تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
                                               عالم پير دگرباره جوان خواهد شد

  ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
                                               چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 3:25  توسط محمد  | 

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابي، خواب و سرابي
گفتي كه منم با تو وليكن تو نقابي، اما تو نقابي
فرياد كشيدم تو كجايي، تو كجايي
گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي

فرياد كشيدم تو كجايي، تو كجايي
گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي

چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش، مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش، فكر خطر باش

هر منزل اين راه بيابان هلاك است
هر چشمه سرابي است كه بر سينه خاك است
در سايه هر سنگ اگر گل به زمين است
نقش تن ماري است كه در خوابِ كمين است
در هر قدمت خاك هر شاخه سر دار
در هر نفس آزاد هر ثانيه صد بار

چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش فكر خطر باش

گفتم كه عطش مي‌كشدم در تب صحرا
گفتي كه مجوي آب و عطش باش سراپا
گفتم كه نشانم بده گر چشمه‌اي آنجاست
گفتي چو شدي تشنه‌ترين قلب تو درياست
گفتم كه در اين راه كو نقطه آغاز
گفتي كه تويي تو خود پاسخ اين راز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 0:27  توسط محمد  | 

اي دوريت آزمون سخت زنده به گوري!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 3:52  توسط محمد  | 

قدم بر دار و دورشو

                 بگذار هوايت،هوايی بخورد

تو خو کرده ای به اين جور هواها

بگذار از تو دور شود اين گنديده سراب ها

چه اشکالی دارد اگر بگذاری روزی نفسهايت به شماره بيفتد !

شايد که ياد بگيری اين گونه شمارش را

ودر اوج گريه خنديدن را

قدم بر دار و دورشو

                بگذار صدايت،صدايی بشنود

چه اشکالی دارد اگر بگذاری سکوتت،بشنود

شايد در اين سکوت خلاصه شود صدای ناله ها

ودر اوج ماه بودن ستاره را

قدم بر دار و دورشو

                بگذار حواسّت،حس کند

چه اشکالی دارد اگر بگذاری حسّت گم شود

شايد بيافرينی مجنون ِشيرين و ليلی ِ فرهاد را

ودر اوج مجنون بودن فرهاد زيستن را

 قدم بر دار و دورشو

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 2:38  توسط محمد  | 

هنر نه گفتن را بياموزيم زيرا اقتدار مي آفريند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 2:8  توسط محمد  | 

شبها که دلتنگي تو قلبم رو داغون ميکنه چشمهاي خيسم بد جوري هواي بارون ميکنه تو خودمي بدون تو حس ميكنم كه پير شدم به جون تو به جون تو از خودم حتي سير شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 2:1  توسط محمد  | 

گفتي بمان ، مي خواستم اما نمي شد

گفتي بخوان بغض گلويم وا نمي شد

گفتم که مي ترسم من از سحر نگاهت

گفتي نترس اي خوب من ، اما نمي شد



مي خواستم ناگفته هايم را بگويم

يا بغض مي آمد سراغم يا نمي شد

گفتي که تا فردا خداحافظ ولي آه

آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 1:31  توسط محمد  | 

نزدیک می شوی به من

فرسنگها درمن فرو می روی

در من خانه می کنی

در من حضور می یابی

لحظه به لحظه

هرجا و هر کجا

توی انگشتهایم جاری می شوی

سطرسطرخاطراتم را می نگاری

روی لبم می نشینی

خنده می شوی

حرف می شوی

دلم که می گیرد

ازچشمهایم می باری

ای که دیدنت را یکبار

تنها وقت رفتنت دیده ام

کیستی؟

کیستی تو ؟

کیستی تو که این همه

در من می تابی

بی آنکه کاسته شوی

بی آنکه غروب کرده باشی

کیستی؟

کیستی تو که این همه

سزاوار حرفهای عاشقانه ای

کیستی تو که دیدنت زندگی

رفتنت مرگ است

در من بمان

از هنوز تا همیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 1:2  توسط محمد  | 

تو تکرار نخواهی شد انتظار بیهودست انتظار سنگی ست برای توازن حیات و سرنوشت ما چنین بوده است......
ببین که چگونه تقدیر خودش را بخواب خواهد زد تا عادت کنیم به فاصله ها وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد وما در لابلای خاطره ها خواهیم پوسید .......
افسوس که قانون سرنوشت تسلیم ما نشد وما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب
تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش حیات داشتیم و شوق ترنم صدایمان لبریز شاعرانه بود برای دوباره بودن
.......... اما تو تکرار نخواهی شد زیرا تو برای ابدیت آمده بودی از عبورهای رنگی
برای معنا شدن در خویش ناب و بی همتا ماندی و خواهی ماند و من هرگز ماءیوس نیستم از این عشق که اینجا در خاکی دیگر در هر فصلی که بی تو خواهم داشت تصویری از تو خواهم بود تا ابد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:57  توسط محمد  | 

باز من ماندم و من

باز،
ساقي مي دوري به دلم ريخت.
دلم در غم تو تاب و توان نيك ز كف داد،
به روياي تو عقلم به سوي مستي روان شد،
ولي،
باز من ماندم و روياي تو و يك دل سرمست ز روياي دمي ديدن روي گل تو!
ليك،
خورشيد كه خوابيد،
آدينه ي ديگر سپري شد،
باز من ماندم و من ماندم و من ماندم و من!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:38  توسط محمد  | 

وقتی که رفتم تازه تو ميفهمی عاشقی چيه
می شناسی عشق بعد من می فهمی عاشقت کيه
عاقبت از قصه تو نقش تو قصه هام ميشم
می رم پيدام نمی شه تنها مثه خدا ميشم
تو جونمی تو عشقمی قشنگترين ترانه ای
برای زنده بودنم تو بهترين بهانه ای
وقتی که من عاشق شدو با همه بود نبود
تو خواب تو بيداريام نقش دو تا چشم تو بود
من همه جا کنار تو سايه به سايه کو به کو
آينه ای که دم به دم با تو نشسته روبر
تو جونمی تو عشقمی قشنگترين ترانه ای
برای زنده بودنم تو بهترين بهانه ای
تو بهترین دلیل دل برای بودنم شدی
نبودی از تنم جدا که پاره تنم شدی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:19  توسط محمد  | 

 

در سينه ي من فراق تو طوفان كرد
اين سيل بناي هستيم ويران كرد

ما را تو ببخشا كه گناه است و گناه
چيزي كه تو را ز چشم ما پنهان كرد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:10  توسط محمد  | 

من از نهايت زمان از کوه دلتنگی از بلندای قله ترديد حرف ميزنم

من از اين فاصله ها فاصله ها دلگيرم

بی تو اينجا چه غريبانه شبی ميميرم

دل من با همه آدمکانی که به دنبال تواند

قهر می گردد و من با خود خود درگيرم

دير ساليست که ميخوام از اينجا بروم

ولی انگار که با قلب زمين  زنجيرم

مثل اينست که من با همه هق هق خود

روی سجاده احساس تو جان می گيرم

ساعتی گريه و غم هيچ نميخواهد و من

در الفبای زمان خسته اين تقديرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 23:54  توسط محمد  | 

بی تو هرگز نمی خوام به آرزوهام برسم
با تو عمری میتونم به هرچی میخوام میرسم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 18:34  توسط محمد  | 

تنها ماندم
تنها ماندم
تنها با دل بر جا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
راز خود به کس نگفتم
مهرت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 16:49  توسط محمد  | 

من تو را خواهم برد

به شب جشن عروسی

عروسکهای کودک خواهر خويش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 8:44  توسط محمد  | 

کوچکی روح مرا به تاب گسستن بند امتحان می کنی که چه ؟

بدان که توتمِ من باد است ... و درد، گندم ممنوعی است که ریشه های سرنوشت اساطیری ام از آن رُسته است ... کجاست سمت حیات ... فقط به مرگ بیندیش. به تنها نقطه روشن این همه تاریکی ...  باید... بار امانت این همه تنهایی را بر داشت .. من، مشتاقِ عاقبتْ به خیریِ یک مشت خواب نخواهم ماند . باید تمام سوی مشرق را لا جرعه سرکشید .. من آبستن طلیعه ای تمامْ وجودم ... بگذار درد بپیچد به اندام های بیقرار زندگی ام...

Photo

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 8:30  توسط محمد  | 

 puzzle_me BW

تو فردا می روی

اما

به هر جا می روی بی من

 دمی در پرنیان خاطرات تنها باش

به هر جا آشیان کردی

سکوت سنگفرش یادها را یکزمان بشکن

 و در امواج رویاهای رنگارنگ

    به یاد آور تو آن کس را که اینک می نگارد دوستی را

به یاد آور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 8:26  توسط محمد  | 

به طلوع کدام حادثه نزدیکم ؟

وقتی شب

لحظه ی زخم خورده ی بختم

را پلک می زند

  و زمان

ثانیه های تب کرده را

در لابه لای آخرین فنجان قهوه

شعله شعله از چشمانم می چکد                                                                  

  ...             

                   به طلوع کدام حادثه نزدیکم ؟

                    

                                بر روی کدام جدول            

                     نگاهم در نگاهت ضرب شد ؟

                                  و باقیمانده ی من از تفریق تو

                                 ... هیچ ...

  

                       در کدام برج قمرم در عقربت افتاد

               و آسمان

                   قبر بلندی شد بالای سرم ؟

                                                                  من

                       به هراس کدام لحظه ی شوم نزدیکم ؟

                     به طلوع کدام حادثه ؟

                           که از  قله ی نگاهت سقوط کردم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 8:14  توسط محمد  | 

دردم از یار است و درمان نیز هم                    دل فدای او شد و جان نیز هم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 7:57  توسط محمد  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 7:35  توسط محمد  | 

 calm

تمام كه شدم
تازه فهميدم
تمام طول تباهيم را به تماشا نشسته بودم.
راهي به رهايي مي‌جستم.
كدام راه؟
نمي‌دانستم.
ستم
بر سرزمين سرنوشتم
پايدار ماند.
از بند نرستم.
اينك
از اندكي بودن آمده‌ام،
از روزهاي گرفته باراني
و رطوبت مهلك تني
در پيچ و تاب،
از شب بلند التهاب
كه روز ناغافل
به رويمان افتاد.
حال
سفري به انتهاي شب
به غروبي ممتد
به روزي بي‌رمق و آفتابي
كه بوي خاطرات كهنه مي‌دهد.
سفري به يادبود بودن‌ها
به سرزمين آرزوهاي محال.
بدرود،
آغوش باز نياز!
بدرود،
تنديس باران خورده انتظار
در پيچ خيابان!
بدرود،
مسير خيس كوهستاني!
بدرود،
احساس خوش سرگرداني
در پس كوچه‌هاي پرسه‌اي ناگهاني!

روبرو
لحظه‌هاي كشدار دلمردگي
در چين و چروك اين به اصطلاح زندگي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 7:21  توسط محمد  | 

ای دوری ات آزمون تلخ زنده به گوری!

وقتی تو نیستی , نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها.

مثل همیشه آخرحرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم.

عمریست که لبخندهای لاغرم را در دل ذخیره میکنم.باشد برای روز مبادا...............اما در صفحه های تقویم         جایی برای روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد.  روزی شبیه دیروز    روزی شبیه فردا             روزی شبیه هر روز است

اما کسی چه میداند؟     شاید امروزنیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 7:9  توسط محمد  | 

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد من بی تو دمی قرار نتوانم کرد من بی تو دمی قرار نتوانم کرد من بی تو دمی قرار نتوانم کرد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:27  توسط محمد  | 

.... سایه را بر تو فروافکنده ام تا بُت من شوی...
نزدیک تو می آیم.... بوی بیابان می شنوم...
به تو می رسم، تنها می شوم..
کنار تو تنها تر شده ام
از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است.
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم...
از تو به راه افتادم، به جلوه رنج رسیدم...
و با این همه ای شفاف!
و با این همه ای شگرف!
مرا راهی از تو به در نیست.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:12  توسط محمد  | 

چند سطري از حرفهاي اوشو:



1. هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست خودي.

2. اگر واقعاً خواهان تغيير زندگي هستي، همين حالا، بي درنگ آغاز كن.

3. تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني دوست كسي باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي يا مسلط بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند.

4. در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي.

5. عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.

6. زوج ها همه بايد به خاطر داشته باشند كه پس از ازدواج ارباب ديگري نخواهند شد فقط همراه، فقط دوست.

7. هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز كن.

8. هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با همين انگيزه به تو پيوسته است.

9. عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد. اگر ديگري را ذوست مي داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود. نه نبايد او را اشباع كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني. ديگري را كمك كن تا يگانه شود. چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد.

10. هيچ مردي،زن را نمي فهمد، هيچ زني، مرد را نمي فهمد، زيبايي با هم بودنشان همين است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 21:10  توسط محمد  | 

فال امروز فروردینی ها

فروردين امروز :: اينقدر كه تو به فكر همسر خود هستي قطعاً او بيشتر به فكر تو خواهد بود. بايد به اين نكته توجه داشته باشي كه اگر تو يك قدم برداري او دو قدم به سوي تو برخواهد داشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 20:34  توسط محمد  | 

 صدای بغض تومی آید ازکرانه دور

 طنین هق هق من می رود به همره باد

 نه درکلام تویک واژه بلیغ سرور

 نه درروایت من، یک نشان زگفته شاد

 بگو چه چاره کنم؟

 که من زچنگ جدایی نمی شوم آزاد

 بگو چه چاره کنم؟

 که هرچه ناله برآرم نمی روی زیاد

  بگو چه چاره کنم؟

 تودرسرای غمت خفته ای به شهرغریب

  منم به خانه خود، درحصار تنهایی

 نه درکویرخیالم امید دیدن تو

 نه درخزان تنم قدرت شکیبایی

 تو ای ملامت محض  چگونه پرکشم ؟

 که درمیانه ما کوهها وصحراهاست

 بیا ز دور ، براحوال خویش گریه کنیم

 چراکه فاصله ما به قدر دریاهاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 20:0  توسط محمد  | 

توانگري

خدا را وادار نکنيد که چيزي به شما بدهد .تنها ذهنتان را به روي دريافت آن توانگري بگشاييد که خدا از ازل به شما وعده داده است.ميزان آرامش تندرستي و رفاه مالي زندگيتان ميزان توانگري شما را نشان مي دهد.اين معناي راستين توانگري است.اوضاع و شرايط و مشکلاتي را که قادر به حل آنها نبوده ايد رها کنيد .اين رهايي معمولا موجب ايجاد راه حلهاي نهايي وفوري آنها مي شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:56  توسط محمد  | 

 

....سکوت من وتو.......
تب عشق بود ميان من و تو
تبی که حتی با باران وفا نيز آرام نمی شد و به تاراج رفتن کلام من و تو تا که هيچ چيز بجز سکوت در ميان ما نماند . چهره هايی آرام اما قلبی آشفته و روحی آکنده از حرف من و تو . و در اين بی واژگی و بی کلامی من در اشکهايم غوطه ور بودم و تو تنها نگاهت بدرقه اشکهايم بود و تو با نگاهت اشکهای دلم را پاک کردی وقتی که گونه هايم را نوازش ميکرد
..................................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 14:32  توسط محمد  | 

من و تو

 


دورها، آن طرف شهر که جای من و توست
کوچه باغی‌ست، پُر از عطر صدای من و توست
«کوچه باغی‌ست که از خواب خدا سبزتر است
پای هر سایه‌ی بیدش، ردّ پای من و توست»
در فضا، زمزمه‌ی پاک نیایش جاری‌ست
کوچه هر شام و سحر، غرق دعای من و توست
آن طرف‌ها، قفس و میله ندارد معنا،
آسمان زیر پَر و بالِ رهای من و توست
روز و شب سجده می‌آریم به درگاه نیاز
حضرت عشق در آن کعبه، خدای من و توست
عاقبت هرچه به جز عشق و غزل می‌میرد
آن‌چه می‌ماند بر جای، صدای من و توست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 14:16  توسط محمد  | 

جای پا
باز، با دلِ گرفته در هوای تو
شعر تازه‌ای سروده‌ام برای تو
باز هم به یاد خنده‌های ساده‌ات
باز هم به یاد اشک بی‌ریای تو،
روبه روی آسمان نشسته‌ام، تهی‌ست
بی‌نوازش صدای آشنای تو
مثل لحظه‌ای که رفته‌ای و بعد از آن
مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو
من دلم هنوز بوی عشق می‌دهد
عطر ساده و صمیمی صدای تو
گرچه قلبم از هجوم غصه‌ها پُر است
گرچه نیستند هیچ‌یک، سزای تو،
غصه‌های تو تمامشان از آن من
شعرهای من، تمامشان برای تو

 

Click to view or critique

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 14:6  توسط محمد  | 

Click to view or critique

دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی

دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی

درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی

از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی

دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی

بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 13:6  توسط محمد  | 

 

 

Click to view or critique

 

 

 

عشقو گرفته تفرقه    سفر می ری بی بدرقه

تکليف روياهامون چی شد   دست تو بود بی دقدقه

عاشقی اما نداره      جنون که حاشا نداره

از همشون عاشق ترم     اين ديگه دعوا نداره

ساده نميشه تو رو داشت   بايد پيشت ستاره کاشت

ماه و بايد از آسمون     رو طاق چشم تو گذاشت

من از تو دل نمی کنم     عاشق ترينشون منم

سازه مخالف و بزن     من ولی دم نمی زنم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 2:20  توسط محمد  | 

گناه !

 

 

سر رفتم از نگاهت! من تو خودم شکستم!

آینه خالی از من، من آینه رَم شکستم!

 

من از تو زخم خوردم، ای دم به دم شکنجه

هم بودن تو درده، هم رفتن تو رنجه

 

چشمای تو یه آینه، عکس نگاه من بود

دلبستگی به چشمات، شکل گناه من بود

 

دستای تو همیشه نبض حضور من بود

واسه به تو رسیدن رمز عبور من بود

 

تو سهم من نبودی، شیرین ترین هلاهل

خالی ترین خیال و رویای تلخ و باطل

 

چشمای تو یه آینه، عکس نگاه من بود

دلبستگی به حرفات، همین گناه من بود

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 10:10  توسط محمد  | 

 بگو که خون خاطره هایم به گردن توست

 

 به هم بریز به خاطرم اتاق و دنیا را

 

زخمم التیام میابد اما جای آن باقی خواهد ماند!

 

 

....................................................

 

وقتی...

 

وقتی که لبها به سختی به خنده باز می شوند

وقتی هیچ بالی برای پرواز نیست

 

وقتی که جاده ها بی پایان و طولانی به نطر می رسند

وقتی که همه چیز اشتباه از آب در می آید

 

قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند

دلتنگ ِ رویاهامم !

 

من چقدر دارم تکرار می شم

 

  منی که دل به عشق تو رو سادگیم باخته بودم

 

  چه سخته باورش ولی، عشقمو نشناخته بودم!...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 10:0  توسط محمد  | 

گل قاصد کی فرستاده تو رو
کی به تو گفته به این خونه برو
دیگه دل از همه سرده حالیته
میدونم بر نمیگرده حالیته



مگه تنها شده باز
مگه رسوا شده باز
مگه پروانه می خواد
دله دیوانه می خواد
دیگه دل از همه سرده حالیته
میدونم بر نمیگرده حالیته



گل قاصد بده پیغام مرا
که نبر بهر خدا نام مرا
بگو بیزارم از اون مهر و وفا
که سراپا همه بود رنگ و ریا
دیگه دل از همه سرده حالیته
میدونم بر نمیگرده حالیته


هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز



گل قاصد بده پیغام مرا
که مبر بهر خدا نام مرا
بگو بیزارم از اون مهر و وفا
که سراپا همه بود رنگ و ریا
دیگه دل از همه سرده حالیته
میدونم بر نمیگرده حالیته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:18  توسط محمد  | 

زمان مصلوب شد

                و صدا .

و روح سرگردانم

              ميان نفسهاي تف ديده ......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 3:15  توسط محمد  | 

خیال کردی جوهر که نباشد
رنگ نیست؟
خیال می کنی دستت که هوا را شکافت
نفسم زخمی نشد؟
خیال می کنی صرف بودنت
زندگی ام را آغشته نمی کند؟
خیال می کنی رنگ ها ی زندگی
در این سیاه بارگی عزازده گم می شوند؟
یادم رفت خیالت را
به تماشای پرده های خیالم ببرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 3:7  توسط محمد  | 

شايد گناه
از نگاه معصوم ما بود
كه پيوند چند شعر عاشقانه
وكتابي كه پل زده بود بر سفر وترانه
نگذاشت هيچ چيزي دست نخورده بماند
با اين همه مرد
در آرزوي (هماني ) زن
و زن در آرزوي ( شكل ديگر ) مرد
تنها ...
فصل ها ورق خوردند و
تار موي ما در آينه سفيد شد
و ديگر نمي گويم كه دوري دستانمان
چه رد تاريكي بر چهره ي روزها انداخت !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 3:4  توسط محمد  | 

می‌خواهم خدا
بین مرگ من و بوسه‌های تو
گیج 
شود.

آنهمه شراب يادت رفت
قلبم را مشت ‌کنی
قطره قطره بچکانی
در جامی که دستت بود؟

می‌خواهم تو را
جوری پرستش کنم
که خدا خودش را
از اول خلق کند.

آنهمه رنگ‌ يادت رفت
يکيش را تنت کنی
دنبال دگمه نگردد دستم؟

می‌خواهم خدا
را
توی بغلت پرپر کنم.

آنهمه خدا يادت رفت
يک آدم هست
برای ستايش تو؟

می‌خواهم موهام را شانه نزنم
انگشت‌هات گير بيفتد
لای موهام.

آنهمه بوی جنگل يادت رفت
در موهات گم شوم
نترسی يکوقت؟

می‌خواهم کاری کنم
که خدا مرا ببرد توی لباس‌های تو
و تو
توی لباس‌های پاره پاره‌ی من
دنبال خودت بگردی.


آنهمه جوهر چرا يادم رفت
دست‌های جوهری‌ام را
به زندگی‌ات بکشم؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 3:2  توسط محمد  | 

 

 تو چرا پنجره را

تو چرا پنجره را بستي ؟
تو چرا آينه را
 دام لغزنده ترين ثانيه ها بر رف ننهادي
تو چرا ساقه آبي را
 كه فراز سر ما خم شد از بيشه باران خستي
تو چرا ساقه رازي را
 از گلدان پنجره همسايه
از ابديت شايد
كه به سوي تو فرود آمد بشكستي
تو چرا بي پروا بي ورد لبخندي
در كوچه باد
زير ديوار بلند باد
 از ميان خيل اشباح خسته
 خزيده همه جا
كه برون تاخته اند
 از جوال روياي مردم همسايه ما
 مي گذري
تو چرا پنجره را بستي
 تو چرا پنجره خانه ما را كه درخت نور
 از بر آشفته ترين گوشه آن ساقه دوانيده
بر پنجره تشنه همسايه ما بستي
تو به خواب خوش بودي
 در نيمه شب مظلم دوش
تو نديدي كه سوار موعود از كوچه ميعاد
 بي درود و بدرودي
بي كه يك لحظه درنگ آرد
پشت ديوار بلند روياي ليلا بگذشت
تو نديدي كانسوتر كاخ رفيعي بود
زلف مشكين بلندي از پنجره مي باريد
 آسمان بوته ياسي است كه در پنجره خانه ما رسته ست
 روي تو ماه بلند
 چشم هاي تو دو سياره ژرف سبز
نام تو خوشه شادابي در ظلمت برگ
 به شقايق ها آراسته ست
 تو چرا پنجره را بستي ؟
كه نبيني كه سوار موعود
 پشت ديوار كوتاه اميد ليلا بگذشت
بي كه يك لحظه درنگ آرد
بي درود و بدرود
بوته شومي در باغچه كوچك همسايه ما رسته ست
 كه شقاوت را
 دست بر ديوار
به سراپاي در و ديوار و پنجره جوشانده است
 مرغ ناميموني
بي كه رو بنمايد با جنبش بالي
 به سوي ملجا موهومي
در گز وحشي همسايه ما خوانده است
روح سرگردان عاشق مبروصي است
 كز زمان هاي گذشته
 شايد
در خفاياي اين خانه مانده ست
پيچك پير تباهي
 هشدار
بي خبر
 از هر جا مي خواهد
مي تواند
 سر برون آرد
 تو چرا پنجره را مي بندي ؟
 تو چرا شاخه جوشنده ياس ما را
 به عيادت سوي ديوار تمام شهر
به عيادت سوي بيمار تمام شهر
سوي بيماري ناميموني هر خانه
 برنمي انگيزي ؟
دست هاي تو كليد صبح است
كه سوي مشرق مي چرخد
 و سپيدي را
از پس نرده سايه روشن
به سوي پنجره ها مي خواند
چشم هاي تو به ديوار بلند باغ عشق
روزن سبزيست
كه من از آنجا در لحظه مشتاقي
به درون مي خزم آهسته و با دامني از سيب سرخ راز
باز مي گردم
چشم هاي تو
 پنجره هاي بلند ابديت هستند
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
تو چرا خوشه ياس نفست را در كلبه همسايه نمي ريزي
 پيچك هرزه ناميموني را هشدار
 تو چرا ساقه تارنده خورشيد شفاعت را
سوي هر خانه بپوسان بذر وحشت
بر نمي انگيزي؟
 تو چرا پنجره را مي بندي ؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 3:1  توسط محمد  | 

به راستی کدام يک از ما ديگری را با خود بدين سو کشاند؟

من که دست تو را در پی يک خواهش گرفتم

يا تو که وسوسه شناختنت را در من برانگيختی؟

 SALSA (3)

خاطرت ميآيد؟............سال پيش بودکه من برای اولين بار

تو را در آن گوشه ناپيدا ديدم

 

در گذر هر روزه زمان ,کوچه پر و خالی از آدمکها ميشد... اما تو...خاطرم نميايد

براستی کدام يک از ما ديگری را با خود بدين سو کشاند؟

 

من دست تو را در پی يک خواهش-خواهش رساندنت به مقصد- گرفتم

و با هم به راه افتاديم...به کجا؟...نميدانم ...( آيا تو ميدانستی؟)

روزها من تو را در امتداد جاده با خود ميکشاندم و شبها

اين عصای سفيد تو بود که ما را با خود به هر جا ميبرد.(اما براستی به کدامين سو؟)

با هم از باتلاقها و کويرهای بسيار گذشتيم

در باتلاق تو غرولند ميکردی که راه ناهموار است و در کوير

اين من بودم که دلم برای نيلوفرهای آبی تنگ ميشد(گلهای محکوم به پژمردگی)

 FAIRY

کم کم زمستان رسيد,فصل روزهای کوتاه و شبهای بلند..فصل روزهای هميشه شب

و ديگر تنها تو بودی که من را با خود به هر سو ميکشاندی (من را بدينجا کشاندی)

و من نميدانم که محبوس کدامين اراده, اراده ام به يغما دادم

 

اينجا انقدر تاريک است که من هيچ چيز را نميبينم...من حتی تو را هم ديگر نميبينم

من ميترسم...من از اين سکوت و تاريکی و سرما ميترسم

بايد بروم...بايد به شهر خودم برگردم

 

وکوله بارم را در پی کشف يک معجزه به دوش آويخته ام.

بايد بروم...بايد به شهر خودم برگردم...جاده تاريک است و راه نامعلوم

اما من ميروم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 2:35  توسط محمد  | 

کرم در پيله تنهايی خود به فکر پروانه شدن بود
دقايق از رسيدن فصل نخ ريسی خبر ميدادند
 
...................................................................
آنچه كه مي بايد مي رفت ز دست ، رفت
ديگر چيزي نمانده ، كه باز گيريد
آتش جوخه ي مرگتان بي منت
ليك
روزي بيايد كه شما هم
بميريد ، بميريد
آن صدايي كه بايد در گلو فرو مي ماند ، ماند
آسوده بمانيد ديگر
صدايي نيست كه نيست
ليك ، زود باشد كه ببينيد بر خويشتن
دشمنانتان تاخته ، پشتتان
خدايي نيست كه نيست
آن رگي كه بايد ، از زندگي تهي مي گشت ، گشت
خيالتان ديگر تخت
شاخه ها خشكيده اند
ليك روزي بيايد ، كه ببينيد در اين سردامرگ
شاخه هاتان افتاده
ريشه هاتان پوسيده اند
آن نمِ اشكي كه بايد از لب چشمي مي خشكيد ، خشكيد
آسوده بخوابيد ديگر
بغض ها در نهان است
ليك روزي بيايد ، كه ببينيد بر اين چشم ها
جسدهاتان شناور ، گويي
بر آب ها روان است
آن تناورهاي آينده ، كه بايد از ساقه مي افتادند ، افتادند
خيالتان راحت
ديگر تباه شد آن بخت ها
ليك روزي بيايد ، كه ببينيد اين همين دوستان
تبر مي زنندتان مي افتيد
تكه مي شويد ، چون درخت ها
...
آنچه كه مي بايد ، مي رفت ز دست
رفت
خيالتان راحت
ديگر تباه شد ، آن بخت ها
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 2:17  توسط محمد  | 

باد
گيسوانت را بازي گرفته و خورشيد
سايه ات را

من خيال با تو بودن را
با تو سرودن را

بهار ، از تو مي گويد و نسيم ، از تو مي خواند
من در خيالم ، با تو گويم
نام شكفتن را

هزار پنجره ي بگشوده در چشمان توست اما
نشان كدامين باغ من بود
فصل رستن را

از آن مانده ام تنها كه شايد گاه گاهي
با تو در خلوت
بگويم غم ِ
بي تو بودن را

بهار جواني من همه خشكيد ، تو را زنده باد
فصلِ روشنِ باغِ
سبزِ آهويِ
ختن را
....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:56  توسط محمد  | 

ابر بارنده به دريا ميگفت
من نبارم تو كجا دريايي
در دلش خنده كنان دريا گفت
ابر بارنده تو خود از مائي

 

/////////////////////////////////////////////////////


يك روز دلم گم شده بود. گفتم الهي! دل من بازده" ندايي شنيدم كه :"  ما دل بدان ربوده ايم تا با ما بماني، تو باز ميخواهي كه با غير ما بماني؟"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:50  توسط محمد  | 

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بییائید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:37  توسط محمد  | 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزدو پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیافتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکندرو داراب
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:10  توسط محمد  | 

سمت خيال دوست

ماه
 رنگ تفسير مس بود
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد
 سرو
شيهه بارز خاك بود
كاج نزديك
 مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سياه مي زد
 كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد
از زمين هاي تاريك
بوي تشكيل ادراك مي آمد
دوست
 توري هوش را روي اشيا
 لمس مي كرد
 جمله جاري جوي را مي شنيد
با خود انگار مي گفت
 هيچ حرفي به اين روشني نيست
 من كنار زهاب
 فكر مي كردم
 امشب
 راه معراج اشيا چه صاف است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:4  توسط محمد  | 

زندگي يک بوم نقاشي سفيد است.

.......................................................

چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز...


عاشقي؟ پس گوش كن ! بدان، عاشق به اميد عشقش زندست . بدان، يه عاشق،عاشق كشي بلد نيست . بدان، يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش . بدان، اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي . اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول نده. خجالت و غرور رو بذار كنار اگه دوسش داري بهش بگو ،به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:57  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر