از خود نمي هراسم
از انديشه ام الهام مي گيرم
من سياهي بر تن نخواهم كرد
من چراغ به خانه ام نخواهم برد
من زمان را تكرار نخواهم كرد
ابرها آزادند نمي توان آنها را با ميخ به آسمان كوفت.
شعر از: عاطفه کردیان
خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم
از خود نمي هراسم
از انديشه ام الهام مي گيرم
من سياهي بر تن نخواهم كرد
من چراغ به خانه ام نخواهم برد
من زمان را تكرار نخواهم كرد
ابرها آزادند نمي توان آنها را با ميخ به آسمان كوفت.
شعر از: عاطفه کردیان
... صبح پيرمرد را ديدم ، بي تكان نشسته بود، معلوم نيست به چي فكر مي كرد، شايد اصلا فكر كردن را از ياد برده باشد. مي بيني كه با هيچ كس يك كلمه حرف نمي زند؛ از روي تجربه مي داند حتي يك سلام مرزها را مخدوش مي كند
چشمهايت
دوست من
پنجرههاي روحت هستند.
در آنها به تماشا می نشينم
اندوهت را
زنده بودنت را
خستگييت را
اشتياقت به عشق را
وفادارييت را
هراست را
اميدت را
خوشي زندگييت را
چشمهايت
دوست من
پنجرههاي روحت هستند
در نگاهت
كشف ميكنم
تو را .
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .
گابريل گارسيا ماركز

هنگامي که اندوه من به دنيا امد از او پرستاري کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم
اندوه من مانند همه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد و سرشار از شادي هاي شگرف
من و اندوهم به يکديگر مهر مي ورزيم و جهان گرداگردمان را هم دوست مي داشتيم زيرا که اندوه دل مهرباني داشت
و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن مي گفتيم روزهامان پرواز مي کردند و شب هامان آکنده از رويا بودند
زيرا که اندوه زبان گويايي داشت و زبان من هم از اندوه گويا شده بود
هرگاه من و اندوهم با هم آواز مي خوانديم همسايگان ما کنار پنجره هاشان مي نشستند و گوش مي دادند
زيرا که آوازهاي ما مانند دريا ژرف بود و اهنگ هامان پر از يادهاي شگفت
هرگاه من و اندوهم با هم راه مي رفتيم مردمان مارا با چشمان مهربان مي نگريستند و با کلمات بسيار شيرين با هم نجوا
مي کردند بودند کساني که از ديدن ما غبطه مي خوردند زيرا که اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن او سرافراز بودم
ولي اندوه من مرد چنان که همه چيزهايي زنده مي ميرند و من تنها مانده ام که باخود سخن بگويم و با خود بينديشم
اکنون هرگاه سخن مي گويم سخنانم به گوشم سنگين مي آيند هرگاه آواز مي خوانم همسايگانم براي شنيدن نمي آيند .
هرگاه هم در کوچه راه مي روم کسي به من نگاه نمي کند. فقط در خواب صداهايي مي شنوم که با دلسوزي مي گويندببينيد اين خفته همان کسي ست که اندوهش مرده است
جبران خليل جبران
تمام مردم جهان چيزي دارند كه به خاطر آن سزاوار ستايش باشند. ستايش ها نشانگر ادراك هستند . در خلوت خويش انسان هايي عالي هستيم ، و هيچ كس از ديگري بهتر نيست ، نگريستن به عظمت همسايه ات را بياموز ، و عظمت خودت را نيز بنگر.
چيزي كهدر زنقلبمرا تسخير ميكند مهربانياوستنهرويزيبايش.منزنيرا بيشتردوستدارمكهمهربانتر باشد. (شكسپير)
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستریتر از دو سه سال گذشتهام
احساس میکنم که کمی دير است
ديگر نمیتوانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنيم
کاری که ديگران نتوانند
فرصت برای حرف زياد است
اما
اما اگر گريسته باشی ...
آه ...
مردن چقدر حوصله میخواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
يک روز، يک نفس
بی حس مرگ زيسته باشی!
انگار اين سالها که میگذرد
چندان که لازم است
ديوانه نيستم
احساس میکنم که پس از مرگ
عاقبت
يک روز
ديوانه میشوم!
شايد برای حادثه بايد
گاهی کمی عجيبتر از اين
باشم
با اين همه تفاوت
احساس میکنم که کمی بیتفاوتی
بد نيست
حس میکنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگیام، نيز
از اين هوای سربی
خسته است
امضای تازهی من
ديگر
امضای روزهای دبستان نيست
ای کاش
آن نام را دوباره
پيدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببينم
آنجا که ناگهان
يک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابهلای خاطرهها گم شد
آنجا که
يک کودک غريبه
با چشمهای کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است!
آه، ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
اين روزها که جرأت ديوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم
بگذار ...
بگذريم!
اين روزها
خيلی برای گريه دلم تنگ است!
قيصر امينپور

یونگ می گوید : " انسان از زمانی بدبخت شد که عادت کرد به افسانه هایش بخندد ."
........................................
ما
در عصر احتمال به سر میبريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيشبينی وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد
در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصری که هيچ اصلی
جز اصل احتمال، يقينی نيست
اما من
بی نام تو
حتی
يک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عيناليقين من
قطعيت نگاه تو
دين من است
من از تو ناگزيرم
من
بی نام ناگزير تو میميرم
قيصر امينپور
پزشك قانوني به بيمارستان دولتي سركي كشيد و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي آمد وي را صدا كرد و با كمال مهرباني پرسيد : مي بخشيد آقا شما را به چه علت به تيمارستان آوردند ؟
مرد در جواب گفت : آقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت روزي پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من ، مادرزن پدرشوهرش شد و چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زاييد كه نامش را چنگيز گذاشتند چنگيز برادر من شد زيرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگيز نوه زنم بود و از اين قرار نوه من هم مي شد و من پدربزرگ برادر تني خود شده بودم
چندي بعد زن من پسري زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و حتي مادربزرگ او شد در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و حتي نوه او بود از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم خواهر پرسم مي شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام
حالا آقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد آيا كارتان به تيمارستان نمي كشيد ؟
پزشك قانوني به بيمارستان دولتي سركي كشيد و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي آمد وي را صدا كرد و با كمال مهرباني پرسيد : مي بخشيد آقا شما را به چه علت به تيمارستان آوردند ؟
مرد در جواب گفت : آقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت روزي پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من ، مادرزن پدرشوهرش شد و چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زاييد كه نامش را چنگيز گذاشتند چنگيز برادر من شد زيرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگيز نوه زنم بود و از اين قرار نوه من هم مي شد و من پدربزرگ برادر تني خود شده بودم
چندي بعد زن من پسري زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و حتي مادربزرگ او شد در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و حتي نوه او بود از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم خواهر پرسم مي شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر و مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام
حالا آقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد آيا كارتان به تيمارستان نمي كشيد ؟
به پندار تو:
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
***
رحیم معینی کرمانشاهی


لحظه ديدار
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است
.
مهدی اخوان ثالث
احساس
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان ديگري ...
***
هوشنگ ابتهاج
در آسمان آبي اين چشم ناشناس
چون آسمان خاطره ي من ستاره ايست
ديدم ترا كه جلوه كنان در نگاه او
با من چنانكه بود ، هنوزت اشاره ايست
مي بينمت هنوز درين چشم ناشناس
اين چشم ناشناس كه رفت از برابرم
گويي تويي كه باز چو خورشيد شامگاه
مي تابي از دريچه ي روزن به خاطرم
آهنگي از نگاه تو مي آيدم به گوش
چون موج هاي خاطره ، غمگين و دلنواز
مي سوزدم به مستي و مي تابدم ز شوق
مي خواندم به گرمي و مي راندم به ناز
در ماهتاب خاطره مي بينمت هنوز
با آن شكنج زلف كه افشانده اي به دوش
گاهي به ناز مي گذري از برابرم
تا از درون سينه برانگيزي ام خروش
مي بينمت كه گام فرا مي نهي به پيش
در جامه اي سپيد كه پوشانده پيكرت
پيراهني كه دوخته اي از حرير ابر
چون آبشار نور ، فروريزد از برت
يك لحظه ، باز مي شنوم نغمه اي ز دور
آغشته با غبار زراندوز خاطرات
دل مي نهم به ناله ي پنهاني نسيم
تا بشنوم ترانه ي گمگشته ي حيات
مي آيدم به گوش ، صدايي شكسته وار
كز آن شراب خاطره در جام من بريز
زان باده ي نگاه كه در جام چشم تست
چون ساقيان ميكده در كام من بريز
بيچاره من ، كه باز به دامان آرزو
سر مي نهم كه بشنوم آهنگ ديگرت
غافل كه آن نواي فريبنده ، ديرگاه
افسرده در سياهي چشم فسونگرت
اما هنوز ، در دل اين چشم ناشناس
گويي خيال تست كه مي آيدم به چشم
مي بينمت هنوز ، كه مي خوانيم به ناز
مي بينمت هنوز ، كه مي راني ام به خشم
من مانده بر دريچه ي اين چشم ناشناس
چون دزد آشنا كه بكاود ز روزني
شايد چو نور ماه ، درآيم به خوابگاه
بينم كه در سياهي شب ، خيره بر مني
شعری از :نادر نادرپور
چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين اشك
اشك باغبان پير رنجور است
كه شب ها راه پيموده
همه شب تا سحر بيدار بوده
تاك ها را آب داده
پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده
دل هر دانه را از اشك چشمان نور خشيده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه مي گوييد ؟
كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟
كجا شهد است ؟ اين خون است
خون باغبان پير رنجور است
چنين آسان مگيريدش
چنين آسان منوشيدش
شما هم اي خريداران شعر من
اگر در دانه هاي نازك لفظم
و ياد ر خوشه هاي روشن شعرم
شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست
كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است
شرابش از كجا خوانيد ؟ اين مستي نه آن مستي است
شما از خون من مستيد
از خوني كه مي نوشيد
از خون دلم مستيد
مرا هر لفظ ، فريادي است كز دل مي كشم بيرون
مرا هر شعر دريايي است
دريايي است لبريز از شراب خون
كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه ي لفظ است ؟
كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه ي شعر است ؟
چنين آسان ميفشاريد بر هر دانه ي لبها را و بر خوشه دندان را ؟
مرا اين كاسه ي خون است
مرا اين ساغر اشك است
چنين آسان مگيريدش
چنين آسان منوشيدش
آغوش نرم و نوازشگر اكنون به فشار خرد كننده اي بدل شده است. چهره كودك تولد يافته، به جاي نشان دادن لبخند خوشحالي و خوش آمد، حالت شديداً گرفته، به هم فشرده و دست از جان شسته يك قرباني شكنجه را دارد. گريه او، كه به گوش والدين مشتاق و منتظر، موسيقي شيرين و دلنوازي است، در واقع چيزي از يك فرياد وحشت زده كم ندارد، چرا كه او به ناگاه تماس نزديكي بدني خويش را از كف داده است. كودك در لحظه تولد چون اسفنجي نرم و انعطاف پذير به نظر مي رسد ولي به محض تولد، با يك و اكنش چنگ انداختن ناگهاني، اولين نفس خويش را مي كشد. سپس پنج يا شش ثانيه بعد شروع به گريه مي كند پاها و بازوان وي شروع به حركت به اطراف مي كنند. حركاتي كه بر شدت آن مرتباً افزوده مي شود. كودك به مدت سي دقيقه با طغيان هاي نامنظم دست و پا زدن، چنگ انداختن، ضجه زدن، به اعتراض خويش ادامه مي دهد و پس از آن از فرط خستگي به خوابي طولاني فرو مي رود.
ماجرا موقتاً پايان رفته ولي نوزاد پس از بيداري مجدد، براي جبران راحتي و آرامش از دست رفته رحمي، به مواظبت هاي مادرانه، تماس و صميميت هاي فراواني نياز خواهد داشت. اين نوع جايگزيني هاي دوران بعد از رحمي را مادر يا كمك كاران وي به روش هاي مختلف اعمال مي كنند. آشكارترين آنها جايگزين كردن آغوش رحمي توسط آغوش بازوان مادر است. مطلوب ترين نوع اين آغوش مادرانه، گرفتن كودك در بين بازوان به طريقي است كه بيشترين قسمت از بدن كودك با مادر در تماس باشد، بدون اينكه تنفس وي مختل گردد. بين در آغوش كشيدن كودك و گرفتن ساده وي تفاوت فاحشي وجود دارد. فرد بزرگسال كم تجربه اي كه كودك را با حداقل تماس بدني گرفته باشد به سرعت متوجه مي شود كه اين وضعيت تا چه حد ارزش آرام بخشي بغل گرفتن را براي كودك كاهش داده است. مادر مي بايد حداكثر استفاده از سينه، بازو و دست هاي خويش را به عمل آورد تا آغوش از دست رفته رحم را بازسازي كند.
ترجمه: عبدالحسين وهاب زاده
رشك نبرده ام
هرگز
بر شاعرا ن
ساحران سرزمين سخن
رشك نبرده ام
هرگز
بر فيلسوفان
حكمرانان خطّه خرد
رشك نبرده ام
هرگز
بر عارفان
يكّه تازان عرصه عشق
رشك برده بودم
تنها
بر پيامبران پيش از آنكه
مادر شوم...
فاطمه راكعي ، مادرانه ها
زن و شوهر جوان سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند .
آنها از صمیم قلب همدیگر رو دوست داشتند .
زن جوان : یواشتر برو ، من میترسم !
مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره !
زن جوان : خواهش می کنم ، من خیلی می ترسم !
مرد جوان : خب ولی اول باید بگی که دوستم داری .
زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی ؟
مرد جوان : مرا محکم بگیر
زن جوان : خب حالا میشه یواشتر برونی ؟
مرد جوان : باشه ، به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بذاری ، آخه نمی تونم راحت برونم ، اذیتم می کنه .
روز بعد روزنامه ها نوشتند : برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت .
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند ، با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قسمت اخر
حالا از آن روز چند ماه و يا چند سال سپری شده بود.
اوايل پيشرفت شاخه ها کند بود. حتی دکتر باور کرده بود که رويش مرگ در او متوقف شده است و اين وقتی بود که مرد کلامش گرم بودو نفسش هم. اما بعد پنجره باز شدو سوز سردی آمد.
انگار ملکهء برف ها داشت عبور می کرد که يک لايه يخ روی همه چيز را پوشاند.
روی دو زانو، آهسته به طرف کمدی رفت که در آن آلبوم عکسها بود، خاطره هايی چهار گوش.
آنها را در آورد و نگاهشان کرد. رنگ خوشبختی، آيينه و چراغ، ستاره و ماه، ريزش گلبرگها، چرخش گويها، تخم مرغ های رنگی، جامی پر از عسل، برگ های سبز، قرآن، حلقه ای با ستاره های روشن... حلقه گم شده بود. چرا؟ حلقه اين اواخر گم شده بود. يک روز صبح بلند شده بود و ديده بود که حلقه اش نيست. رو به مرد کرده و گفته بود: "حلقه ام را نديدی؟"
و مرد پوز خندی زده بود.
ـ کلاغی آمد و برد!
ـ کلاغ!
و زن از پنجره به بيرون نگاه کرده بود. کلاغی سر شاخه نشسته و او را می پاييد.
ـ چرا کاری نکردی؟ چرا گذاشتی ببردش؟
او پرسيده بود و مرد گفته بود: "ديگر دير شده بود."
ـ دير شده بود؟!
حباب شيشه ای هم شکسته بود، همان حباب شيشه ای که در آن شاخه ای حسن يوسف گذاشته بود و شاخه اش ريشه داده بود و ريشه ها بيشتر شده بودند، تا اينکه شيشه را سوراخ کرده و بيرون زده بودند. آب حباب ريخته و گل پژمرده شده بود.
زن نااميدانه شاخه را در آورده بودتا در گلدان بکارد. اما حباب شکسته و دستش بريده بود و خون زمين را پر لکه کرده بود. خونی نه سرخ سرخ، که کبود.
و ساعتی بعد مرد گفته بود: "اين گلهای بنفشه را چه کسی اينجا آورده؟"
حالا ميتوانست دوباره به او تلفن کند. حالا که درد داشت خفه اش می کرد. کافی بود هفت شماره را بگيرد به نشانهء هفت ستاره در اين تيرگی انبوه. بعد به او بگويد: "اگر می شه فقط همين امشب را زود تر بيا. به دوستهايت بگو که من منتظرت هستم."
باران روی شيشه، درختی با هزار شاخه کشيده بود. از پشت اين شاخه ها ديگر نمی شد جايي را ديد.
آخرين شماره را رها کرد. صدا را در گلو جمع کرد تا بگويد: "اگر آمدی چترت را..."
صدای نرم و زنانه ای در گوشی پيچيد.
ـ الو بفرماييد... الو...
خواست بپرسد: "شما؟!"
صدای خندهء مرد پس زمينهء صدای زن بود.
ـ اگر جواب نمي ده، قطع کن. حتما مزاحمه، قطعش کن.
صداي بوقی ممتد. کمی به دهانهء گوشی نگاه کرد. بعد آن را سر جايش گذاشت. دستی به روی گلو، داغ و لزج... با فواره ای از خون خواند...
دکتر به عکس ها اشاره کرده و گفته بود: "هنوز اميدوارم، اميد به باقی ماندنت."
و او در آن لحظه نمي خواست برگردد و به آن صفحهء روشن که رعد و برق بر آن مي تابيد، بی امان نگاه کند تا هيولايی با هزاران دست را در حال چيدن قلبش ببيند.
به دکتر گفته بود: "چطور مي توانم زنده بمانم دکتر؟ من نمی خواهم بميرم!"
و دکتر به او گفته بود: تنها داروی دوامت اين است که بودن را دوست بداری.
و زن با حرص، با همهء وجود، با تشنگی و گرسنگی به زمين و زمان نگاه کرده و گفته بود: "دکتر من هميشه عاشق بوده ام، همهء چيزهايي را که نشانی از هستی دارند دوست داشته ام.
پس چرا از بين همه، مرگ بايد مرا انتخاب کند؟ چرا من؟" و به گريه افتاده بود.
من هيچوقت ميوه ای را قبل از اين که خوب تماشايش کنم نمي خورم... من... و بعد در را باز کرده بود و چون طو فانی راه افتاده بود.
- سر راهش به هر گلی رسيده بود، پژمرده بود. هر شاخه ای، شکسته بود. هر زنی جيغ کشيده بود و هر آبی يخ بسته بود و چون به مردش رسيده بود، با وحشت و نياز، دستهايش را دراز کرده و گفته بود: "کمکم کن، کمک..."
و مرد با وحشت نگاهش کرده بود، بدون کلامی. زن با التماس دستهايش را به او تکيه داده بود.
ـ بايد دوستم بداری... همان طور که من... برای ماندنم به شعله ای محتاجم. آنچه می کشاندم مرگ است، جاذبهء عشق بايد باشد تا دفعش کنم. گودال عميقی است. من نمي خواهم بميرم، نمي خواهم...
مرد، همچون کسی که تازه فهميده باشد، چه اتفاقی افتاده، خيره نگاه کرده و پرسيده بود: "دکتر چه گفت؟"
و زن پنجه هايش را در گوشت بازو های او فرو کرده بود:
ـ گفت پيش می رود، نرم و خزنده، و شاخه ميدهد و شاخه ها هم شاخه. بعد آن قدر رشد ميکند که گلدان مي شکند، تنها همين.
مرد گفته بود: "نه، غير ممکن است... يعنی... ؟"
زن دور خودش چرخيده بود، طوفانی از برگ، گرد بادی هميشگي. رنگش چون نيلوفر کبود شده بود.
ـ اگر زودتر فهميده بودم، شايد... اما هميشه خيال ميکردم اين دردی که در تنم است درد زندگي است، نه درد مرگ.
مرد دستش را دراز کرده بود و بازوی او را چسبيده بود.
ـ بيا برويم با هم قدم بزنيم. اين طور که ايستاده ای و مي لرزی، هر لحظه ممکن است بشکنی و فرو بريزی.
و زن به دنبال او کشيده شده بود.
در جادهء غروب جلو رفتند. سايه هاشان دنبالهء مرگ و زندگی.
مرد به مهربانی گفته بود: "اين دروغه، يک دروغ بزرگ، تو نخواهي مرد... نه..."
و زن به تلخی خنديده بود.
و مرد او را به طرف زندگی سرانده بود.
ـ نگاه کن! از اين بالا، به آن بچه هايي که سوار تاب هستند و آن مرغابي هايي که در آب غو طه مي خورند. آن پيرمردی که سوار سرسره است. خنده دار نيست؟
زن به نگاه مرد آويخته بود.
ـ فقط دوستم بدار، اين بالا ترين درمان است.
زن جلوي آيينه ايستاد و آه كشيد. يك لكهء كوچك ابر، ذهن آيينه را مشوش كرد.
شانهء كوچك طلايي رنگ را برداشت و موهايي را كه از قيد سنجاقها رها كرده بود آراست.
موهاي شلال و پر كلاغي ريخت روي شانه اش. از داخل آيينه مي توانست تا دورها را ببيند.
اما، آسمانخراشي كه پنجره هايي به شكل قلب داشت از بين همهء تصاوير به هم فشرده، بيشترين جذابيت را برايش داشت. لبخندي زد. لكه ابر بخار شد. صداي زنگ تلفن سكوت را شكست. دست روي قلبش گذاشت و موجي از درد را راند. دمپايي هاي قرمز رنگش را پوشيد و به طرف ميز تلفن دويد. بر لبه صندلي، كنار ميز نشست و گوشي را برداشت.
ـ الو، بفرماييد.
صداي آشناي مرد بود.
ـ منم...سهراب...چطوري؟
درد تا شانه هايش آمد و تا نوك انگشتان دست چپش، اما خنديد.
ـ خوبم. صدايت را كه مي شنوم ديگر خوبم. كجايي؟
ـ همين دور و برها.
ــ مثلا؟
ـ تو دفترم هستم. دوستهايم هم هستند. براي راه اندازي يك نشريه همهء قوايمان را جمع كرده ايم.
ـ خوب؟
ـ اجازه كه هست امشب دير بيايم؟
ـ باز هم؟
مرد مكث كرد. صداي كشيدن كبريت آمد و بعد سكوت و رخوتي در صحبت مجدد.
ـ خوب. خانم قبول؟!
زن با ترديد پرسيد: "يعني برنامه امشب به هم خورد؟ بنا بود شام را با هم بخوريم و بعد هم ديدن فيلمي..."
مرد خميازه اي كشيد.
ـ راستي گلها را آب داده اي؟
زن نگاهش را به اطراف سالن چرخاند. گلهاي شاداب، برگهاي هميشه سبز. خواست بگويد: "تو بيشتر از من به فكر گلهايت هستي" اما صداي مرد را شنيد.
ـ سلام، خوش آمدي، چه عجب!
به شيشه پنجره نگاه كرد. اين ترك تازه از چه بود؟ دستش را بيشتر روي قلبش فشرد و يك بار ديگر صداي او.
ـ خوب عزيزم، ديگر كاري نداري؟!
زن نيم خيز شد. ابري سياه از دورها مي آمد. تند، تند گفت: "شب كه آمدي كلاه و چترت را فراموش نكن. هوا باراني است."
مرد گفت: "خداحافظ."
و زن گوشي را گذاشت. سردش بود. دستش را دراز كرد و از روي لبه مبل روبد و شامبرش را برداشت و پوشيد. حالا مطمئن بود كه اژدهايي به پشت دارد، اژدهايي با شعله اي از آتش در دهان، اژدهايي بر زمينه اي ابريشمين.
پيش از آنكه گرمش شود به خود لرزيد.
كنار پنجره رفت. لكهء ابر جلوتر امده بود و آسمان تيرهءتيره به نظر مي رسيد. از اين بالا آدمها چه كوچك بودند، كوچك و تنها. درد در دلش پيچيد. پنجه اش را خم كرد و دستگيرهء فلزي پنجره را چسبيد. كدام پنجره باز بود؟ اين سوز سرد از كجا مي آمد؟ چقدر سالن بزرگ بود! اين همه بزرگي براي اين همه تنهايي؟!
روي زمين نشست. چيزي از درون خمش كرد. درد... درد... ميله اي از آهن سرخ... رعد و برق.
دكتر مي گفت: "اين طور مواقع سعي كن عضلاتت را سست كني." اما اين كار مثل فرو رفتن در يك باتلاق براي آدمي بود كه گرفتار آمده باشد. "كاش مرد مي آمد ... كاش."
آخرين پرتو روز، از پنجره هاي بسته، كف سالن را سايه روشن مي زد. صداي در مي آمد. چرخش خشك كليد در قفل. حتما او بود. ناله اش را فرو خورد. نه، نمي خواست صدايش را بشنود. خيال مي كرد اگر مرد بداند آن مشت دروني ضرباتش را شديد تر كرده تا در همش بشكند، ديگر دوستش نخواهد داشت و اين دردش از آن دردي كه در تمام تنش مي دويد كمتر نبود. چند لحظه به راهروي تاريك و باريك خيره شد. اگر شبح او را مي ديد، كلاه به سر و پالتو به تن، در حالي كه چتري به دست داشت، مي توانست روي پاهايش بلند شود. با دمپايي هاي سرخ رنگ به طرفش بدود و بگويد: "چاي؟ يك فنجان چاي داغ، ميل داري؟"
اما در همچنان بسته مانده بود.
|
گروه خوني O :![]()
گروه خوني A :![]()
افراد آرام ، منظم ، مطيع قانون و قاعده و بدون اعمال خشونت هستند
انعطاف ناپذير ، تودار ، خودخواه و مشكل پسندند.
اين افراد براي كارهاي حسابداري ، هرگونه امور اقتصادي ، مالي ، كامپيوتر و مهندسي شايستگي
دارند.
گروه خوني B :![]()
مردماني رك و سريع الهجه ، حساس و در عين حال داراي پشتكار هستند.
ناشكيبا ، غيرقابل پيش بيني و در كارهايي كه مورد علاقه آنهاست تنبل اند
اين افراد دهانشان چفت و بست نخواهد داشت و نمي شود اسرار و كارهاي محرمانه را با آنها در ميان
گذاشت.
اين افراد شايسته روزنامه نگاري و نويسندگي ، هنر و كارهاي فكري هستند
گروه خوني AB :![]()
افرادي منطقي ، حسابگر ، امين و رو راستند
سازمانده ، مطيع و در عين حال نيرومند هستند
اين افراد به آساني كسي را نمي بخشند، گاهي خشمگين مي شوند و اغماض را دوست ندارند
محافظه كارند و نمي شود آنها را به راحتي شناخت
اين افراد براي مديريت ، قضاوت ، نمايندگي ، كارگري و كارفرمايي هردو مناسبند
چيزی از فردای توام در خاطر نيست/دارم امروز خودم را گريه می كنم

آن فرشته ي كوچك درون هر كسي

آن فرشته ي كوچك درون هر كسي
قهر مي كند گاهي
هرچه اصرار مي كنم نمي آيد چند روز
رها مي كند مرا به امان خدا
و تا مي بيند ديگر تمام است كارم انگار
سر مي جنباند
خمار مي كند چشم هايش را
كمي مي آيد جلو
مي نشينم كنارش
دست مي گذارد بر شانه ام
سر مي برم در گيس هايش
و چند ترنه مي خوانم از بر
چه قدرهر باركه تكرار مي شود اين وضع
احساس تنهايي مي كنم اول بيشتر
بعد پر مي شوم
زودتر هم عاشق
و رودخانه تمام ماهي هايش را گويي
با هرچه پولك نقره اي كه دارد
مي گذارد در من
من هم موج بر مي دارم
و پابرهنه مي روم تا
بفشارمش در آغوش
دورم و ناپیدا
جنسی از سنگ و سایه و گیاه
تمام مرغان ماهیخوار را /ومی شناسم
به نام
از روزی که در من گذاشته اندتخم هایشان را
سینه های رگ کردشان را نیز
میان خار بوته هایم
و درختان بلندم با انبوه شانه هایشان که می لرزد در باد
وقتی پوشانده پیرهن پرندگان را لرزش خفیف تنم
اما دورم از خود
چنان که پیچ دره های مسیر از عمق بلند موج ها
هر بغل که کشتی به آب می ساید
و جا شوها برای ساحل کلاه از سر بر می دارند
من کویرم سرشار می شود بنابراین از شن بادهای فصلی
و مردان ملتهبی که از راه می رسند سوار بر کوهان بلند شترها
از پشت عینکهای آفتابیشان
رنگ خورشید را در هر لحظه ای که گذشته اند
می توان فهمید
و می فهمم حالت نقاب بلندی که بر چهره دارند را نیز
از سایه روشن پوستشان
و آوازهایی که زمزمه می کنند زیر لب
آنچنان غم انگیز
که کاغذی می لغزد میان علفها
و گیاهان دلتنگ بینشان
در حال تلخ رویا
شعری از : داریوش معمار

تنهايي من
به اندازه ی
يك درياي طوفاني دلگير است
وبه اندازه ي يك كشتی
غرق شده متروك.
و تنها گاهگاهی
ماهي هاي كوچك حادثه
به سراغش مي آيند.
گل ولاي سكوت
بر آن نشسته ،
و ديري نمي پايد كه خواهد پوسيد
آيا پيدا خواهد شد
تور محكمي كه تنهايي مرا نجات دهد؟
آه اي زندگي منم كه هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاكي من
از تو اي شعر گرم در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
كه لبالب ز باده ي روزند
با هزاران جوانه ميخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسيمي كه مي وزد در باغ
مي رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهاي رويايي
در دو دست تو سخت كاويدم
پر شدم پر شدم ز زيبايي
پر شدم از ترانه هاي سياه
پر شدم از ترانه هاي سپيد
از هزاران شراره هاي نياز
از هزاران جرقه هاي اميد
حيف از آن روزها كه من با خشم
به تو چون دشمني نظر كردم
پوچ پنداشتم فريب ترا
ز تو ماندم ترا هدر كردم
غافل از آنكه تو به جايي و من
همچو آبي روان كه در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاريك مرگ مي سپرم
آه اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روي آينه ام سياه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام توست بر آن
مي مكم با وجود تشنه خويش
خون سوزان لحظه هاي ترا
آنچنان از تو كام ميگيرم
فروغ فرخزاد
برنارد شاو رفته بود، از برنارد (که اتفاقا همان جا بود) خوشش آمد . براي
دعوت از او ياد داشتي را به پيشخدمت خود داد تا آن را برنارد شاو
برساند . در آن نوشته بود :
آقای برنارد شاو ! من امشب ساعت 6 در منزل خواهم بود .
برنارد شاو در زير يادداشت آن خانم نوشت :
من هم همین طور !!!!!
ويادداشت را به پيشخدمت آن خانم پس داد !!!

ساده بودم ساده
ساده مثل کف دست !
من نمی دانستم
ساده بودن سخت است
مثل آیینه آب
صاف و ساده بودم .
دل و دستم یکرنگ ِ
مثل باران بودم ! ِ که
به خاک افتادم
دل بریدم ِ
رفتم
ِ به سفر تن دادم
ِ به تو رو آوردم !
در گریزم از خویش
در گریزم از خویش
ساده بودم ساده
پاک مثل کف دست
من چه می دانستم
ساده بودن سخت است
به تو دل خوش کردم
به تو عاشق بودم
شدم آیینه تو
صاف و صادق بودم
تو به من می گفتی ساده بودن زیباست
عشق مثل خود توست ِ ساده مثل خود ماست
اما
عشق آزاده نبود
عاشقی ساده نبود
همسفر اهل سفر
راهی جاده نبود !
مثل خوابی کوتاه
عشق هم آمد و رفت
به همان آسانی ِ درس سختی داد و رفت .
قصه من این بود
این سر آغازم شد
بعد از آن قصه عشق
غم هم آوازم شد
قصه من این بود
این سر آغازم شد
به چه ميانديشم به گذر عمر كه خويش. را در پس
پرده هاى بودن مخفى داشته است.

من به هیچ وجه خدا را لمس نکردم
ولی خدایی که قابل لمس باشد دیگر خدا نیست
اگر هر دعایی را هم اجابت کند همین طور
همان جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که عظمت دعا بیش از هر چیز
در این نهفته است که پاسخی به ان داده نمیشود
و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست
این را هم دریافتم که اموختن دعا- اموختن سکوت است
و عشق فقط از جایی شروع میشود که دیگر
هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد
عشق تمرین نیایش است
و
نیایش تمرین سکوت.....
انتظار دارید حالا سالی یکبار هم که شده شوهرتان شام را آماده کند؟ می خواهید به شما کمک کند، تا زمانی برای خودتان داشته باشید؟ این موارد توقعات زیادی نیستند؛ اما چرا هنگامیکه زمان بیان آنها فرا می رسد، احساس می کنیم که باید کار دشواری را انجام دهیم؟ در این قسمت از گفته های شیوای دکتر سوزان کمپل در کتاب خود با نام "افشای حقیقت: 7رمز ارتباط صحیح و موفق" را برای شما بیان می کنیم. با خواندن این مقاله متوجه می شوید که مدعی بودن و درخواست کردن آنقدرها هم که ما تصور می کنیم دشوار نیست.
چرا نیازهایمان را به زبان نمی آوریم؟
بعضی ها تصور می کنند که اگر خواست هایشان را مطرح کنند، طرف مقابل آنها را فردي سلطه جو فرض میکند و همیشه تصوراتی از این قبیل را در ذهن خود میپرورانند: "چه کنم اگر از او درخواست کردم اما او موافقت نکرد؟" اما من و تمام افرادی که با من کار می کنند به این نتیجه رسیده ایم که درخواست ها باید کاملا واضح مطرح شوند تا احساسات فرد مقابل را جریحه دار نکنند. شاید هیچ گاه طوری رفتار نکنید که اگر چیزی را که می خواهید برایتان فراهم نسازند، آنگاه این کار برایشان گران تمام می شود. هنگام درخواست کردن باید خود را در یک موقعیت عاشقانه قرار دهید. با این کار معمولا نتیجه مثبت می گیرید. اما اگر نیازهای خود را به طور متجاوزانه و تسلط جویانه بیان کنید، او احساس ترس کرده و بر طبق نظر شما عمل نمی کند.
البته مواردی هم وجود دارند که شما در آن نیت خود را کاملا مناسب بیان می کنید، اما با این وجود فرد مقابل پاسخ منفی به شما می دهد. اجازه دهید داستان شخصی به نام سارا را برای شما تعریف کنم. او در حدود 6 ماه بود که با مردی به نام رامين نامزد کرده بود. رامين به او گفته بود که دوران کودکی خوبی نداشته و همیشه تحت سلطه دیگران بوده به همین دلیل او نسبت به این قضیه حساس شده و تلاش می کند که دیگران بر او تسلط پیدا نکنند. سارا از طریق انجام آزمایش های بسیار زیاد به نتیجه خوبی رسید. او بعد از اینکه چیزی از رامين درخواست می کرد، سریعا کلیه رفتارهای او را چک می کرد و اگر متوجه امر مشکوکی می شد، فورا موضوع بحث را تغییر می داد.
خود من نیز از این کشف بزرگ در زندگی شخصی ام استفاده کردم و خوشبختانه به نتایج مثبت دست پیدا کردم. با محل کار همسرم تماس گرفتم تا به او بگویم شب کمی زودتر به خانه بیاید تا بتوانیم شام را با هم صرف کنیم و یک شب طولانی و عاشقانه را با هم داشته باشیم. تمام تلاشم را به کار گرفته بودم تا گفته هایم سلطه جویانه نباشد و کاملا باز با قضیه بر خورد کنم. هر کاری که می کردم نمی توانستم فکرم را متمرکز کنم و دائما به یاد تجربه های تلخ گذشته می افتادم: همسرم همیشه به من می گفت درخواست هایم خودخواهانه هستند و قصد کنترل کردن او را دارم و تمام مدت در حال زور گفتن هستم. به همین دلیل در اکثر موارد او نه تنها زودتر به خانه نمی آمد، بلکه از روزهای عادی هم بیشتر در محل کار خود می ماند، تنها به این دلیل که می خواست ثابت کند "آزاد است." زمانی که می خواستم این درخواست را مجددا تکرار کنم ترس و وحشت تمام وجودم را فراگرفته بود. سعی می کردم منظور خود را کاملا واضح بیان کنم تا جای هیچ گونه شک و شبهه ای باقی نماند. به او گفتم "می خواستم خواهش کنم امشب کمی زودتر به خانه بیایی، البته الان که دارم اینو می گم واقعا وحشت دارم که ازت جواب منفی بشنوم." بعد هم نظر او را در مورد درخواست خودم جویا شدم "آیا فکر می کنی می خواهم تو را تحت سلطه خودم در آورم؟" آیا او احساس می کرد که باید از خود مقاومت نشان دهد؟ در این لحظه بود که ساکت شدم و منتظر شدم تا جواب او را بشنوم.
نباید چیزی بخواهم
بسیاری از افراد تنها به این دلیل که تصور می کنند "اگر او مرا دوست دارد؛ پس باید بداند که چه می خواهم" از درخواست نیازهای خود کوتاهی می کنند. آنها فکر می کنند که طرف مقابلشان باید بدون اینکه آنها هیچ گونه در خواستی داشته باشند به اندازه کافی به آنها اهمیت بدهد و آنها را به خوبی بشناسد تا بتواند نیازهایشان را براورده سازد. برای این دسته از افراد درخواست کردن به این معناست که اعتراف می کنند شریک زندگی شان به اندازه کافی آنها را دوست نمی دارد و با خود می گویند: "اگر چیزی را که می خواهم به زبان آورم دیگرم برایم هیچ ارزشی نخواهد داشت" و یا "اگر می خواهد ممنون او شوم دیگر نباید از من سوال بپرسد که چه کاری را دوست دارم." رفتار کردن بر طبق این طرز فکر اشتباه تنها سدی است در راه رسیدن به نیازها و خواست هایتان. زمانی که باور شما چنین باشد بالطبع درخواست زیادی از همسر خود نمی کنید، به همین دلیل اکثر مواقع از ارتباط خود ناراضی هستید. با پیش گرفتن این استراتژی تدافعی شما از بدست آوردن قابلیت انعطاف پذیری وامانده و اعتماد به نفس خود را نیز از دست می دهید. فقط بخواهید؛ اصلا مهم نیست که عکس العمل دیگران در مقابل شما چگونه خواهد بود.
شما که نمی توانید پاسخ فرد مقابل را از قبل پیش بینی کنید پس ریسک کنید و در خواست های خود را مطرح کنید، تازه اگر طرف مقابل برای شما ارزش قائل باشد و به شما اهمیت بدهد، شما یک عمل زیرکانه انجام داده اید و مطمئنا به نتیجه مطلوب خواهید رسید. در هر حالتی (چه پاسخ مثبت باشد و چه منفی) شما چیزی را از دست نداده اید، چرا که روح خود را به سمت ناشناخته هاگشوده اید و با این کار صرفا اعتماد به نفس خود را افزایش داده اید و از شر آن دیدگاههای کهنه و منسوخ قبلی خود نیز راحت می شوید.
انواع نیازها
نیازها در افراد مختلف متفاوت است. بعضی ها خواستار ارتباط و توجه بیشتر هستند، عده ای از ازدیاد رابطه به تنگ آمده اند و می خواهند تا حدی از میزان رابطه بکاهند، جمعی از افراد کمک و یاری فرد مقابل را می طلبند (کمک در اتمام پروژه) و درخواست های دیگری از قبیل" فقط به من گوش کن و تعمیر اون دستگاه را بگذار برای یک وقت دیگر" یا "وقت بیشتری به من اختصاص بده" (یا ارتباط). البته در زمان بیان کردن نیازهایتان اضافه کردن این عبارت را فراموش نکنید "نمی خواهم که همین الان به من جواب بدهی"
پاسخ آنی معمولا به صورت نوعی اعمال زور به نظر می رسد. با شنیدن "من در حال حاضر امادگی جوابگویی به این نیاز را ندارم" ناراحت نشوید و به آنها زمان بدهید تا تصمیمی نهایی خود را با فکر و تعقل اتخاذ کنند.
معمولا افرادی که نمي خواهند ارتباط تنگاتنگی را برقرار کنند با افرادی جفت می شوند که نیازمند برقراری ارتباطات صمیمانه هستند. هر یک از نیازها در جای خود ارزشمند بوده و قابل احترام می باشند. به شخصی که ارتباط زیادی طلب نمی کند باید به اندازه همان فردی که رابطه زیادی می خواهد، فضا داده شود.
پاسخ های شرطی
در پاسخ به نیازهای همسرتان، می توانید جوابهایی از قبیل: بله، خیر، شاید، الان نه، اگر تو آنرا انجام دهی من هم اینکار را قبول می کنم، بدهید. به خودتان این جرات را بدهید که در قبال درخواست های دیگران، نیازهای خودتان را مطرح کنید (البته اگر درخواست شما درست و اصیل باشد.) به طور مثال اگر شریک زندگیتان از شما خواست که در مورد بحث و مشاجره اخیری که با یکدیگر داشتید به گفتگو بنشینید و شما هم هیچ گونه تمایلی به انجام این کار نداشتید، در پاسخ بگویید: "من درخواست تو را شنیدم اما خودم هم می خواهم کمی زودتر بخوابم، پس اگر موافق باشی امشب بحث را به 20 دقیقه محدود کنیم و ادامه آنرا به زمان دیگری موکول کنیم." همانطور که می بینید پاسخ شما نوعی بله شرطی می باشد. "من نیاز تو را برآورده می سازم، اگر تو به نیاز من پاسخ مثبت دهی." بعضی از افراد بله های شرطی را دوست ندارند زیرا تصور می کنند که این کار خیلی رسمی است و باعث می شود که ارتباط آنها شکل مذاکره به خود گیرد. اما در هر ارتباطی برای این نوع مبادله ها فضا وجود دارد. اگر شما برای برآوردن نیازهای او تلاش می کنید بد نیست که او هم گاهی اوقات کار مشابه را در مورد شما انجام دهد
يادم هست سالها بود که من بودم و دنياي من بود و هيچ چيز ديگري نبود و من همه چيز را مي دانستم. مي دانستم که پيشرفت را دوست دارم، و راه رفتن را آفريدم. مي دانستم که تنها هستم، و تو را آفريدم. مي دانستم که دوستت دارم، و عشق را آفريدم. مي دانستم که مي خواهم خوشحالت کنم، و دنيا را برايت آفريدم. مي دانستم که مرا دوست داري، و شبهايمان را آفريدم. مي دانستم که خسته شده ايم، و سفر را آفريدم. مي دانستم که مي ترسيم، و صبر را آفريدم.
سالها گذشت و من بودم و دنياي من بود و تو بودي و دنياي ما. يک روز به من گفتي خسته شده اي و من تعجب کردم که چطور من نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي که از تو چه مي خواهم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي به کدام جهت برويم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي چقدر دوستت دارم، و نمي دانستم. روز بعد گفتي مي خواهي بروي، و من ترسيدم. روز بعد تو رفتي، و من ديگر هيچ چيزی نمي دانستم، و خدا را آفريدم تا نگهدار تو باشد.
هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتي؛
هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدرداني و تشکر کردي؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي؛
و اينها همه چيست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بيپايان تو!؟
... من کدام يک از نعمتهاي تو را ميتوانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر بسپارم؟
... خدايا! الطاف خفيهات و مهربانيهاي پنهانيات بيشتر و پيشتر از نعمتهاي آشکار توست.
...خدايا ! من را آزرمناک خويش قرار ده آنسان که انگار ميبينمت.
من را آنگونه حيامند کن که گويي حضور عزيزت را احساس ميکنم.
خدايا!
من را با تقواي خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرمانيات به وادي شقاوت و بدبختيام مکشان.
در قضايت خيرم را بخواه
و قدرت برکاتت را بر من فروريز تا آنجا که تأخير را در تعجيلهاي تو و تعجيل را در تأخيرهاي تو نپسندم.
آنچه را که پيش مياندازي دلم هواي تاخيرش را نکند
و آنچه را که بازپس مينهي من را به شکوه و گلايه نکشاند.
...پروردگار من!
... من را از هول و هراسهاي دنيا و غم و اندوههاي آخرت، رهايي ببخش
و من را از شر آنان که در زمين ستم ميکنند در امان بدار.
...خدايا!
به که واگذارم ميکني؟
به سوي که ميفرستيام؟
به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛
يا به سوي غريبان و غريبهگان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟
يا به سوي آنان که ضعف مرا ميخواهند و خواريام را طلب ميکنند؟
... من به سوي ديگران دست دراز کنم؟ در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.
...اي توشه و توان سختيهايم!
اي همدم تنهاييهايم!
اي فريادرس غمها و غصههايم!
اي ولي نعمتهايم!
...اي پشت و پناهم در هجوم بيرحم مشکلات!
اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بيکسي! اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي! اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بيانتهاي تو!
...تو پناهگاه مني؛
تو کهف مني؛
تو مأمن مني؛
زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام .
زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو .
مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی .
اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت

مي پرسي تو را دوست دارم؟
حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم
مگر مي شود با کلمات ، احساس دستها را بيان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با ديدگان پر انديشه و روشن بين به من مي نگري چه نشاط و لطفي دلم را فرا مي گيرد ؟
مي پرسي تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ اين سوال را نمي داني ؟
مگر خاموشي من ، راز دلم را به تو نمي گويد ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمي دهد ؟
راستي آيا شکوه آميخته به بيم و اميد ، که من هر لحظه هم مي خواهم به زبان آورم و هم سعي مي کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمي گويد ؟
عزيز من ! چطور نمي بيني که سراپاي من از عشق به تو حکايت مي کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حديث عشق مي گويند ، بجز زبانم که خاموش است
قطعه اي از "راز دل " آلفيري
با تو چه زندگي هايي که تو روياهام نداشتم
.jpg)
پس از گذشت 400 سال از تشکیل قهوهخانهها، بانوان ايراني در اين فضاهاي سنتي صاحب پاتوق ميشوند
تهران- ميراث خبر
رحيم شايان راد رييس اتحاديه قهوهخانههاي سنتي در تهران در گفتگو با ميراث خبر ضمن بيان اين مطلب گفت:قهوهخانههاي اوليه در ايران به عنوان ميعادگاهي براي اهل فضل، نويسندگان، شعرا و ديگر اقشار جامعه مورد توجه بوده است .
وي افزود:حضور بانوان در قهوه خانههاي سنتي کوهپايهاي نظير دربند ، درکه، فرح زاد ... به منظور گذراندن ساعاتي از وقت خود همچنين استفاده از چاي و قليان و غذاي هاي سنتي بيانگر اين موضوع است که بانوان ايراني علاقه قابل توجهي به حضور در اين فضاي سنتي از خود نشان ميدهند بنابراين اتحاديه قهوهخانههاي سنتي هميشه در صدد اين بوده است که برخي از قهوهخانههاي سنتي را به بانوان اختصاص دهد تا خانمها مجبور به پيمودن مسافتي طولاني تا قهوهخانههاي کوهپايهاي نشوند.
شايان راد در ادامه با اشاره به حضور بيشتر آقايان در قهوهخانهها گفت:از آنجا که از دير باز تا به امروز قهوه خانهها بيشتر پاتوقي براي آقايان بوده است خانمها کمتر توانستهاند جدا از خانواده هاي خود در اين اماکن حضور يابند.بنابراين اختصاص دادن برخي از قهوهخانههاي سنتي تهران به بانوان ميتواند گامي مثبت براي احياي هويت "پاتوق" در اين اماکن بهويژه براي خانمها باشد.
شايان راد در پايان ابراز اميدواري کرد استفاده از پرسنل ميزبان خانم اعم از مديريت قهوهخانه،آشپز و خدمه ميتواند در جلب اعتماد بانوان به اين فضاي سنتي اقدامي موثر باشد چرا که در سالهاي اخير فضاي سنتي قهوهخانهها به دليل حضور افراد ناباب باعث شده بود تا بسياري بانوان نتوانند به نحو مطلوب از اين اماكن استفاده کنند.
" خواستن " هميشه كار آساني به نظر نمي رسد، به ويژه براي مادراني كه خود را فداي اعضاي خانواده كرده اند. آنها به دشواري مي توانند خواسته هايشان را مطرح كنند. اما اگر نمي توانيد به خواسته هاي خود اشاره كنيد ، چه طور انتظار داريد كه اطرافيانتان به آنها پي ببرند؟ حتماً در پاسخ مي گوييد كه : " اگر مرا دوست داشتند مي فهميدند كه چه مي خواهم و آن را تهيه مي كردند ..." توجه كنيد كه هر قدرهم كه به شما علاقه مند باشند ، نمي توانند افكارتان را بخوانند. آيا شما ازخواسته هاي آنان باخبريد؟ يا چقدر آنها را مي شناسيد؟
بهتر است از همسر خود كمك بگيريد . سپس يك گفتگوي خانوادگي ترتيب دهيد و به وظايف خود اشاره كنيد. سخنراني نكنيد، احساسات و خواسته هايتان را با اعضاي خانواده خود درميان بگذاريد . به طور مثال ، نظر آنها را درباره غذايي كه درست كرده ايد ، بپرسيد.
( از واژه " من " و عبارتهاي " من فكر مي كنم" ، " من مي خواهم" كمتر استفاده كنيد . بهتر است بگوييد : " انتظار دارم كه ..." به آنها نيز فرصت ابراز نظر بدهيد. )هرچند وقت يك بار اين نشستها را برگزار كنيد و به تغييرات ايجاد شده توجه كنيد . تكرار و تشويق ، كليدهاي اصلي تغيير رفتار به شمار مي آيند . بدون دلگرمي و تشويق به ندرت مي توان تغيير ايجاد كرد .
وقتي كه يك الگو را به فرزندانمان معرفي مي كنيم و از آنها مي خواهيم كه رفتارمطلوبي را بياموزند و در پيش بگيرند ، درواقع آنها را آماده مي كنيم كه در دنياي خارج ازخانه با موفقيت گام بردارند و ارتباط سازنده اي برقرار كنند و بتوانند احساسات خود را به افراد مورد علاقه شان ابرازكنند.
شغل خانه داري هميشه ساده و هيجان انگيز نيست ولي مي تواند رضايت بخش باشد . پس اعضاي خانواده را به ياري بطلبيد . زماني كه آنها مجبور شوند مسئوليت ها و وظايف خانه داري را انجام دهند، به ارزش كارهاي شما پي خواهند برد. آن وقت است كه شما دركنار آنها احساس شادي و خوشبختي خواهيد داشت.
مادر خانه داري كه هدف و برنامه زندگي اش تنها رسيدگي به بچه هايش است، و هيچ گونه وقت و زماني براي خود ندارد چنان با كودك خود در آميخته است كه با اشتباهات جزيي كودك احساس گناه مي كند. گاهي اوقات اين قبيل مادران پس از سال ها احساس بيهودگي مي كنند چرا كه در برهه اي از زمان با شادابي كامل به ارايه خدمات به فرزندان و شوهر خود پرداخته اند و زماني مي رسد كه فرزندان ديگر نياز به آنان ندارند و با حذف اين عوامل، مادري با انگيزه هاي از دست رفته باقي مي ماند.
زنان امروز، در صحنه هاي مختلف اجتماعي ، اقتصادي ، سياسي و فرهنگي حضور دارند؛ گروهي از آنان در شهرها و روستا ها ، مسئوليت هاي متعدد و با اهميتي را در خانه پذيرفته اند. آنها بناي خانواده را در كنار همسر خود پي مي ريزند و با پرورش فرزنداني شايسته و آگاه ، طرحي نوين از فردايي روشن و اميد بخش رسم مي كنند، طرحي كه پايه و اساس جامعه فردا را تشكيل مي دهد . مادران درشرايطي كه لازم است پدر خانواده به منظور تأمين مايحتاج و آسايش همسر و فرزندان خود ، ساعت هاي بيشتري را در خارج ازخانه سپري كند، به وضعيت جسمي ، آموزشي واخلاقي فرزندان رسيدگي مي كنند . علاوه براين ، مراقبت از پدر خانواده نيز از وظايف مهم آنان به شمار مي رود و به اين ترتيب در سايه چتري كه گسترانيده اند ، عشق ، امنيت و آرامش را به همسر و فرزندان عرضه مي دارند.
تنوع و تعدد مشاغل و مسئوليت هايي كه بر عهده مادران خانه دار است گاهي سبب مي شود كه احسا س عدم رضايت ، يأس، كسالت و خستگي برآنها چيره شده و از توانشان بكاهد ، به حد ي كه آرزو مي كنند كه اي كاش مي توانستند فقط براي چند ساعت از شرايط و محيطي كه در آن قرار دارند و كارها ي يكنواخت روزانه به دور باشند .
به دليل اهميت نقش مادران لازم است كه نيازهاي مختلف آنها از جمله نيازهاي روحي و عاطفي ، مورد توجه قرار گيرد. به همين منظور در اين نوشته ها و شماره هاي بعدي ، راهنمايي و توصيه هايي خطاب به مادران ارائه مي گردد تا بتوانند از دشواري هاي شغل خانه داري كاسته و توانا يي هاي خود را به بهترين و مناسبترين شكل به كار گيرند.
بيشتر مادران خانه دار، خانه داري را شغل پر زحمت و يكنواختي مي دانند كه كمتر مورد توجه و قدرداني قرار مي گيرد . براي اهميت بخشيدن به شغل خانه داري نخستين گامها بايد به وسيله خود مادران خانه داربرداشته شود . اغلب زنان خانه دار از اين كه خود را " خانه دار" معرفي كنند شرم دارند ، به ويژه زماني كه از تحصيلات عالي بر خوردار باشند! آنها گمان مي كنند كه تمام تلاش هايي كه براي فراگيري علم كرده اند ، تلف شده است و ديگر كاربردي ندارد. در حالي كه چه جايگاهي مي تواند ارزشمند تر و مهمتر از خانواده براي ارائه دانسته ها و تجربيات مادران متصور شود؟ آنها مي توانند بهترين معلم و سرمشق فرزندان خود باشند. آيا پرورش فرزندان در هزاره سوم به آگاهي و دانش نياز ندارد؟ مسلم است كه هر قدر مادران از دانش بيشتري بر خوردار باشند ، پاسخ هاي دقيق تر و صحيح تري به پرسشهاي متعدد فرزندان خود خواهند داد.
متأسفانه اين نگرش نسبت به ارزش وظايف مادران خانه دار وجود دارد و دختران جوان را از ادامه تحصيل در سطوح عالي باز مي دارد ، چرا كه گمان مي كنند اگر قراراست روزي به خانه داري و مراقبت از فرزندان بپردازند ، پس الزامي براي تكميل تحصيل و حتي فراگيري علم وجود ندارد. درصورتي كه " فراگيري " از نيازهاي بشر است و بايد به آن پاسخ داد. البته " فراگيري " فقط به دانش اندوزي محدود نمي شود بلكه مهارت هاي گوناگون و تازه اي را كه با وظايف مادران خانه دار ارتباط دارد مي توان آموخت و در زندگي به كار برد. به طور مثال ، يك مادر، همان طور كه بايد با روانشناسي ، مراحل رشد و تكامل كودك آشنايي داشته باشد، بايد بتواند در هنگام بروز بيماري ، پرستاري خوب و آگاه باشد ، فنون آشپزي را بشناسد و تا حدودي از علم تغذيه اطلاع داشته باشد، از مسائل مالي باخبر باشد ، از هنر زيبا سازي محيط زندگي خود برخوردار باشد و بتواند براي همسر خود نيز مشاور، دوست و همراه خوبي باشد...
بنابراين ، افزايش آگاهي و دانش مادران در زمينه هاي گوناگون مي تواند بر قابليت آنها بيفزايد .
سایت: تبیان
عشق هيچ نمي دهد الا خودش و هيچ نمي ستاند مگر از خودش
عشق مالک هيچ نيست و در تملک کسي هم در نمي ايد
چرا که عشق را عشق کافي است
خليل جبران