها برد
او ولی حادثه ای پنهان بود
بی صدا پیدا شد
و غریبانه فراموشم کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 12:1  توسط محمد  | 

مغايرتهای زمان ما

 ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر

 مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

 متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر  اما سلامتی کمتر

 بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم،  خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات  تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

 چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

 زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

 بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

 ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای  ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

 فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

 بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای  بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

 کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری  نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما  کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

 اکنون زمان غذاهای آماده سريعتراما دير هضم است، مردان بلند  قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه  ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از  هم پاشيده

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت  خاص است

 در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد  و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد

 زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای  مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد

 زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

 از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

 عباراتی مانند "يکی از اين روزها" و "روزی" را از فرهنگ  لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم "يکی از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم

 بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

 هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

 اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را  برای کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که "يکی از اين  روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... "يکی از اين روزها" ممکن است شما  اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0:32  توسط محمد  | 

مناجات

مادر

 

مادر، مادرهرچه درکتابهای لغت گشتم که کلمه ای پیداکنم تا بتواند مقام و منزلت ترا آن طور که شایسته وبایسته مقام والای تومی باشد،برساند وبزرگی ترا ستایش کند،نیافتم. بنابراین ترا به همان نام عزیز"مادرخطاب می کنم،زیرااین کلمه کاخ منزلت وقدرت تراتا عرش خدای تعالی ،بالا می بردومی تواند معرف وجودوشخصیت تو باشد.توآن گوهریکدانه ای هستی که خداوند می بخشد وپس از مدتی میگیرد آن گاه که عطا فرمود زمین و آسمان را میبخشد و زمانیکه باز پس گرفت، زندگی و هستی را گرفته است.

آیا در دنیا بهتر از مادر وجود دارد؟ هرگز، زمانیکه به او می اندیشم تمامی ذراتی وجودم در برابر زحمات مادر تعظیم و تکریم می نماید و دلم می لرزد.که مبادا نتوانم قطره ای از دریای پر مهر مادر را جبران کرده بتوانم ، در جهان عشق و محبت های گوناگون وجود دارد که هر کدام آتش است تا دل و جان را تابان و فروزان سازد اما اما، هیچ یک پاکی و صفای مهر مادر را ندارد، زیرا مهر و عشق و محبت که در قلب تو وجود دارد،لطف خدای است که از قید و بند همه آلایش ها پاک است، و خدا دادی است و در سرشت ما نهفته می باشد.

 

مادر اجازه بده که ترا بعداز خداوند بزرگ پروردگار خویش بنامم . همچنان در پیشگاهت افتم که چشمانم خاک خاک پای تو گردد. مادر عزیز تو در آسمان و من در زمین ، خورشید محبت خود را بر دل و جانم بتابان ، تا همیشه شاداب و خندان بمانم و گرنه در این دنیای بی محبتی خواهم مرد . مادر ، مادر عزیزم  در این دنیا هیچ چیز به اندازه ای تو برایم عزیز نمیباشد مارد عزیز وقتی آن همه زحمات شبانه روزی شما را در یاد می آورم ذره ذره ای وجودم  می لرزد که مبادا نتوانم ذره ای از دنیای محبت و زحمات شما را جبران نتوانم . مادر عزیز می دانم که خیلی زحمت کشیده ای ، آن روز های که از صبح تا شب آن همه کار های طاقت فرسا را انجام می دادید و شبها نیز به خاطر ما قراری نداشتی خواب نداشتی ،و با وجود آن همه خستگی و درد و رنج  باز هم دست پر مهر آسایش به من می بخشیدید. مادر عزیز من فعلاً فقط می توانم بگویم که دوست تان دارم ...

 

مادر عزیز در این دنیا هیچ  چیز با ارزش تر از شما وجود ندارد و نخواهد داشت ، مادر عزیز لبخند های شما به من امید زندگی می دهد، مادر عزیز مرا در این جهان ظالم  هر گز تنهایم نگذار زیرا با تو من زنده ام  بی تو زنده نخواهم بود . مادر بابودن تو جاویدانه خواهم بود بمان تا جاویدانه بمانم.مادر از ته دل و زبان با تمام قدرت فریاد می زنم"دوستت دارم مادر"

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 1:10  توسط محمد  | 

در آغوش مادر

آغوش مادر مامن آرامش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:41  توسط محمد  | 

هنوز هم هی از پشت پنجره به من می خندی؟

نازنين من...

چه زود از ياد بردی طعم آن غزل گم کرده ات را،در هياهوی همان شهر شلوغ...

و چه آسان بگذشتی ...از آسمان ابری و بی ستاره دلم...

من از همين غزل و آينه و باران بود که تو را باور کردم!

مگر خودت نبودی که می گفتی مثل زمستون هميشه تو حسرت بهاری...؟

من که خواب نبودم..عين روشنی باران بود که دستانت زير درخت نلرزيد...

حالا هی بخند و بگو : ساده دل! شکوفه کردن گلها خيلی وقته گذشته...

بهار هم تمام شد...

تاسال ديگر وبهاری ديگر ،کسی چه می داند من که ام و تو که هستی...

ساده بگم...

تمام شد...

از آن شور و شوق کودکی ٬باهم گريستن ها و خنديدن ها،از آن همه احساس من،جز مشتی آهنگ و

يک نظربند سبز( که برات از مشهد آوردم و دوختم ) برای من هيچ نماند...

فردا شب تولدته...

اينم هديه من به تو...نمی تونم بگم تولدت مبارک...شايد زيادی حسودم...

اگر دوست داشتی همين غزل رو هم که دادی برای خودت بردار...

که شايد از اول مال من نبوده و دادی...

يا شايدم دادی و پشيمون شدی...

اينجا برای از تو نوشتن هوا کم است                         دنيا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسير من!نه اينکه مرا شعر تازه نيست                      من از تو می نويسم و اين کيميا کم است

سرشارم از خيال ولی اين کفاف نيست                      در شعر من حقيقت يک ماجرا کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم                       اما چه قدر دلخوشی خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست                    آيا هنوز هم آمدنت را بها کم است؟

                                    

                                             هنوز هم هی از پشت پنجره به ناباوری های من می خندی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:50  توسط محمد  | 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن


خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد


خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 2:16  توسط محمد  | 

 روان درمانی فردی   

منظور از روان‌درمانی فردی آن شكلی است كه فرد با روان‌درمانگر خود در جلسات ملاقاتی كه فقط آن دو در آن شركت می‌كنند حضور می‌يابد. در روان‌درمانی فردی اين امكان فراهم می‌آيد كه فرد با احساسات و افكار خود آشنايی عميق بيابد، به علت وجود آنها پی‌ببرد، روابط فردی خود را با ديگران و با چيزهايی كه زندگی جمعی را می‌سازند آشكارتر درك كرده و آنها را بهتر بشناسد و در نگاه كلی شخصيت خود را بهتر درك ‌كند. تنها بعد از اين مرحله است كه فرد می‌تواند برای رفع مشكلاتی كه وی را فرسوده كرده‌اند اقدام كند، بدون اينكه مانند گذشته دائما حالت ضعف، ناتوانی، درد، خودخوری، سركشی، پرخاش و خشونت و غيره جلوی رفع مشكلاتش را بگيرند.

سرعت و شكل رفع مشكلاتی كه هر شخصی برای كنارآمدن با آنها به روانشناس رجوع می‌كند از فرد تا فرد متفاوت است. ولی بصورت كلی می‌توان گفت كه رهايی از مشكلات يعنی يادگيری جديد، يعنی يادگيری چيزها و روابط به نوعی ديگر، به نوعی كه ديگر فرد دست وپابسته اسير مسائلش نباشد. اين يادگيری روندی است كه سرعت و كيفيت آن در جريان روان‌درمانی كاملا بعهده خود فرد است و روان‌درمانگر بحكم كسی است كه تشريح اين راه، نحوه شروع آن، پيش‌بردن آن و به سرانجام رساندن آنرا حمايت می‌كند.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:18  توسط محمد  | 

جوانمردی

جوانمردی از بيابانی می گذشت . از مسافتی دور ، آدمی را ديد نقش بر زمين . خواهان کمک . با سرعت تمام به سوی او شتافت . غريبی بود ، تشنه و گرسنه ! در حال جان کندن !

از اسب پايين آمد ، مشک آب را بر لبهای خشکيده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سيراب شد .

.....جانی دوباره گرفت و رمقی تازه پيدا کرد .اما به جای آن که شکوفه های مهر و عاطفه را تقديم منجی خويش کند ، تيغ بر او کشيد و تا می توانست از نامردی و قساوت دريغ نکرد .

آنگاه پيکر مجروح و زخم خورده او را در آن بيابان برهوت رها کرد ، سوار اسب او شد که برود....

جوانمرد که هنوز نيمه جانی در بدنش بود ، با اشاره او را صدا کرد وگفت :

-از کاری که کردی در هيچ مجلسی سخن مگو!

مردک از سر شگفتی ، علت اين امر را جويا شد . او پاسخ داد :

-تو اکنون يک جوانمرد را کشتی ، اما اگر اين موضوع نقل مجالس شود ، فتوت و جوانمردی کشته خواهد شد . آنگاه هيچ مرد رشيدی را نخواهی يافت که در بيابان دست افتاده ای را بگيرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 4:13  توسط محمد  | 

چشمانت را ببند

و در سياهی افکارت

به دنبال نوری بگرد

که هميشه

در گوشه ای منتظر است

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 4:11  توسط محمد  | 

زندگي  همواره آمـده است

 

            ما را در برگرفــــــته و

 

                        آرام رفتــــــــه است

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:8  توسط محمد  | 

بهونه قشنگم :

هزار بار رفتی وهزار بار محبت تو را گدایی کردم. مرا بخشید ی و ولی باز با بهانه ی

هوای رفتن به سرت زد . هزار بار شکستم و تو یکبار شیشه ی عمر این عادت را

 

نشکستی. گریه هایم را نشنیده گرفتی و اجازه ندادی هزاران بغضی که در گلویم

جا باز کرده بود . با قطرات اشک جاری شود . تو فرصت فریاد نمیدادی و نمیدیدی

من هزار بار تمام شدم و تو هرگز تمامش نکردی . تو رفتی و من را با عاشقانه هایم

 

 . تنها گذاشتی

.

اما بهونه قشنگم : من در تمام آینه ها تصویر تو را حس کرده ام و در تمامی

گل های یاس عطر تو را بوییدم . وقتی به تو می اندیشم اسمان و زمین پر از

 

عطر حضورت می شود . بهونه قشنگم . من فردا را با شعر امروز . عاشقانه

 

اغاز می کنم تا امید را به ساقه ی نیمه جان نیلوفری که در دلم ریشه دارد پیوند

بزنم و زندگی را با نام تو که فرصت دوباره بودن را به من داد اغاز کنم . میدانی

چرا ؟؟ (( چون در کوله بار م جز امید و اندیشه به تو چیزی ندارم که به خود هدیه کنم ))

 

 تو حقیقت مطلقی

بهونه قشنگم : عزیزکم . امشب به پروردگارم گفتم

.

پروردگارا هر آنگاه که ابرها در آسمان پاره پاره می شود من تو را صدا میزنم

 

و بهونه قشنگم را از تو میخوام . گفتم پروردگارا در آن لحظه که مرغ حق ثنای

 

تو را می گوید . من تو را می خوانم . و بهونه قشنگم را از تو میخواهم . نگاهی

 

کن خدایا . تو میگویی من خدای مهربانم . ای مهربان خدایم . این بنده ناچیز تو

 

تمام نگاهش به دست توست . دستانم را خالی برنگردان ( الهی آمین)

 

یقین دارم تو می آیی اگر امروز فردا شد 


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:9  توسط محمد  | 

گر کوره راه زندگي طويل است و پر ملال يادآر که تنها يکبار بايد از آن عبور کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 1:9  توسط محمد  | 

هديه راز تداوم و بقاء دوستيها
- هديه نشانه احترام است
- هديه كوتاهترين راه به قلب مردم است
- هديه رابطه با دوستان را تجديد مي كند
- هديه كينه هاي ديرين را مي زدايد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 0:4  توسط محمد  | 

 

امروز خدا را به راهي كه در پبيش رويت قرار داده است سپاسگزار باش سعي كن دلبسته باشي اما وابسته نباشي
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:49  توسط محمد  | 

مرد

 
 
 
مرد كسي است كه از صداي بلند خود بهراسد تا مبادا همسايه او را درنده اي بپندارد . بگويد : مگر مرد در خانه نيست تا او را مهار كند؟
 
سخني از ويكتور هوگو
 
 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:6  توسط محمد  | 

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 4:18  توسط محمد  | 

در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 4:8  توسط محمد  | 

تنها تر از یک برگ

با بار شادی های مهجورم

در آب های سبز تابستان

...........

« در اضطراب دست های پر

آرامش دستان خالی نیست

خاموشی ویرانه ها زیباست»

این را زنی در آب ها می خواند

در آب های سبز تابستان

گویی که در ویرانه ها می زیست

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 1:22  توسط محمد  | 

بهار فقط شادی بخش نیست، که اندوه های خویش را نیز دارد و اشک ها و گریه های خویش را، و وهم سبز خویش را:

تمام روز در آیینه گریه می کردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:58  توسط محمد  | 

عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهيد عشق آن است که صد دل به يک يار دهيد

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 17:50  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر