تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

خیلی وقت پیش شادی های خودم را باختم ....
 
خدا رو مثل یک چیز تکراری از قلب خودم پاک کردم . جوری که وقتی از من میخوان به سمتش بر گردم انگار که چیزی نا شناخته رو به من معرفی میکنن .....
 
من شیطان رو وقتی که داشت از من سو استفاده میکرد کنار زدم ....
 
من خودم رو وقتی که دیدم خودم رو نمیشناسم شکستم ....
 
اراده خودم رو به دست باد دادم چون ازش استفاده نمیکردم ....
 
احساس و قلب خودم رو به رود دادم و براق ترین و زیبا ترین سنگ بسترش رو به جای اون گرفتم ...
 
چشم های خودم رو به خفاش های درخت روبروی خونمون دادم .... خفاش ها و حیوانهای شب روکه همیشه در نزدیکی من بودن ... من چشم های خودم رو به اونها دادم چون در تاریکی نیازی به اونها احساس نمیکردم .....
 
من دفتر نوشته های خودم رو به کسی ندادم .... اون ها رو سوزوندم ..... کسی اون ها رو نمیخواند!!! اگر هم میخواند مطمئنم که به من میخندید .....
چون من خودم هم به خودم میخندم .....
شاید در واقع دارم گریه میکنم.
 
من انقدر ننوشتم و نخوندم  سواد خودم رو هم جا گذاشتم ...... نمیدونم کجا !
 
من وقتی به جواب سوال های خودم رسیدم دیگه سوال های خودم رو فراموش کردم ....
وقتی شنا کردن رو یاد گرفتم که قرق شده بودم .
 
وقتی خدا و شیطان رو شناختم که بهشون پشت کردم .
 
وقتی معنی درد رو فهمیدم که برای اینمه خودم رو نبینم با مشت آیینه اتاقم رو شکوندم ... اون موقع نتونستم داد بزنم و بگم آخ .... چون احساس کردم کسی نمیشنوه ....
 
من وقتی گفتم دوست دارم که کسی نبود بشنوه ....
وقتی خیلی ها خواستن بشنون اون موقع هیچ حرفی از دهان من خارج نمیشد ....
 
 
من تنهایی رو وقتی درک کردم که میخواستم برای آرزو هام دعا کنم ولی نمیدونستم به درگاه کی !
پس نا چار آرزوهای خودم و هم به دست باد دادم .....
 
من لذت اشک ریختن رو وقتی درک کردم که به جای اینکه قطرات اشک از چشمم جاری شه . دلم مثل سنگ سردی که با پتک بکوبن رو سرش خرد شده بود و اشکش سنگی بود .... سنگ هایی که روی گونه های من نبودن ... بلکه به اعماق تاریک وجودم سقوط میکردن .....
 
من اهمیت حرف زدن و ابراز احساس رو وقتی فهمیدم که به خاطر سکوتی که بهش عادت کرده بودم به بی احساسی و سنگ دلی و ..... محکوم شدم .....
 
من دیگه حتی خوابیدن رو دوست ندارم .... چون خیلی وقته که شب به جای آرزو هام و خواب های شیرین کابوس میبینم ..... قبل از خواب کسی بهم شب بخیر نمیگه .... صبح کسی من رو از خواب بیدار نمیکنه و قر نمیزنه که چقدر میخوابی ...........
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:10  توسط محمد  | 

 

دل

 

 

انگار دوباره یه بغض کهنه گلومو فشار میده دلم واسه خودم تنگ شده خیلی وقته که از خودم خبری ندارم بیچاره دلم بدجوری تیکه پاره شده  زخماش عفونت کرده نمی خواستم اینجوری ازش جداشم اما خودش خواست خودش میخواست خوب بمونه و خوبی کنه خودش خودشو تیکه پاره کرد و به هر کی از راه رسید یه تیکه از خودشو داد چقدر بهش گفتم تموم میشی دردت میاد اما به خرجش نرفت که نرفت حالا هم که هی گریه میکنه و بهونه میگیره 

 

 

 

کی مهربونی تو گرفت ؟

از من غرقابه به درد

کی دستای عزیزتو

تبر برای ساقه کرد؟

کینه رو کی یاد تو داد؟

تو هم شدی مثل همه؟

از تن گرم عاشقت

کی ساخته یک مجسمه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:5  توسط محمد  | 

همیشه این حسرت سنگین گلویم را میفشارد

همیشه این آرزوی محال مغزم را تا انتها می بلعد

همیشه این سکوت سرد روحم را می آزارد  

باید چیزی بگویم

مگر نه اینکه منهم از جنس همین خاکم ؟

مگر نه اینکه  منهم روی همین  حباب خاکی قدم میزنم

سهمم را از زندگی به فراموشی سپردم  

این تقدیر نیست !

یکی در گوشم زمزمه میکند :

بشکن سکوتت را

فریاد کن

با تمام وجودت فریاد کن

سکوتت را بشکن

شاید فردایی نباشد

شاید فردایی نباشد تا تو خواستن را فریاد کنی

اشکهایت را رها کن

رها کن تا سیلابی شود و غرورت را بشوید

نقابت را پاره کن

بگذار همه ببینند و بداند که این خطوط از گذشت زمان نیست که بر چهره ات نشسته

بگو

بگو که برزمینت زدند و اینها همان ترک هایی است که از زمین خوردن ها حاصلت شده

اما چگونه میتوان بی حنجره فریاد زد ؟

توان فریاد در من نمانده

باید تاب آورد

میتوانم آیا ؟


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:0  توسط محمد  | 

 

زن کوچک  تو چه خاموش است

تو می آیی ؛ زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد ؛ هراسان.....

هر کجا؛ هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید؛ مبادا  برنگاه دیگری افتد.

  دو چشم من ترا دیگر نمی خواند ؛ به شوقی دلکش و شیرینو تو هر چند بار دیگری در چشمهایت جستجو باشد،

  سراب آرزو باشد و لبهایت ؛ ؛ کتاب روشنی  از بهر عمری گفتگو باشد :

 و عطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن لغزد ؛ محالست این که بتوانی بر آن چشمان خوابیده؛

 دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی؛ نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی؛ به لبهایم کلام شوق بنشانی.

 محالست این که بتوانی دوباره قلب آرام مرا ؛ قلبی که افتادست از کوبش بلرزانی ؛ برنجانی؛

  محالست این که بتوانی مرا دیگر بگریانی؛

 تو می آیی یقین دارم ؛ ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاکست ؛

 دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد ؛ به دیوار بلند پیکرت نمی پیچد ؛

 جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور میپوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه

 بر  سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش ؛ نرم می لغزد؛جدا از دستهای ................تو.

 

  دگر آن دستها هرگز برآن گیسو نمی لغزد ؛ پریشانش نمی سازد؛ دلی آنجا نمی بازد ؛ تو می آیی !!!

  یقین دارم تو با عشق ومحبت باز می آیی ؛ ولی افسوس...........

  آن گرما به جانم در نمی گیرد ؛ به جسم سرد وخاموشم دگر هستی نمی بخشد؛

  اگر صدها هزاران بوسه ازپا تا سرم ریزی ؛ دگر مستی نمی بخشد .

  یقین دارم که میآیی ؛ بیا ای آنکه نبض هستیم در دستهایت بود ؛ دل دیوانه ام افتاده لرزان  زیرپایت بود

 بیا ای آنکه رگهای تنم با خون گرم خود تماما معبری بودند تا نقش تو را همچون گل سرخی ؛  به  گلدان دل پاکیزه گرمم برویانند.

 یقین دارم که میآیی ؛ بیا؛ تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد ؛ نگاهت غرق اشک پشیمانی بروی   پیکرم باشد؛

  دلت را جا گذاری شاید آنجا که سنگ بسترم باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:40  توسط محمد  | 

جا مانده است
چيزي ، جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد

........................................

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:58  توسط محمد  | 

جا مانده است
چيزي ، جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد

........................................

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:52  توسط محمد  | 

شيطان و درخت سيب راه نجات آدم از اين وضع دشوار بود و پنجره ای بـــــود که او را به نيازش هدايت ميکرد !!!!!!!   

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

 

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:43  توسط محمد  | 

 
... عشق يا اعتماد
نمی دانم
چيزی ميان ما گم شد
که هرگز
آن را نيافتم
پس مرا فراموش کن
مثل مرد قصه های مادربزرگ
که وجود نداشت
اما برای زنش
گوزن شکار می کرد.
 
 
Waiting.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:27  توسط محمد  | 

خدا

آخر چرا جواب ندادی ؟؟؟

هر روز شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال میکند

هی با شماره هایی غلط زنگ میزند

آنوقت من اشتباه می کنم و او

با اشتباهای دلم حال میکند

دیروز یک فرشته به من می گفت :

تو گوشی دل خود را کج گذاشتی

آنوقت ها که خدا به تو زنگ  میزند

آخر چرا جواب ندادی ... چرا برنداشتی

امروز پاره است آن سیم ها که دلم را

تا آسمان مخابره میکند

اما

با من تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار ...

وقتی که نیستم

لطفأ پیام خودت را

روی پیام گیر من بگذار

با من تماس بگیر خدایا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:12  توسط محمد  | 

اى درد من انديشه كن آرام آرام!

خواهان شب بودى تو اينك مى‏رسد شب‏

Chimney

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 15:30  توسط محمد  | 

 درد من از بيگانه ها نيست

زیندرد خواب‌هايش را به حراج مي‌گذارد. مردي از فراسوي دنيا در دهنة بلندگو مي‌دمد: «همه‌چيز در كنترل ماست، خيالتان راحت.» و تو يك بار ديگر قضيه را براي خودت مرور مي‌كني. تو نه رابطة جنسي متعدد داري، نه معتادي و نه با آدم‌هاي بد نشست و برخاست مي‌كني. پس همه‌چيز روبه‌راه است، تو از ايدز دوري، بسيار دور.
زني فرياد مي‌زند، صدايش در ازدحام صداهاي ديگر دنيا به گوشت نمي‌رسد. زني ديگر دنيا را تمام مي‌كند و تو مي‌گويي حتماً كس ديگري به‌جايش متولد مي‌شود. جهان فراخ است براي همه. تو غرق مي‌شوي در چيپس و پفك و انواع يخچال‌فريزرها و نرم‌كننده‌ها و... همه‌چيز روبه‌راه است. خدا را شكر، دست‌هايمان را هم با مايع دستشويي مرغوبي مي‌شوييم. كسي مي‌گويد: «زندگي حتي در زمستان هم جريان دارد.»

Untitled

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 15:20  توسط محمد  | 

روي علف ها چكيده ام.

من شبنم خواب آلود يك ستاره ام

كه روي علف هاي تاريكي چكيده ام.

جايم اينجا نبود.

نجواي نمناك علف ها را مي شنوم.

جايم اينجا نبود.

فانوس

در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.

كجا مي رود اين فانوس،

اين فانوس دريا پرست پر عطش مست؟

بر سكوي كاشي افق دور

نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.

زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.

باران پر خزه مستي

بر ديوا تشنه روحم مي چكد.

من ستاره چكيده ام .

از چشم ناپيداي خطا چكيده ام:

شب پر خواهش

و پيكر گرم افق عريان بود.

رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.

و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.

پريان مي رقصيدند

وآبي جامه هاشان بارنگ افق پيوسته بود.

زمزمه هاي شب مستم  مي كرد

پنجره رؤيا گشوده بود

و او چون نسيمي به درون وزيد.

اكنون روي علف ها هستم

و نسيمي از كنارم مي گذرد.

تپش ها خاكستر شده اند.

آبي پوشان نمي رقصند.

فانوس آهسته پايين و بالا مي رود.

هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد

چشمانش خوابي را گم كرده بود.

جاه نفس نفس مي زد.

صخره ها چه هوسناكش بوييدند!

فانوس پر شتاب!

تا كي مي لغزي

در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟

زمزمه هاي شب پژمرد.

رقص پريان پايان يافت.

كاش اينجا نچكيده بودم!

هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد

فانوس از كنار ساحل براه افتاد.

كاش اينجا - در بستر پر علف تاريكي - نچكيده بودم!

فانوس از من مي گريزد.

چگونه برخيزم؟

به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.

و دور از من، فانوس

در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 3:5  توسط محمد  | 

کوه با نخستين سنگها آغاز مي شود

و انسان با نخستين درد

در من زنداني ي ستمگري بود

که به آواز زنجيرش

خو نمي کرد

من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

"شاملو"

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 2:19  توسط محمد  | 

در غمش هر شب به گردون پیک آهم می‌رسد صبرکن، ای دل! شبی آخر به ما هم می‌رسد
شام تاریک غمش را گر سحر کردم چه سود؟ کز پس آن نوبت روز سیاهم می‌رسد
صبر کن گر سوختی ای دل! ز آزار رقیب کاین حدیث جانگداز آخر به شاهم می‌رسد
گر گنه کردم، عطا از شاه خوبان دور نیست روزی آخر مژده‌ی عفو گناهم می‌رسد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:6  توسط محمد  | 

 
 
 
مغز متفكر ترين انسانها را گلوله نادان ترين آدم ها مي شكافد .
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 14:5  توسط محمد  | 

راز من

هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مينهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
كو دگر آن دختر ديروز نيست
آه آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده مرموز نيست
گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
ره به قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدار تو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا برگويمش
راز اين اندوه وحشتبار خويش
بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه زنجير نيست
آه اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من راز ني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام و آبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه نيست آنچه رنجم ميدهد
ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 1:5  توسط محمد  | 

آنسوی دستانت

کلامی به‌خطا می‌رود.......................

در غربت.

 

اين‌سوی چشمانت......

هر کلام من

بازخواهد گشت بر لبان تو..............

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:47  توسط محمد  | 

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه....

"دوست می دارم"

می توان در بازوان چیره ی یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

با تنی چون سفره ی چرمین...

با دوپستان درشت سخت....

می توان در بستر یک مست

یک دیوانه

یک ولگرد....

عصمت یک عشق را آلود.....!!!!(فروغ)

 

 

 

..................................................................

 

 

 

می توان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت:

آه من بسیار خوشبختم!(فروغ)

 

 

 

...................................................................

 

شهر من گم شده است...

من با تاب...

من با تب....

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام......

من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم.......(سهراب)

 

 

....................................................................

....شیطان

 

در پشت آن دو چاله ی شیطانی....

گور هزاران قلب آواره است...

فریب خورده ی نگاهی

که بی شرمانه از میانه ی غفلت تنهائیهاشان ربودی!

 

و چه ساده بود برای چشمهایت...

تماشایشان در لحظه ی احتضار....

و باز هم نفس کشیدن و دیدن وخندیدن!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:28  توسط محمد  | 

 Flowers in December

 

چون مردآبيم
           در خوابيم
در اين باغ اگر روزي كسي برخيزد
بر سرش برگ سكوت ميريزد
...

خاليست هر آغوشي
محكوم به خاموشي
...

باغ سرد چون اسفند است
تا بهار اما روزي چند است
...

من دلي تازه
پر از نا گفته حرف
يه جوونه توي باغ زير برف
يه گلوي پر ز داد
دلي پر از فرياد

...

سالهاست مي خوام كه فرياد كنم
شكوه از ستم و ظلم و بيداد كنم
گوشي اما شنوا گويا نيست
كه من طلب قسط و داد كنم

...

من يه فريادم
يه فرياد اميد
صدايي كه هيچ كس نشنيد

...

همه خاموشند و به كاهي راضي
غرق برفند و من, ياد ز مرداد مي كنم
در مه و شك آلوده وجودم
گويي از ازل اينگونه بودم
...

درد مي كشم ,پس هستم
ناله به جان آنكه مرا زاد مي كنم
فريادم انگار كه بي صداست
گويي گلويي پر از باد مي كنم

بسته مرا همه بال و پر
يا من خموشم يا گوشها كر

...

كاش خواب مي ديدم
بيدار كنيدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:5  توسط محمد  | 

كاش مي دانستم

كاش بيشتر ميدانستم

كاش مي فهميدم آنچه مي دانستم

كاش آسان بود فهميدن

كاش سهل مي شد بر من

كاش "من"

         من بودم

كاش مي ماندم

                آنچناني كه بودم

كاش ذره اي نور در من بود

كاش روشنتر بودم

كاش ذره اي از آنچه هستم بهتر بودم

كاش

كاش ابري بودم

كاش چون ابري گل ميخكوبم بود

كاش چون ابري آفتاب هم مغلوبم بود

كاش رودي بودم طولاني

كاش آرزويي بودم دور دراز

كاش "من"

         من بودم باز

كاش مي ماندم

                آنچناني كه بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:0  توسط محمد  | 

دل من چون دل كوچك مرغي

مثل قلعه اي از شن

وارد شدن در آن سخت

رفتن از آن  نا ممكن

و در آن گوشه قلبم جاييست

دور از تاريكي

گوشه اي خاليست

                    و پر از حسرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:56  توسط محمد  | 

« ..... دُم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود
بی آنکه بداند
حلقه ی آتش را
خواب دیده ست
عقرب عاشق »
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:48  توسط محمد  | 

 

 

به نقطه ای خیره می شوم
دیگر تو را نمی بینم.
حتی رویایت هم روی شاخه ی خشکیده گل نمی دهد.
اشکهایم نمیگذارن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:41  توسط محمد  | 

وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه

غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده
شب تو موهای سیاهت خونه کرده
دو تا چشمون سیاهت مثل شبهای منه
سیاهی های دو چشمت مثل غمهای منه
وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه
سیل غمها وادیمو ویرونی کرده
وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره
دو تا چشمام بارون شبونه کرده
بهار از دستای من پر زد و رفت
گل یخ توی دلم جوونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم
ای شکوفه توی این زمونه کرده
چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده
چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:28  توسط محمد  | 

دیگر نمیدانم که را باید صدا زد

این قلب را تا کی به طوفان بلا زد

من باغبان فاصله های انتظارم

تو خوب میدانی من اینجا بیقرارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:44  توسط محمد  | 

در كوچه سار شب
درين سراي بيكسي ، كسي بدر نميزند
به دشت پرملال ما پرنده پر نميزند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند
كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:33  توسط محمد  | 

دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي در آن نهان باشد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي در آن نهان باشد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبي‌ست نازنين
و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه مي‌زنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبيست نازنين
و در اين بن‌بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان مي‌دارند
به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبي‌ست
آن كه بر در مي‌كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي بر آن نهان باشد
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي بر آن نهان باشد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبي‌ست نازنين
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحي مي‌كنند و ترانه را بر دهان
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
ابليس پيروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان بايد كرد
خدای را در پستوی خانه نهان بايد كرد
خدای را در پستوی خانه نهان بايد كرد
خدای را در پستوی خانه نهان بايد كرد
خدای را در پستوی خانه نهان بايد كرد
خدای را در پستوی خانه نهان بايد كرد

alone!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:14  توسط محمد  | 

چنان دل کندم از دنیا, که شکلم شکل تنهایی ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:11  توسط محمد  | 

تشخيص اشتباهات


    سنگ چشم ببر بصيرت دروني و بيروني را تقويت مي كند. اين سنگ به هوشياري ذهن كمك كرده و باعث مي شود كه اشتباهات خود را تشخيص دهيم و درست عمل كنيم.

........................................................

 


کنترل خيالپردازي با رنگ زرد


    رنگي كه باعث مي شود از حالت انفعال و خيالپردازي بيرون بياييد و فعالانه با زندگي برخورد كنيد،‌ رنگ زرد است. اين رنگ ميزان تحمل فيزيكي و رواني را بالا مي برد.

......................................................

 



سنگ ضد پيري


    زمرد انرژي هاي سلامتي را از كيهان به زمين مي كشاند. حيات تازه و جواني دوباره به شما مي بخشد. اثر اين سنگ بر چاكراي قلب است.

............................................................


کاهش زودرنجي


    سنگ chalcedony آبي متمايل به سفيد اثر مثبت بر غدة‌ تيروييد دارد و تندخويي و زود رنجي را كاهش مي دهد. اگر مي خواهيد قدرت ابراز وجودتان در زمينة‌ نوشتن يا صحبت كردن بيشتر شود از اين سنگ استفاده كنيد، اين سنگ بر چاكراي پنجم اثر مي گذارد.( درباره چاکراها در مطالب قبل توضیح دادم)

 


    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:40  توسط محمد  | 

من از زماني
كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اينهمه دست
و از تجسم بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
كه درس هندسه اش را ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم...

هميشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
من شبدر چهار پري را مي بويم
كه روي گور مفاهيم كهنه روئيده ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:13  توسط محمد  | 

 

و عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس ..

به کسي عشق بورز که لايق عشق باشد نه تشنه ي عشق زيرا تشنه روزي سيراب خواهد شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:9  توسط محمد  | 

 
 
 
من ديگه منتظر هيچکسي نيستم که بياد دل من از اسمون معجزه اصلا نميخواد
 
 
.......................................................................
 
و عشق صداي فاصله ها است
    صداي فاصله هايي که غرق ابهامند
    نه صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند
    و با شنيدن يک هيچ ميشوند کدر
     سهراب سپهري
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:0  توسط محمد  | 

من از سلاله درختانم 
            تنفس هواي مرده ملولم ميکند  
                و دردهاي من همه از عشق است عشق عشق عشق..
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:57  توسط محمد  | 

تنها زماني كوتاه در كنار يكديگر بوديم و پنداشتيم كه عشق هزاران سال ميپايد ولي ديري نپاييد كه همديگر را فراموش كرديم.

ياكاموكي ژاپن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 23:54  توسط محمد  | 

Copac, doua frunze si un Ocean fara peste - II

من که در تو زندگانی یافتم
من که آلامم میان تیره ی مو یت صدایت یافتم ...
دیگر قرارم نیست
دیگر تو انم نیست
من که در تو مرده ام

من که هستی ر ا ز چشمانت نگاهت یافتم ...
من که آلامم میان تیره ی مو یت صدایت یافتم ...
دیگر قر ا ر م نیست
دیگر شکیبم نیست
من که در تو مرده ام

من که در یاد و خیالت مرده ام...
من که در یاد و وجودت نیستم....
قصه گوی قلب من
دیگر قرارم نیست
خدا را ... آسمان ها را گواهی
من که در تو مرده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:2  توسط محمد  | 

 

ساعت دو شب است که با چشمِ بی‌رمق
چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق
چیزی که سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای
جز با زبان شاخه‌گُل و جلدِ زرورق
هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی...
هر وقت می‌نشستی به پیشانی‌اَت عرق...
من با زبانِ شاعری‌ام حرف می‌زنم
با این ردیف و قافیه‌های اَجَق وَجَق
این‌بار اززبان غزل کاش بشنوی
دیگر دلم به این‌همه غم نیست مستحق
من رفتنی شده؛ تو زبان باز کرده‌ای
آن هم فقط همین که: برو در پناه حق!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:47  توسط محمد  | 

بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز...
با صد بهانه‌ی متفاوت تمام روز...
هی فکر می‌کنم به تو و خیره می‌شود
چشمم به چند نقطه‌ی ثابت تمام روز
زردند گونه‌های من و خاک می‌خورد
آیینه روی میز توالت تمام روز
در این اتاق، بعدِ تو تکرار می‌شود
یک سینمای مبهم و صامت تمام روز
گهگاه می‌زند به سرم درد دل کنم
با یک نوار خالیِ کاست تمام روز
«من» بی «تو» مرده‌ای متحرّک تمام شب...
«من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:44  توسط محمد  | 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
 به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:39  توسط محمد  | 

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:38  توسط محمد  | 

 

 

گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
کي گل شب را از شاخه چيده
گوشه آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکي، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ايوون
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب
آسمون آبي مي شه
امّا گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد
دلش مي گيره
درّه مهتابي مي شه
امّا گل مهتاب
از برکه هاي آب
بالا نميره
تو که دست تکون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شکفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره کم مياد
مي سوزه شقايق از داغ
گل گلدون من ماه ايوون
از تو تنها شدن چو ماهي از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم يه مرداب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:35  توسط محمد  | 

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم
مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم
بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم
با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها
هم‌نشین و هم‌کلامِ‌کور و کرها می‌شوم
هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این
این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم
...
عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای
می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!

A Tree

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:18  توسط محمد  | 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

خدایا میفهمی ؟؟؟
خدایا ...

 نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالایی و من این پایین


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:0  توسط محمد  | 

گفتی بنويس!
باشد!
کاسه ای به من ده
تا کمی از آسمان را در آن ريزم
و به غار تنهايی خويش برم
هرزگاهی که تشنه بودم
جرعه ای بنوشم
يا دستهای آلوده ام را بشويم.
دستهايم آسمانی که شوند
از آب و آبی وآيينه می نويسند
نمی خواهم برايت
از سنگ و سياه و ستم بنويسم.
تنها کاسه ای از آسمان به من ده.
چشمهايم پر آسمان که شوند
آدمها را هم آسمانی می بينم
نمی خواهم آدمها کثيف و کدر و کور باشند.
اگر خواستی کاسه ای بياوری
شب هنگام بگذار کنار غار
سپيده دم بيا
شعرت را
ببر!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:11  توسط محمد  | 

 

 

 

 

 

 

من شكستم در آخرين نگاهت.

من ديگر تمام شدم در آخرين كلامت.

 

من امشب خواهم مُرد.تو اين را ميداني.

 

چقدر دور شدي اي آرزوي من.

ديگر نميبينمت اي روياي من.

 

و من امشب خواهم مُرد و تو اين را ميداني.

 

ديگر تسكين نميابد درد هايم .

مرحمي نيست اينك بر زخم هايم.

 

كاش ميدانستي كه اين سرنوشت بود

كه سايه اش را از من دور كرد.

كاش ميفهميدي كه من آن لحظه روشن بودم.

ولي ديگر دير است براي آرزو كردن.

من امشب خواهم مُرد.و تو اين را ميداني.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:9  توسط محمد  | 

یکی رسید. و در نطفه جابجا خفه شد
دوباره یک نفر از ما بدست ما خفه شد
یکی رسید که بیشتر برایمان بخواند
ولی بطرز نمی دانم از کجا خفه شد
یکی رسید به سمتش هجوم آوردیم
برای عشق ولی زیر دست و پا خفه شد
یکی رسید از او بی بهانه دور شدیم
نتیجه خوب نبود . در انزوا خفه شد
و ما یکی یکی از خود سوال می کردیم
چرا کسی که صدا بود بی صدا خفه شد
.................................
شنا بلد نشدم شکر می کنم که تنم
دو موج مانده به دندان کوسه ها خفه شد
به من نچسب! عقب تر بایست دخترجان!
عشق باکره بین ما دوتا خفه شد
(و بازدم چه دی اکسید کربنی دارد)
یکی رسید میان من و شما خفه شد
...............................
بلا رسید و ما هم یکی یکی مردیم
از آفت تنمان "زی" خمید" با" خفه شد
و گند لاش زمین را گرفت بیچاره
برای خودکشی اش بو کشید تا خفه شد
به آسمان که رسید ابرها ترک خوردند
ازن شکافت هوا سوخت هوا خفه شد
و از شکاف ازن رئ شد و گذشت و گذشت
خبر رسید که کجایید که خدا خفه شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:6  توسط محمد  | 

 

حس غریبانه زن بودن

 

  در انتهای حس غریبانه زن بودن

  در ابتدای جاده سنگلاخ تنهائی

  در ژرفنای کهکشان ناشناخته غربت

  با صدایت خود را یافتم

  

  ودر پناه گرمی کلامت

  غم غربت را فراموش کردم

  و آموختم

   در جنگل بی رحمی دنیا

  چگونه زنده بمانم

  حس آشنای عشق ومهربانی را

   در صدایت باز یافتم

   ودانستم

   در سیاهی شبهای غریبانه عزلت

   تنها

   تو پناهی وبس

  اکنون این پناه جوی دیرینت را

  در گوشه خلد برینت پناه ده

   که سخت در انتظارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:56  توسط محمد  | 

 
 
 
رويا

امشب شنيدم که در خواب گريه می کردی

مگر خواب بد می ديدي؟

آيا کسی به خوابت آمد

وتورا به گريه انداخت؟

با من از رويايت بگو

حتی اگر من در آن سهمی نداشته باشم

می دانم که هيچ کس

به اندازه من ،تو را دوست ندارد

وهيچ کس به اندازه من

از اشک تو در خواب،هراسان نيست.

بگو با من!

چه کسی هرشب به خوابت می آيد؟

چه کسی تو را به گريه می اندازد؟

با من از رويايت بگو

ويقين داشته باش

که عشق من حتی در خواب

از تو مراقبت خواهدکرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:53  توسط محمد  | 

پرنده های درونم چقدر غمگین اند

پرنده ها که از این پس تو را نمی بینند

چقدر هرکه بیاید، گمان کنند توئی

سپید پر بزنند وسیاه بنشینند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:45  توسط محمد  | 

چقدر باید شکیبا باشد این جان

تا تاب بیاورد

صدای پائی را که نزدیک می شود

دری که باز می شود.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:45  توسط محمد  | 

ساعت نه دختر سوار شد

بیابان نی نداشت وچوپان هم

پیکان سفید بود و جیغ

                                تمام رنگ های زمین.

 

ماه گزارش می دهد

 

یک ربع بعد

از پاهای ساعت خون می چکد

پلیس  ژیانی زرد  را  جریمه می کند

داداگاه هنوز سرگرم گلدان هاو فوارهای مجرم است

ودر رادیو نی می زند کسی .

روزنامه های صبح وعصر گزارش می دهند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:40  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر