تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

N 7

 

چه شبهاتاسحرنام توراازته دل صداكردم دلم راباجنون بي كسي ها اشناكردم نفهميدم كه مي ميرم نباشي مثل پروانه تورامن درته اين كوچه برفي رهاكردم چه شبهاتاسحرباقاصدك درخلوتي بي رنگ نشستم موبه موي خاطراتت راسواكردم به پاي قاصدك بستم صبوري راشبيه گل نوشتم روي گلبرگش كه من بي توچه هاكردم

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13:47  توسط محمد  | 

ســــــر نــــــــوشـــــــت را نتوان از سر نوشت...!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13:31  توسط محمد  | 

دروغ به حقيقت گفت بيا با هم شنـــا کنيم ، حقيقــت پذيرفت و لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهايش را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان است.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13:5  توسط محمد  | 

 
 
 
ستايشگر معلمي هستم که انديشيدن را به من بياموزد، و نه انديشه ها را.
+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13:0  توسط محمد  | 

همسر مهربانم

بی تو هرگز

می خواهم دوباره از تو برای تو بنویسم

خوب خوب، خوبترین من، با سلامی دوباره به تو

به تو که بر زبانت، کلام محبت و بر لبانت، تبسم مهر و بر سر انگشتانت، گرمی صداقت جاریست

به تو که در چشمانت عطوفت موج می زند و از مردمکانت نور زندگی می گذرد

به تو که می توان تمام زندگی را در کلام زیبای با تو بودن خلاصه کرد

به تو که نمای کامل صداقتی

و به تو که برای من تنهای حیران، همیشه در اوج و نهایتی

ما با هم هستیم و جاده ای بلند از بادهای رو به شمال که از نرمای ماه و نازکای آواز ما می گذرد

و من آنقدر دوستت دارم که حسادت شبیه شیر پرنده و موی کف دست فرشته است

ما با هم هستیم مثل صنوبر و سایه

ما با هم هستیم مثل ستاره و همین شب شریف

ما با هم هستیم مثل روشنایی پسین با خانه

ما با هم هستیم مثل آینه با انعکاس مجازی لبخند

با من بمان تا اضطراب جهان را در کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم

 

با من بمان تا برایت از تو، از خود و از ما بگویم

 

عشق جاودانی من،این روزا بیشتر از همیشه آرزو می کنم که ای کاش در کنارت باشم تا گوشه ای از اضطرابی رو که توی دل بزرگت خونه کرده و تو همیشه با خنده های دلنشینت اون رو پنهون می کنی، به دلم می کشیدم.ای کاش من هم به اندازه ی تو خوب و مهربون بودم.نازنینم،

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 0:59  توسط محمد  | 

همه ميگويند كه اسير سراب نگاهت شدم ..... همه ميگويند اسير تارهاي بافته احساسات شدم ..... همه ميگويند و باز هم ميگويند كه قلبم را در سراب نگاه يخ زده ات گم كردم و روزي مرا همانند يك برده در بازار عشاق به قيمت يك لبخند فقط به قيمت يك لبخند خواهي فروخت . ولي .... ! من تنها به چشمان سياهت خيره ميشوم تا پاسخ سؤالهايم را در نگاه پر عطشت بيابم . هق هق شبانه ام را با عطر نگاه تو پر ميكنم و نوازش دستانت بر موهاي پريشانم همچون نت گيتار بر تارك دلم مينشيند . ميدانم و نميدانم ... ميتوانم و نميتوانم ..... از شكست ميترسم از پيروزي ..... نميدانم !! نميدانم چرا ديگر به جاي پيروزي مغلوب واژه تلخ شكست شدم . طلسم شدم و در خلوت روحم جسارت را از دست داده ام بر سر خود فرياد سر ميدهم ولي ديگر گوشهايم نمي شنوند . بعد مدتها چيزي را از جنس عشق و احساسم با خط نستعليق بر تارك دل حك كردم و با خون جگر غسل برايش نوشتم و پاره كردم آنقدر نوشتم .پاره كردم . خط زدم و نوشتم تا سرانجام آن چه كه ميخواستم آن چه كه احساس ميكردم يك عصاره از حقيقت عشق من و اوست باقي بماند . ميگويند اولين نگاه عاشق و معشوق فاصله زمانيست بين مستي و هوشياري . بين خواب و بيداري ....! بر تارك دنيا دل ميبنديم و عاشقانه نفس ميكشيم و از منيت خود رها ميشويم و طناب سست و واهي را چنگ ميزنيم و هر جريمه را به قيمت جان و دل به نام عشق ميخريم كه ثابت كنيم هستيم . من وجود دارد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 0:40  توسط محمد  | 

التماس شكوه زندگي را فرو مي ريزد. تمنا بودن را بي رنگ مي كند و آنچه از هر استغاثه به جاي مي ماند ندامت است.

ميان بيگانگي و يگانگي هزار خانه است. آن كس كه غريب نيست شايد كه دوست نباشد. كساني هستند كه ما به ايشان سلام ميگو ييم يا ايشان به ما. "شما" را به "تو" و تو را به هيچ بدل مي كنند.

آنها مي خواهند كه تلقين كنندگان صميميت باشند....

عشق، جمع اعداد و ارقام نيست تا بتوان آن را به آزمايش گذاشت ، باز آنها را زير هم نوشت و جمع كرد. من ايمان داشتم كه تو باز خواهي گشت. ايمان ، نياز به آزمون را مطرود مي داند.

اينك انتظار، فرسايش زندگي ست. باران فرو خواهد ريخت و تو هرگز به انتظارت كلامي نخواهي داشت كه بگويي. زمينها گل خواهد شد و تو در قلب يك انتظار خواهي پوسيد.

فرصتي براي بخشيدن، فرصتي براي از ياد بردن.
فرصتهاي گريزنده را چون قاصدك به دست باد نشانديم و روزي دانستيم كه زمان جاودان بودن همه چيز را نفي مي كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 0:0  توسط محمد  | 

عشق

شادم که در شرار تو می سوزم...شادم که در خیال تو می گریم ***پنداشتی که چون زتو بگسستم...دیگر مرا خیال ِ تو در سر نیست؟....اما چه گویمت که جز این آتش .....بر جان ِ من شراره ی دیگر نیست-----"فروغ"
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 23:39  توسط محمد  | 

زندگی شاید این است

که دل من

و دل تو

تو دل گمشده در غربت تن ،

راه پرواز به سوی هدف عشق گشایند.

که زمین گسترد از جنت امید

بر دل من

و دل تو

دو عدد غنچه ی زیبای شقایق

دو گل عشق

که درون قفس پر غم هر قلب

بنوازد نت زیبای شهامت .

و دل من

و دل تو

دو کبوتر

که گذشتند
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 3:46  توسط محمد  | 

بنفشه ای خوشرنگ
دمیده بود در آغوش کوه،از دل سنگ .
به کوه گفتم :
شعرت خوش است وتازه تر
وگر درست بخواهی ،من از توشاعرتر
که شعرت از دل سنگ است و
شعرم از دل تنگ .
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 22:16  توسط محمد  | 

خدایا !

راهی می بینم.

آینده پنهان است ،

اما مهم نیست .

همین کافی است که تو همه چیز را می بینی ،

و من تو را.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 22:2  توسط محمد  | 

 
همه شب با دلم كسي مي گفت
سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد
مي رود مي رود نگهدارش
من به بوي تو رفته از دنيا
بي خبر از فريب فردا ها
روي مژگان نازكم مي ريخت
چشمهاي تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ
گيسويم در تنفس تورها
مي شكفتم ز عشق و مي گفتم
هر كه دلداده شد به دلدارش
 ننشيند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
آه اكنون من رفته ام و غروب
سايه ميگسترد به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره ي غم
مي نهد پا به معبد نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار
آيه هايي همه سياه سياه

 

دوستتان دارم


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:59  توسط محمد  | 

آه

من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام

ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 21:53  توسط محمد  | 

Click to view or critique

نامه های قديمی

...“ زمانی که به من می گفتی ” شما
حالا قهوه ای شده

...و آنجا که دلت تنگ شده بود
مچاله ميشود

“ ... می پرسی : ” کی می آيی ؟
...به ساعت نگاه ميکنم
... ده سال گذشته است

از قهوه ای می گذرد
“ ...شعله می رسد به ” دوستت دارم

... اين نامه های قديمی را بايد سوزاند

....می خواستی زندگی کنی






+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 4:8  توسط محمد  | 

ای ماه بيا که راه را گم کرديم

حتی سرِ چشمه هم تيمم کرديم

ای وای قرار بود که آدم باشيم

اما سر راه ميل گندم کرديم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 21:14  توسط محمد  | 

ترانه زیبای افغانی

اگر دل دلبرُ ،دلبر کدام است
وگر دلبر دلو ،دل را چه نام است
دل و دلبر به هم آمیته بـینوم
ندونوم دل که وُ دلبر کدامست
الا ای وای خدا ،ای وای خدایم
الا ای وای خدا ،ای وای خدایم
دل هیچ کـَس نمی سوزد برایم

به صحرا بنگـَروم ،صحرا تـِه بـینوم
به دریا بنگـَروم ، دریا تـِه بـینوم
به هر جا بنگـَروم ،کوهو دَرو دَشت
نشان از قامت ،رعنا تـِه بـینوم
الا ای وای خدا ،ای وای خدایم
الا ای وای خدا ،ای وای خدایم
دل هیچ کـَس نمی سوزد برایم

تو که نوشوم نِـیی ،نیشوم چرائی
تو که یاروم نِـیی ،پـیشوم چرائی
تو که مَرحَم نِـیی ،زخم دلوم را
نمک پاش دل ،ریشوم چرائی
الا ای وای خدا ،ای وای خدایم
الا ای وای خدا ،ای وای خدایم
دل هیچ کـَس نمی سوزد برایم

اگر دل دلبرُ ،دلبر کدام است
وگر دلبر دلو ،دل را چه نام است
دل و دلبر به هم آمیته بـینوم
ندونوم دل که وُ دلبر کدامست
الا ای وای خدا ،ای وای خدایم
الا ای وای خدایم وای خدایم
دل هیچ کـَس نمی سوزد برایم
الا ای وای خدایم وای خدایم
الا ای وای خدایم وای خدایم
دل هیچ کـَس نمی سوزد برایم


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 21:9  توسط محمد  | 

 از جنس نوري 
خودت را از جنس نور بدان .احساس کن از نور هستي نه از جسم. در اين صورت آهسته آهسته با نور درونت مانوس خواهي شد.اين نور هر گاه تو را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر مي بارد .کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز احساس خواهد کرد .اگر بتواني عميقتر در خويش غور کني به درون ديگران نيز عميقتر نفوذ خواهي کرد .آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانت شفاف مي شود و از خلال آن خواهي ديد که هستي چيزي نيست مگر تودهاي آشوبناک از نور و انرژي

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 20:33  توسط محمد  | 

در

 این دیار

 هرچه خواهیم

 نمی یابیم هر

 چه جستیم

 نیافتیم  پس

 چه بخواهیم

که خداوند

عزوجل که

 در کارهایش

نیست فرشته

 عجل نسیب

 ما کند نمی دانیم روزگار خود را چگو نه

 می گذرانیم گاه با خنده گاه با گریه می سرا نیم  گریه های

 دوری از معشوق اشک های در چشم خود می پرورانیم تا

 که بزرگ شود ان را بریزانیم گاه که دل همچو ماه گرفته

 است خشم هوای نفس را می جو شانیم وگاه از دیدار

محبت دیدار دلبر خنده های بر لب می نماییم ما

 این چنانیم که گفتیم ما گر ببینیم عاشقی از

 عشق خود گریسته است دست مهربانی

 بر سراو می کشانیم وآوای غم

 انگیز جدای را می سرا ییم

 تا که گر یه های دل را

 از چشم بزداییم وغم

 معشوق را از

 دل عاشق

 بزداییم

 ما

 این چنانیم که گفتیم ما عاشقانیم که در هر قصه عشقی لیلی ومجنون دیگری می افرینیم ولی هیچ گاه سرنوشتی همچو لیلی ومجنون نمی خواهیم دوست داریم که در کنار لیلی خود مسیر عشق زندگی خود را بپیمانیم ما این چنانیم که گفتیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:3  توسط محمد  | 

 مغز زن ها

 

مغز زن ها در قسمت هایی که کنترل فر ایندهای ذهنی مانند قضاوت .
شخصیت.
برنامه ریزی و حافظه عملی را بر عهده دارد سلولهای بیشتری نسبت به مردها دارد.
گروهی از محققان کشف کردند 
که چگالی سلولی مغز زن ها در قسمت ((لوب))جلویی که فراینده های ذهنی موسوم به ((برتر)) را انجام می دهد تا 15 درصد بیشتر است.

با این حال به نظر می رسد که با افزایش سن.. زن ها با سرعت بیشتری این سلول ها را از دست می دهند به طوری که در سنین پیری چگالی سلولی هر دو جنس یکسان است.
یعنی وقتی اقایون پیر می شن تازه مغزشون مثل خانمها کار می کنه

چرا مردها........؟

 

-چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند.

2-چرا مردها همیشه خوشحالند؟
چون آدم های بی خیال فقط می خندند.

3-چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد،مردها همان جا قرار دارند.

4-اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
خانم.چرا که آقا راه را گم می کند.

5-شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد.

6-ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکمهایشان را تو می دهند.

7-به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد

8-فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند.

9-2 دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند چیست؟
1-فکری ندارند 2-کاری ندارند.

10-در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست.

11-اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت چه میشد؟
خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد.

12-آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد.

13-یک وضعیت غیر قابل کنترل چیست؟
144 مرد در یک اتاق.

14-برای درست کردن پاپ کرن به چند مرد نیاز است؟
3 تا.یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد.

15-آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
"کثیف" و "کثیف اما قابل پوشیدن"

16-زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند "تو خیلی نازی عزیزم"

17-شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند.

18-چرا عنکبوت های سیاه پس از جفت گیری،جفت خود را می کشند؟
به این خاطر که می خواهند قبل از شروع خرخر جلوی آنرا بگیرند.

19-چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند.

20-آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری،2 بطری مشروب خریداری کند.

21-چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند.

22-شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟
او را مبادله می کنیم.

23-چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند.

24-شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند.در هنگام کار سر و صدای زیاد ایجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند.

25-نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند.

Click to view or critique

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2:26  توسط محمد  | 

خانمها توجه كنيد! 5تیپ مردی که باید از آنها دوری کنید

 

پسر مامانی
ـــــــــــــــــ
او احتمالا با مادرش زندگی میکند و یا آپارتمانی گرفته که
بـه او خـیـلـی نـزدیک باشد تا بتواند برای صرف چای به او
سری بزند (البته هر شب). طــرز لــبـاس پوشیدن را مادر
برای او مشخص میکند و عکس او بر تـمام دیوارهای خانه
به چشم می خورد. او بـاید نهـار روزهای جمـعه را با مادر
خود صرف کند وهمیشه چند بسته غذای آماده در یخچال
او هست که دست پخت مادرش می باشد.

چرا باید از او دوری کنید: شما هیچ وقت نمی توانید با
مادر او کنار بیایید. اگر این مرد عاشق و شیفته شما هم
باشد، باز هم همیشه طرف مادرش را می گیرد.

چگونه از شر او خلاص شوید: به او بگویید که مادرش
را دوست ندارید.

بدن ساز
ـــــــــــــ
او مردی است که هرجایی را که پیدا کرده، یکی از عکس های خودش را چسبانده و آپارتمانش را تبدیل به یک باشگاه بدن سازی کرده (هر چند عضو یکی از لوکس ترین باشگاههای شهر هم هست). او خانه خود را به تمام ابزارها و وسایل سرگرمی مجهز نموده است.

چرا باید از او دوری کنید: شما هیچ وقت نمی توانید او را ببینید، زیرا او تمام وقت خود را در باشگاه می گذراند. او مدت زمان بسیاری را نیز در حمام به سر می برد، و همیشه در پی جمع کردن نشان های افتخار است، درست مثل آن یکی که روی بازویش به چشم می خورد.

چگونه از شر او خلاص شوید: به او بگویید که به خاطر شما از رفتن به باشگاه صرفنظر کند.

خانم باز
ــــــــــــ
او با شما مثل یک پرنسس برخورد می کند و یک معشوق بی نظیر است. خوش لباس بوده و تنها برای جلب نظر خانم ها به بیرون می رود و در این کار موفق است. (او تقریبا به هر خانمی که می رسد، ارتباط برقرار می کند.) با این همه خانم که اطراف او را پر می کنند، شاید به خاطر آوردن نام شما هم برایش کمی مشکل است.

چرا باید از او دوری کنید: بهانه های او غیرقابل قبول هستند، هیچ گاه نمی توانید با او تماس برقرار کنید زیرا تماس ها و پیغام های تلفنی او بیش از اندازه زیاد هستند.

چگونه می توانید از شر او خلاص شوید: به او بگویید "اخلاق من کمی مردانه است."

معتاد به کار
ـــــــــــــــــ
این مرد خیلی جاها می رود ولی آیا شما را نیز به همراه خود می برد؟ او فرد شیکپوشی است، ظاهری زیبا دارد و غذای خود را در بهترین رستورانها میل می کند، اما همیشه کارش نسبت به همه چیز ارجعیت دارد.

چرا باید از او دوری کنید: برای دیدن او باید وقت ملا قات بگیرید. شاید شما را به مهمانی های بی نظیری ببرد، اما زمانی که مسئله کاری به میان می آید شما را با غریبه ها تنها می گذارد.

چگونه از شر او خلاص شوید: به او بگویید "من می خوام یکسال مرخصی بگیرم و شروع کنم به سفر کردن به نقاط مختلف. آیا تو با من می آیی؟"

مدرس کالج
ـــــــــــــــــ
او احتمالا چند سال از شما بزرگتر است، دنیا دیده بوده و به شما نمره های خوبی میدهد.

چرا باید از او دوری کنید: اگر کسی متوجه این ارتباط شود، نه تنها تصور می کند که شما این کار را فقط برای گرفتن نمره های بهتر انجام می دهید، بلکه ممکن است او شغل خود را نیز از دست داده و از سمت استادی بر کنار شود.

چگونه از شر او خلاص شوید: به او بگویید که یک فرد ناشناس شما را تهدید کرده و قصد دارد تا گزارش شما را به مدیریت ارجاع دهد.

البته در کلیه موارد استثنا هم وجود دارد. مثلا اگر یک "بدن ساز" همان اندازه که به بدن خود توجه می کند به شما نیز اهمیت بدهد، می توانید رابطه خوبی را با هم داشته باشید. (البته تا زمانی که بتوانید از پس خانم هایی که به او چشم داشت دارند، بر بیایید.) اگر خود شما نیز جزء افراد پر کار هستید و به دنبال هیچ گونه تغییر و تحولی در زندگی خود نمی گردید، می توانید با فردی که مشابه خودتان است، ارتباط برقرار کنید. از این طریق می توانید در کنار هم باشید و توجه بیشتری نسبت به کارتان داشته باشید و زمان بی کاریتان را نیز  در کنار هم سپری می کنید. اگر مادر "پسر مامانی" نسبت به شما علاقه پیدا کند و پسرش هم به همان اندازه به شما توجه داشته باشد خوب شاید... بتوانید رابطه خوبی داشته باشید. لازم به ذکر است که این تیپ مردها به هیچ وجه قابل تغییر نمی باشند پس بهتر است زمان و انرژی خود را بیهوده تلف نکنید.

بهترین راهی که می تواند شما را از ادامه ارتباط با یک چنین افرادی نجات دهد، صداقت است. به "پسر مامانی" بگویید که بیش از اندازه نسبت به مادر خود توجه میکند. به مردی که همیشه به دنبال خانم ها است، بگویید که شما می خواهید در زندگی خود تنها کسی را داشته باشید که او نیز فقط شما را داشته باشد. البته آنها به ندرت روش زندگی خود را عوض می کنند، اما با این کار شما حداقل آنها را از دلیل خود برای عدم علاقه به ادامه ارتباط آگاه کرده اید.

منبع:سایت مردمان

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 19:37  توسط محمد  | 

آن زمان كه با خود فكر ميكني هيچ كس به حرفهايت گوش نمي كند , شخصي براي ديدنت ثانيه شماري مي كند

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:25  توسط محمد  | 

به جاي لعنت بر تاريکي شمع روشن کنيد

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:21  توسط محمد  | 

دردناک بود
مردی که روی زمين نشسته بود
و به ستونی تکيه کرده بود
و با چشمان قهوه ای رنگش
به دوردستها مينگريست
دردناکتر بود
عابرانی که از کنارش می گذشتند
کسی نمی پرسيد:
آقا کاری از من ساخته است
آقا اتفاقی افتاده است
فقط از کنارش عبور می کردند
حتی نگاهش نمی کردند
...

 


+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:19  توسط محمد  | 

بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه كه مينگري ..

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 1:17  توسط محمد  | 

چرا ما حرفی دیگه برای گفتن نداریم ؟

یا داریم و هیچ کدوم میل شنفتن نداریم؟

همه حرفای من و تو دیگه تکراری شده!!

خونه قلب من و تو جای بیزاری شده!!

من پریشون تو گریزون زندگی ساکت و سرد

خونه ما مثل زندون پر حسرت پر درد

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:46  توسط محمد  | 

مرا گناهي ديگر گونه شايسته است !
گناهي كه پر و بالم را بسوزاند
ولي خاكسترم را سرد نكند
چون مي خواهم ققنوس وار تولدي ديگر را به نظاره بنشينم
مرا گناهي ديگر گونه شايسته است !
درخت سيبي ... خوشه گندم ممنوعه اي ... تا با آن طعم دنيا را بچشم
چرا كه راه من از آنجا مي گذرد
از درون كالبدي ...
 
rain03
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:42  توسط محمد  | 

ديگر مرا به معجزه دعوت نمي كني
با من ز درد حادثه صحبت نمي كني
ديريست پشت پنجره ماندم كه رد شوي
اما تو مدتي ست اجابت نمي كني
قدلي كه داده اي به
من از ياد برده اي
گفتي ز باغ پنجره هجرت نمي كني
بيمار عشق توست پرستوي روح من
 از اين مريض خسته عيادت نمي كني
 
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:41  توسط محمد  | 

 
 
در زايش سرد لحظه ها
ثانيه ها صف كشيده
مي روند خاموش
تند مي آيند و
بي هيچ درنگي
ميروند
چقدر رام و آرام...
آه ...تند ميروند
اين ثانيه ها و
چه خاموش
لبان خسته ي من
انگار كسي مرا
صدا ميزند
كسي انگار
تو را جار ميزند
دراين انحناي
خاكستري خطوط
ميان اين هياهوي ناشكيب
كيست كه ...
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:35  توسط محمد  | 

 
به دستِ وحشتِ شب شعرِ من نخواهد مرد
شكوهِ شمعِ غمم بي‌ثمن نخواهد مرد
دلي شكسته سبوي هزار قطره‌ي اشك
به هيچ محتسب اين بزمِ من نخواهد مرد
خزان رسيد بگوييد بلبلِ دل را
كه از سرودِ تو اما چمن نخواهد مرد
اگر ميانِ لطيفت ميانِ خود گيرم
نه روح بل‌كه مرا اين بدن نخواهد مرد
 
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:33  توسط محمد  | 

 



چرا هیچ زنی نباید قاضی شود؟


می دانید که طبق فقه شیعه هیچ زنی حق قاضی شدن ندارد.

اغلب این حکم را به خاطر احساسی تر بودن زنان توجیه می کنند ، در صورتی که الان تعداد زیادی از زنان هستند که به طور کامل با علم حقوق آشنا می باشند و می توانند کاملا هم جدی با واقعیات روبرو شوند و برای مثال حضور آنها در دادگاه های خانواده می تواند بسیار هم موثر باشد. همانطور که الان وکیلان زن این توانایی خود را اثبات کرده اند.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:24  توسط محمد  | 

مگر كدام مادر
دوباره مي زايدمان كه بايد
به هق هق ِ گريه
غروب و غربت و دلتنگي
تكرار تعفن تنهايي ...
اين همه كُرنشمان بايد تا شايد
طلوع ترانه اي آغاز گردد

مگر كدام مادر
دوباره مي زايدمان كه بايد ...............

 



+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:18  توسط محمد  | 

 
 

حالمان بد نيست ، غم کم مي خوريم

کم که نه ، هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم ، سرابم مي دهند

عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردي آفتاب !؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند

بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبي بيداد آمد ، داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه انديشه ام

عشق اگر اين ست ، مرتد مي شوم

خوب اگر اين ست ، بد مي شوم

بس کن اي دل ، نابساماني بس است

کافرم ، ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از اين با بي کسي خو مي کنم

هرچه در دل داشتم ، رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم ، بت پرستم ، بت پرست

بت پرستم ، بت پرستي کار ماست

چشم مستي توشه بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم

طالع ام شوم است ، باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم ، گولم مزن

من نمي گويم که خاموشم مکن

من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمي گويم مرا غمخوار باش

من نمي گويم دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است !

روزگارت باد شيرين ، شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه ، در شهر شما ياري نبود

قصه هايم را خريداري نبود

واي! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و ديوارتان خون مي چکد

خون من ، فرهاد ، مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان

خسته از همدردي مسموم تان

اين همه خنجر ، دل کس خون نشد

اين همه ليلي ، کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دور و پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا باز کرد ؟ نه !

فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه !

هيچ کس از حال ما پرسيد ؟ نه !

هيچ کس اندوه ما را ديد ؟ نه !

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي ست حالم ديدني ست

حال من از اين و آن پرسيدني ست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

گاه بر حافظ تفآل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت :

"ما ز ياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

تا درخت دوستي کي بر دهد

حاليا رفتيم و بذري کاشتيم

گفتگو آئين درويشي نبود

ورنه با تو گفتگوها داشتيم". . . 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:15  توسط محمد  | 

شب من پنجره اي بي فردا
 روز من ، قصه ي تنهايي ها
ماهي ام ، ماهي دور از دريا
 هيچ كس با دل آواره ي من
 لحظه اي همدم و همراه نبود
 هيچ شهري به من سرگردان
 در دروازه ي خود را نگشود
كولي ام ، خسته و سرگردانم
 ابر دلتنگ پر از بارانم
 كولي ام ، خسته و سرگردانم

Rosel

 

.....................................................

من
خورشيد را ديده ام.
خورشيد را ديده ام
وقتی که از زمين
پروانه می خرید
وقتی که
نگاه هرز ستاره را
به ظلمات شب می بخشید
من
چشم خورشید رابوسیدم
و
تن
به ستاره بخشیدم
من...؟ ...

Dejeuner sur l'herb 1974

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 1:12  توسط محمد  | 

چشمان ترا بر عرياني خويش بگشايد.
هر چند جز معني رنج و پريشاني نباشد.
اما هرگز كوري را
به خاطر آرامش تحمل نكن...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:36  توسط محمد  | 

کوتاه مي نويسم مثل آخرين نفس مادر بزرگ ...

 

 


+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:35  توسط محمد  | 

یه جا اگه قبله حاجات بود
یه جا اگه جای مناجات بود
صد جا دیگه دار مکافات بود
صد جا دیگه جای مجازات بود
قلبم گرفت ای نازنین
نفس دیگه نفس نیست
آه این زمین و سرزمین
واسم بجز قفس نیست
تا کی بگم آه ای خدا
مگه دل درد آشنام
هرچی کشیده بس نیست
رنجی که دیده بس نیست
قلبم گرفت ای نازنین
نفس دیگه نفس نیست
آه این زمین و سرزمین
واسم بجز قفس نیست
تا کی بگم آه ای خدا
مگه دل درد آشنام
هرچی کشیده بس نیست
رنجی که دیده بس نیست

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:29  توسط محمد  | 

Ojo Egipcio

سهم من از چشمات یه پنجره دیدن

یه شاخه ی یاسی من حسرت چیدن

سهم من از تو یاد ، سهم من از من من

تو صد غزل خاموش من لحظه ی گفتن

سهم تو تمامی من همه ی دار و ندارم
سهم من از تو همین بس که به یاد تو ببارم
سهم تو تمامی من همه ی دار و ندارم
سهم من از تو همین بس که به یاد تو ببارم

من باغ بی برگم تو دست و پا داری

نشکن مرا نشکن ای خوب طوفانی

تو جاری آبی من مثل یک ماهی

مرا ببر با خود هر جا که می خواهی

سهم تو تمامی من همه ی دار و ندارم
سهم من از تو همین بس که به یاد تو ببارم
سهم تو تمامی من همه ی دار و ندارم
سهم من از تو همین بس که به یاد تو ببارم

ای سبزی سبزه ای ماهی دریا

ای بی من با من هر لحظه و هر جا

هر جای دنیایی هر لحظه اینجایی

پنهان و پیدایی با ما و بی مایی

سهم تو تمامی من همه ی دار و ندارم
سهم من از تو همین بس که به یاد تو ببارم
سهم تو تمامی من همه ی دار و ندارم
سهم من از تو همین بس که به یاد تو ببارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 23:3  توسط محمد  | 

 

 

 

رها کن !...

رها کن ؛ زندگی مشت پرم را...

ز دام آشیانها ؛

که می خواهد دلم پرواز آزا د ؛

فراز آسمانها .



***

رها کن !...

رها کن کاند کی بال و پرم هست،

توانی در تنم هست.

چه حاصل زان رها یی ؟

که در من طاقت پرواز نبود ؛

ز فرط نا رسا یی .



***

رها کن !...

رها ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 21:10  توسط محمد  | 

هيچ كس آنقدر ثروتمند نيست ,كه بتواند گذشته خود را باز خريد كند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 21:3  توسط محمد  | 

اينقدر نخند به گريه هام اشکو بدزد از تو چشام
چرا همش زجرم ميدی مگه تو دوست نيستی باهام؟

چرا تو اين شهرغريب تو دوست ميشی با دشمنام؟
فرق دوست ودشمن چيه وقتی می رنجونيم مدام؟

يادته اون روز بخشيدی تمام جرم وگناهام
پس چرا چند روز که گذشت گرفتی از من انتقام؟

 

Photo



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:40  توسط محمد  | 

همه ميگويند كه اسير سراب نگاهت شدم ..... همه ميگويند اسير تارهاي بافته احساسات شدم .....

همه ميگويند و باز هم ميگويند كه قلبم را در سراب نگاه يخ زده ات گم كردم و روزي مرا همانند يك برده

در بازار عشاق به قيمت يك لبخند فقط به قيمت يك لبخند خواهي فروخت .

ولي .... !

من تنها به چشمان سياهت خيره ميشوم تا پاسخ سؤالهايم را در نگاه پر عطشت بيابم .

هق هق شبانه ام را با عطر نگاه تو پر ميكنم و نوازش دستانت بر موهاي پريشانم همچون نت گيتار بر

تارك دلم مينشيند .

ميدانم و نميدانم ... ميتوانم و نميتوانم .....

از شكست ميترسم از پيروزي ..... نميدانم !!

نميدانم چرا ديگر به جاي پيروزي مغلوب واژه تلخ شكست شدم . طلسم شدم و در خلوت روحم جسارت

را از دست داده ام بر سر خود فرياد سر ميدهم ولي ديگر گوشهايم نمي شنوند .

 

بعد مدتها چيزي را از جنس عشق و احساسم با خط نستعليق بر تارك دل حك كردم و با خون جگر غسل

برايش نوشتم و پاره كردم آنقدر نوشتم .پاره كردم . خط زدم و نوشتم تا سرانجام آن چه كه ميخواستم آن

چه كه احساس ميكردم يك عصاره از حقيقت عشق من و اوست باقي بماند .

 

ميگويند اولين نگاه عاشق و معشوق فاصله زمانيست بين مستي و هوشياري . بين خواب و بيداري ....!

بر تارك دنيا دل ميبنديم و عاشقانه نفس ميكشيم و از منيت خود رها ميشويم و طناب سست و واهي

را چنگ ميزنيم و هر جريمه را به قيمت جان و دل به نام عشق ميخريم كه ثابت كنيم هستيم . من وجود دارد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 17:55  توسط محمد  | 

اي هميشه جاري! اي بهار کوتاه! اي ترنم باران وحي! در شکوه مقام تو حيرانم که معنويت رشته‌هاي چادرت دست نياز مي‌آويزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه مي‌زند. برهوت اين دنياي خاکي شايان ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم‌ها و داغ‌ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه‌ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 17:43  توسط محمد  | 

 

 

 آن روز که دست های دلم

و آن روز که دست های دلم را به سوی دروازه دلت باز می کردم ،

هرگز نمی دانستم که با آغوشی باز دل مهربونت را برای دل اسیر من هدیه می کنی و

سه حرف زیبای عشق را زمانی برای من معنا خواهی کرد .

اما کاش می دانستم ...

ولی ، ولی حالا چه کنم ؟

چه کنم با این همه عشق و دوری تو...دوست داشتن تو...وحالا هم نامهربونی تو .

آن روز که می خواستیم و با هم عهد کردیم که مهربانی را به دوستان نامهربان بیاموزیم ،

هرگز نمی دانستم زمانی تنهاترین و بزرگ ترین

حرف ما برای دوستان مهربان بی وفایی و نامهربونی و آخر هم جدایی خواهد بود .

آری ،

آن روز که من از بین این همه گل ، گلی مثل تو را از شاخه درخت تنومند زندگی جدا کردم

و می خواستم آن را برای همیشه در کنار خود

و به یاد تو در باغچه خشک دلم بکارم ،

هرگز نمی دانستم که تو زمانی گلم را با بی وفایی از من خواهی گرفت .

می دانی ، آن روز که آرزوی پرواز با تو را در خیال خام خود تصور می کردم ،

هرگز نمی دانستم که عاقبت روزی پر پرواز من را می شکنی

و مرا به ژرف ترین جای دنیا رهنمون می سازی .

و سرانجام آن روز ، آن روز که من و تو بودیم و ما بود ،

برای من روز عشق بود ، روز زندگی بود . آری ، آن روز بهترین روز دنیا بود .

این را بدان :

که آن روز ، آخر روزهای به یاد ماندنی سال نام گرفت

و در تقویم زندگی من برای همیشه جاودان خواهد ماند .

حرف آخر را می گم و مثل آن روز به سرزمین مهربانی ها فرار می کنم :

هنوز هم دوستت دارم ای نامهربان ترین مهربان دنیا

 

 

 برگرفته از وبلاگ:baraniam.blogsky.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:9  توسط محمد  | 

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند
خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 17:41  توسط محمد  | 

من باید راهم را انتخاب می‌کردم.
باید می‌فهمیدم از زندگی چه می‌خواهم.
اشکال همین‌جا بود.
از خودم و زندگی‌ام رضایت نداشتم چون مطمئن نبودم همان چیزی‌ست که از اول خواسته‌ام. بقیه را می‌دیدم که خوب از فرصت‌ها استفاده می‌کنند و در اسرع وقت به هدف می‌رسند.
درست که فکر کردم، فهمیدم این فرصت‌ها را همیشه داشته‌ام و هنوز هم دارم. اما استفاده از آنها با روحیه‌ام سازگار نبوده.
فکر کنید در انتهای راهی یک جایزه هست. نمی‌شود با رفتن راه مخالف بود ولی جایزه را خواست.
در برابر من دو راه بود. یک راه آنکه می‌رفتم و راه دوم آنکه سایرین می‌رفتند. به رفتن راه دوم اعتقادی نداشتم، اما خودم را با آن سایرین مقایسه می‌کردم نه با کسانی که همراهم بودند.
باید با خودم کنار می‌آمدم. باید به انتخاب خودم در زندگی احترام می‌گذاشتم.
حالا تصور می‌کنم این مسائل برایم حل شده.
بعد از این می‌خواهم بروم دنبال اصل زندگی.
مهم‌تر از همه چیز : دیگر به کسانی که راه دوم را می‌روند، حسودی نمی‌کنم. دوستشان دارم و سعی می‌کنم ضمن احترام به انتخاب‌شان در زندگی، فراموش نکنم چرا هم‌مسیرشان نیستم.
و یک چیز مهم دیگر: به خودم علاقه‌مند شده‌ام!! باور می‌کنید هیچ وقت از این کودک درونم رضایت نداشتم؟

shade and color

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 2:6  توسط محمد  | 

گفتي كه درچشمان توهمرنگ دريا مي شوم
گفتم كه ازچشمان توعرق تماشا مي شوم

گفتي كه امواج تو را باخودبه دريامي برم
گفتم طريق عشق راطوفان صحرامي شوم

گفتي كه در ديوان تو اشعارزيبا مي شوم
گفتم طنين عشق را آهنگ ومعنا مي شوم

گفتي بياتا جان دهم جانم به جانانم دهم
گفتم نگو با من چنين آتش بجانها شوم

گفتي كه شمع ام سوختي،آتش بجانم دوختي
گفتم كه ابراهيم كه گل هاي مينا شوم

گفتي غلامت مي شوم،دامن كشانت مي شوم
گفتم بيا اي نازنين،غرق تمنا مي شوم

گفتي وگفتم سال ها مي گويمت باز چنين
دردكش ميخانه در رقص وغوغا مي شوم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 1:35  توسط محمد  | 

ناشي نيستن تا ندانم
ماتيك تيره اي كه لبانت را جگري تر كرده
هارموني چشمان و گيسوي نيمه حناييت را به طنين مي آورد
 تا سپيدي چهره ات سكوت سپيد شعر باشد
 ناشي نيستم تا ندانم
در غنج لباس و رفتار سبكسرانه
چه مي پراكني در فضا

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 22:43  توسط محمد  | 

من دلـم مي خواهد
خانه اي داشته باشم بر دوست
كنج هر ديوارش
دوست هايـم بنشينند آرام
گل بگو
گل بشنو
هر كسي مي خواهد- وارد خانهً پر عشق و صفايـم گردد
يك سبد بوي گل سرخ به من هديه كند
شرط وارد گشتن - شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن - يك دل بيرنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبـم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم : اي يار
خانهً ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانهً دوست كجاست ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 1:2  توسط محمد  | 

زخمي تر از هميشه
از درد دل سپردن
سر خورده بودم از عشق
در انتظار مردن
با قامتي شكسته
از كوله بار غربت
در جستجوي مرهم
راهي شدم
زيارت
رفتم براي گريه
رفتم براي فرياد
مرهم مراد من بود
كعبه تو رو به من داد
اي از خدا رسيده
اي كه تمام عشقي
در جسم خالي من
روح كلام عشقي

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 22:48  توسط محمد  | 

اشك گويا ترين زبان دنياست كه احتياج به ترجمه ندارد

بهتره بخش كوچيكي از يك چيز بزرگ باشي ؛ تا بخش بزرگي از يك چيز كوچيك

تك تك كساني كه مي شناسي چيزي مي دانند كه تو نمي داني از آنها ياد بگير

اشتباه را تصحيح نكردن , خود اشتباه ديگري است

طولاني ترين راهها هميشه با يك قدم آغاز ميشود

...................................................................

 به کدامين نفس باد صبا
دگرباره جوان خواهم شد؟
دل نگران خواهم شد؟
تا سرا پرده گل نعره زنان خواهم شد؟ ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 0:18  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر