تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

ما نمي دانيم چگونه درخواست كنيم


داستاني هست راجع به يك دزد در زمانهاي قديم كه كت باشكوهي را دزديد. كت از بهترين پارچه درست شده بود و دكمه هايي از طلا و نقره داشت. وقتي كت را در بازار به يك بازرگان فروخت، پيش دوستانش برگشت. دوست نزديكش از او پرسيد كه كت را چند فروخته است.
    پاسخش اين بود: «صد سكه نقره».
    دوستش پرسيد: «يعني مي خواهي بگويي فقط صد سكه نقره براي آن كت باشكوه گرفتي؟» دزد پرسيد: «مگرازعدد صد بزرگتر هم هست؟»
    خيلي از ما نمي دانيم چه بخواهيم يا نمي دانيم چه چيزهايي موجود و در اختيارمان است چون هيچ وقت با آنها آن قدرآشنا نبوده ايم، يا آن قدر از خود دور افتاده ايم كه ديگر قادر نيستيم نيازها و خواستهاي واقعي خود را درك كنيم. بعضي از ما به قدري كرخ و بي حس شده ايم كه از آرزوها و خواستهاي طبيعي خود بي خبريم. ديگر نمي دانيم چه مي خواهيم. بيشتر ما نمي دانيم چطور بخواهيم. هيچ وقت شگرد مؤثر درخواست كردن را نياموختيم. نمونه ي مهارت هاي ارتباطي مؤثر را در خانه مان نديده ايم و در مدرسه يا محل كار به ما آموخته نشده است.
    خيلي از ما نمي دانيم از چه كسي بخواهيم و چه زماني بخواهيم. ما نياموختيم چطور كساني را كه مي توانند آنچه را مي خواهيم به ما بدهند، از يك بغل كردن يا اندرزي خردمندانه گرفته تا سفارش چيزي كه مي فروشيم، بشناسيم و خيلي از ما ياد نگرفتيم علائم غير كلامي را كه مردم به سوي ما ارسال مي كنند، از قبيل «من با توهستم» يا «حالا نه»، دريافت كنيم.
    
    ترس هميشه از ناآگاهي سرچشمه مي گيرد. رالف والدوامرسون 
    
ما نمي دانيم چه چيزهايي حاضر و آماده و ممكن هستند.
    اكثر ما نمي دانستيم كه مي شود بدون پول اوليه خانه خريد تا وقتي كه كتابهاي رابرت آلن را خوانديم. نمي دانستيم كه مي شود نرخ بهره ي كمتري براي كارتهاي اعتباري تقاضا كرد تا وقتي كه سخنراني چارلز گيونز را شنيديم. نمي دانستيم كه مي شود يك سرويس مجاني با اتومبيل يا اتاقي ارزانتر درهتل درخواست كرد تا وقتي كه يك نفر به ما گفت مي توانيم. اگر پدرو مادرمان به ما ياد ندادند و ما، در مدرسه ياد نگرفتيم و نمونه اش را در زندگي نديديم، از كجا مي توانستيم بدانيم؟
    وقتي عادت كنيد براي سير كردن خود يك تكه نان بخوريد، نمي دانيد كه مي توانيد يك بشقاب رشته فرنگي بخواهيد. شما هيچ وقت يك بشقاب رشته فرنگي نديده ايد. حتي نمي دانيد كه وجود دارد. بنابراين خواستن آن كاملأ دور از طبيعت شماست. يك روز يا يك نفر بشقاب رشته فرنگي را به شما نشان مي دهد يا راجع به آن مي خوانيد يا از كسي مي شنويد، تا بالاخره از وجود آن آگاه مي شويد و ديگر فقط يك خيال نيست و بعد يواش يواش به خود مي گوييد: «آهاي، من رشته فرنگي مي خواهم». دكتر باربارا دي آنجليس، نويسنده ي كتاب «به كار گرفتن عشق مؤثر است» و «لحظات واقعي».
    ما نمي دانيم كه واقعأ چه مقدار نياز داريم و مي خواهيم.
    اكثر ما از نيازها و خواست هاي واقعي خود بي خبريم، چون وقتي بچه بوده ايم به ما كم محلي شده، ما را طرد كرده اند يا خجالت كشيده ايم آنها را بيان كنيم. ممكن است به دليل مصرانه و مكرر از ما انتقاد شده باشد يا مسخره مان كرده باشند، بنابراين درخواست نكردن بيشتر به ما احساس امنيت مي داد و كمتر ما را معذب مي كرد. ما به سادگي خواستهايمان را دفن كرديم.
    بيان خواستهايمان پدر و مادر ما را ترسانده يا آنان را خجل يا به طرق ديگر ناراحت كرده است. با نظام باورها، معيارها يا ارزشهاي آنان متناقض بوده است. ممكن است چيزهايي را خواسته ايم كه از آنان در كودكي دريغ شده بود و ناخودآگاه از درخواست ما ناراحت مي شده اند.
    درخواستهاي زمان كودكي مان شايد دردهاي درمان نشده و نيازهاي تحقق نيافته ي زمان كودكي آنان را دوباره آشكار كرده باشد. ممكن است حتي به دليل اين كه پسر يا دختربوده ايم از ما بدشان مي آمده و ممكن است براي انتقام گرفتن از كسي كه در گذشته آزارشان داده، فرافكني كرده و ما را از چيزهايي محروم كرده باشند يا از انتقادهاي همسايگان يا اقوام از «لوس بارآوردن» فرزندانشان، براي آسان گيري يا نرمش، يا به دليل چنين «شل و ول» بودن ترسيده اند.
    دليلش هرچه باشد، اثر نهايي اين است كه ما ديگراحساس نمي كرديم چه مي خواهيم، زيرا خيلي دردناك بود. آسانتر بود در كرخي و بي حسي و بي علاقگي فرو رويم. عاقبت در جواب «امشب مي خواهي چه كار كني؟» جوابهايي از قبيل «نمي دانم» و «برايم فرقي نمي كند» مي دهيم. وقتي از ما مي پرسند چه مي خواهيم، ديگر نمي دانيم چه مي خواهيم.
    
    ما نمي دانيم چگونه بخواهيم.
    اكثر ما هيچ وقت سرمشق يا دستورالعملي براي درخواست كردن واضح و مستقيم در خانه نداشته ايم. اكثر مدارس دروسي در زمينه ي مهارتهاي ارتباطي ندارند كه به ما بياموزد چطور درخواستهايي مؤثر نماييم. آنچه ما بارها و بارها ديده ايم نق زدن، ناليدن، گله كردن، شكوه و شكايت بوده است. ما درخواستهاي كنايه آميز، همراه با ايما و اشاره و غير واضح را ديده ايم، ولي ارتباط مستقيم در مورد احتياجات، خواستها و تمايلاتمان نداشته ايم. اگر ما قبلأ اين مهارتها را نديده باشيم، آموختن آنها و وارد كردنشان در زندگي مان بسيار مشكل است.
    ران هالينك: «كسي به من چيزي نگفته بود. پدر من در تمام عمرش چيزي از كسي نخواسته بود. من هيچ وقت نديدم او چيزي بخواهد. در خانه ي ما چنين سرمشقي وجود نداشت، بنابراين من با اين بزرگ شدم كه مرد بايد روي پاي خودش بايستد».
     - باربارا دي آنجليس: «وقتي بچه بودم نديدم كه هيچ زني چيزي را كه مي خواهد، درخواست كند. من در دوران كودكي هيچ الگويي از زنان قدرتمند نداشتم. زنان موفق زيادي در زندگي من نبودند».

نويسنده: جك كنفيلد و مارك ويكتور هانس

مترجم: سهيلا موسوي رضوي و دكتر ندا افتخار

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 23:53  توسط محمد  | 


گناه

پيرمردي پسر جواني داشت که بسيار گناه مي کرد براي انکه او را متوجه گناهان خود کند روزي به او گفت به ازاي هر گناهي که انجام مي دهد ميخي بر تخته اي بکوبد.روزها گذشت و پسر فرمان پدر را اجابت مي کرد تا اينکه روزي رسيد که جايي براي کوبيدن ميخ بر روي تخته وجود نداشت. پسر به خود آمد و پريشان به سوي پدر رفت پدر به او گفت اينبار به ازاي هر کار نيکي که مي کني يک ميخ از آن تخته جدا کن. پس از گذشت ماهها يک روز پسر خوشحال به سمت پدر رفت در حالي که آن تخته چوب خالي از ميخ شده بود.پدر تخته را به پسر نشان داد و گفت روح آدمي مثل اين تخته چوب مي باشد تو همه ميخها را در آوردي ولي اثر آنها بر روي تخته چوب باقيست. گناهان هم همان کاري را با روح مي کنند که اين ميخ ها با تخته کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 23:1  توسط محمد  | 

آرايش مي‌كنم ، پس هستم
آرايش كردن يا نكردن؟! نه، مسئله اين نيست. مشكل امروز، تنها در از بين رفتن مرزهاي آرايشي و پائين آمدن سن آرايش است.



رنگ‌ها زيبا هستند و زيبايي مي‌آورند؛ وقتي كه رنگ‌ها روي صورت مي‌‌نشينند، جذابيتشان صورتكي مي‌سازد كه زيبا و كاملاً متفاوت با نمونه اصلي است ! بله اين واقعيت دنياي امروز است: هر چه خيابان‌ها خاكستريتر مي‌شوند، تعداد آدم‌هاي رنگي بيشتر مي‌شود. نگاهي به گذشته نشان مي‌دهد كه <آراستن> جزو جداييناپذير فطرت انسانهاست. حتي اقوام بدوي و آدمهاي دور از تمدن آمريكاي جنوبي هم خود را با استخوان شكار تزئين ميكردند. بشر در مراحل ابتدايي، از صمغ‌ها و خاك‌هاي رنگين براي آرايش خود استفاده مي‌كرده است.
تاريخ كشور ما هم از اين قاعده مستثني نيست؛ آرايش كردن از خيلي وقت پيش بين زنان ايراني مرسوم بوده. دكتر ويلز كه در زمان ناصرالدين شاه قاجار به ايران سفر كرده در سفرنامه‌خود مي‌نويسد: <زنان اعيان و طبقه بالا، اغلب چهره خود را به كمك وسايل آرايش محلي آرايش مي‌كنند و يك خال درشت مشكي هم وسط ابروان خود مي‌كشند كه در طبقه كم بضاعت گاه اين خال تبديل به پولك رنگي مي شود... >
زنان ايراني، از ساليان قبل گونه ها را با سرخاب سرخ مي‌كردند و صورت و گردن خود را به كمك پودر سفيداب، سفيد. مژه و چشم ها هم به وسيله سرمه به كلي سياه مي‌شد. آنها حتي عقيده داشتند كه استعمال سرمه چشم را تقويت مي‌كند و موجب افزايش بينايي مي شود! براي تيره تر شدن ابروها هم از وسمه اي كه از ساعت ها قبل آن را جوشانده بودند، دم كرده و آماده ساخته بودند، استفاده مي‌كردند.

آرايش كردن يا نكردن؟!
آرايش كردن يا نكردن؟! نه، مسئله اين نيست. مشكل امروز، تنها در از بين رفتن مرزهاي آرايشي و پائين آمدن سن آرايش است. اگر در گذشته، آرايش از سن وسال خاصي وبه صورت <كم، متوسط و تند> در موقعيت‌هاي مختلف كاربرد داشت، امروز ديگر مرزي براي آن باقي نمانده. در طول يك قرن گذشته و سرخاب و سفيداب جاي خود را به انواع و اقسام لوازم آرايشي داده اند.
لوازمي كه در ابتداي پيدايش خود، جزو اشياي لوكس محسوب نمي‌شدند و فقط نيازي مبرم براي زنان مسن‌تر و يا افرادي كه فيزيك ظاهري زيبايي نداشتند بود، در دنياي امروز به نيازي ضروري در بين اغلب زنان و دختران جوان تبديل شده است. امروز ديگر استفاده از لوازم آرايشي نه برآورد يك خواسته، بلكه يك احتياج اجتماعي است كه گاهي نياز به زيبايي از آنجا ريشه مي‌گيرد! اگرچه هميشه واقعيت گفتني نيست اما در سربستهترين حالت ‌تنها مي‌‌توان نوشت: اين روزها اگر خانمي براي كار به شركت، موِسسه و... درخواست بدهد و ظاهر و قيافه خود را فراموش كند، در شرايط برابر به لحاظ تخصصي با ديگران، در اكثر مواقع او در آزمون استخدام آخرين نفر خواهد بود؛ مگر اينكه مهارت يا زمينه استثنايي داشته باشد. البته اين تنها يكي از انگيزه هاي قابل نوشتن است!
دكتر حميد نوروزي روان‌شناس معتقد است كه با از بين رفتن مرزهاي آرايشي، سن آرايش هم به عنوان يك متغير وابسته پايين‌تر آمده و دختران جوان، در سنين پايين، دست به آزمودن رژلب، پودر و رژگونه مي‌زنند. او مي‌گويد:<در بسياري از موارد، اين پديده از تيره شدن رابطه با پدر‌و‌مادر‌ريشه مي‌گيرد. گروهي از دختران مي‌خواهند از گروه سني خود پيشي بگيرند. از رهگذر جادوي لوازم آرايش، آنها به آرزوي ديرينه خود براي كوتاه كردن دوره كودكي و نوجواني و به دست‌آوردن دلخواه‌ترين خواسته خود‌،‌ <بزرگسالي واستقلال> دست مي‌يابند . وقتي دختري در سن جلوه زيبايي‌هاست و نمي تواند از رنگ شادي در لباس خود استفاده كند، وقتي پدرو مادر، به صورت كنترل شده لباس مورد علاقه را در دسترسش قرار نمي‌دهند، او نيز براي پيدا كردن كساني كه مثلاً مانتوي مورد نظرش را تائيد كنند، به پارك كشيده مي‌شود و چه بسا ناگهان ميان كساني چشم‌باز مي‌كند كه ديگر براي او زيبايي باقي نمي ‌گذارند.>
شايد شما نيز با دختران جوان و نوجواني كه با آرايش زاويه دار تند كنار خيابان ايستاده‌، لباس‌هاي كثيفي پوشيده و آرايش شب را براي روز به كار برده‌اند برخورد كرده باشيد. در مورد او چه فكري كرده‌ايد؟
روانشناسان مي‌گويند‌هر چه آرايش تندتر باشد، اعتماد به نفس پايين‌تر است و افراد خجول از آرايشي استفاده مي‌كنند كه تصور مي‌كنند برايشان شخصيت بيشتري مي‌آورد. اغلب آرايش خشن و چشم هايي با زاويه هاي تند مختص آدم‌هاي بي اعتماد به نفسي است كه مي خواهند ديگران باورشان كنند و مورد پذيرش جامعه قرار گيرند. بيشتر آنها فكر مي‌كنند كه در صورت خود نقص عمده اي دارند، اين نقص گاهي آنقدر بزرگ جلوه مي كند كه براي رفع آن دست به هر كاري مي زنند. آرايش در اينجا به كاهش اضطراب و افسردگي ناشي از تصور داشتن نقص كمك مي‌كند. اين افراد آرايش غليظ را نه به خاطر مردان بلكه در واكنش به فروپاشي درون خود انجام مي‌دهند، يعني تلاش مي‌كنند ديگران چهره غمگين‌، ژوليده و پريشان آنان را نبينند.

زيبايي در بحران ، بحران در زيبايي
دوران نوجواني دوران كسب هويت مستقل فردي است. يعني به دليل تغيير وتحولات ايجاد شده در نوجوانان براي ايجاد ارتباط با جنس مقابل و دريافت توجه از وي، زيبا بودن و جذاب بودن نه به دليل ايجاد برانگيختگي جنسي در طرف مقابل، بلكه به دليل تا‡ييد هويت خويش و يافتن جايگاهي در دنياي بيرون است. بنابراين تغيير رفتار دختران نوجوان در اين سن، طبيعي است. آنها سعي مي كنند از نظر نوع لباس و آرايش با افرادي كه حتي يك سال از آنها كوچكترند، متفاوت باشند. هدف اين تفاوت ايجاد فاصله است. آنها دوست دارند كه بزرگ شدن خود را به رخ بكشند. در اين‌ سن آنها به‌دنبال‌ ‌يافتن‌ چراهايشان‌‌ ‌هستند و با يافتن جواب آنها به تصويري ذهني از خود مي رسند. يعني سعي مي‌كنند كه براي خود هويت شخصي قائل شوند ودر اين راستا سوالات بسياري را در مورد دين، مذهب‌، اجتماع و باورها مي‌پرسند.
چگونگي پاسخ‌هاي والدين به اين سوالات ، همانقدر كه مي تواند‌ ‌‌‌به شكل گيري هويت او كمك‌كند، مي‌تواند مخرب نيز باشد. به اين صورت كه در اين دوران دختران نوجوان معمولاً از مادرانشان وپسران نوجوان معمولاً از پدرانشان الگوبرداري مي‌كنند و اين الگو به تدريج در آنها دروني مي‌شود.
با ورود نوجوان به دنياي بزرگتر و جديدتر، او با ارزش‌هاي تازه تري از طريق همسالانش آشنا مي‌شود وبا هنجارهاي جامعه مواجه مي‌گردد. حال او بايد اين دو شيوه ارزشگذاري را بر هم منطبق كند. هر قدر ارزشگذاري خانواده با ارزشگذاري اجتماع و گروه همسالان هماهنگ‌تر باشد، هويت يابي آسان‌تر خواهد بود. در صورتي كه ارزش‌ها متضاد باشند نوجوان به تعارض بر خورده ودچار سردرگمي در نقش مي شود.
معمولاً در چنين زماني نوجوان مجبور مي شود كه در خانواده و در ميان گروه همسالان نقش‌هاي متفاوتي را پيش بگيرد ومثال بارز آن دختران راهنمائي و دبيرستاني هستند كه با آرايش‌ غليظ و تند در جامعه ظاهر شده و تمايل شديدي به استفاده از لوازم آرايش دارند. گاه رفتارشان آنقدر زنانه مي شود كه مشكل مي‌توانيد آنها را از خانم‌هاي متا‡هل افتراق دهيد. بنابراين‌‌ ‌پديده آرايش در سنين پايين بستگي زيادي هم به گروه همسالان فرد دارد.

رسانه ها، متهم رديف اول
در اين ميان انگشت اتهام، به سوي <وسايل ارتباط جمعي> است، و <ماهواره و سينما> احتمالاً متهم‌هاي رديف اول! آنها دنياي مد هستند: مد لباس، مو و آرايش! كارشناسان علوم اجتماعي معتقدند با ايجاد و گسترش ارتباطات بين طبقات مختلف يك جامعه و در نگاهي وسيع‌تر، بين جوامع مختلف، مخصوصاً از طريق رسانه هاي ديداري، افراد به عنوان مخاطب با نمونه هايي آشنا مي شوند كه خارج از فرهنگ و آداب و رسوم و ارزش هاي جامعه خودشان است، نمونه‌هايي كه به دليل متنوع بودن در اكثر مواقع به الگو تبديل مي شوند. ولي آيا شما هم موافقيد كه همه تقصيرها را نبايد تنها به گردن ماهواره و فرهنگ غرب بيندازيم؟ بهتر نيست به جاي اين كار، به نقشي كه خودمان درايجاد اين مشكلات ايفا كرده‌ايم توجه كنيم؟

از نو تازه شويم
الگوهاي امروزي همراه با آرايش و آراستگي هستند و دختران نوجوان هم در شكل‌گيري هويت خويش به اين الگوهاي متعارف جامعه نزديك مي شوند.
اما نحوه آرايش به ويژگي هاي شخصيتي افراد مربوط است. اگر شرايط فرهنگي خانواده، طرز آرايش نوجوان را طبيعي بدانند، مسلماً خود وي نيز اين اعمال و آرايش را طبيعي قلمداد مي‌كند، چون در واقع ما ملاك خاصي براي ارزيابي آرايش افراد نداريم و از آنجا كه آرايش، ارتباط تنگاتنگي با ارزيابي خود از ميزان جذابيت جسماني دارد، پس كميت و كيفيت آرايش به ميزان رضايت رواني و دروني افراد بستگي دارد.
نكته اين است كه محدودسازي بيش از حد نوجوانان باعث مي‌شود آنان خواسته هاي والدين را منطبق با نيازهاي روانشناختي و شرايط اجتماعي امروزي ندانند، در اين ‌صورت آنها در غياب والدين و در خارج از خانه از لوازم آرايش استفاده مي‌كنند. در كنار همه اين‌ها بايدتوجه داشته باشيد كه مخالفت و ستيزه‌جويي نه تنها تغييري در رفتار نوجوانان ايجاد نمي‌كند بلكه او را شعله ورتر و گستاخ‌تر مي‌كند. نوجوان شما بايد بتواند تشخيص دهد كه منظور از زيبا شدن، زدن ماسك دروغين بر چهره و سعي در برتري جويي و جلب توجه ديگران نيست . سعي كنيد به جاي ايجاد خفقان و محدوديت ، مرزها را به فرزندانتان بياموزيد .‌

دكتر هانيه زائر رضايي
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 12:8  توسط محمد  | 

هر تماسي يک فرصت است

زندگي مجموعه اي است از ارزش هاي متضاد. شادي و غم ، خوشي و رنج، بالا و پايين، گرم و سرد، اينجا و آنجا، روشني و تاريكي، زندگي و مرگ، همة‌ اينها در ارتباط با متضاد خود تجربه مي شوند، و يكي بدون ديگري مفهوم ندارد.
    پير خردمندي مي گويد: « كسي كه از ابتدا نابينا به دنيا آمده هيچگاه معني تاريكي را نمي فهمد، زيرا هرگز روشنايي را تجربه نكرده است.»
    وقتي مادر آگاهي خود مي پذيريم كه اين ارزش هاي متضاد در كنار هم وجود دارند، آنگاه خود به خود بيشتر و بيشتر دست از قضاوت مي كشيم. پيروز و شكست خورده به عنوان دو قطب مخالف يك وجود هستند. قضاوت نكردن به آرام كردن مكالمات دروني ما با خود منجر مي شود. و اين راهگشايي است براي رسيدن به خلاقيت.
    بخش ديگر اين اصل شناخت فرصت ها و ارتباطات بي آلايش و صادقانه است. هر تماسي با هر انساني يك فرصت براي رشد و رسيدن به آرزوست ـ فقط شخص بايد كه از طريق آگاهي گسترش يافته خود مترصد شناختن اين فرصت هها باشد. ارتباطات بي‌آلايش و صادقانه راههاي تشخيص اين فرصتها را مي گشايد.

راه زندگی
    


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8:37  توسط محمد  | 

من از طرح نگاهت اميد مبهمي دارم نگاهت را مگير از من كه با آن عالمي دارم

antique print of the Apple Blossom                                                     flower fairy

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 8:34  توسط محمد  | 

تو به من خنديدی
ونميدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی ...
و هنوز
خش خش گام تو تکرار کنان
ميدهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا؟؟؟
خانه کوچک ما سيب نداشت...

پانزدهمین سالگرد ازدواجمان را با این شعر آشنایی تقدیم میکنم به تمام زندگیم همسر بی همتایم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 18:14  توسط محمد  | 

ولنتاین

 

* هويت ولنتاين مبهم است. در كل 3 روايت در رابطه با ولنتاين نقل گرديده كه به آنها اشاره ميكنيم.

* جشنواره اي به نام LUPERCALIA كه 15 فوريه  در رم باستان ميان كافران متداول بوده است. لوپركاليا جشن تطهير و زمان خانه تكاني بوده است. در اين جشن مشركين از خداي LUPERCUS بخاطر محافظت از چوپانها و گله هايشان از گزند گرگها قدرداني ميكردند. در اين فستيوال بمنظور بزرگداشت FAUNUS خداي حاصلخيزي، باروري و جنگلها روميان يك سگ و دو بز نر را قرباني كرده و از پوست آنها شلاق ميساختند. مردان با اين شلاقها به ميان مردم رفته و به هر كسي كه ميرسيدند ضربه اي با شلاق به آنها ميزدند. دختران  داوطلبانه براي شلاق خوردن صف ميكشيدند. آنها اعتقاد داشتند كه شلاق خوردن با تازيانه هاي ساخته شده از پوست بز باروري آنها را تضمين ميكند. همچنين در اين جشن طي بزرگداشت الهه اي بنام   JUNO FEBRUTA  زنان مجرد نامه هاي عاشقانه مينوشتند و درون گلدانهايي مي انداختند. (و يا تنها نام خود را روي برگه اي مينوشتند) مردان مجرد روم نيز هر كدام يكي از اين يادداشتها را از درون گلدانها بيرون كشيده و مشتاقانه بدنبال دختر نويسنده نامه ميرفتند. (نوعي دوست يابي) اين آشنايي ها اغلب به ازدواج مي انجاميد. اين رسم تا قرن هجدهم ادامه داشت اما از آن به بعد مردان رم ترجيح دادند پيش از آشنايي زن را ببينند!

* كليساي كاتوليك حداقل 3 قديس بنام VALENTINE و يا VALENTINUS شناسايي كرده  كه هر سه در روز 14 فوريه به شهادت رسيده اند.

* ولنتاين مقدس يك كشيش مسيحي بوده كه در قرن سوم خدمت ميكرده است. زماني كه امپراطور CLADIUS دوم بر روم حكمراني ميكرده. كلاديوس دريافت كه مردان مجرد از آنجايي كه همسر و خانواده اي ندارند (مردان متاهل حاضر به ترك همسر و خانواده خود نبودند) نسبت به مردان متاهل بيشتر به سربازي روي آورده و سربازان بهتر، كاراتر و جنگجو تري نيز ميباشند. از همين رو ازدواج را براي مردان جوان غير قانوني و ممنوع اعلام كرد. ولنتاين كه اين حكم را ناعادلانه و ظالمانه ميپنداشت از فرمان كلاديوس سرباز زد. ولنتاين مخفيانه عشاق جوان را به عقد يكديگر در مي آورد. هنگامي كه اين عمل ولنتاين بر ملا گشت كلوديوس حكم اعدام وي را صادر كرد.

* خود ولنتاين نخستين فردي بود كه براي اولين بار نامه ولنتاين را نگاشت. وي هنگامي كه در زندان بسر ميبرد دلداده دختر جواني شد كه دختر زندانبان وي بود. اين دختر جوان  زماني كه ولنتاين در بازداشت بسر ميبرد به ملاقات وي مي آمد. در انتهاي اين نامه ولنتاين چنين نوشته بود: "از طرف ولنتاين تو." اين عبارت كماكان در نامه هاي روز ولنتاين استفاده ميشود.

* ولنتاين در روز 14 فوريه اعدام شد. تقريبا در سال 269 پس از ميلاد. به گراميداشت وي كليسايي در سال 350 پس از ميلاد  بنا گرديد كه پيكر وي نيز در آنجا دفن شده است. در واقع روز ولنتاين سالروز مرگ و خاك سپاري ولنتاين ميباشد.

* پاپ  اعظم GLASIUS فردي بود كه  روز 14 فوريه را، در سال 498 پس از ميلاد، روز ولنتاين (ST. VALENTINE`S DAY) نام نهاد. در واقع وي اين روز را جايگزين آيين كفرآميز لوپركاليا كه مختص كافران بود كرد. وي در گلدانها عوض نام دختران اسامي مقدسين مسيحي را نهاد. و با اين كار به لوپركاليا تقدس بخشيد. در اين آيين مرد و زن هر دو يك نام قديس را از گلدان بيرون ميكشيدند كه ميبايست تا آخر سال خصوصيات اخلاقي آن قديس را  الگو قرار داده  و در خود متجلي مي ساختند.

* روايت ديگر: در دوران كلاديوس مسيحيت به شدت سركوب ميشد. ولنتاين نه تنها كشيش و مبلغ مسيحيت بود بلكه رهبر جنبش زير زميني مسيحيان نيز بود. اغلب كشيشها در اين دوران زنداني و سپس اعدام گرديدند. ولنتاين پس از به زندان افتادن دختر نابيناي زندانبان خود را شفا ميدهد. كلاديوس پس از اينكه از اين خبر مطلع ميگردد به خشم آمده و دستور ميدهد سر وي را از تنش جدا سازند.

* كهن ترين نامه و شعر ولنتاين توسط چارلز، دوك اورلئان نگاشته شد. وي زماني كه در سال 1415 و در قرن شانزدهم در زندان برج لندن در اسارت بسر ميبرد اين نامه را براي همسر خود نوشت.

* روايت ديگر حاكي از آن است كه ولنتاين يك مسيحي بوده كه عاشق كودكان بوده. اما از آنجايي كه وي از پرستش خدايان سر باز ميزده به زندان فرستاده ميشود. اما كودكان كه به وي علاقه مند بودند دلتنگ وي شده و براي وي پيامهاي مهر آميزي مينوشتند. اين كودكان نامه ها را از لابه لاي ميله هاي زندان به درون سلول ولنتاين مي انداختند. وي در سال 14 فوريه 269 پس از ميلاد  اعدام شد.

* برخي هم روز ولنتاين را به باور مردمان انگليس و فرانسه قرون وسطي نسبت ميدهند. آنها اعتقاد داشتند كه پرندگان در روز 14 فوريه جفت خود را انتخاب ميكنند.

* برگزاري جشن ولنتاين امروزي از دو كشور فرانسه و انگليس آغاز  گرديده است.

* ابتدا كارتهاي تبريك ولنتاين را هر كس خودش تهيه ميكرد اما از سال 1800 كارتهاي تبريك ولنتاين تجاري به بازار عرضه گشت. البته اين كارتها نيز دست نوشته و داراي نمادهاي ولنتاين نقاشي شده بودند. سپس كارتهاي تبريك چاپي جايگزين آنها گرديد.

* در گذشته دور در ايتاليا و انگليس رسم بر آن بود كه زنان مجرد پيش از طلوع آفتاب روز ولنتاين از خواب برخاسته و لب پنجره اتاق خود مي ايستادند تا مردي از مقابل پنجره آنان عبور كند. اعتقاد بر آن بود كه با اولين مردي  كه در آن روز ببينند، ظرف يكسال  ازدواج خواهند كرد. شكسپير نيز در نمايشنامه هملت به اين باور اشاره كرده است.

* در برخي كشورها رسم بر اين است كه مردان جوان روز ولنتاين لباس به زنان هديه ميدهند. چنانچه زن آن لباس را براي خود نگه دارد نشانه آنست كه زن خواهان ازدواج با آن مرد است.

* در فرانسه پسران اسم معشوقه خود را روی آستين لباسشان می نوشتند تا به همه بگویند: ازحس من آگاه شويد.

* در زمانهاي گذشته در ولز چنين  مرسوم بود كه در سالروز ولنتاين قاشقهاي چوبي به يكديگر هديه بدهند. روي اين قاشقهاي چوبي معمولا نقش قلب و كليد و قفل كنده كاري شده بود. معني اين كنده كاريها چنين بود: "تو قلب مرا گشوده اي" يا "كليد دروازه قلب من دست توست."

* برخي باورهاي آميخته با خرافات نيز در رابطه با روز ولنتاين وجود دارد.  اگر در اين روز سینه سرخ از بالای سر دختری عبور کند او با یک ملوان ازدواج خواهد كرد و اگر گنجشک عبور کند همسرش مرد فقیری میشود اما بسيار خوشبخت خواهند شد و اگر آن پرنده سهره  باشد آن دختر با مردی پولدار ازدواج خواهد کرد.

* كودكان انگليسي در صدها سال پيش در اين روز مانند بزرگترها لباس بتن ميكردند و خانه به خانه به ترانه سرايي و آواز خواني ميپرداختند.

* اما در ژاپن روز ولنتاين به گونه اي ديگر مرسوم است. روز ولنتاين اين دختران هستند كه بايد به مردان شكلات هديه بدهند. زنان شاغل به اجبار بايد به تمام همكاران مرد خود بويژه رييس خود شكلات هديه بدهند. اما در روزي موسوم به "روز سفيد"(WHITE DAY) كه تاريخ آن 14 مارس ميباشد مردان براي جبران محبت خانمها به آنها هديه ميدهند. البته اغلب فقط به دوستان دختر خود. هديه مردان معمولا يك لباس زنانه سفيد رنگ است.

* در چین هم افسانه ای  وجود دارد که نمادی از عشق است و روز ولنتاین چيني ها محسوب ميگردد. اين روز هفتمین روز از هفتمین ماه در تقویم چینی  است. اين روز فستيوال دختران نيز ناميده ميگردد. در اين روز مردم چين به ستاره ها خيره ميشوند. دختران نيز دعا ميكنند تا كدبانوهاي با كفايتي در آينده شوند و همچنين شوهر مناسبي نصيبشان گردد. پسران مجرد نيز دعا ميكنند  تا هر چه زودتر معشوق خود را بيابند.

* بنابراين روز ولنتاين از روم به فرانسه و انگليس  وسپس به آمريكا راه يافت و اكنون در تمام جهان جشن گرفته ميشود .



سایت مردمان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 11:1  توسط محمد  | 

آقا خاطرت عزيزه!

آقا که روح زلالت مثه يه آينه تميزه
مهربونی نگاهت رنگ قهوهء غليظه

تو چشات آهوی دشته، تو دلت ببر گرسنه اس
ببره تو فکر شکاره... آهو تو فکر گريزه...

تو زمونه ای که مردم خواب عشقم نمی بينن
جوری از عاشقی می گی که دل آدم می ريزه

پای حرفات که می شينن ابرا غمهاشونو کم کم...
از ستاره که می خونی آسمون هم ريزه ريزه...

غم عشقت اون ستاره اس، دل من هم آسمونش
نسوزون دلم رو ديگه، سوزن ستاره تيزه

می دونم هوامو داری توی اين روزای برفی
اين روزا که توی هر راهی قدم می ذاری ليزه

بسه ديگه قصه گفتن واسه کوچه های خالی
اينهمه نوشتم اما همهء حرفم يه چيزه:

آقا که روح زلالت مثه يه آينه تميزه
چه جوری بگم بدونی خاطرت خيلی عزيزه...

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 10:37  توسط محمد  | 

پاييز

      که

           برگهاي رو به زردي گذاشته

با تلنگر سبکِ نسيمي

                              فرو‌مي‌ريزند

و بر تن سرد زمين

                        رداي طلايي مي‌پوشانند،

درخت پير تنومند

                      سبکي ژرفِ تهي بودن را

بر گرده‌ي خويش

                      احساس مي‌کند؛

و شانه‌هاي من نيز

در گردشي شبانه

آنجا که طنين خِش خِش برگ‌ها

                                          زير پايم

به غريوي يکپارچه بدل مي‌شود،

سنگينيِ ژرف تهي بودن را                                                                    

  احساس مي‌کنند.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 1:43  توسط محمد  | 

همه بت هايم را مي شكنم تا فرش كنم به راهي كه مي گذري

Click to view or critique

...................................

واي باران؛ باران؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
- چه کسي نقش تورا خواهد شست؟


Click to view or critique

........................................

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 0:51  توسط محمد  |