نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابي، خواب و سرابي
گفتي كه منم با تو وليكن تو نقابي، اما تو نقابي
فرياد كشيدم تو كجايي، تو كجايي
گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي
فرياد كشيدم تو كجايي، تو كجايي
گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي
چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش، مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش، فكر خطر باش
هر منزل اين راه بيابان هلاك است
هر چشمه سرابي است كه بر سينه خاك است
در سايه هر سنگ اگر گل به زمين است
نقش تن ماري است كه در خوابِ كمين است
در هر قدمت خاك هر شاخه سر دار
در هر نفس آزاد هر ثانيه صد بار
چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش فكر خطر باش
گفتم كه عطش ميكشدم در تب صحرا
گفتي كه مجوي آب و عطش باش سراپا
گفتم كه نشانم بده گر چشمهاي آنجاست
گفتي چو شدي تشنهترين قلب تو درياست
گفتم كه در اين راه كو نقطه آغاز
گفتي كه تويي تو خود پاسخ اين راز
قدم بر دار و دورشو
بگذار هوايت،هوايی بخورد
تو خو کرده ای به اين جور هواها
بگذار از تو دور شود اين گنديده سراب ها
چه اشکالی دارد اگر بگذاری روزی نفسهايت به شماره بيفتد !
شايد که ياد بگيری اين گونه شمارش را
ودر اوج گريه خنديدن را
قدم بر دار و دورشو
بگذار صدايت،صدايی بشنود
چه اشکالی دارد اگر بگذاری سکوتت،بشنود
شايد در اين سکوت خلاصه شود صدای ناله ها
ودر اوج ماه بودن ستاره را
قدم بر دار و دورشو
بگذار حواسّت،حس کند
چه اشکالی دارد اگر بگذاری حسّت گم شود
شايد بيافرينی مجنون ِشيرين و ليلی ِ فرهاد را
ودر اوج مجنون بودن فرهاد زيستن را
قدم بر دار و دورشو
گفتي بمان ، مي خواستم اما نمي شد
گفتي بخوان بغض گلويم وا نمي شد
گفتم که مي ترسم من از سحر نگاهت
گفتي نترس اي خوب من ، اما نمي شد
مي خواستم ناگفته هايم را بگويم
يا بغض مي آمد سراغم يا نمي شد
گفتي که تا فردا خداحافظ ولي آه
آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد
نزدیک می شوی به من
فرسنگها درمن فرو می روی
در من خانه می کنی
در من حضور می یابی
لحظه به لحظه
هرجا و هر کجا
توی انگشتهایم جاری می شوی
سطرسطرخاطراتم را می نگاری
روی لبم می نشینی
خنده می شوی
حرف می شوی
دلم که می گیرد
ازچشمهایم می باری
ای که دیدنت را یکبار
تنها وقت رفتنت دیده ام
کیستی؟
کیستی تو ؟
کیستی تو که این همه
در من می تابی
بی آنکه کاسته شوی
بی آنکه غروب کرده باشی
کیستی؟
کیستی تو که این همه
سزاوار حرفهای عاشقانه ای
کیستی تو که دیدنت زندگی
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا همیشه
باز من ماندم و من
باز،
ساقي مي دوري به دلم ريخت.
دلم در غم تو تاب و توان نيك ز كف داد،
به روياي تو عقلم به سوي مستي روان شد،
ولي،
باز من ماندم و روياي تو و يك دل سرمست ز روياي دمي ديدن روي گل تو!
ليك،
خورشيد كه خوابيد،
آدينه ي ديگر سپري شد،
باز من ماندم و من ماندم و من ماندم و من!
در سينه ي من فراق تو طوفان كرد
اين سيل بناي هستيم ويران كرد
ما را تو ببخشا كه گناه است و گناه
چيزي كه تو را ز چشم ما پنهان كرد
من از نهايت زمان از کوه دلتنگی از بلندای قله ترديد حرف ميزنم
من از اين فاصله ها فاصله ها دلگيرم
بی تو اينجا چه غريبانه شبی ميميرم
دل من با همه آدمکانی که به دنبال تواند
قهر می گردد و من با خود خود درگيرم
دير ساليست که ميخوام از اينجا بروم
ولی انگار که با قلب زمين زنجيرم
مثل اينست که من با همه هق هق خود
روی سجاده احساس تو جان می گيرم
ساعتی گريه و غم هيچ نميخواهد و من
در الفبای زمان خسته اين تقديرم
کوچکی روح مرا به تاب گسستن بند امتحان می کنی که چه ؟
بدان که توتمِ من باد است ... و درد، گندم ممنوعی است که ریشه های سرنوشت اساطیری ام از آن رُسته است ... کجاست سمت حیات ... فقط به مرگ بیندیش. به تنها نقطه روشن این همه تاریکی ... باید... بار امانت این همه تنهایی را بر داشت .. من، مشتاقِ عاقبتْ به خیریِ یک مشت خواب نخواهم ماند . باید تمام سوی مشرق را لا جرعه سرکشید .. من آبستن طلیعه ای تمامْ وجودم ... بگذار درد بپیچد به اندام های بیقرار زندگی ام...
![]()
تو فردا می روی
اما
به هر جا می روی بی من
دمی در پرنیان خاطرات تنها باش
به هر جا آشیان کردی
سکوت سنگفرش یادها را یکزمان بشکن
و در امواج رویاهای رنگارنگ
به یاد آور تو آن کس را که اینک می نگارد دوستی را
به یاد آور
به طلوع کدام حادثه نزدیکم ؟
وقتی شب
لحظه ی زخم خورده ی بختم
را پلک می زند
و زمان
ثانیه های تب کرده را
در لابه لای آخرین فنجان قهوه
شعله شعله از چشمانم می چکد
...
به طلوع کدام حادثه نزدیکم ؟
بر روی کدام جدول
نگاهم در نگاهت ضرب شد ؟
و باقیمانده ی من از تفریق تو
... هیچ ...
در کدام برج قمرم در عقربت افتاد
و آسمان
قبر بلندی شد بالای سرم ؟
من
به هراس کدام لحظه ی شوم نزدیکم ؟
به طلوع کدام حادثه ؟
که از قله ی نگاهت سقوط کردم ...
زندگی مي كنی ، مي بينی ، مي شنوی و لبخند
در زمان های كوتاهی بر لبانت می نشيند
اما ...
![]()
به چه فكر مي كنی ؟
لحظات خوب گذشته كه داشتی ، به لحظاتی كه خواهان داشتن آنها هستی ، يا به هيچ چيز غير از گره های كور زندگی فكر نمی كنی
و من اكنون اينگونه ام كه فريادم در نگاه بی رمقم موج می زند .
!
تمام كه شدم
تازه فهميدم
تمام طول تباهيم را به تماشا نشسته بودم.
راهي به رهايي ميجستم.
كدام راه؟
نميدانستم.
ستم
بر سرزمين سرنوشتم
پايدار ماند.
از بند نرستم.
اينك
از اندكي بودن آمدهام،
از روزهاي گرفته باراني
و رطوبت مهلك تني
در پيچ و تاب،
از شب بلند التهاب
كه روز ناغافل
به رويمان افتاد.
حال
سفري به انتهاي شب
به غروبي ممتد
به روزي بيرمق و آفتابي
كه بوي خاطرات كهنه ميدهد.
سفري به يادبود بودنها
به سرزمين آرزوهاي محال.
بدرود،
آغوش باز نياز!
بدرود،
تنديس باران خورده انتظار
در پيچ خيابان!
بدرود،
مسير خيس كوهستاني!
بدرود،
احساس خوش سرگرداني
در پس كوچههاي پرسهاي ناگهاني!
روبرو
لحظههاي كشدار دلمردگي
در چين و چروك اين به اصطلاح زندگي
وقتی تو نیستی , نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها.
مثل همیشه آخرحرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم.
عمریست که لبخندهای لاغرم را در دل ذخیره میکنم.باشد برای روز مبادا...............اما در صفحه های تقویم جایی برای روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد. روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی شبیه هر روز است
اما کسی چه میداند؟ شاید امروزنیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد من بی تو دمی قرار نتوانم کرد من بی تو دمی قرار نتوانم کرد من بی تو دمی قرار نتوانم کرد ...
1. هيچ پيوندي نمي تواند جايگزين روح تو شود. تنها تو، تنها تويي كه دوست خودي.
2. اگر واقعاً خواهان تغيير زندگي هستي، همين حالا، بي درنگ آغاز كن.
3. تنهايي، فرديت است. و تنها افراد مي توانند دوست باشند. نمي تواني دوست كسي باشي كه با او معنا مي يابي اين دوستي نيست. يا تحت تسلط اويي يا مسلط بر او اين رابطه مالك و مملوك صاحب و برده است. دوستان هرگز مالك يكديگر نمي شوند.
4. در پيوند عاشقانه، بايد به مالكيت در آيي نبايد تلاش كني كه مالك شوي.
5. عشق با جدايي نمي ميرد. با بسيار با هم بودن شايد ولي با جدايي هرگز.
6. زوج ها همه بايد به خاطر داشته باشند كه پس از ازدواج ارباب ديگري نخواهند شد فقط همراه، فقط دوست.
7. هرگز نخواه كه ديگري تغيير كند. در هر پيوندي تغيير را از خود آغاز كن.
8. هيچ چيز بيشتر از تنهايي رنج آور نيست. اما مشكل اين است كه ايجاد هر پيوندي از روي ترس از تنهايي، آزمون مباركي نخواهد بود، چون ديگري نيز با همين انگيزه به تو پيوسته است.
9. عشق واقعي تنهايي را به يگانگي مبدل مي سازد. اگر ديگري را ذوست مي داري، اگر مي خواهي ياريش كني، كمك كن تا يگانه شود. نه نبايد او را اشباع كني. تلاش نكن با حضور خود بگونه اي او را كامل كني. ديگري را كمك كن تا يگانه شود. چنان سيراب از وجود خود كه نيازي به حضور تو نباشد.
10. هيچ مردي،زن را نمي فهمد، هيچ زني، مرد را نمي فهمد، زيبايي با هم بودنشان همين است.
فروردين امروز :: اينقدر كه تو به فكر همسر خود هستي قطعاً او بيشتر به فكر تو خواهد بود. بايد به اين نكته توجه داشته باشي كه اگر تو يك قدم برداري او دو قدم به سوي تو برخواهد داشت.
صدای بغض تومی آید ازکرانه دور
طنین هق هق من می رود به همره باد
نه درکلام تویک واژه بلیغ سرور
نه درروایت من، یک نشان زگفته شاد
بگو چه چاره کنم؟
که من زچنگ جدایی نمی شوم آزاد
بگو چه چاره کنم؟
که هرچه ناله برآرم نمی روی زیاد
بگو چه چاره کنم؟
تودرسرای غمت خفته ای به شهرغریب
منم به خانه خود، درحصار تنهایی
نه درکویرخیالم امید دیدن تو
نه درخزان تنم قدرت شکیبایی
تو ای ملامت محض چگونه پرکشم ؟
که درمیانه ما کوهها وصحراهاست
بیا ز دور ، براحوال خویش گریه کنیم
چراکه فاصله ما به قدر دریاهاست
توانگري
.jpg)
....سکوت من وتو.......
تب عشق بود ميان من و تو
تبی که حتی با باران وفا نيز آرام نمی شد و به تاراج رفتن کلام من و تو تا که هيچ چيز بجز سکوت در ميان ما نماند . چهره هايی آرام اما قلبی آشفته و روحی آکنده از حرف من و تو . و در اين بی واژگی و بی کلامی من در اشکهايم غوطه ور بودم و تو تنها نگاهت بدرقه اشکهايم بود و تو با نگاهت اشکهای دلم را پاک کردی وقتی که گونه هايم را نوازش ميکرد
..................................
دورها، آن طرف شهر که جای من و توست
کوچه باغیست، پُر از عطر صدای من و توست
«کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است
پای هر سایهی بیدش، ردّ پای من و توست»
در فضا، زمزمهی پاک نیایش جاریست
کوچه هر شام و سحر، غرق دعای من و توست
آن طرفها، قفس و میله ندارد معنا،
آسمان زیر پَر و بالِ رهای من و توست
روز و شب سجده میآریم به درگاه نیاز
حضرت عشق در آن کعبه، خدای من و توست
عاقبت هرچه به جز عشق و غزل میمیرد
آنچه میماند بر جای، صدای من و توست
جای پا
باز، با دلِ گرفته در هوای تو
شعر تازهای سرودهام برای تو
باز هم به یاد خندههای سادهات
باز هم به یاد اشک بیریای تو،
روبه روی آسمان نشستهام، تهیست
بینوازش صدای آشنای تو
مثل لحظهای که رفتهای و بعد از آن
مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو
من دلم هنوز بوی عشق میدهد
عطر ساده و صمیمی صدای تو
گرچه قلبم از هجوم غصهها پُر است
گرچه نیستند هیچیک، سزای تو،
غصههای تو تمامشان از آن من
شعرهای من، تمامشان برای تو
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی
شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی
عشقو گرفته تفرقه سفر می ری بی بدرقه
تکليف روياهامون چی شد دست تو بود بی دقدقه
عاشقی اما نداره جنون که حاشا نداره
از همشون عاشق ترم اين ديگه دعوا نداره
ساده نميشه تو رو داشت بايد پيشت ستاره کاشت
ماه و بايد از آسمون رو طاق چشم تو گذاشت
من از تو دل نمی کنم عاشق ترينشون منم
سازه مخالف و بزن من ولی دم نمی زنم
گناه !
سر رفتم از نگاهت! من تو خودم شکستم!
آینه خالی از من، من آینه رَم شکستم!
من از تو زخم خوردم، ای دم به دم شکنجه
هم بودن تو درده، هم رفتن تو رنجه
چشمای تو یه آینه، عکس نگاه من بود
دلبستگی به چشمات، شکل گناه من بود
دستای تو همیشه نبض حضور من بود
واسه به تو رسیدن رمز عبور من بود
تو سهم من نبودی، شیرین ترین هلاهل
خالی ترین خیال و رویای تلخ و باطل
چشمای تو یه آینه، عکس نگاه من بود
دلبستگی به حرفات، همین گناه من بود
بگو که خون خاطره هایم به گردن توست
به هم بریز به خاطرم اتاق و دنیا را
....................................................
وقتی...
وقتی که لبها به سختی به خنده باز می شوند
وقتی هیچ بالی برای پرواز نیست
وقتی که جاده ها بی پایان و طولانی به نطر می رسند
وقتی که همه چیز اشتباه از آب در می آید
قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند
دلتنگ ِ رویاهامم !
من چقدر دارم تکرار می شم
منی که دل به عشق تو رو سادگیم باخته بودم
چه سخته باورش ولی، عشقمو نشناخته بودم!...
![]()
مگه تنها شده باز
مگه رسوا شده باز
مگه پروانه می خواد
دله دیوانه می خواد
دیگه دل از همه سرده حالیته
میدونم بر نمیگرده حالیته
![]()
گل قاصد بده پیغام مرا
که نبر بهر خدا نام مرا
بگو بیزارم از اون مهر و وفا
که سراپا همه بود رنگ و ریا
دیگه دل از همه سرده حالیته
میدونم بر نمیگرده حالیته
هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز
![]()
گل قاصد بده پیغام مرا
که مبر بهر خدا نام مرا
بگو بیزارم از اون مهر و وفا
که سراپا همه بود رنگ و ریا
دیگه دل از همه سرده حالیته
میدونم بر نمیگرده حالیته![]()
آنهمه جوهر چرا يادم رفت
دستهای جوهریام را
به زندگیات بکشم؟
تو چرا پنجره را بستي ؟
تو چرا آينه را
دام لغزنده ترين ثانيه ها بر رف ننهادي
تو چرا ساقه آبي را
كه فراز سر ما خم شد از بيشه باران خستي
تو چرا ساقه رازي را
از گلدان پنجره همسايه
از ابديت شايد
كه به سوي تو فرود آمد بشكستي
تو چرا بي پروا بي ورد لبخندي
در كوچه باد
زير ديوار بلند باد
از ميان خيل اشباح خسته
خزيده همه جا
كه برون تاخته اند
از جوال روياي مردم همسايه ما
مي گذري
تو چرا پنجره را بستي
تو چرا پنجره خانه ما را كه درخت نور
از بر آشفته ترين گوشه آن ساقه دوانيده
بر پنجره تشنه همسايه ما بستي
تو به خواب خوش بودي
در نيمه شب مظلم دوش
تو نديدي كه سوار موعود از كوچه ميعاد
بي درود و بدرودي
بي كه يك لحظه درنگ آرد
پشت ديوار بلند روياي ليلا بگذشت
تو نديدي كانسوتر كاخ رفيعي بود
زلف مشكين بلندي از پنجره مي باريد
آسمان بوته ياسي است كه در پنجره خانه ما رسته ست
روي تو ماه بلند
چشم هاي تو دو سياره ژرف سبز
نام تو خوشه شادابي در ظلمت برگ
به شقايق ها آراسته ست
تو چرا پنجره را بستي ؟
كه نبيني كه سوار موعود
پشت ديوار كوتاه اميد ليلا بگذشت
بي كه يك لحظه درنگ آرد
بي درود و بدرود
بوته شومي در باغچه كوچك همسايه ما رسته ست
كه شقاوت را
دست بر ديوار
به سراپاي در و ديوار و پنجره جوشانده است
مرغ ناميموني
بي كه رو بنمايد با جنبش بالي
به سوي ملجا موهومي
در گز وحشي همسايه ما خوانده است
روح سرگردان عاشق مبروصي است
كز زمان هاي گذشته
شايد
در خفاياي اين خانه مانده ست
پيچك پير تباهي
هشدار
بي خبر
از هر جا مي خواهد
مي تواند
سر برون آرد
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
تو چرا شاخه جوشنده ياس ما را
به عيادت سوي ديوار تمام شهر
به عيادت سوي بيمار تمام شهر
سوي بيماري ناميموني هر خانه
برنمي انگيزي ؟
دست هاي تو كليد صبح است
كه سوي مشرق مي چرخد
و سپيدي را
از پس نرده سايه روشن
به سوي پنجره ها مي خواند
چشم هاي تو به ديوار بلند باغ عشق
روزن سبزيست
كه من از آنجا در لحظه مشتاقي
به درون مي خزم آهسته و با دامني از سيب سرخ راز
باز مي گردم
چشم هاي تو
پنجره هاي بلند ابديت هستند
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
تو چرا خوشه ياس نفست را در كلبه همسايه نمي ريزي
پيچك هرزه ناميموني را هشدار
تو چرا ساقه تارنده خورشيد شفاعت را
سوي هر خانه بپوسان بذر وحشت
بر نمي انگيزي؟
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
به راستی کدام يک از ما ديگری را با خود بدين سو کشاند؟
من که دست تو را در پی يک خواهش گرفتم
يا تو که وسوسه شناختنت را در من برانگيختی؟
خاطرت ميآيد؟............سال پيش بودکه من برای اولين بار
تو را در آن گوشه ناپيدا ديدم
در گذر هر روزه زمان ,کوچه پر و خالی از آدمکها ميشد... اما تو...خاطرم نميايد
براستی کدام يک از ما ديگری را با خود بدين سو کشاند؟
من دست تو را در پی يک خواهش-خواهش رساندنت به مقصد- گرفتم
و با هم به راه افتاديم...به کجا؟...نميدانم ...( آيا تو ميدانستی؟)
روزها من تو را در امتداد جاده با خود ميکشاندم و شبها
اين عصای سفيد تو بود که ما را با خود به هر جا ميبرد.(اما براستی به کدامين سو؟)
با هم از باتلاقها و کويرهای بسيار گذشتيم
در باتلاق تو غرولند ميکردی که راه ناهموار است و در کوير
اين من بودم که دلم برای نيلوفرهای آبی تنگ ميشد(گلهای محکوم به پژمردگی)
کم کم زمستان رسيد,فصل روزهای کوتاه و شبهای بلند..فصل روزهای هميشه شب
و ديگر تنها تو بودی که من را با خود به هر سو ميکشاندی (من را بدينجا کشاندی)
و من نميدانم که محبوس کدامين اراده, اراده ام به يغما دادم
اينجا انقدر تاريک است که من هيچ چيز را نميبينم...من حتی تو را هم ديگر نميبينم
من ميترسم...من از اين سکوت و تاريکی و سرما ميترسم
بايد بروم...بايد به شهر خودم برگردم
وکوله بارم را در پی کشف يک معجزه به دوش آويخته ام.
بايد بروم...بايد به شهر خودم برگردم...جاده تاريک است و راه نامعلوم
اما من ميروم
کرم در پيله تنهايی خود به فکر پروانه شدن بود
دقايق از رسيدن فصل نخ ريسی خبر ميدادند
...................................................................
آنچه كه مي بايد مي رفت ز دست ، رفت
ديگر چيزي نمانده ، كه باز گيريد
آتش جوخه ي مرگتان بي منت
ليك
روزي بيايد كه شما هم
بميريد ، بميريد
آن صدايي كه بايد در گلو فرو مي ماند ، ماند
آسوده بمانيد ديگر
صدايي نيست كه نيست
ليك ، زود باشد كه ببينيد بر خويشتن
دشمنانتان تاخته ، پشتتان
خدايي نيست كه نيست
آن رگي كه بايد ، از زندگي تهي مي گشت ، گشت
خيالتان ديگر تخت
شاخه ها خشكيده اند
ليك روزي بيايد ، كه ببينيد در اين سردامرگ
شاخه هاتان افتاده
ريشه هاتان پوسيده اند
آن نمِ اشكي كه بايد از لب چشمي مي خشكيد ، خشكيد
آسوده بخوابيد ديگر
بغض ها در نهان است
ليك روزي بيايد ، كه ببينيد بر اين چشم ها
جسدهاتان شناور ، گويي
بر آب ها روان است
آن تناورهاي آينده ، كه بايد از ساقه مي افتادند ، افتادند
خيالتان راحت
ديگر تباه شد آن بخت ها
ليك روزي بيايد ، كه ببينيد اين همين دوستان
تبر مي زنندتان مي افتيد
تكه مي شويد ، چون درخت ها
...
آنچه كه مي بايد ، مي رفت ز دست
رفت
خيالتان راحت
ديگر تباه شد ، آن بخت ها 
باد
گيسوانت را بازي گرفته و خورشيد
سايه ات را
من خيال با تو بودن را
با تو سرودن را
بهار ، از تو مي گويد و نسيم ، از تو مي خواند
من در خيالم ، با تو گويم
نام شكفتن را
هزار پنجره ي بگشوده در چشمان توست اما
نشان كدامين باغ من بود
فصل رستن را
از آن مانده ام تنها كه شايد گاه گاهي
با تو در خلوت
بگويم غم ِ
بي تو بودن را
بهار جواني من همه خشكيد ، تو را زنده باد
فصلِ روشنِ باغِ
سبزِ آهويِ
ختن را....
/////////////////////////////////////////////////////
يك روز دلم گم شده بود. گفتم الهي! دل من بازده" ندايي شنيدم كه :" ما دل بدان ربوده ايم تا با ما بماني، تو باز ميخواهي كه با غير ما بماني؟" ![]()
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می سوزدو پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیافتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکندرو داراب
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
ماه
رنگ تفسير مس بود
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد
سرو
شيهه بارز خاك بود
كاج نزديك
مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سياه مي زد
كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد
از زمين هاي تاريك
بوي تشكيل ادراك مي آمد
دوست
توري هوش را روي اشيا
لمس مي كرد
جمله جاري جوي را مي شنيد
با خود انگار مي گفت
هيچ حرفي به اين روشني نيست
من كنار زهاب
فكر مي كردم
امشب
راه معراج اشيا چه صاف است
.......................................................
چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز...![]()
عاشقي؟ پس گوش كن ! بدان، عاشق به اميد عشقش زندست . بدان، يه عاشق،عاشق كشي بلد نيست . بدان، يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش . بدان، اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي . اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول نده. خجالت و غرور رو بذار كنار اگه دوسش داري بهش بگو ،به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد ...