تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

 
 
 
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنيال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم .

در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم .

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان , زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتي
از اين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ائينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است !
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن !

با تو گفتنم : حذر از عشق ؟! - ندانم
سفر از پيش تو ؟هرگز نتوانم
نتوانم !

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم !

اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

 
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد !

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ....

بي تو اما , به چه حالي من از آن كوچه گذشتم !

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 21:2  توسط محمد  | 

عشق ...

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق
كه نامي خوش تر از اينت ندانم
وگر ــ هر لحظه ــ رنگي تازه گيري،
به غير از زهر شيرينت نخوانم.

تو زهري،زهر گرم سينه سوزي،
تو شيريني،كه شور هستي از توست
شراب جام خورشيدي،كه جان را
نشاط از تو،غم از تو،مستي از توست

به آساني،مرا از من ربودي
درون كوره‘ غم آزمودي
دلت آخر به سرگردانيم سوخت
نگاهم را به زيبايي گشودي.

بسي گفتند:ـ"دل از عشق برگير!
كه نيرنگ است و افسون است و جادوست!"
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
كه او زهر است اما نوشداروست!

چه غم دارم كه اين زهر تب آلود،
تنم را در جدايي مي گدازد
از آن شادم كه در هنگامه‘ درد،
غمي شيرين دلم را مي نوازد.

اگر مرگم به نامردي نگيرد:
مرا مهر تو در دل جاوداني است.
وگر عمرم به ناكامي سر آيد،
تو را دارم كه،مرگم زندگاني است

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 20:20  توسط محمد  | 

 

 

يارب چه چشمه ايست محبت مادر ، كه من از آن يك قطره آب خوردم و دريا گريستم........
الان كه خوب فكر ميكنم به اين نتيجه ميرسم كه اگه دل نبود اين انسان چه چيزي رو مي تونست با سنگ مقايسه كنه ! اگه خزان نبود چطور ميتونست دل خودش رو به مهمونيه غنچه ببره ! اگه جدايي نبود چطور مي تونست فاصله ها رو معني كند ! اگه ديوارنبود چطور ميتونست زشتي ها رو پنهان كنه!
اگه پدر نبود چطور مي تونست سختي ها رو تحمل كنه و اگه مادر نبود چطور مي تونست زيبايي رو بفهمه! آري زيبايي كه با به زبون آوردنش انسان رو ياد خدا و مادر مي ندازه. مادر .... كه هر وقت آدم به عظمت و گذشتش فكر ميكنه ، به حق خودش رو بي اندازه حقير و كوچك ميبينه . گذشته ي خودش رو مي بينه كه ضعيف و ناتوان در گهواره خوابيده و گاه و بي گاه ناله سر ميده و خواب شيرين رو از اون موجود دوست داشتني مي گيره ولي او با يك دنيا بزرگواري گهواره رو تا خود صبح تكون ميده و از نازك ترين تار هاي دلش برات لالايي مي خونه .
تا به حال به اين فكر كردي كه چرا مادر، با دونه دونه اشكاش تو رو سيراب ميكنه و از تشنگي در اين كوير بي پايان نجاتت ميده! و تمام لحظات جووني و زيبايش رو نثار تو ميكنه ؟
آيا تا به حال به اين فكر كردي كه چطور ميشه اون رنج ها و درد ها و اون همه بخشندگي رو جبران كرد ؟
الان فقط ميتونم بگم ... اي آنكه وجودم از توست و روحم به خاطر تو، مرا بسوي سرزمين عشق ببر . پرواز را به من بياموز تا در اوج صفحه ي آبي آسمان پرواز كنم .
اي مادر دستهاي مهر بانت را دراز كن و دستهاي سرد مرا لمس كن كه اكنون به سوي تو اي انتهاي بي انتها پرواز كنم .
مي خواهم فاتح قله ي زيبايي و دوستي باشم ، مرا ياري كن ، ياريم كن و در زندگي الهام بخش من باش .
هرگز اندرز هاي گرانبهاي تو را از ياد نمي برم و سخنان دلنشينت را چون گوهر گرانبهايي آويزه ي هوش و گوش دارم
دستهاي پر مهرت را مي بوسم.روزت مبارك.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 18:28  توسط محمد  | 

مردی با شاخه‌گلی در دست
از خم کوچه گذشت
زنی از پس پنجره‌ای
آهی کشيد با حسرت
پسری بر مچ دست
نشانه‌ای کوچک نهاد
يادم باشد گلی بگيرم
بهر او، ام‌روز عصر

مردی با شاخه‌گلی سرخ
از کنار باغ‌چه‌ی خشک
پا بر برگ‌هايی
مرده‌ و سرگردان
ريخته بر سنگ‌فرش
آرام و خسته گذشت

گل را بر لب طاق‌چه
در کنار قاب عکسی نهاد
يکی در چهارچوب قاب
در ميان باغ‌چه‌ای سبز
روشن‌تر از
همه گل‌های پشتِ سر
شادمانه می‌زد لب‌خند
: برای دست‌های سپيدت

مردی در پای طاق‌چه‌ای
خم شد و باز شکست
چشمانی خشک و داغ
جز اندوهِ مشتی ياد
هيچ نباريد

مردی با شاخه‌گلی در دست
خشک و پژمرده
با زانوانی تا
با پشتی خميده از درد
در کنج ديواری سرد
آرام و بی‌آوا
مچاله شد و باز شکست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 18:0  توسط محمد  | 

 

راز دل

می پرسی تو را دوست دارم؟

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

قطعه ای از "راز دل " آلفیری

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 22:12  توسط محمد  | 

به شيشه گفتم دوستت دارم شكست . به گل گفتم دوستت دارم پژمرد . به دريا گفتم دوستت دارم خشكيد .
حالا به تو مي گم دوستت دارم هواي خودتو داشته باش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 21:18  توسط محمد  | 

Maya

من
از نهايت شب
حرف مي زنم
من
ازنهايت تاريكي
و ازنهايت شب
حرف مي زنم
اگربه خانه ي من آمدي
براي من
اي مهربان
چراغ بياور
و يك دريچه كه ازآن
به ازدحام كوچه هاي خوشبخت
بنگرم.
(فروغ فرخ زاد)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 21:15  توسط محمد  | 

شانه به شانه خاك بالا مي روم
از فصل هاي دور
خوب ميدانم
راه هاي عمودي هم گاهي به بن بست مي رسند
سقوط نمي كنم
همين كنار نفس هايت مي مانم
و از فرط خاطره خوابم مي گيرد
مهم نيست كسي تعبير خواب مرا نمي داند
من در انتظار جنين گندمي هستم
كه درست كنار بطن چپ
آنجا كه عاشقانه تر مي تپد جوانه زده است
گندم را به خاك مي سپارم
تكثير مي شوم
و كنار آن روز كه براي هميشه تو را يافتم
آرام به خواب مي روم

user posted image
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 21:2  توسط محمد  | 

blue #1

نشسته مي‌نگرم

اندوه جهاني را، ستم‌ها و شرم‌واره‌هايش

مويه پنهان؛ پريشان از خودرنجيده و پشيمان از

خود

گريه جوانان را،

آرميده مادري در بستر فقر، آزرده ستم فرزندان

نه يادي از اوست

نه رقمي در جان، در سپاردن جان،

شوهر آزرده زني يا نابكار مرد زن‌فريبي

مي‌بينم

زخم‌هاي جنگ را، آفت بيداد را، شهيدان و زنجيريان را

قحطي زدگان دريا را

ملاحاني كه قرعه مي‌كشند در رهايي جان يكي، مرگ

ديگري را

نظاره‌گر لهيده شد نهايي‌ام از خودپسندان و خودسران

رنجبران، فقيران، سياهان و هر آنچه شبيه آنان راست

و اينهمه

 اـ از پستي و رنج بي‌پايان ـ نشسته مي‌نگرم. ا

مي‌بينم، مي‌شنوم

و همچنان خاموشم:  ا

شعری از والت ویتمن

ترجمه ی  وحید ضیائی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 17:47  توسط محمد  | 

برنارد شاو " ميگه :  ‹‹ در هستي دو فاجعه وجود دارد : يكي هنگامي است كه آرزوهاي ما برآورده نمي شوند و فاجعه دوم هنگاميست كه آرزوهايمان برآورده مي شوند  . ››

 

Click to view or critique

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 21:42  توسط محمد  | 

زمانی سبز را دوست ميداشتم. زمانی که آسمان آبی بود. روزگاری که می شد آواز چلچله را با سبزی چنار پيوند داد. زمانی که صفا به سادگی باد مرا در آغوش می کشيد. وهرکس را سلامی بود می دانستم وفا با اوست... آری! ... زمانی سبز را دوست می داشتم.
زمانی که دنيايم کوچک ولی صميمانه بود. دورانی که گلهای محبوبم نرگس بود و زنبق. محبت را بازاری بود بس گرم. عشق را رنگ و بويی مقدس بود. حرفها را حرمتی بود و زندگی را فرصتی... آه! ... زمانی سبز را دوست می داشتم.
اما زمين چرخيد و زمان رفت. و تلاطم امواج زندگی سبز را شست و با خود برد. آسمان صداقتش را به تاريکی فروخت. و چلچله قفس را به شاخ چنارش ترجيح داد و رفت. اجنبی ها صميميت را از سرزمينم تبعيد کردند و وسعتش را به کينه آتش زدند. حال ديگر باد وحشيانه شعر نفاق را بر سرم فرياد می زند. دنيا ديگر مسموم گناه است. چندی است نفرت نفس محبت را بريده است. عشق مرد و از آن جز کالبدی متعفن نمانده است. حتی در باغچه ام نيز بجز خرزهره چيزی نمی رويد. ديگر سلامها و لبخندها هم يا از سر کينه اند و يا برای سودجويی. حرفها را حرمتی نيست و زندگی را فرصتی... يادش بخير! ... زمانی سبز را دوست می داشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 21:31  توسط محمد  | 

دخترکی که کنار پنجره بیدارمانده است

سایه من است

افتاده بر زمان و مکانی که نیست

سایه ای درگذشته

که درقاب پنجره چون عکسی قدیمی منعکس شده است

هرشب از چشم های سایه ام

به بیرون پنجره مینگرم

به شهر

و آدمها

وکبوتران

وقله وبرف

و آنچه که دوست میداشتم

 میز صبحانه

میگویی میز صبحانه آماده است

آنسوی دیواری از شیشه و موج

پشت پرده های هوا

پنهان در حروف و کلمات و نور

من در شب ام و تو درروز

 

بوی نان تازه را می بویم

و محبت  ترا

از میان صدف سپید کلمات

تنهایی ام را با رویای میز صبحانه تو می آرایم

تمام شب خواب نان و پنیر و نعناع ی باغچه مان را خواهم دید

و خواب   سنگفرش خانه ای را  درکوچه ای قدیمی

وخواب گذرگاه پردرخت مدرسه را

کودکی من درتاریکی خواب ها  دوباره زنده میشود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 21:16  توسط محمد  | 

'relax

 مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند

'Secure'

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 11:58  توسط محمد  | 


چنانت دوست می دارم. که گر روزی فراق افتد. تو از من صبر خواهی کرد. و من صبراز تو نتوانم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 15:42  توسط محمد  | 

 

چشم در چشم  تو میدوزم ، دستانت را با تمام احساسم به دست میگیرم و میفشارم .

در چشمانم چه میبینی ؟ نگاه پر از خواهشم را میبینی ؟

 سکوت میکنم . سکوتم را میشنوی؟

کلمات را در حصار زبانم به بند میکشم تا همیشه نهفته بماند . تو سکوتم را میشنوی آیا ؟

کلامی نمیگویم . چرا که کلمات نمی توانند همه احساسم را آنگونه که هستند بیان کند .

از تو نمیگویم . چرا که هیچ توصیفی سزاوار توصیف تو نیست .

تو که هستی که من اینگونه از تو بی تابم

تو از تبار کدامین  ستاره ای که اینگونه بر آفتاب طعنه میزنی ؟

با من بمان  و بگذار از عطر نفسهایت معطر شوم .

با من بمان و بگذار از نجابت نگاهت نجیب شوم .

با من بمان و بگذار از مهربانی نگاهت مهربانی را لمس کنم .

با من بمان و بگذار از صداقت کلامت  صادق شوم .

با من بمان و بگذار از گرمی دستانت گرم شوم .

با من بمان و بگذار از شانه هایت تکیه گاهی ابدی برای خود داشته باشم .

با من بمان و بگذار از با تو بودن زنده بمانم و زندگی کنم .

با من بمان . با من بمان ای پناه خستگی ها یم . تو که باشی از هیچ چیز نمی هراسم . با من بمان .

تو که باشی از سختی ها نمی هراسم

تو که باشی از مشکلات زندگی نمی هراسم

تو که باشی از فصل خزان باکی ندارم

تو که باشی از هیچ چیز نمی هراسم .

بمان و نگذار هراس بی تو بودن نهراسیدنم را از زندگی هراسی بزرگ باشد .

بمان و نگذار که بی تو پوچ شوم .

با من بمان .

تقدیم به کسی که با تمام وجودم دوسش دارم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 15:8  توسط محمد  | 

 

َعشق دردناك است چون براي سعادت راه مي‌آفريند. عشق دردناك است، چون
دگرگون مي‌كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود، چون كهنه
به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست، ايمن، بي‌خطر؛ نو مطلقاً
ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو، شما
نمي‌توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه، ذهن استاد است. ذهن فقط با
كهنه مي‌تواند عمل كند؛ با نو، ذهن به كلي بي‌مصرف است.


بدين سبب، ترس پديدار مي‌شود؛ و با رها كردن دنياي كهنه، راحت، بي‌خطر،
دنياي كارايي، درد پديدار مي‌گردد. اين درد، همان دردي است كه كودك هنگام
خروج از زهدان مادر احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده هنگام
بيرون آمدن از تخم احساس مي‌كند. اين درد، همان دردي است كه پرنده آن گاه
كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند، احساس خواهد كرد.

نويسنده: اوشو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 21:22  توسط محمد  | 

let there be color!

دستهایم بوی گل میداد   به جرم چیدن گل مرا گرفتند

اما هیچ کس فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 20:56  توسط محمد  | 

Girl 1

زيباترين لحظه هايم را با تو تقسيم می کنم

و

زيباترين شعرهايم را برای تو می گويم

چشمهايت را قصيده می کنم

و

عشقت را غزل

و

غمهايت را دوبيتی

و

قصه دلدادگی ام را به چشمهايت مثنوی

زيباترين شعرهايم را برای تو می گويم

ای سپيده تر از همه شعرهايم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 20:42  توسط محمد  | 

امروز نمازم را پشت به قبله خواندم.
تازه فهميدم كه خدا همه جا هست.

Last rays...

 

قلبم را در مجري كهنه اي
پنهان مي كنم
در اتاقي كه دريچه اش نيست.
از مهتابي به كوچه تاريك خم ميشوم
و به جاي همه نوميدان مي گريم.

Soon...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 11:59  توسط محمد  | 

7 روش براي كسب احترام

احترام.

همه آن را مي خواهند، معدودي بدستش مي آورند.

چـرا؟ به شما خواهيم گفت چرا. احتـرام اكتـسابي است؛
هرگز به كسي اهدا نميشــود. امروزه با هجوم مردم بـراي
انجام دادن سراسيمه وار كارها، انـدك افـرادي داراي اراده،
بـردبـاري يا پشتكار مورد نياز براي مورد احترام واقع شـدن
حقيقي مي باشنـد. همانند نوشيدن يك قهوه اسپرسوي
خوب، ايـجـاد احـتـرام نـيازمند زمان و درنظر گرفتن جزئيات
ظريف است تا بتوان به بهترين نتيجه دست يافت.

احترام همچنين رابطه مستقيم با شـهرت و اعتـبـار شـما
دارد. از خود جلوه اي متشخص بسازيد، احترام بـه عنـوان
نتيجه ظاهر خواهد شد.

روشهايي براي سرعت بخشيدن به اين فرايند وجود دارد -- حـداقـل براي كوتاه مدت - از طريق برخي راههاي ميان بر. براي مثال خود را در موقعيتي قرار دهيد كـه بـتوانيد قدرت خود را بكار ببريد ( قدرت حقيقي، نه در راس قدرت دربان باشگاه )، آنگاه مقـدار معيني از احـتـرام به شما اعطا خواهد شد، نه بدليل اينكه استحقاقش را داشته ايد، بـلـكه بـه اين خاطر كه موقيت جديد شما اينطور ايجاب مي كند.

بروي كسي آب دهان نيندازيد

Click to view or critique

من با يك مامور عاليرتبـه پليس آن قـدر دوستي عميـقي داشتـم كـه مي توانستم روي صورتـش آب دهـان بـيـنـدازم و از او بـخـواهم بدليل اينكه سد راه آب دهانم شده، از من عـذر خواهي كند، اما بخاطر "مقام" او از انجام چنين كار گستاخانه اي خـودداري كـردم. مـن بـراي مـقـام ريـاست احتـرام قــائل هستم، بنابراين بدليل "مقام" او، به رئيس خود احترام ميگذارم نه بخاطر آنچه كه او انجام داده و مستحق احترام من شده است.

بـنابراين بياييد واقيت گرا باشيم؛ اكثريت ما استطاعت تهيه بنز را نداريم، و درصد بسيار كمتري مي تـوانيم موقيعتي قدرتمند را براي خود خـريداري نماييم. با اين شرايط چگونه ميتوانيم مقداري احترام را بسرعت كسب نماييم؟

در اين قسمت هفت نكته وجود دارد كه احتــرام شـما را تضمين نمي كند اما شما را در جهتي صحيح هدايت خواهد كرد. آنچكه بايد بخاطر داشته بـاشيد آن است كه اين نكات نبايد فقط يكبار انجام شده و سپس فراموش گردند، بلكه بايد به عنوان بخشي از سبك زندگي و تصوير جديدي كه در نظر داريد دربيايند.

1- لباس مناسب بپوشيد
صرفه نظر از اينكه در گذشته چه كار كرده ايد، چقدر پول در حـساب بانكي خود داريد، تا چه اندازه مشهور هستيد يا چقدر چاق شده ايـد، يـك شـخص با لباسي شايسته بهتر از يك كهنه پوش مورد توجه قرار ميگيرد.

درمورد هر نوع لباسي صحبت نميكنيم، منظور يك لباس اندازه است كه توسط خياطي ماهـر و چيـره دسـت دوختـه شده است. اكنون زمان ارزان بودن نيست. يك دست كت و شلوار 50 هزار توماني بخريد، آنگاه 50 هزار تومان بنظر خواهيد رسيـد. كــت و شلواري 300 هـزار تـوماني بـخريــد، 300 ميـليون بنظر خواهيــد رسيد. در مــورد كـفـش هـا هـم خسيس نبوده و يك جفت از بهترين آنرا براي خود تـهيـه كنـيـد. هر چـيـز ساخـت ايـتـاليا اتوماتيك وار بهتر از بقيه مي باشد -- پايان داستان.

دهان خود را بسته نگاه داشته و به حقيقت متوسل شويد...

 

 2 - ساكت بمانيد
ميدانم كه همه شما تصور ميـكنيد كـه نـابغه ايد، اما واقيت آن است كه نيستيد. در غير اينصورت نيز به هيچ نصيحتي نداشتـيد و جهان بازيچه اي در كف دستان شما مي بود. بنابراين، چون هنوز چيزهاي زيادي براي آمـوختــن وجـود دارد، بـهتـر اسـت كـه دهـان را بسته نگاه داشته و گوش كرد.

خردمند و مرموز بوده و فقط چــيــزي را كــه لازم اســت بــگوييد. در واقع هيچ چيزي را تا زماني كه مجبور نشده ايد، بيان نكنيد. اشتباهات معمولا توسـط افرادي صورت ميگيرند كه بدون دليلي مناسب زبان به صحبت مي گشايند. هرقدر يك فــرد اطـلاعات كمتري از شما داشته باشد، احتمال ماندن وي در فاصله اي محترامانه بيشتر خواهد شد.

وقتي من كسـي را بـراي اوليـن بـار ملاقات مي كنم، مؤدبانه با او سلام و احوال پرسي نموده و تا دو دقيقه بعد از آن چيزي نمي گويم. در ايـن فـاصــلـه آن فـرد ســاده لوح همه اسرار خود را برايم تعريف كرده است؛ كجا زندگي مي كند، روابطش با همسرش چگونه است، شماره كارت اعتباريش چيست و چه تـعداد قرص بـراي رفـع مـشكلات جنسيش مصرف ميكند. اگر شما هم در مكالمات خود اينچنين باشيد، آيا كسي حاظر خواهد بود بعد از آن دو دقيقه باز هم برايتان احترام قائل باشد؟

 

3- دروغ نگوييد
اگر مجبور به سخن گفتن شديد، به آنچه كه واقعا مي دانيد اكتفا كنيد. دروغ گفتن براي تحت تاثير قراردان و يا جلب احترام ديگران نتيجه معكوس در بر خواهد داشت.

هيچ راهي سريعتر از دروغگويي براي از دست دادن احترام وجود ندارد، بخصوص زماني كه آن دروغگويي با حماقت همراه باشد. اگر چيزي را نميدانيد، بسادگي بگوييد، " مــن در اين مورد نظري نميتوانم بدهم." يك انسان حقيقي كاستي ها و ضـعف هاي خـود را مي پذيرد. اگر طرف ديگر مودب باشد، از شما آنچه كه در تـوانـاييتان است را درخواست نموده، و شما فرصتي پيــدا خواهيــد كــرد كــه در مـورد چيزي صحبت نماييد كه همانند انيشتين جلوه تان دهد.

4- هرگز لبخند نزنيد ( آن را براي همسرتان نگهداريد )
هر وقت مرد رندي را ميبينم كه هـمـگي دندانهايش را نشان ميدهد، هميشه تصوير يك تمساح به ذهنم خطور ميكند. يك انسان مـحترم، يك انسان هوشيار نيز هست. لبخند زدن ميـتـواند جلوه شما را مخدوش نمـايـد و ممكن است ديگران تصور كنند كه شما يك فروشنده اتومبيل دست دوم هستيد.

از لبخند زدن دوري كنيد تا انساني جدي بنظر آييد كه براحتـي تـحت تـاثير قرار نميگيرد. از هر 10 مورد، 9 مورد طرف مقابل حتي سخت تر تلاش خوهد كرد تا مـوافـقـت شما را بدست آورد. در اين شرايط چه كسي به چه كسي احترام مي گذارد؟

در عوض لبخند مليحانه و نشان دادن دنـدانـهاي همـچون صـدف خـود را هـنگـامي كه با همسران هستيد، از او دريغ ننماييد.

Click to view or critique

5- اطمينان و تواضع
افراد با اطمينان تواناي جـذب بسيـار بـيـشتري نـسبت بـه بقيه افراد دارند. اين اطمينان حـتـي اگـر شامل راه رفتن مغرورانه، وضعيت اندام مناسب يا اخـلاق و رفـتـار شـخـصـي خوب باشد، تصـويـر شـخصي تحت كنترل را نمايان مي سازد كه ميداند چه كاري انجام ميدهد و ميتواند كار را به اتـمام برساند. يك انسان مطمئن ميگويد، "شما ميتوانـيـد بـه قابليتهاي من اعتماد كنيد" و "به گفته هاي من احترام بگذاريد."

به چشمان كسي نگاه كنـيـد. يـك انـسـان مـطـمـئـن هيـچـگاه كثيفي را در كفشهايش مشاهده نميكند چرا كه او هرگز نظرش را به پايين نمي افكند.

مرز بين اطمينان و خود بيني را بياد داشته باشيد. اطـمينـان تـعـادل تـوام بـا فـروتنــي و تواضع ميـباشد. فقط انسانهاي نادان فخر فروشي ميكنند. كسي شما را معرفي ميكند و مي گويد، " آقاي فلاني واقعا زرنگ است، شركتش پارسال 100 ميليون سود كرد."

شـمـا پـاسـخ مـي دهيــد، "حتــي بــا حرفه اي ترين مهارتهاي رهبري در جـهـان، بـدون سربازان كاركشته و خوب، نمي توانستم كـاري انـجام دهم. يك انسان بتنهايي قادر به صورت دادن چيزي نيست." چه كاري انجام داده ايد؟ شـمـا قـابـليتـهـاي خود را در ضمن تحسين ديگران آشكار نموده ايد. چه انسان متواضعي هستيد.

 


-6 مؤدب باشيد - احترام و نزاكت را متقابلا رد و بدل
نماييد
وقتي كسي را ملاقات ميكنيد، نبايد با بي نزاكتي لـبخنـد
بزنيد، اما از طرفي بي ادب نيز نبايد باشيد. محـتـاط بـودن
بـه مـعـناي آن نـيست كه نمي توانيد مؤدب باشيد. رفـتـار
شايسته نمايانگر خلوص، و خلوص نمايانگر وقار است؛ يك
انسان با وقار داراي خصيصه هاي در خور احترام ميباشد.

هيچكسي تا حال بدليل ادب و يا نزاكت زياد دشمنـش بـه
جنگ او نرفته است. ادب همچنين به معـنـاي ترسـو بـودن
نيست.

7- حافظه خوبي داشته باشيد
يكي از مسائل مهم و كلـيدي
تقويت حافظه است، چون علاوه بر دور نگاه داشتن فرد از اشتباهات احتمالي، بـاعــث امتيازات بيشماري در دنياي كار و تجارت مي گردد. اگر نام فـردي كــه از مـعرفي او 30 ثانيه هم نمي گذرد را بياد نياوريد، مانند يك آدم ابله به نـظـر خواهيد آمد.

بـخـاطر آورن اسـامــي و آنچه كه به شما گفته شده، نشان دهنده اين اسـت كـه فـردي هستيد كه به جزئيات توجه داريد، و نيز دقيق، باهوش و فهيم مي باشــيد. لازم نيست يـك سخـنرانـي طـولاني را بـيـاد بـياوريد؛ بخاطر آوردن يك اسم كافي است، و اين باعث مي گـردد طرف مقابل شما احساس خوبي نمايد ( اگر مطلبي را درمورد فرزندانش بياد آوريد، امتيازتان بيشتر مي گردد ). و او چه فـكري خواهـد كـرد؟ " عـجب مـرد محـتـرمي، دوستش دارم. او حتي اسم مرا بخاطر دارد."

پايان داستان

من اولين نفري خواهم بود كه مي پـذيرم يـك دانـشمـنـد سفـيـنـه فـضـايي نيستم: اين مشـاوره كـاملا واضــح و روشن است. برخي چيزها را احتمالا از قبل انجام مي دهيـد، و برخي را نه. بكار بستن همگي اين هـفت قـانـون بـه معناي آن است كه مجبوريد سبك زندگي و نحوه رفتار با آشنايان چندين ساله خود را تغيير دهيد، اما اگـر خـواهـان احترام فوري هستيد، بايد بهايش را بپردازيد.

فقط براي چندين روز آنچه را كه گفته شد انجام دهيد،تفاوت را مشاهده خواهيدكرد. در يك رسـتوران خوب با لباسي شيك قدم بگذاريد، در حالي كـه سـرتـان روبـه بالا است و وضـعـيـت انـدام مناسبي داريد، ميزي را انتخاب كـرده و غـذاي خـود را سـفـارش دهـيـد. هنگام انتخاب نوشانه، از پيشخدمـت در موـرد نـوشـابـه اي كـه بـا آن آشـنـايـي نداريد، سؤال نماييد.

با پيش خدمت تا آخر شب هيچ حرفي نزنيد به استثناي "متشكرم" آنهم زمـانيكه بـراي شـمـا چـيـزي مـي آورد. دنـدانـهـاي خـود را نـشـان نـدهيد. در انـتـهـاي شـب آنـچـه كــه پيشخدمت در مورد نوشابه به شما گفته را تـكرار نماييد. 20 درصـد صـورتـحـسـاب را به عنـوان انـعـام بـاقـي بـگذاريـد. او مـمـكن اسـت فـقـط يـك پيشخدمت باشد، اما اين آغاز واگنهاي احترام است.

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 18:52  توسط محمد  | 

Click to view or critique

بي صدا از خودم مي گذرم...

ديرگاهيست،

پنجره ها پنهان است

-پيچك هاي تنهايي،

انبوه خزيده اند-

و جاده ، گم

در مه اندوه...

باغ پشتي را

پاورچين،

مي گذرم...

آندم كه عميق نفس مي كشد؛

هنوز هم تنهاست،

با كوچ ترانه هاي مهاجر...

ومنتظر،

-اشك هاي خشكيده ي زرد-

...

پشت پرچين ها

مي نشينم روي سبزه ها...

آوازي نمناك مي گذرد...

صورتم مي شكفد

مثل گاهي

كه شمعداني ها را

روي ايوان

نور مي پاشم

من گاهي...

بي صدا

از خودم

مي گذرم

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 9:29  توسط محمد  | 

آغاز...

چاقو را برداشتم
آسمان را به اندازه ماه بریدم
تا از دریچه شب
به چشمان بی خوابم بیفتد

صبح
چاقو را برداشتم
نقش دو ماه
از آسمان چشمانم بریدم
و در شیشه تاریک تنهایی ام
پنهان کردم...

*
چاقو را برداشتم
دو بال پرنده را بریدم
تا خوش خیال نباشد
چرا تعجب می کنی؟
خواستم تا به دیوار فردا نکوبد

*
چاقو را برداشتم
انگشت اشاره ام را بریدم
تا دیگر کبوتر را نشانه نرود
مبادا که:
آرزو بر خاک افتد

*
چاقو را برداشتم
سیب را دو نیم کردم
و رو به روی خیالش گذاشتم
بلکه سهمش را از عشق بردارد

*
چاقو را برداشتم
عشق را به پهنای جاده بریدم
تا پای رفتنش را بگیرد

*
چاقو را برداشتم
روی پوست احساسم کشیدم
و خون جهان بیرون زد

*
چاقو را برداشتم
شکم کسی را که در آینه ایستاده بود
پاره کردم
آن وقت" من" بر زمین افتادم

*
چاقو را برداشتم
تا دیوار را زخمی کنم
فریاد کشید:
درد " فاصله بودن" برایم کافی ست

*
چاقو را برداشتم
با آن روی برف ها نوشتم:
" من از این چاقو کش می ترسم"
آفتاب ترس مرا شست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 17:35  توسط محمد  | 

همسرم

Click to view or critique

چون دوستت  مي دارم


    حتي آفتاب  هم كه بر پوستت بگذرد


من مي سوزم                          


پاييز از حوالي  حوصله ات كه بگذرد


 من زرد مي شوم                          


پیراهن راه راه کرم رنگت كه از كوچه  عبور مي كند


                                                             عاشق مي شوم                               


و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند


                         غريب مي مانم                           


وتنها وقتي گريه اي  گمان نمي برم در تو


 من سبز مي مانم                                     


كه نيلوفرانه دوستت مي دارم


 نه مانند مردماني كه دوست داشتن را


 به عادتي كه ارث بر ده اند


 با طعم غريزه نشخوار مي كنند


 من درست مثل خودم


 هنوز و هميشه دوستت مي دارم               


ديوار بايد ها     


ديوار 


 اين ديوار لعنتي


 سهم آسمانم را تنگ كرده


 من ازين " هيچ آباد" هميشه


 تنها آسمانش را دوست مي دارم   


        با پروانه هايش                            


كه مادرانه گرد روياهاي زرد و نارنجي  گاه گاه من


 گريه هاي بي هنگام مرا  


  گواهي مي دهند                         


و گرنه سر تا پاي زمين را در  من اگر بريزي 


                                                         غزلي نمي ارزد


كه تصوير غزالم را در من 


 ]   قاب مي گيرد                 


كاشكي اين ديوار ها  را


    اين ديوارهاي لعنتي                   


در بايد هاي هيچكس شكوفه نمي داد


 آن وقت آسمان از آن من بود و 


    چتري  هميشه                 

براي  پر وانه ها   

 

      دوستت می دارم


Click to view or critique

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا

و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو

و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

سهراب



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 18:19  توسط محمد  | 

عفاف زن از عفاف مرد است

Niklas 2Anne

 

جوامع الحكايات» ، بزرگترين اثر داستاني قرن هفتم است. كتاب «جوامع الحكايات و لوامع الرويات» اثر سديدالدين محمد عوفي است. عوفي در نظر مرحوم دكتر زرين كوب، فردي سخن شناس، نقّاد و صاحب ذوق بوده كه بر اساس سنت به نقد احوال زمانۀ خود پرداخته است. دوران عوفي همراه با قشريگري، مقدس مآبي، فساد حاكمان و مدعيان دين و صلاح بوده است. داستانهاي او نشانگر روح زمانه ايست كه در آن مي زيسته است.

 

اين كتاب به كوشش و تصحيح دكتر جعفر شعار در مهر ماه سال 63 چاپ شده است. سالهاست كه با داستانهاي اين كتاب مانوس هستم و برخي از حكايات آن را بارها خوانده ام. نثر شيرين و روان داستانها مانند شهد جانم را شيرين مي كند. يكي از داستانهاي مورد علاقه ام در اين كتاب داستان زير است:

 

« آورده اند كه وقتي مردي بود خيّاط ــ در عفاف و صلاح؛ و زني داشت عفيفه، مستوره، و با جمال و كمال، و هرگز خيانتي از وي ظاهر نگشته بود.

 

روزي زن در پيش شوهر خود نشسته بود، و زبان به تطاول گشاده، و به سبيل ِ منّت ياد مي كرد كه: " تو قدر عفاف من چه داني و قيمت صلاح من چه شناسي، كه من در صلاح زبيده وقت و رابعه عهدم ".

 

مرد گفت:" راست مي گويي، امّا عفاف تو به نتيجه عفاف من است. چون من در حضرت آفريدگار راست باشم، او تو را در عصمت بدارد".

 

زن را خشم آمد، گفت:" هيچ كس زن را نگاه نتواند داشت، و اگر مرا وسيلت صلاح و عفّت نيستي، هر چه خواستمي بكردمي.

 

مرد گفت:" تو را اجازت دادم به هر جا كه خواهي برو و هر چه مي خواهي بكن".

 

زن، روز ديگر خود را بياراست و از خانه برون شد، و تا به شب مي گشت، و هيچ كس التفات به وي نكرد ــ مگر يك مرد گوشه چادر او بكشيد و برفت.

 

چون شب در آمد، زن به خانه باز آمد. مرد گفت:" همه روز گرديدي و هيچ كس به تو التفات نكرد ــ مگر يك كس، و او نيز رها كرد.

 

زن گفت:" تو از كجا ديدي؟". مرد گفت:" من در خانه بودم، امّا من در عمر خود در هيچ زن نامحرم به چشم خيانت ننگريسته ام، مگر وقتي ــ در جواني ــ گوشه چادر زني را گرفته بودم، و در حال پشيمان شده رها كردم. دانستم اگر كسي قصد حرم من كند، بيش از اين نباشد".

 

زن در پاي شوهر افتاد و گفت:" مرا معلوم شد كه عفاف من از عفاف تو است".

 

گفتم كه:"مكن" گفت:"مكن تا نكنند"

اين يك سخنم چنان خوش آمد كه مپرس »  

 

Ira 2

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 18:17  توسط محمد  | 

عفاف

صورت رنگ پريده ام زير سفيدى اين پودر سفيدتر مى شود، براق تر مى شود، از پوست چيزى پيدا نمى ماند وقتى قرمزى ماتيك را روى آن پهن مى كنم. خط لب را بالاتر و پايين تر از لب ها مى كشم، كمى. يك صورتك انگار چسبيده روى پوستم، يك تكه و چسبناك، كه نمى گذارد پوستم تكان بخورد...»

 Click to view or critique

سال ها قبل‌ كه‌ صورت هاي‌ زيباي‌ زنان‌ در زير روبنده‌ها مخفي‌ بود، دختركان‌ دندان‌ به‌ لب‌ مي‌گزيدند تا لبها سرخ‌ شود، سرمه‌ و وسمه‌يي‌ اگردر كار بود مختص‌ شب‌ عروسي‌ بود وآرايش‌ مخصوص‌ عروس‌. تصاوير قديمي‌ زنان‌ ايراني‌ با ابروهايي‌ پيوسته‌، صورت‌ و سيرتي‌ زيبا گوياي‌ اين‌ ادعا است‌ و امروز آرايش‌ به‌ سه‌ صورت‌ «كم‌، متوسط‌، تند» انجام‌ مي‌شود وآنچه‌ در جامعه‌ ما به‌ وفور ديده‌ مي‌شود از بين‌ رفتن‌ مرزهاي‌ آرايشي‌ است‌.

 در كشورهاي‌ اروپايي‌ كه‌ روزگاري‌ همه‌ آرايش‌ مي‌كردند و امروز تنها زنان‌ مسن‌ در آن‌ كشورها آرايش‌ مي‌كنند.
You

بر سر در کاروانسرائی --- تصوير زنی به گچ بريدند
ارباب عمائم اين خبر را --- از مخبر صادقی شنيدند
گفتند که واشريعتا. خلق --- روی زن بی نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد --- تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق --- می رفت که مومنين رسيدند
اين آب ببرد و آن يکی خاک --- يک پيچه ز گل بر او کشيدند
ناموس بباد رفته ای را --- با يک دوسه مشت گل خريدند
چون شرع نبی از اين خطر جست --- رفتند و به خانه آرميدند

Click to view or critiqueD.

بعضی از نگاه ها ويروس گناه منتشر می کند . و بعضی از چهره ها حشره مزاحمت جمع می کند. خراب کردن همه ديوارها و بر داشتن همه پرده ها و باز گذاشتن همه پنجره ها، نشانه تيره انديشی است، نه روشنفکری! علامت جاهليت است نه تمدن!
می گو يی نه؟ به طومار کسانی نگاه کن که پس از رسوايی و بی آبرويی با دو دست پشيمانی بر سر غفلت خويش می زنند و بر جهالت خود لعنت می فرستند. کسی که از جماعت رسوا نگريزد رسوای جماعت می شود !
آنکه ايمان را به لقمه ای نان می فروشد ، آنکه يوسف زيبايی را با چند سکه قلب عوض می کند، آنکه کودک عفاف را جلوی صد ها گرگ گرسنه می برد و به تماشا می گذارد ، روزی هم پشت ديوار ندامت اشک حسرت بردامن پشيمانی خواهد ريخت، در آخرت هم به آتش بی پروايی خود خواهد سوخت.
از اول که جامه عفاف سفيد و شفاف است ، نبايد گذاشت چرکابه گناه بر آن بپاشد . از اول بايد مواظب بود اين کاسه چينی نشکند و اين جام بلورين ترک برندارد. از اول نبايد به پای بيگانه، اجازه ورود به مزرعه نجابت داد، که بوته های نورس عصمت را لگدمال کند.
ولي... گريه بی حاصل است و بی ثمر ، وقتی که شاخه شکست و گل چيده شد!!

nitu-3

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 18:16  توسط محمد  | 

يک عاشقانهء دلتنگ

به خدا مي دانم.گفتن ندارد اما
همين سال گذشته اوايل زمستان بود.
من...به ياد مي آورم.
من بودم که براي يا کريمها روي تاقچهءاتاقم دانه مي ريختم.
حواسم به دل دل هاي نيلوفر بود وقتي با آمدن نا به هنگام نسترن گل مي داد.
چادر نماز مادرم را مي بوييدم و عاشق مي شدم.
 هوس سه تاره مي کردم مي آمدند زير تختم چشمک مي زدند يا نه گاهي من قدم بلند مي شد با سه تاره ها چشمک بازي مي کرديم تا خود صبح
 ....مي سوختند.
من..ساده .. دلم را مي گفتم.اطرافيانم همه شاعر مي شدند.
چشمانت را طرح مي زدم.. دريا مي شد و در ساحلش مرغ دريايي ها عشق بازي مي کردند.
نگاهت را طرح ميزدم.. موج مي آمد دفتر شعرم را مي برد.
لبانت...............
       قلمم ذوب مي شد.دلم سرخ.گر مي گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع مي شدند.
       خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجرهء اتاق صف بسته بودند قاصدک ها
خبرهاي عجيبي برايم مي آوردند از دختر سر به زيري که خوشش آمده بود از اين سر به هوايي هاي من.
گفتن ندارد.سر به هوا بودم...در آسمانها...به ياد مي آورم.
گاهي که حوصله داشتم ابر بازي مي کردم.بين اتاق هاي دوستانم تقسيمشان مي کردم.
هال و هوايشان باراني مي شد دوستام.غزل هايشان را برايم مي فرستادند.با بوسه و ....
لب حوض
ماهي طلايي ها سر انگشتانم را مثل بچه ها مي مکيدند و من سر شار تر مي شدم.
از آب . از آينه. از لطافت. از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن.
سرو سري داشتم با ماه..فقط با من درد دل مي کرد.سکوت پر معني اينهمه قرن دور زمين گشتن را مي فهميدم.صورتش سفيد شده بود مثل مادرم
 ...مثل اين روزهاي خواهرم.
گفتن ندارد.
گره از کار آفتابگردانها باز مي کردم.در آن روزهاي مه گرفته.
يک بار هم.. براي ختمي ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم به همين ياس سفيد حياط همسايه.شيطنت بود.مي گفتند تو خوب مي نويسي..
                        (چه اين روزها قشنگ دست زير چانه گذاشته اند و از بالاي ديوار به هم نگاه مي کنند با لبخند)
بعد..
گفتن ندارد...
به ياد نمي آورم چه شد.
*
اين روزها .. يا کريم ها..براي بهتر شدنم ذکر مي گويند.
نيلوفر و نسترن هر روز سر مي زنند.شعر هم مي خوانند برايم.
سه تاره ها...
                 سه تاره ها هالشان خوش نيست
                 هر چه مي گويم خوبم باور نمي کنند.
به ياد نمي آورم چه شد اما..
پروانه نديده بودم اينقدر دلش بگيرد که برود از نو براي خودش پيله دست و پا کند.
اصلا طرح زدن فراموشم شده
قاصدک ها از من خجالت ميکشند .
به خدا دلم برايشان تنگ شده اما خجالت مي کشند.از بس بي خبري آورده اند ديگر نمي آيند.
گفتن ندارد.
اين روزها
             عجيب سر به زير شده ام.
آب حوض يخ زده.
                   عکس ماه را ندارم.
                                      خبري هم از غزل نيست.
واي آب حوض....
ماهي ها.

Click to view or critique
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 18:14  توسط محمد  | 

عاشقی مردمان عصر حجر!

عجب عشاقي بودند اين مردمان عصر حجر...مفهوم آقا و خانم آن موقع هنوز كشف نشده بود و همه يا نر بودند و يا ماده، اما عشق از همان زمان وجود داشت...البته تنها در يك صورت مي‌توان روابط آنزمان را عشق ناميد كه روابط امروزِ تيترِ يكِ مجلات زرد را كه گستره‌شان به روزنامه‌هاي وزينِ رنگي بيست و چهار صفحه‌اي هم كشيده مي‌شود را نيز عشق ناميد...گيج شده‌ايد؟...مي‌دانم و برايتان توضيح خواهم داد...خانمِ "بلوط نتراشيده" از دست او بشدت عصباني است. آنها هنگام شكار سال پيش وقتي آقاي "با چشمانش به همه خيره" جگر يك خرس را به او تقديم كرد عملا" به يكديگر علاقه‌مند شده  و با هم ازدواج كردند. اما آقا تصميم گرفته است فصل جديد شكار را با خانم "با هر بادي مي‌پرد" بگذراند. فكر مي‌كنيد چه مي‌شود؟ مسلم است. خانمِ "بلوط نتراشيده" به جاي آنكه او را نفرين كند، يا به پستوي غار پناه ببرد يا مرگ موش بخورد، ظرف كله‌پاچه‌اي را كه درست كرده است به صورت آقاي "با چشمانش به همه خيره" مي‌پاشد و پس از آن چشمان سوخته‌اش را از كاسه بيرون مي‌آورد. آقاي " غار يكي زن يكي" كه يك نرِ دوازده وجبي است و ريش و موي انبوهي دارد هنگام رد شدن از در غار با ديدن لبخند خانم"چشمانش يكي در هزار" عاشق چشمان او شده و يك روز تمام به شكار نمي‌رود. احساس مي‌كند كه با او خوشبخت و صاحب فرزنداني قوي و خوش‌شكار شود...اما خانم به آقاي "مي‌نشيند و سنگ مي‌كوبد" دلباخته است. آقاي " غار يكي زن يكي" كه به اسيد يا پنجه بكس دسترسي نداشته با گرز ميخ‌دارش توي سر خانم"چشمانش يكي در هزار" مي‌كوبد و انتقامش را مي‌گيرد...در اين  مقطع كه گزارشش كرديم، انسان بتازگي عشق را كشف كرده است و دوجين از آدمهاي غارنشين در دامنه‌‌هاي زاگرس كور و كر و لال و شل وشول شدند و يا بالكل زندگاني را بدرود گفتند. در اين زمان بود كه پيشرفتِ مهمي حاصل شد. سالخوردگان كه دليل اين رفتارها را نمي‌فهميدند عشق كوركورانه را ممنوع كردند و آن دو علت داشت يكي آنكه خانم "تحملش يك كلوخ" به خاطر فرار شوهرش بچه‌هايش را در ديگ مي‌پزد و مهماني مي‌دهد و ديگر آنكه دختر بچه‌اي با نام "سر و گوش جنبان" خودش را آتش مي‌زند...از آن به بعد هيچكس نمي‌تواند خودش همسرش را انتخاب كند و يا حرفي از عشق و عاشقي بزند...خوشبختانه ما از نسل اين قوم شرير كه خداوند با عذاب خودش آنان را از صحنه روزگار محو نمود نيستيم، نه در جهان متمدن غرب ديگر خانم "تحملش يك كلوخ" پيدا مي‌شود و نه در ميان ما آقاي " غار يكي زن يكي" و بهتر است كه تمامي اين روزنامه‌هاي زرد را آتش زد..

dRED

منبع:.movazi.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 17:41  توسط محمد  | 

Click to view or critique

به در کعبه سحرگه من ودل دست زدیم

به امیدی که در این خانه کسی هست زدیم

لاجرم دست ارادت به در پیر مغان

خادم کعبه چو در بر رخ ما بست، زدیم

تا نگیرند پی خون کسی دامنمان

خویش را برصف پرهیز کنان مست زدیم

سنگ بر شیشه ی تقوی و قدح از کف دوست

لب ساقی به لب جام چو پیوست زدیم

زیر و بالا همه چون جلوه گه طلعت اوست

گه سراپرده به بالاو گهی پست زدیم

فال بی دولتی و قرعه ی بدبختی خویش

رشته ی الفت ما دوست چو بگسست زدیم

آسمان کرد سیه روز و پریشان ما را

که چرا درخم گیسوی بتان دست زدیم

من و "روشن" اگر از خویش نرستیم ولی

دست در دامن آنکس که زخود رست زدیم   

روشن کردستانی 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 20:42  توسط محمد  | 

مي آيي ... و بوي عطرت كوچه را پر ميكند. چند ضربه با كليد به در خانه مي زني. مي آيم و در را باز ميكنم. تمام وجود چشم مي شوم و تورا مي بينم. داخل مي شوي و...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 20:0  توسط محمد  | 

نگاهت را تا ته نوشيدم !

چشمهايت را نشان بده .... ميخواهم فالم را بخوانم !!!!

تو را دوست دارم ای امید محال

Click to view or critique

دل من ديگه خطا نكن
با غريبه ها وفا نكن
زندگي باختي دل من
مردم و شناختي دل من
زندگي باختي دل من
مردم و شناختي دل من
تا به كي سراپا حقيقتي
تا به كي خراب محبتي
همنشين اين و اون ميشي
خسته وپريشون ميشي
دشت بخت توكويرميشه
مرغ آرزوت اسيرميشه
رو به روت سراب
پشت سر خراب
ساكت وصبوري دل من
مثل بوف كوري دل من
زندگي باختي دل من
مردم و شناختي دل من
دل من ديگه خطا نكن
با غريبه ها وفا نكن
زندگي باختي دل من
مردم و شناختي دل من
توي خون نشستي دل من
بي صدا شكستي
زندگي باختي دل من
مردم و شناختي دل من
ساكت و صبوري دل من
مثل بوف كوري دل من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 9:48  توسط محمد  | 

روانشناسی تو

تو منحصر به فردی

 

Click to view or critique

پس من چه به تو بگویم که برایت مفید باشد.

تو که منحصر به فردی باید منحصر به فرد عمل کنی. رمان زندگیت را نمی دانم. تا بگویم که  فصل دیگرش را چگونه بنویس تا قشنگ تر شود.

نگرانی هایت ، شادیهایت ، عشقت ، غمهایت ، ضعف هایت ، قوت هایت ، توانایی هایت هم،  مثل سایر اجزاء وجودت منحصر به فردند . پس تو نخواهی توانست که  خود را با کسی مقایسه کنی ، چون تو فقط توئی و همتا نداری.

تو رمان زندگی خود را نوشته ای و باز هم می نویسی.

 

نقش اول این فیلم تویی ، تو بهترین هنرپیشه و کارگردان و فیلمنامه نویس و منحصر به فرد هم هستی.

برای خودت بنویس که : چه می کنی و چه خواهی کرد..........

بگو که :

من این کار را می کنم که .........

اگر دیگران این کار را انجام دهند ......

من این کار را انجام می دهم ......

و اگر......

رمان خود را پیشاپیش ، قبل از اینکه دیگران بنویسند خودت بنویس.

 

سایت " الهه امید

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 9:38  توسط محمد  | 

سکوت

يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر!  فکر!  فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 9:30  توسط محمد  | 

 

خوب نگاه کن !

 کنار همين پنجره بود که تنهاييت را با من قسمت کردی !

همين روزنه ای که از آن به وسعت دنيا سلام می کردم و می گذاشتم پروانه ها برای گلدان احساسم ترانه بخوانند !

از همينجا بود که به اتاق دلم سرک کشيدی . گفتی : چه قشنگ !!!!

و من ..... ترسيدم !

خواستم پرده های ديدار را بکشم !

چراغ های خاطره را خاموش کنم !

و در کنج فراموشی محبوس بمانم !

اما تو آنقدر از اين نگاه فرو افتاده حروف مقطعه ی ... ع ... ش .... ق .... را بيرون کشيدی؛ که رمز عبور به زوايای نا پيدای قلبم را به دست آوردی !

حالا در کنار تو روبروی همان پنجره نشسته ام ....

تو ؛ محو تماشای مهربانی ام هستی ...

و من ؛ در انتظار همراهی نگاهت تمام سهم تنهايی تو را بر دوش می کشم !

خسته ام !.... کمکم کن !........

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 9:29  توسط محمد  | 

نه

با «نه» شنيدن از تو كه من كم نمي‌شوم!
مجنون‌نمـــاي مــردم عالم نمي‌شوم

اين اوّليـــن خطاي تو، حوّاي سنگ‌دل
پنداشــــتي بدون تو آدم نمي‌شوم

بعداز تو اي خزان‌زده ديگر براي هر
شب‌بوي تشنه‌لب‌شده شبنم نمي‌شوم

دلخور نشو عزيز! از اين خُلقِ بي‌خيال
گفتم كه بي تو پاپيِ خُلقم نمي‌شوم

آه اي نگاه‌هاي تماشـــا، خداوكيل!
علّاف چشم‌هـــاي شما هم نمي‌شوم

بگذار صـادقـانه بگـويـم بدون تو
هر كار مي كنم... نه... نه... آدم نمي‌شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 9:22  توسط محمد  | 

Daughter

چقدر زیباست لحظه خوب محبت مادر به فرزند و لحظه خوب آرمیدن در آغوش مادر

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 9:20  توسط محمد  | 

من كيمين قاپي سين دويوم؟

 

نمي دانم چرا همه رودهاي جهان به قلب من مي ريزند

و همه پرنده هاي عالم در قفسه سينه من به پرواز در مي آيند!

 

چشمان من آيا قدرت باريدن اين همه آب را خواهند داست؟

آرواره هاي خسته من خواهند توانست آواز اين همه پرنده را از ميان لب ها فرياد كنند؟

 

خدايا اينجا چه خبر است،

هزاران كودك ترسيده در كنج دلم كز كرده اند!

آخر مردمكان خون گرفته ديده گانم را چقدر به چرخش درآورم

تا نگراني آنها را باز تابم؟

 

اينجا زيارتگاه كدام امامزاده است

كه اين همه آشفته دل بر آن دخيل بسته اند؟

اين پارچه هاي سبز، آبي، زرد، قرمز،

اين دردهاي رنگارنگ!

 

آن دست هاي مهرباني كه

اين همه زخم را مرهم خواهد نهاد،

كجاست؟

دستان من كه حتي نتوانستند لرزش از لب هايم بگيرند!

 

من به كجا پناه برم؟

چرا هر رهگذري كه از كوچه ما مي گذرد

در خانه مرا به صدا در مي آورد؟

 

كسي به من بگويد:

من كيمين قاپي سين دويوم؟

  شاعر کريم شفائی  

 Click to view or critique

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 9:9  توسط محمد  | 

مگر نه زهرا، والاترين محبوبه خداوند بود و خدا به بهانه وصلتش فرموده بود: «احبّ النساء الي».
مگر نه فاطمه، محور كسا بود و بقيه وابستگان او؟ پيامبر پدر او بود و علي، همسر او و حسنين فرزندان او؟ ـ سلام‌الله عليهم اجمعين ـ «هم فاطمة و ابوها و بعلها و بنوها».
مگر نه رضاي خداوند در گرو رضايت مرضيه بود و غضب خداوند در گرو خشم او؟ مگر نه صديقه كبري، راز آفرينش زن بود، بهانه خلقت نسوان؟ مگر نه فاطمه شبيه‌ترين بود به رسول خدا؟ «ما رأيت احداً كان اشبه كلاماً و حديثاً من فاطمة برسول الله صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم».

مگر نه فاطمه، آخرين مشايع و اولين مستقبل پيامبر بود؟ مگر نه فاطمه راستگوترين موجودات بود پس از رسول خدا؟ مگر نه فاطمه، پاره جگر پيامبر بود و عزيز مسلم خداوند جل و علا؟ مگر نه... .
چه رازي بود در شهادت زهرا كه خانه فرو نريخت، مدينه زير و زبر نشد، عمود خيمه آسمان نشكست و زمين متلاشي نگشت؟
آفرينش اين تحمل را از كجا آورده بود؟

شهادت حضرت فاطمه بر تمام شيعيان تسليت باد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 9:19  توسط محمد  | 

در ابعاد اين عصر تاريك
من از طعم تصنيف
در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزر گ است
وتنهايي من شبيخون حجم تو را
پيش بيني نمي كرد
وخاصيت عشق اين است
سهراب سپهري
Click to view or critique
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 22:16  توسط محمد  | 

 وقتی تو چشمات نگاه می کنم

احساس می کنم با تمام وجود دوستت دارم

وقتی بهت می گم دوستت دارم

معنيش اينه که انقدر بهت اطمينان دارم که مهمترين رازم رو بهت می گم

وقتی بهت می گم دوستت دارم

دلم می خواد با ذره ذره وجودت عشقم رو حس کنی

و اينو بدون اگه يه روز نباشی

من بدون تو ميمرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 14:16  توسط محمد  | 

سلام/دوستان

با صدايم تو را مي فريبم
نويسنده: جو. الن ديميتريوس

مترجم: بهزاد رحمتي

بلندي صدا
گهگاه صدايي بم و طنين افكن مي‌شنويم كه با صداهاي عادي تفاوت دارد. به احتمال قوي شخصي كه چنين صدايي دارد، از آن براي مقاصد خاصي استفاده مي‌كند. شواهد نشان مي‌‌دهد كه اشخاصي كه صداي بلند و طنين‌افكن دارند، قصدشان كنترل اطرافيان و محيط پيرامون بوده، بدين وسيله ابراز وجود كرده و سلطه‌ي خود را مي‌نمايانند. گهگاه از اين حربه براي تحت الشعاع قرار دادن صداهاي ديگران استفاده ‌شده و اين چنين گونه‌ي ديگري از برتري‌جويي و كنترل‌گري اعمال مي‌شود. قطع نظر از برخي از تفاسير حاشيه‌‌اي، از ديگر كاركردهاي اين حالت اين است كه شخص به دنبال كسب خودباوري و اعتماد به نفس است. از سوي ديگر، فرد بدين وسيله اطرافيان خود را مجاب كرده و نهايتاً آنها را به تسليم در برابر خويش وا‌مي‌دارد.
كاركرد ديگر اين حربه آن است كه فرد بدين وسيله برخي از كاستي‌هاي فيزيكي خود را تحت الشعاع قرار داده و به زعم خويش نقايص خود را بدين وسيله جبران مي‌كند. بلندي صدا در ميان اشخاص مسن‌ نيز نمود دارد. بله، قرائن بسياري اين فرضيات را تأييد مي‌كنند. با اين وجود بهتر است پيش از آنكه بخواهيد صداي اشخاص را طبقه‌بندي كنيد و از اين طريق به حالات روحي آنها پي ببريد به بعضي نكات توجه كنيد؛ آيا تن صدا مناسب موقعيت و محيط خاصي است؟ آيا بلندي صدا يكدست و يكنواخت است؟ و آيا اين امر تابع تعداد اشخاص حاضر در يك جمع مي‌باشد؟ و سرانجام آيا حركاتي ناشي از پرخاشگر و سلطه‌طلبي نيز به هنگام صحبت ديده مي‌شود؟
باري، اشخاصي كه بدرستي و محترمانه از مزيت صداي بلند خود استفاده مي‌كنند، انسا‌ن‌هاي معتمد به نفسي هستند و اشخاصي كه بدين‌واسطه قلدرمآبانه رفتار مي‌كنند، انسان‌هايي فاقد امنيت روحي به شمار مي‌روند.

نرمي صدا
معمولاً از صداي نرم و ملايم براي فريفتن ديگران استفاده مي‌شود. در عين حال، ممكن است صداي نرم و ملايم حاكي از اين باشد كه فرد فاقد اعتماد به نفس كافي بوده و توان ابراز وجود ندارد. صداي ملايم حاكي از ويژگي‌هاي متناقضي است، چون هم مي‌تواند دلالت بر اعتماد به نفس فرد داشته باشد و هم اين كه فقدان آن را نشان دهد. در هنگام مواجهه با چنين حالتي، در ابتدا بايد موقعيت خاصي را كه شخص در آن قرار دارد، در نظر بگيريد.
آيا فرد در حال عقب‌نشيني است؟ آيا در موقعيت ناراحت‌كننده‌‌أي قرار دارد و ترس وجودش را فرا گرفته است؟ آيا آثار حزن و اندوه در سيماي او نمايان است؟ آيا نشانه‌‌اي از دروغگويي به چشم مي‌خورد كه فرد ترجيح داده است با صداي ملايمي صحبت كند؟ آيا خواهان فرا خواندن شخص ديگري به نزد خودش است؟ آيا عمداً آهسته صحبت مي‌كند تا اطرافيان صدايش را نشوند؟ آيا تن صداي نرم و ملايم او مي‌تواند ناشي از وجود يك بيماري باشد؟
با توجه به حركات و رفتار فرد براحتي مي‌توان ويژگي‌هاي غير‌عادي صداي افراد را شناسايي كرد.
البته بايد توجه داشت كه اگر حالت ملايم صداي فرد همراه با رابطه‌ي چشمي مناسب و حركات طبيعي بدن باشد، نمي‌توان برداشت خاصي از نوع صداي فرد داشت؛ ليكن اگر اين حالت همراه با رابطه‌ي چشمي نامطلوب و بيقراري كلي شخص باشد، فقدان بردباري و خودباوري فرد غير‌قابل‌انكار است.
بايد توجه داشت كه ويژگي‌هاي صداي فرد بر روي حركات كلي بدن تأثيرات غير‌قابل‌انكاري دارد. معمولاً فقدان اعتماد به نفس در افرادي كه از عدم خودباوري رنج مي‌برند همراه با ور رفتن و بازي كردن با اشياي دم دست و چشمان دوخته به زير همراه است.

تند حرف زدن
براي درك حالت‌هاي رواني ناشي از تند حرف‌زدن نخست بايد تفاوت بين تند حرف زدن موقعيتي و تند حرف زدن عادتي را دريافت؛ چون احتمال دارد كه تند حرف زدن به صورت عادتي خانوادگي به فرد منتقل شده باشد.
اشخاصي كه تند حرف مي‌زنند معمولاً بسرعت به ارزيابي مسائل پرداخته و بدون تأمل و دقت لازم تصميم مي‌گيرند. خصوصيات شخصيتي اين افراد چندان مطلوب نيست. از ويژگي‌هاي اشخاصي كه تند حرف مي‌زنند، مي‌توان به فقدان خودباوري و عزت نفس، اتخاذ تصميم‌هاي شتابزده و شخصيت عصبي و هراسان اشاره كرد.
البته در برخي موارد ترس و نگراني؛ ناشكيبايي؛ احساس اضطراب؛ فقدان امنيت خاطر؛ هيجان‌زدگي؛ تحت تأثير مشروب و مخدر بودن؛ احساس خشم و ميل به متقاعد سازي ديگران نيز سبب تند صحبت كردن موقتي مي‌شود.
اشخاصي كه دروغشان آشكار مي‌شود و احساس شرمساري مي‌كنند، براي اينكه بر حالت ناخوشايند حاصل از رو شدن دست خود غلبه كنند، اقدام به سريع حرف زدن مي‌كنند تا به اين وسيله تناقضات و ناهمخواني‌هاي موجود در حرفهاي خود را اصلاح كنند. هر چه دامنه‌ي دروغ گسترده‌تر باشد، به همان نسبت سرعت كلام نيز افزوده مي‌شود. قرائن نشان مي‌‌دهد كه برخي از اشخاص نيز براي مخدوش كردن حقايق اقدام به تكلم سريع مي‌كنند تا به اين ترتيب دروغ‌هاي‌شان در لابه‌لاي حرف‌هايي كه تند و تند مي‌زنند گم شود. بعضي نيز در اثر ترس و تشويش تند صحبت مي‌كنند. پس در هنگام مواجهه با اشخاصي كه تند سخن مي‌گويند بايد به ظرايف خاصي توجه كنيد.

كند صحبت كردن
تكلم كند نشانگر دو حالت متناقض است؛ احساس راحتي و احساس تشويش و بيقراري.
گاهي سخن گفتن كند با نقايص ذهني افراد مربوط است. اين اشخاص براي ابراز باورهاي خويش نيز با مشكل مواجه هستند. از جمله‌ عوامل دخيل در كندي تكلم مي‌توان به ويژگي‌هاي جغرافيايي، نقايص فيزيكي بارز، احساس دون‌پايگي و فقدان تحصيلات كافي و… اشاره كرد. در هر صورت شخصي كه معمولاً با سرعتي طبيعي سخن مي‌گويد، اگر در موقعيتي خاص گرفتار كندي تكلم شود، به طور قطع تحت تأثير احساس‌هايي چون، اضطراب، سردرگمي؛ دروغ گفتن؛ حزن و اندوه؛ بيماري و اثرات مواد مخدر و مشروبات الكلي قرار گرفته است.

كلام سكته‌دار
تكلم منقطع و شكسته‌ بسته با كندي گفتار تفاوت دارد. اين حالت مي‌تواند با عواملي چون سردرگمي، نگراني، فقدان امنيت خاطر و دروغگويي مرتبط باشد. البته ممكن است فرد براي هر چه دقيق‌تر رساندن مقصود خويش، به طور آگاهانه، شمرده صحبت كند و يكايك كلمات را گزينش نمايد.
اشخاصي كه دروغ سر هم مي‌كنند، توان برقرار ساختن تماس چشمي را ندارند و به طور غير‌ارادي و ناخواسته، دهان و بخشهايي از صورت خود را مي‌پوشانند، به صورت معمولاً ناقص و سكته‌دار سخن مي‌گويند.
حال اگر عوامل فوق نقشي در تكلم سكته‌دار و منقطع فرد نداشته باشند، به احتمال قوي فرد براي تحقق اهداف خود اقدام به اتخاذ چنين شيوه‌‌اي كرده است.
لكنت زبان و من من كردن نيز دلايل خاص خود را دارد. اين حالت عمدتاً ناشي از ترس و نگراني است. ولي لكنت اتفاقي و موقعيتي با لكنت هميشگي فرق دارد.

زير و بمي تن صداي شخص
عواملي چون احساس شادي، تشويش و اضطراب و آشفتگي و… در ايجاد زير و بمي صدا نقش دارند. با اين وجود براي تشخيص عوامل رواني حاصل از زير و بمي صدا، بايد عوامل مختلفي از جمله رفتار ظاهري شخص را مورد پردازش قرار داد.

صداي يكنواخت و بي‌حالت
عواملي چون بيماري جسماني، افسردگي، سرخوردگي و يأس، رنجش، كسالت و احساس خشم در ايجاد صداي بي‌حالت و يكنواخت نقش دارند.
وقتي كه شخص خبر ترفيع و ترقي خويش را به آگاهي دوستش مي‌رساند، طبيعتاً توقع دارد كه دوستش خالصانه نسبت به اين خبر ابراز احساسات كرده و به وي شاد‌باش و تبريك بگويد. حال اگر دوست او به جاي اين برخورد صرفاً با لحني بي‌حالت و صدايي يكنواخت به گفتن «خبر خوبيه» بسنده كند، بايد ديد كه چه عواملي زمينه‌ساز اين برخورد است.
مثلاً بايد نشانه‌هاي اندامي شخص را بررسي كرد. چنانچه كيفيات فيزيكي شخص حاكي از افسردگي، آشفتگي و كسالت باشد، پاسخ او به دوستش كاملاً توجيه‌پذير است؛ ليكن اگر اين حالات محسوس نباشد، احتمال دارد كه در اثر شنيدن اين خبر دستخوش حسادت و رنجش شده باشد. تمام اين حالات نيز از حركات بدن قابل درك است.

تن صداي فخرفروشانه
باورها و رفتارهاي توأم با فخرفروشي و خودبرترپنداري به دو شكل ظاهر مي‌شود. شكل اول اين رفتار، ظاهري و تمارضي و صورت ديگر آن حقيقي است. افرادي كه به گروه اول تعلق دارند، براي نشان دادن كاميابي، هوشمندي، برتري و ثروت خود نسبت به ديگران متوسل به ظاهرسازي و فخرفروشي مي‌شوند. واقعيت اين است كه ذهنيت اين اشخاص اصولاً ريشه‌دار نيست. در واقع، كاستي‌هاي شخصيتي اين اشخاص باعث مي‌شود كه به دنبال تأييد و شناسايي باشند.
در برابر گروه اول، فخرفروشان نوع دوم قرار دارند كه خود را از هر حيث نسبت به اطرافيان خود برتر پنداشته و اين امر را از طريق رفتارها و تن صداي خويش آشكار مي‌سازند. اين باورهاي بي‌اساس چنان در ذهن برخي افراد جاگير شده است كه ذره‌‌اي ترديد در برتري خودش نسبت به ديگران به خود راه نمي‌دهند. اين اشخاص به گروه از‌ما‌بهتران تعلق داشته و پشتوانه‌ي ذهني‌شان تمول و تمكني است كه احياناً دارا مي‌باشند. از آنجا كه عامل مادي عنصر تعيين كننده‌اي است و اين اشخاص نيز از آن برخوردارند، به همين دليل بسيار بعيد است كه رفتارهاي خويش را تغيير دهند.

نق زدن
اشخاصي كه به مسئله‌‌اي پيله ‌كرده و نق مي‌زنند، به طور غير‌مستقيم خواهان تحقق اهداف خويش هستند. البته، تشخيص اين مسئله تسلط محسوسي مي‌طلبد. اين اشخاص با استفاده از ضرب و زور كلمات نهايتاً اهداف خود را عملي مي‌سازند و راه بازي دادن اطرافيان را خوب بلد هستند.
اشخاصي كه از اين حربه استفاده مي‌كنند، اعتماد‌به‌نفس نداشته و هميشه دنباله‌روي را به پيشگامي ترجيح مي‌‌دهند. اين اشخاص كه عمدتاً به ديگران آويزان مي‌شوند، هميشه احساس استيصال و درماندگي مي‌كنند. براي اينكه بهتر با شخصيت اشخاص نق نقو آشنا شويد، آنها را در ميان جمع دوستان‌شان زير نظر بگيريد. اشخاص مسلط و مسلح به اين شگرد و حربه، بسادگي اطرافيان خود را بازي داده و آمال خود را عملي مي‌سازند. متأسفانه غلبه كردن بر اين ويژگي ناخوشايند دشوار است، چون بسادگي نمي‌توان از مزاياي اين حربه‌ي كارآمد چشم‌پوشي كرد.

نفس نفس زدن
اشخاصي كه تعمداً و آگاهانه از اين شكل صدا استفاده مي‌كنند، معمولاً قصد اغواگري و دلبري دارند؛ ليكن نفس نفس زدن غير‌ارادي نشانه‌ي حالات مختلف عاطفي چون بيماري و يا خستگي است. اين شكل صدا كه در بيشتر موارد قابل شنيدن نيست، دلالت بر عوامل جسماني و عاطفي خاصي دارد، زيرا برخي از ناراحتي‌هاي جسماني به طور غير‌ارادي فرد را دچار چنين حالت صدايي مي‌كند. احساس خشم؛ ميل به خود‌نمايي جنسي؛ استرس. هيجانزدگي؛ سرخوردگي؛ تعجب و ناباوري و ترس و نگراني از جمله علل نفس‌نفس زدن به هنگام صحبت است. گاهي نيز نفس نفس زدن نتيجه‌ي مستقيم فعاليت‌هاي ورزشي است.
در سيستم قضايي و بر اساس تجارب به دست آمده در دادگاهها، نفس نفس زدن به هنگام صحبت را مرتبط با عواملي چون ترس، نگراني، ناباوري و استيصال مي‌دانند. بايد توجه داشت كه اين نوع حالات عاطفي معمولاً از طريق حركات بدن نيز تأييد مي‌شود. مثلاً، اشخاص مضطرب و استرس‌زده به طور غير‌ارادي و ناخواسته به سراغ دستگاه آب‌سردكن مي‌روند و از خودشان حركات اغراق‌آميز نشان مي‌دهند.
از سوي ديگر، دم و بازدم‌هاي پر سروصدا مي‌تواند ناشي از خشم و غضب نيز باشد. در هر صورت، مشخص كردن عامل اصلي نفس نفس زدن به هنگام صحبت دشوار بوده و عامل تعيين شده در نهايت بايد با عواملي چون حركات بدن، كلمات شخص و رفتارهايش سازگاري داشته باشد.

صداي گوشخراش
صداي گوشخراش معمولاً با سيگار كشيدن، سرماخوردگي، برونشيت و يا يك عارضه‌ي دائمي جسماني مرتبط است. از سوي ديگر، صداي گرفته و دلخراش مي‌تواند ناشي از داد و فرياد زدن بيش از اندازه نيز باشد. صداي طرفدارهاي افراطي تيم‌هاي ورزشي كه معمولاً رفتاري سلطه‌جو و كنترل كننده نيز دارند چنين كيفيتي دارد و ساير افرادي كه صداي گوشخراش دارند ممكن است به گروه هيجان‌‌نماها تعلق داشته باشند.

من‌من كردن
من‌من كردن برخي از اشخاص قابل شنيدن نيست. برخي ديگر هم در هنگام حرف زدن دهان خود را پوشانده و سرشان را متوجه پايين مي‌كنند. در هر صورت، من‌من غير‌قابل فهم به احتمال قوي مرتبط با عواملي چون خستگي، پريشان‌خاطري، مستي و… مي‌باشد. اين در حالي است كه من‌من كردن عادي عادتي عللي چون فقدان اعتماد به نفس؛ احساس ناامني؛ تشويش و اضطراب؛ عدم توانايي در بيان ديدگاه‌هاي روشن؛ احساس شرمساري؛ دلمشغولي؛ خستگي و يا بيماري دارد.
از ويژگي‌هاي كلي اين افراد مي‌توان به مواردي چون وابستگي و پيرو بودن، فقدان اعتماد به نفس، افسردگي و احساس خمودگي اشاره كرد. به علاوه، حركات بدن آنها نيز معمولاً همراه با بي‌حالي و ناتواني است.

نشانه‌هاي لهجه‌‌اي
ما در دنياي الوان و رنگارنگي زندگي مي‌كنيم و به همين دليل، با زبان‌ها و لهجه‌هاي گوناگوني مواجه مي‌شويم. اشخاصي كه علاقمند به شخصيت‌كاوي ديگران هستند، بايد از هر نشانه و ابزاري براي تحقق هدف خود بهره‌ بگيرند. در اين راستا، توجه به نوع لهجه‌ي شخص نيز مي‌تواند راه‌كاري باشد، زيرا به دست آوردن چنين دركي به شناخت بسياري از جنبه‌هاي ناپيداي شخص ياري مي‌رساند.
مثلاً، ويژگي خودنمايي ممكن است در ناحيه‌‌اي پسنديده و در منطقه‌‌اي ديگر مذموم و قابل‌سرزنش باشد. لهجه‌ها نه تنها در داخل يك كشور فرق مي‌كنند، بلكه گاه در داخل يك استان نيز چندين شكل متفاوت به خود مي‌گيرند. با توجه به تفاوت‌هاي لهجه‌‌اي افراد مي‌توان براحتي خصوصياتي چون اعتماد به نفس، خودباوري و فرودستي اشخاص را تجزيه و تحليل كرد و بدين وسيله بيشتر به ماهيت حقيقي فرد نزديك شد. كوتاه سخن اينكه آنچه درباره‌ي جنبه‌هاي مختلف تفاوت‌هاي لحن و صداي افراد در اين مقاله آورده شد، در واقع بيشتر جنبه‌ي آگاهي و راهنمايي دارد و اشخاصي كه مي‌خواهند بر اين مهارت‌هاي تشخيصي مسلط شوند، لازم است كه به تمرين و ممارست پرداخته، با آزمايش و خطا به ظرايف تشخيصي كارآمد نايل شوند. آنچه مسلم است براي شناخت پيچيدگي‌هاي شخصيتي افراد آگاهي از زبان بدن، ضرورتي انكارناپذير است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 18:21  توسط محمد  | 

و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول ديماه است
من راز فصل ها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ‚ خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد مي آيد
در كوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر كم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از كنار درختان خيس ميگذرد
مردي كه رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
 و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تكرار مي كنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
در آستانه ي فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت
چگونه ميشود به آن كسي كه ميرود اين سان
صبور
سنگين
سرگردان
فرمان ايست داد
چگونه ميشود به مرد گفت كه او زنده نيست او هيچوقت زنده نبوده ست
در كوچه باد مي آيد
كلاغهاي منفرد انزوا
در باغ هاي پير كسالت ميچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد
آنها تمام ساده لوحي يك قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اكنون ديگر
ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان كودكيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را كه سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پا لگد خواهد كرد ؟
اي يار اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس ميزدند
انگار
آن شعله بنفش كه در ذهن پاكي پنجره ها ميسوخت
چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود
در كوچه باد مي آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
 نگاه كن كه در اينجا زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه ميداري ؟
من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و ميدانم
كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكلهاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم عريانم عريانم
مثل سكوتهاي ميان كلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار كوه گذر داده ام
و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدي بود
كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد
سلام اي شب معصوم
سلام اي شبي كه چشمهاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي كني
و در كنار جويبارهاي تو ارواح بيد ها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صدا ها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند
سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نكردم ؟
مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي كرد...
چرا نگاه نكردم ؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت
آن شب كه من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
آن شب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود
و آن كسي كه نيمه ي من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآينه مي ديدمش
كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم كرد
و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم ...
انگار مادرم گريسته بود آن شب
چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه ي مسدود سر كشيد
چرا نگاه نكردم ؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
كه دست هاي تو ويران خواهد شد
 و من نگاه نكردم
تا آن زمان كه پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن كوچك برخوردم
كه چشمهايش مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
و آن چنان كه در تحرك رانهايش مي رفت
گويي بكارت روياي پرشكوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي برد
آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد ؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
انسان پوك
انسان پوك پر از اعتماد
نگاه كن كه دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود ميخواند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند
و او چگونه از كنار درختان خيس ميگذرد
صبور
سنگين
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه اي كه رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را تكرار ميكنند
ــ سلام
ــ سلام
آيا تو هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشه هاي پنجره سر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون ميكشيد
من از كجا مي آيم ؟
من از كجا مي آيم ؟
كه اين چنين به بوي شب آغشته ام ؟
هنوز خاك مزارش تازه است
 مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم ...
چه مهربان بودي اي يار اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ ميگفتي
چه مهربان بودي وقتي كه پلك هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساقه هاي سيمي مي چيدي
 و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج كه دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست
و آن ستاره هاي مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند
چرا كلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان كردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باكرگي بردند ؟
نگاه كن كه در اينجا
چگونه جان آن كسي كه با كلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آرميد
به تيره هاي توهم
مصلوب گشته است
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
كه مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست
سكوت چيست چيست چيست اي يگانه ترين يار ؟
سكوت چيست به جز حرفهاي نا گفته
من از گفتن مي مانم اما زبان گنجشكان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعت ست
زبان گنجشكان يعني : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشكان يعني : نسيم .عطر . نسيم
زبان گنجشكان در كارخانه ميميرد
اين كيست اين كسي كه روي جاده ي ابديت
به سوي لحظه ي توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
 با منطق رياضي تفريقها و تفرقه ها كوك ميكند
اين كيست اين كسي كه بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي ميداند
اين كيست اين كسي كه تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست
پس آفتاب سر انجام
در يك زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد
تو از طنين كاشي آبي تهي شدي
و من چنان پرم كه روي صدايم نماز مي خوانند ...
جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساكت متفكر
جنازه هاي خوش برخورد خوش پوش خوش خوراك
در ايستگاههاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشكوك نورهاي موقت
و شهوت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي
آه
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوتهاي توقف
در لحظه اي كه بايد بايد بايد
مردي به زير چرخهاي زمان له شود
مردي كه از كنار درختان خيس ميگذرد
من از كجا مي آيم؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم ميكنم
چرا كه ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آنرا
آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خواب ميداند
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل
به داسهاي واژگون شده ي بيكار
و دانه هاي زنداني
نگاه كن كه چه برفي مي بارد ...
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
 سال ديگر وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه ميشود
و در تنش فوران ميكنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار
شكوفه خواهد داد اي يار اي يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل  سرد ...
 

 فروغ فرخزاد

Olga

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 23:14  توسط محمد  | 

زن در زندان طلا

 مرا زين چهره ي خندان مبينيد
كه دل در سينه ام درياي خون است
 به كس اين چشم پر نازم نگويد
 كه حال اين دل غمديده چون است
 اگر هر شب ميان بزم خوبان
به سان مه ميان اخترانم
به گاه جلو و پاكوبي و ناز
اگر رشك آفرين ديگرانم
اگر زيبايي و خوشبويي و لطف
 چو دست من ،‌ گل مريم ندارد
اگر اين ناخن رنگين و زيبا
 ز مرجان دلفريبي كم ندارد
 اگر اين سينه ي مرمرتراشم
 به گوهرهاي خود قيمت فزوده
اگر اين پيكر سيمين پر موج
 به روي پرنيان بستر ، غنوده
اگر بالاي زيباي بلندم
 به بالا پوش خز ، بس دلفريب است
ميان سينه ي تنگم ، دلي هست
 كه از هر گونه شادي بي نصيب است
مرا عار ‌آيد از كاخي كهدر آن
 نه آزادي نه استقلال دارم
 مرا اين عيش ، از اندوه خلق است
 ولي آوخ زباني لال دارم
نه تنها مركب و كاخ توانگر
 ميان ديگران ممتاز بايد
 زن اشراف هم ملك است و اين ملك
ظريف و دلكش و طناز بايد
مرا خواهد اگر همبستر من
 دمادم با تجمل آشناتر
 مپندار اي زن عامي مپندار
مرا از مركب او پربهاتر
چه حاصل زين همه سرهاي حرمت
كه پيش پاي كبر من گذارند ؟
 كه او فردا گرم از خود براند
مرا پاس پشيزي هم ندارند
لبم را بسته اند انديشه ام نيست
 كه زرين قفل او يا آهنين است
 نگويد مرغك افتاده در دام
 كه بند پاي من ، ابريشمين است
 مرا حسرت به بخت آن زن آيد
 كه مردي رنجبر همبستر اوست
 چننين زن ، زرخريد شوي خود نيست
 كه همكار و شريك و همسر اوست
تو ، اي زن اي زن جوينده ي راه
 چراغي هم به راه من فراگير
نيم بيگانه ، من هم دردمندم
 دمي هم دست لرزان مرا گير


سيمين بهبهانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 23:4  توسط محمد  | 

نغمه ي روسبي

بده آن قوطي سرخاب مرا
 رنگ به بي رنگي ي خويش
روغن ، تا تازه كنم
پژمرده ز دلتنگي خويش
بده آن عطر كه ميشكين سازم
گيسوان را و بريزم بر دوش
بده آن جامه ي تنگم كه مسان
تنگ گيرند مرا در آغوش
بده آن تور كه عرياني را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگيزي و آشوبگري
ه سر و سينه و پستان بخشم
بده آن جام كه سرمست شوم
خني خود خنده زنم
 چهره ي ناشاد غمين
هره يي شاد و فريبنده زنم
واي از آن همنفسي ديشب من ه روانكاه و توانفرسا بود
ليك پرسيد چو از من ،‌ گفتم
نديدم كه چنين زيبا بود
وان دگر همسر چندين شب پيش
او همان بود كه بيمارم كرد
آنچه پرداخت ، اگر صد مي شد
درد ، زان بيشتر آزارم كرد
پر كس بي كسم و زين ياران
غمگساري و هواخواهي نيست
لاف دلجويي بسيار زنند
جز لحظه ي كوتاهي نيست
نه مرا همسر و هم باليني
كه كشد ست وفا بر سر من
نه مرا كودكي و دلبندي
كه برد زنگ غم از خاطر من
آه ، اين كيست كه در مي كوبد ؟
همسر امشب من مي آيد
كاين زمان شادي او مي بايد
لب من اي لب نيرنگ فروش
بر غمم پرده يي از راز بكش
تا مرا چند درم بيش دهند
خنده كن ، بوسه بزن ، ناز بكش


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 22:55  توسط محمد  | 

اي عشق ، دير آمدي

هنگام ناشناس دلي
 دارم بگو ، بگو چه كنم ؟
 پرهيز عاشقي نكند
پرواي آبرو چه كنم ؟
 اين ساز پر شكايت من
 يك لحظه بي زبان نشود
 اي خفتگان ، درين دل شب ، با ناله هاي او چه كنم ؟
 گويد كه وقت ديدن او دست تو باد و دامن او
 گويم كه مي كشد ز كفم
 با آن ستيزه جو چه كنم ؟
 گريد چنين خموش ممان
 از عمق جان برآر فغان
گويم كه گوش كرده گران
 بيهوده هاي و هو چه كنم ؟
 جوشيده و گذشته ز سر
 صهباي اين سبو ، چه كنم ؟
 معشوق كور باطن من
پرواي رنجشم نكند
من نرم تر ز برگ گلم
با اين درشت خو چه كنم ؟
اي عشق ، دير آمده اي
از فقر خويشتن خجلم
 در خانه نيست ما حضري
بيهوده جست و جو چه كنم ؟

دوباره همون احساسى كه ازش فرارى بودم اومده سراغم

فكر مى كنم دوباره دچار شدم

دچار يعنى چى؟

دچار يعنى عاشق

و عاشق هميشه تنهاست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 22:52  توسط محمد  | 

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج ...

رها رها رها من ....

ز من هر آنکه او دور

چو دل به سينه نزديک

به من هر آنکه نزديک

از او جدا جدا من ...

نه چشم دل به سويی

نه باده در سبويی

که تر کنم گلويی

به ياد آشنا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 5:27  توسط محمد  | 

من قطره قطره رفتم از دست...در روز روز زندگانيم"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 5:1  توسط محمد  | 

گفت: من را دوست داري يا زندگي را گفتم: زندگي را؛ قهر کرد و رفت. او هرگز نفهيمد که همه زندگيم بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 4:51  توسط محمد  | 

تا ابد توی دلم می ماند

يكنفر هست كه از پنجره ها

نرم و اهسته مرا می خواند  

گرمی  لهجه  بارانی   او

تا ابد  توی  دلم   می ماند

 

يكنفر هست كه در پرده شب

طرح لبخند سپيدش پيداست

مثل لحظات خوش كودكی ام

پر ز عطر نفس شب بو هاست

 

يكنفر هست كه چون چلچله ها

روز و شب شيفته پر واز است

توی چشمش چمنی از احساس

توی دستش سبدی آواز است

  

يكنفر هست كه يادش هر روز

چون گلی توی دلم می رويد

آسمان ،  باد  ، كبوتر ، باران

قصه اش را به زمين می گويد

 

يكنفر هست كه از راه دراز

باز پيوسته مرا می خواند

گاهگاهی ز خودم می پرسم

از كجا اسم مرا می داند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 4:48  توسط محمد  | 

گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم
تكيه دادم به غرورم
تا ديگه از پا نيفتم

گريه كردم گريه كردم
چه ترانه بي اثر بود
مثه مشت زدن به ديوار
اولين فصل شكستن
آخرين خدانگهدار
من به قله مي رسيدم
اگه هم ترانه بودي
صد تا سدو مي شكستم

اگه تو بهانه بودي
اگه هم ترانه بودي
اگه تو بهانه بودي
اگه هم ترانه بودي
اگه تو بهانه بودي

گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم

با تو فانوس ترانه
يه چراغ شعله ور بود
لحظه ها چه عاشقانه
قاصدك چه خوش خبر بود
كوچه ها بدون بن بست
آسمون پر از ستاره
شبا گلخونهء خورشيد
واژه ها شعر دوباره
واژه ها شعر دوباره
دست تكون دادن آخر
توي اون كوچه ي خلوت
بغض بي وقفه ي آواز
گريه هاي بي نهايت

گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم
گريه كردم گريه كردم
اما دردمو نگفتم
گريه كردم گريه كردم
گريه كردم گريه كردم


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 4:44  توسط محمد  | 

زندگي کامل است

در اقليم درون نياز به تلاش نيست.
    آن گاه که سريدن به شيب درون آغاز مي کني
    ناگهان در خواهي يافت
    که آن مي شود که بايد
    زندگي کامل است
    نيازي به کمال ندارد
    در همين جاست که جشن و سرور آغاز مي شود.

..............................................................................

و عشق تنها عشق
.. تو را به گرمی يک سيب ميکند مانوس
و عشق تنها عشق
..مرا به وسعت اندوه زندگيها برد
....مرا رساند به امکان يک پرنده شدن

خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
..و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه وصل ممکن نيست
هميشه فاصله ای هست
.. و عشق صدای فاصله هاست
.......صدای فاصله هايی که غرق ابهامند

سلام

ای آنکه در نگاه تو خورشید خفته است

Click to view or critique

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس کوه
سایه ها می دانند، که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک،
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست،
آری آری
تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است. مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
(سهراب سپهری)
 
Click to view or critique
به سراغ من اگر می‌ایید نرم و اهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

Click to view or critique

من فكر مي كنم پس هستم . « دكارت »
من طغيان مي كنم پس هستم . « كامو »

Click to view or critique

 

در اتاقی که به اندازه يک تنهاييست،
..دل من که به اندازه يک عشق است،
....به بهانه های ساده خوشبختی خود مينگرد
 
Click to view or critique
.....................................................
 

 


 
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 18:6  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر