تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

يه جاي امن و دنج میخوام براي بلند بلند فكر كردن،
براي حرفهاي دلم،
براي دلتنگي هام
و براي شادي هام ...

براي شكستن خودم ...

براي اينكه " خودِ خودم " باشم ...!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 22:34  توسط محمد  | 

آرزوهایم در مه گم می شوند
. هراسان
به دنبال می دوم
دراین روزهای گنگ و بی انتها
عشقی نیست
...یاری ،
غصه ی دیداری
..
پابرهنه می دوم
به سوی ابرهای سرگردان
...گم می شوم
در هوای رمزآلود معلق
در ابرهای آشفته ی بی هیاهو
...
آرزوهای گم شده ی من
خیلی بلند اند
دستم نمی رسد
بگیرمشان
...

 


 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 22:30  توسط محمد  | 


by Heather Lynn Lussier

 

If I had one wish

This is what it would be

That someone would treat you

As bad as you treat me

I have feelings

Even though you don't think so

That just goes to show

All you don't know

You think that hurting me

Is all just fun and games

Until you wake up one day

Calling out my name

Then you will come back

On your hands and knees

Then I'll make you remember

All the hurtful things you did to me

You will cry and beg

Lying helpless on the floor

Then I will help you to your feet

And kick you out the door

You can seem heartless now

But I can be that way too

Your time to hurt is over

And mine has come to hurt you

 

 

اگه تنها يه ارزو داشته باشم

اون آرزو اينكه كه يه نفر به همون اندازه كه

با من بد رفتار كردي باهات بد رفتاري كنه

من هم براي خودم احساساتي دارم

علارغم اونچه تو فكر ميكني

ميخوام اونها را بهت نشون بدم

تمام اون چيزهائي كه نميدوني را

خيال ميكني آزردن من تنها سرگرمي و بازي دنياست

يه روزي ميرسه كه از خواب غفلت بيدار ميشي

اسمم را صدا ميزني

و در حاليكه به زانو افتادي بر ميگردي

و من وادارت ميكنم تمام آن بدي ها و بد رفتاري ها كه در حق من كردي

 

به ياد بياري   را

تو گريه و التماس ميكني

دز حاليكه بي پناه بر روي زمين افتادي

و من ياريت ميكنم تا بر خيزي

و تو را از در بيرون مي اندارم

حالا بي قلب و عاطفه به نظر ميرسي

اما وقتشه كه نشون بدم من هم ميتونم مثل تو بي عاطفه باشم

زمان آزارها و دلشكستن هاي تو به پايان رسيده

 

و حال نوبت من است كه آزارت بدهم

 

نوبت من

نوبت من

نوبت من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

..........................................................

 

 

راز

 

 

نه آتشم كه به مشتي آب خاكسترم كني

نه دروغم كه معصومانه باورم كني

نه شعارم كه ساده دلانه از برم كني

من شعرم !

*

نه آوازي كهنه ام كه از يادم ببري

نه سازي خسته

 كه به زخمة ناسازخويش بدري

نه خاطرة ديروز و خيال فردا

كه آسان از برابرم گذري

من امروزم !

*

مثل شعري نگفته اما نرفته از ياد

مثل اشكي كه ناغافل از چشمي افتاد

مثل گرده هاي گل در كف باد

من رازم !

 

Mystery

 

 

Not a “fire”

Which you can turn into ashes

By pouring a handful of water,

Not a “lie”

Which you can innocently believe,

Not a “motto”

Which you can naively recite,

I’m a “poem”!

*

Not an old song

Which you can easily forget,

Not a tired instrument

Which you can play harshly,

Not a yesterday memory or a tomorrow image

Which you can review in a few seconds,

I’m “today”!

*

Like an unwritten poem but unforgotten,

Like the tear drop which fell down your eyes,

Like the pollen in the wind’s hands,

I’m a “mystery”!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 22:15  توسط محمد  | 

باورم نيست که آن دختر مغرور بهار     
                   عاشق چشم پسر خوانده پاييزشد      
 
 
باز چشمم یاد باران کرده است...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 0:28  توسط محمد  | 

می دانم لحظه ای می رسد که قلب من از حرکت می ايستد.

درآن لحظه روح سرکشم،

 فارغ از اين قيد وبند خاکی، رها می شود.

وچه شيرين است لحظه ی رهايی.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 0:25  توسط محمد  | 

 

نگاه كرد پنداشتم دوستم دارد *** نگاهم كرد
دل به او بستم *** نگاهم كرد
در نگاهش هزاران شور عشق خواندم *** نگاهم كرد
*** نگاهم كرد ***
ولي بعدها فهميدم كه او فقط نگاهم كرد .

 

 

نامهربانان بدانند....

محبت کوچکترين پاداش عاشق است

                        وعاشق خريدار محبت است 

                                                  نه گدای محبت....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 0:20  توسط محمد  | 

من به چشمهاي بي قرار تو

قول مي دهم :

ريشه هاي ما به آب

شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 18:31  توسط محمد  | 

در انتهاي هر سفر
 در آيينه
 دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
 پايوش پاي خسته ام
 اين سقف كوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خداي دل
 در آخرين سفر
 در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟



 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 10:35  توسط محمد  | 

حالا ديگر نه به سبز ايمان دارم
 نه به صدا
 نه به سكوت
 صدايي كه مرا با نام ديگري مي خواند
و سكوتي سبز
 كه در آخرين شب پاييز
جا مانده است
 آه ، دريچه ي آفتاب
 كبوتران سوخته ات
بريده بريده
از آسمان مي بارند
 دلهره روي صورت من رنگ مي بازد
دريا خاكستر مي شود
 رؤياهايم بوي دود مي گيرد
 به ياد بياور
 گفته بودم
 خيلي صبورم كه هنوز هم
 مي نشينم
و از ته آيينه برايت انار مي چينم
 اما ديگر نه انار و علاقه
 نه علاقه و اقاقي
نه پنج شنبه قد كشيده به سمت چراغ
نه روز به خير و خداحافظ
خاموشت كرده ام
 نام من پرنده شد و پريد
 و نام تو ، ستاره ي سبز من
 با خاكستر كبوتران سوخته
آهسته وزيد
من آلوده بودم
آلوده ي جزر ومد صدايت
 و تو براي دست كشيدن به پوست من
 انگشت هايت را
 گم كرده بودي
سه دقيقه از مرگ من گذشت
 حالا اندامم را در آيينه غسل مي دهم
 و با هر چه بود و نبود اين گنبد كبود ، بدرود

//////////////////////////////////////////////////////

قايقی خواهم ساخت  خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از اين خاک غريب

که در آن هيچ کسی نيست که در بيشه ی عشق

قهرمانان را بيدار کند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 10:18  توسط محمد  | 

 

می خارد پوست شعر من
با اینکه دستم کوتاه است
هم از دنیا
هم از شعر

یک نفر بیاید
عصایی به من بدهد
تا هم به دنیا برسم
هم به پوست حساس شعرم

..........................................................

به فرهاد کوه دادند
به من
تپه ای هم نرسید
مبادا
کسی عاشقم شود !

..........................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 8:31  توسط محمد  | 

با سلام /چند روزی بود نتونستم آپ کنم پسرم امتحان داشت /از نظرات شما ممنونم لطف دارید.

////////////////////////////////////////////////////////

خوش بحال غنچه هاي نيمه باز
                                                     
از كتاب ابر و كوچه

بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاك
شاخه هاي شسته ، باران خورده ، پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمة شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
.
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه ها و دشت ها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه هاي نيمه باز 
خوش بحال دختر يخك كه مي خندد بناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب

اي دل من ، گرچه در اين روزگار
جامة رنگين نمي پوشي بكام
بادة رنگين نمي بيني بجام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم !
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

گر نكوبي شيشة غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ !

/////////////////////////////////////////////////////


SohrabSepehri.com


 
///////////////////////////////////////////////////////////

 

 کوچه را بوی تعفن بر داشته
    و لحظه ها دست در گريبان هم ...
                           زمان را خفه می کنند !

    پنجره ها را تارهای عنکبوتی پير
    که بر مردار خود مويه ميکند
                       خط خطی کرده است .
    و از پشت تاريکی ها 
    زنی ميان صبر خونين خود آرام خفته...

    شمعدانی های طاقچه کدر رنگ ..
                 مغموم عزای شکستن آينه اند..
    و روز ... متروک رنگ غروب می پاشد به سقف...
                               به سقف دل مرده اسمان نديده...

    پيرمردی بر پله هايی که به سوی آسمان خيز برداشته اند...
    خميده نشسته و ...
                         
                                 نمی دانم !
                                          واژه هايم تمام شدند
                                          واژه هايم تمام شدند ...
                                          واژه هايم تمام شدند، مُردَند !
                                           

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 8:28  توسط محمد  | 

هنگامي كه عشق از يك عامل رشد دهنده و سازنده خود
خارج شـده و جنبه اعتياد به خود ميگيرد بسيار آزار دهنده
و مخرب مي گـردد. اعتياد به عشق يك دلبستگي ناسالم
(خودآگاه و يا ناخوداگاه) به شخص، رابـطـه و يا خود عشق
اطلاق ميگردد. اعتياد به عشــق انواع گوناگوني داشته كه
يكايك به آنها ميپردازيم:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- اعتياد به عشق هم وابسته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ايـن نـوع اعـتـيـاد متداولترين نوع اعتياد به عشق ميباشد.
خـصـوصيـات افـراد مـعـتـاد هــم وابسته به شرح زير است:

  • فرد معتاد به عشق، زمان، تـوجه و ارزش مفـرطـي بـراي فردي كـه به وي اعتياد دارد اختصاص ميدهد.
  • به خود بي توجه بوده و براي خودش ارزشي قائل نميباشد.
  • قادر به تحمل همه چيز ميباشد غير از ترك شدگي و تنهايي.
  • داراي اعتماد بنفس  پـايـيـن اسـت. در تـعيين هويت خـويـش، دفـاع از خـويش و مراقبت از خويش دچار مشكل میباشد
    • با آنكه محتـاج يـك رابـطـه صمـيـمانـه اسـت امـا به طـور نـاخودآگاه قادر به تحمل صميميت و
    • نزديكي نميباشد.

     Elina

    • با كنترل منفي قصد كنترل رابطه را دارد: به شريك خود ميگـويـد چگونه بايد رفتار كند تا رضايت وي را تامين كند و يا بالعكس.
    • رابطه يك جانبه ميباشد. تمايل دارد عشق را با ترحم اشتباه بگيرد.
    • مسئـوليـت اعــمال ديگران را به طرز اغراق آميزي به عهده مي گـيـرد و بـيـش از وظايف قانونيش كار انجام ميدهد.
    • نياز شديدي به پذيرش و تصديق ديگران دارد. نيازمند به كنترل ديگران است.
    • هنگامي كه ميخواهد حق خود را مطالبه كند احساس گناه ميكند.
    • از تـنـهايي هـراسـان اسـت. بـه خـود و ديـگران اعتماد ندارد. دروغ گـو و هـمـواره خشمگين بوده و در تصميم گيري داراي مشكل ميباشد.
    • معمولا به سيگار، كار زياد، الكل و داروهاي مسكن اعـتـيـاد داشـتـه و يـا قمـارباز ميباشد.
    • تمام توجـه و دغـدغـه هاي زنـدگيش را به حل مشكلات شريك زندگيش معطوف مي كند و از علايق و منافع خودش صرفنظر مي نمايد.
    • براي تقويت اعتماد بنفس اندك خود به عوامل خارجي پناه ميبرد.
    • اعتماد بنـفـس وي با حـل مشكـلات و تسـكيـن درد و رنج هـاي شـريك زندگيش تقويت ميگردد.
    • هنگامي كه شريك زندگيش وي را دوست مي دارد احسـاس خـوشـايـنـدي پيدا ميكند و بالعكس.
    • ترس از خشم شريك زندگي و طرد شدن مبنا و تعيين كننده اعمال و رفتار معتاد ميباشد.
    • تمام آمال و آرزوهاي آينده معتاد به شريك زندگيش وابسته و عجين شده است.
    • براي جلب رضايت و مـراقـبـت از شـريـك زنـدگـي خـود دسـت بـه هـر گـونـه عمل فداكارانه اي مي زننـد. زيـرا از آن وحشت دارد كه نـكنـد شـريـك زنـدگيــش از وي ناخوشنود گردد چون فكر ميكند شريك ناراضي وي را ترك خواهد كرد.
    • نـاتـوانـي در تـعـيين حد و مرزهاي معقول: خـود را بـا شـريـك زنـدگـيـش يـك فـرد ميپندارد.
    • هنگامي كه شريك زندگيش خواهان رشد فردي ميباشد هراسان ميـگـردد چـون اين عمل را تهديد تلقي ميكند.
    • راه حلهاي مشكلاتش را در خودش جستجو نميكند بـلـكه در شـريكش ميجويد.
    • براي حس كامل بودن به شريك خود محتاج است.
    •  در واقع اين اعتياد ريشه در كودكي فرد معتاد دارد زماني كـه مـورد بـي مهري و طرد شدگي والدينش قرار مي گرفته است. بنابراين دنيا را مكاني نا امن يافته و ميپندارد نميتواند فردي دوست داشتني باشد. وي دست بـه هر عملي ميزند تا شريك زندگيش را كـنـار خـود حـفـظ كـنـد حـتـي اگـر شريـك زنـدگيـش مـعـتاد به مواد مخدر باشد. بنابراين ممكن است در برابر اعتياد وي سـكوت كـنـد تـا شريك زندگيش وي را ترك نكند بنابراين يك نوع معامله با يكديگر مي كنند. بـه عبـارتي ديگر به يكديگر "هم وابسته" ميگردند.

    چهار نوع ديگر اعتياد به عشق...

    2- اعتياد به رابطه
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    پـيـوستن و ارتـبـاط بـا يـك فـرد بـراي پرهيز از تنهايي و احساس دوست داشتني نبودن. معتاد به رابطه حتي ممكن است با شخصي رابـطه بـرقـرار كـنـد كـه دوسـتـش نـداشته و كمترين عشقي نسبت به وي نداشته باشد و حـاضر اسـت هـرگـونه رنـج و عــذابي را تحمل كند اما تنها نماند. حتي اگر شريكش يك فرد سوء استفاده كننده و بد رفتار باشد نه تنها وي را ترك نميكند، بلكه مورد پذيرش نيز قرار ميدهد.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    3- اعتياد به عشق رمانتيك
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    عشـق فـرد مـعـتاد رومـانـتـيك، سـر خـوش كننــده، پــر از روابــط جنـــسـي پــرحــرارت و خيالپردازيهاي شهواني مي باشد. فـرد مـعـتاد تـنها براي مدت كوتاهي شيفته فرد ديگر ميگردد و از نظر او هدف مورد علاقه آنها قابل تعويض ميباشد. هرچه تعداد شريك زندگي بيشتر بهتر. ايـن گونه افراد از فعل و انـفـعالاتي كـه در پـي احسـاس عـاشـقـي بـه آنــها دست مي دهد سرمست شده و پس مدتي كه اين احساسات و هيجانات فروكش كرد فرد معتاد نيز سرد شده و معشوقش را ترك ميكند.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    4- اعتياد به عشق خودشيفته
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    اينگونه افراد خودمحور، كنترل كننده، تملك جو، داراي تـوهم خود بزرگ بيني و احساس كامل بودن دارند، مصون از خطاي انساني. ايـن عاشقـها بـنـظر غـير صـميـمـي و از هـم گسيخته مي آيند. ممـكن است با افراد ديـگري بـه غـيـر از شـريـك زنـدگـي خـود رابـطـه جنسي برقرار كند. داراي اعتماد بنفس پاييني ميباشند. از اغوا، سـلطه گري و مضايقه كردن براي كنترل شريك خود استفاده مي كنند.ايـنگونه افراد عقيده دارند فرد مقابلشان از حق انتخاب و يا تغيير در رابطه برخوردار نميباشد. امـا اشتباه نكنيد آنان نيز به شريك خود اعتياد داشته و وابسته هستند. آنـان نيز از تنهايي و جدايي وحشت دارند. اين امر هنگامي نمود پيدا ميكند كه شريك زندگي ايـن افراد تصميم به جـدايي ميـگيرد آن زمان است كه معتاد خود شيفته دست به عملي ميزند تا رابطه را حفظ كند.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    5
    - اعتياد به عشق وسواس گونه
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    تجربه دلبستگي و خيالپردازيهاي محرمانه نسبت به يك فرد ميباشد. در واقـع يك عشق يك جانبه. فرد معتاد با قرار ملاقاتها و مناسبات مفرط (تماسهاي تلفني و درخـواستهاي ازدواج در همان ابتداي آشنايي) با فرد مـورد نـظرش قـصـد دارد وي را از آن خـود كند. يك شيدايي و عشق مسموم كه از اعتماد بنفس پايين و احتياج معتاد نشات ميـگيرد. بايد توجه داشت كه ريشه اعتياد بـه عشـق در اعـتـماد بـــنفس پايين ميباشد كه فرد معتاد بايد براي تقويت آن تلاش كند.

     سایت مردمان

 

  

 

  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 20:0  توسط محمد  | 

ايـن افسـانـه ها منـصـفـانه نـــيستند. آنها تصورات غلطي
ميباشند كه خصوصيات و نـوع رفتار زنان را معمولا بصورت
منفي براي ديگران بخصوص مردان عموميت مي بخشند.
وقـتـي مـردي كـه آگـاهـانـه و يـا نـا آگـاهانه بـه يكي از اين
افسـانـه ها مـعـتقد اســت با زني روبرو ميـشود، خـويـش
را بــراي دفـــاع از خــود در مـقابل تـصـوري كليـشــه اي در
كشمكشي دائمي مي يابد.

مـردان هـمانند زنان دوست ندارند داراي تصورات غلط غير
منـصفـانـه در مـورد اشـخـاص خـاصـي باشند. درك نمودن
حـقـيـقي زنان يعني آنها را بگونه اي كه واقعا هستند ديد
و نه آن هويتي كه ديگران تصـور مـي كنـنـد. و صرفه نظر از
اينكه شما ممكن است سخت تلاش نموده باشـيد كه تـحـت تـاثـيـر تصورات در خصوص جنس مخالف قرار نگيريد، برخي از شنـيـده هـا و ديـده ها روي درسـت يـا غــلط تفسير نمودن رفتار يك زن تاثير گذار خواهد بود -- حتي زني كه بسيار دوست ميداريد.

7 افسانه اي كه مردان در مورد زنان به آنها اعتقاد دارند

۱ - زنان هيچگاه راضي نمي شوند

2- زنان ناز پروده بوده و نياز به توجه و تنعم بسيار دارند

3- زنان مي خواهند مردان را كنترل كنند.

4- زنان حسود و مالكيت گرا هستند.

5- زنان بيش از حد احساسي هستند.

6- زناني كه قوي و با كفايت بنظر مي رسند احتياج به مراقبت و نگهداري ندارند.

7- زنان مي خواهند آزادي مردان را از آنان بگيرند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 19:54  توسط محمد  | 

دوست خوب

دوسـتـان خـوب يـك سري ويژگي دارند كه آنها را از ديگران
متمايز مي كند و سبب ميگردد دوستــان بيشتري در كنار
خود داشته باشند بنابراين با تـغيـيـر رفـتـار خــود به جرگه
اينگونه افراد بپيونديد:

1- يـك دوسـت خـوب حرفهايي كه بصورت محرمانه به وي
زده شـده اسـت را نـزد خـود نـگـاه داشـتـه و رازدار شـمــا
ميباشد.

2- وقت شناس بوده و در قرار ملاقاتها و يا ميهمانيها قابل
اطمينان بوده و سر موقع حضور مي يابد.

3- يك دوست خوب به موقعيت، موفقيت ها و يا دوستان جـديـد شـــما حسادت نمي ورزد.

4- يك دوست خوب هنگامي كه دچار بيماري و كسالت ميـگرديد با شما تماس گرفته و حالتان را جويا مي شود و به عيادت شما مي آيد.

5- وي ميداند كه چه زماني صحبت و چه زماني سكوت نموده و تنها گوش دهد.

6- هنگامي كه حالتان مساعد نبوده و يا دل و دماغ كاري را نداريد و پكر ميباشيد وي از رفتار شما دلخور نميشود.

7- اگر شما به فضاي بيشتري نياز داشته باشيد و يا مي خـواهـيد تنها باشيد، آنها اين رفتار شما را طردشدگي تلقي نكرده و از شما دلگير نميشوند.

8- يـك دوست خــــوب كـودكـان پـر جـنـب و جوش شما را به خاطر شما تحمل خواهد كرد.

9- وقتي نظر او را در مــورد مسئله اي جويا شويد با جان و دل و صادقانه نظرات و عقايد خودش را در اختيارتان قرار مي دهـد و حتـي اگـر بـه نـصايـحش نـيز عـمل نكنيد ناراحت نميشود.

10- وي با شما ميخندد،گريه ميكند و كارهاي ماجراجويانه انجام ميدهد اما به ديگران چيزي در مورد آنها نميگويد.

11- پيش از سر زدن به منزلتان، شما را مجبور نميكند كه خانه را تميز و مرتب كنيد.

12-
وي اجازه نمي دهـد كسـي پشت سر شما و در غياب شما در مورد شما بدگويي كند و به دفاع از شما خواهد پرداخت.

13- شما را به كارهاي ماجراجويانه، رشد دهنده و پيشرفت در كار تشويق خواهد كرد.
14- هنگاميكه خودروي شما دچار نقص فني گردد شما را به مقصدتان خواهد رساند.

15- روز تولدتان هميشه به يادش بـوده و اگر برنامـه خـاصـي بـراي آن روز تـــدارك نديده باشيد شما را به بيرون برده و يـا برايتان كيك سفارش ميدهد.

16- دوست خوب از شما انتظار ندارد كه اتوماتيك وار با عقايد وي در خصوص مسايلي همچون سياست،مسايل جنسي و مذهب موافق باشيد و به عقايد شما حتي اگر برخلاف عقايدش باشد احترام ميگزارد.

17- هيچگاه شما را نزد ديگران خرد و تحقير نـكرده بلكه همواره به شما احترام ميگذارد و در حضور ديگران از شما تعريف مي كند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 19:48  توسط محمد  | 

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد نه چون انسان كه بد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد

............................................................

با تو از خاطره هايم گفتم
بي تو ان خاطره ها خواب شود

با تو دريا شدم و موج شدم
بي تو دريا تهي از آب شود........


با تو پروانه شدم بر سر گل
بي تو گلها به چمن خار شود

با تو مهتاب شدم در دل شب
بي تو مهتاب دلم تار شود........


با تو من مثل همه ميخندم
بي تو اما خنده ...رويا يي شود

با تو من ( ما ) ميشوم....اي عشق من
بي تو اين ( ما ) غرق " تنها " يي شود......

...........................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 5:33  توسط محمد  | 

من در تارهای تنهاييم گير کرده ام  ،

                                             کاش کرم ابريشم باشم !؟!

................................................................................

پروانه ايی می گريست ...

                                       باد شمع را خاموش کرده بود .

................................................................................

و من  

                  مبهوت از کرده تو ...

                                               -  خنده ای تلخ را -

                                                                             گـــــــريستــــــــــم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 7:31  توسط محمد  | 

From Fashion/Portrait Portfolio

و سرگردان چيزي نيست كه اينجا نيست
اما در اينجا هم نيست
و اصولا پرت است
ميان سطرهاي سفيد...
و اگر دلخور نمي شويد
سفيدي را بي روحي معنا كنيد
بعد ميان دشتها- كوچه ها
و سطرهاي خود سرگردان شويد
هر كلمه اي را كه بپوشيد
حتما سردتان مي شود!
...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 5:35  توسط محمد  | 

 

بايد جمع و جور کنم بروم جايی که زندگی را شديدتر می‌خواهند

............................

با شيشه آب و آخرين ليوان دسته داری که مانده کوتاهترين آبشار دنيا را ميسازم، 
گردنم را هم کج ميکنم از آن بالا آنقدر زل ميزنم به ته دره که چشمم سياهی ميرود
پايم ليز ميخورد و از بالای آبشار پرت ميشوم. سرم ميخورد يه ته ليوان و ميميرم

 


..............................

خوشبخت ترين مرد دنيا، شوهر آن خانمی است که مانتوهای گل و گشاد میپوشد
با چشمان بی روحش به دوربين زل ميزند و هر چقدر هم هوا قاط باشد  
سلامی خدمت بينندگان عزيز پرت ميکند که: راحت باشيد همه جا نيمه ابری است

? ? ?

...............................................

تا حالا بخاطر بودن کسی ازش تشکر کردی؟
مثلا مرسی که هستی!
 
My...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 5:25  توسط محمد  | 

امروز چشمهايم قرمزند. به هر دليلي كه باشد، فرقي نمي‌كند. اين انتظار نهايت ندارد. چشمهاي تو حتي الفباي رنگها را هم بلد نيستند و اين بي‌سوادي از كوررنگي هم بدتر است. نگاهم هم كه بكني، هيچ نمي‌بيني. نبايد منتظر مي‌ماندم. بايد مي‌دانستم تو آخرش متوجه هيچ تغييري نخواهي شد. من مثل ديروز نيستم، تو اما مثل هر روزي.

............................................................

 

 

دلم براي كسي تنگ است


كه چشمهاي قشنگش را


به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت


و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند


دلم براي كسي تنگ است


كه همچو كودك معصومي


دلش براي دلم مي سوخت

 
و مهرباني را


نثار من مي كرد


دلم براي كسي تنگ است .....


دوسطت دارم را


با

 ط دسته دار


مينويسم


بگذار


ديگران هم


از طنابش بالا بيايند

.................................

روزي فهميد كه آرزويي را، جايي در گذشته جا گذاشته است
برگشت تا جاي پايش را دنبال كند
تا شايد....بتواند باز گردد و بيابدش در آن دوردستها
.......
برگشت
رد پايي نبود

.....................................................

دير است
دور نيست
که بميرم
يا بخوابم
چه فرق می کند برای شما
من که نباشم٫
تنها
نام کوچک دنيا
به يادتان می ماند.
نام ام را به خاطر بسپار
به سنگ ها هم
نمی توان اعتماد کرد

000240.jpg

......................... ...............

نوشته روي يک سنگ قبر

نوشته روي يک سنگ قبر اسکاتلندي:
دقت کن ،‌ دوست من ، همينکه داري رد ميشي ، مثل همين الان که داري راه ميري ، يه روزي مثل من. همونطوري که من الان هستم ، توام خواهي بود. آماده باش ، پس ،‌ تا منو دنبال کني.

...................................................

ميخواست که با من باشد
و نمیتوانست
و با من نبود حتی وقتی با من نشسته بود
و حجوم کلمات از جایی نمیدانم کجا
و شکوه خاتون از شهریار و خار
و مسیری بی سبب و دور
و لباهایش بر گونه ام ماسيد
و لبهای من بر فنجان قهوه تلخ
و زرافه ای که سرک میکشید از پرچین کوتاه باغ نرگس
و دیگر نماند در خاطر چیزی جز ...بوی تلخ قهوه!
و اويي كه دیگر با من نبود...

Mint Julep 2

............................................

من تمام بي كسي هايم را قامت بسته ام و در طولاني ترين سجده اندوه به اندازه همه نبودنهايت اشك مي ريزم و به بلنداي يلداي فراقت با آهي از عمق قلب هزارپاره ام ، كابوس رفتنت را خاكستر مي كنم ...!!!!!!
.بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ مي شود ، وقتي نيستي دلتنگي هايم را قاب مي كنم .لحظه لحظه غروبي را كه نيز دلتنگ تو و چشمان باراني ات مي شوم ، قاب مي كنم تا وقتي آمدي نشانت دهم كه شايد ديگر تنهايم نگذاري ....!
تو كه مي آيي پنجره اي باز مي شود ، پرده بي رنگ دلتنگي كنار مي رود ، آرام ميان جانم خانه ميكني و چه ساده همسايه سيبهاي كال مي شوي ، حال من و آسمان دلتنگ بارانيم ....!!!!

Massage for the Head

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 12:31  توسط محمد  | 

Severine

اي درخت آشنا

شاخه هاي خويش را

ناگهان كجا

جا گذاشتي؟

 

يا به قول خواهرم فروغ :

دستهاي خويش را

 در كدام باغچه

عاشقانه كاشتي؟

 

اين قرارداد

تا ابد ميان ما

برقرار باد :

چشمهاي من به جاي دستهاي تو!

 

من به دست تو

آب مي دهم

تو به چشم من

آبرو بده!

 

من به چشمهاي بي قرار تو

قول مي دهم :

ريشه هاي ما به آب

شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد

 

ما دوباره سبز مي شويم!

 ............................................

:: چه دير فهميد مزرعه، که مترسک ، محتاجِ تنها با او بودنست.......

.............................................

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردانیست ،
که همچنان که تو را می بوسند ،
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...

فروغ فرخزاد

Jorge

............................

بعد از آن ديوانگی ها ای دريغ
باورم نايد که عاقل گشته ام
گوئيا او مرده در من کينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هردم از آيينه می پرسم ملول
چيستم ديگر به چشمت چيستم
ليک در آيينه ميبينم که وای
سايه ای هم زآنچه بودم نيستم ....

<فروغ‌> .

..................................

اي يار گمشده!
من در سكوت خلوت شب هاي تلخ خويش -
در جستجوي تو
مرغ خيال را
پرواز مي دهم.
همراه هر نسيم، به هر سوي مي دوم
نام تو را به زمزمه ي عاشقانه يي
آواز ميدهم.
اي يار گمشده!
خود را نهان كنم به شعاع نگاه ها
شايد كه بوسه يي بستانم ز روي تو
پنهان شوم به عطر لطيف نسيم صبح
تا عاشقانه پنجه بسايم به موي تو.
"مهدي سهيلي"

Paola 1

...............................................

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

Abandoned

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 11:41  توسط محمد  | 

باز چشمم یاد باران کرده است...


دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و او ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم


عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد


چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود


پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سي
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود


چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش


آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي


مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر


تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود


اي پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند


يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را


در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري


گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 10:51  توسط محمد  | 

 

این شعر جزئی از خاطرات من است

من قامت بلند تو را در قصيده اي

با نقش قلب تو، تصوير مي كنم

*********

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .

 

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم .

*****

...

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

خواب روياي فراموشيهاست !

خواب را دريابم،

كه در آن دولت خواموشيهاست .

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،

 

و ندايي كه به من ميگويد :

« گر چه شب تاريك است

« دل قوي دار،

سحر نزديك است

 

دل من، در دل شب،

خواب پروانه شدن مي بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبي،

- پر مرغان صداقت آبي ست -

ديده در آينه صبح تو را مي بيند .

 

از گريبان تو صبح صادق،

مي گشايد پرو بال .

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

- نه؟

از آن پاكتري .

تو بهاري ؟

- نه،

- بهاران از توست .

از تو مي گيرد وام،

هر بهار اينهمه زيبايي را .

 

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو !

*****

...

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !

باز كن پنجره را !

 

تو اگر باز كني پنجره را،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايي را .

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

كه در آن شوكت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد .

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش؛

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .

صحبت از سادگي و كودكي است .

چهره اي نيست عبوس .

كودك خواهر من،

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،

شوكتي مي بخشد .

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را ميخواند !

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات،

آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .

باز كن پنجره را ! -

- صبح دميد ! .

*****

...

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !

*****

...

و چه روياهايي !

كه تبه گشت و گذشت .

و چه پيوند صميميتها،

كه به آساني يك رشته گسست .

چه اميدي، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .

 

دل من مي سوزد،

كه قناريها را پر بستند .

كه پر پاك پرستوها را بشكستند .

و كبوترها را

- آه، كبوترها را ...

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

*****

در ميان من و تو فاصله هاست .

گاه مي انديشم ،

- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

 

تو توانايي بخشش داري .

دستاي تو توانايي آن را دارد ؛

- كه مرا،

زندگاني بخشد .

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

*****

...

من به بي ساماني،

باد را مي مانم .

من به سرگرداني،

ابر را مي مانم.

 

من به آراستگي خنديدم .

من ژوليده به آراستگي خنديدم .

- سنگ طفلي، اما،

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .

قصه بي سر و ساماني من،

باد با برگ درختان مي گفت .

باد با من مي گفت :

« چه تهي دستي، مَرد!

ابرباورميكرد.

*****

من در آيينه رخ خود ديدم

وبه تو حق دادم.

آه مي بينم، مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

*****

...

بي تو در مي يابم،

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -

*****

...

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

*****

...

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

*****

دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

 

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

 

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

...

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

...

من چه مي گويم،آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

 

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 10:44  توسط محمد  | 

زن همين‌طور با خودش نشسته بود و داشت فكر مي‌كرد. معلوم نيست به چه چيز. هيچ‌كس نمي‌داند. اصلا هيچ آدمي نمي‌داند كه آدم‌هاي ديگر به چه فكر مي‌كنند. تازه هيچ مهم نبود، يعني هيچ اعتراضي نداشت اين زن اگر كسي در افكارش اشتباهي كند. زن همين‌طور با خودش نشسته بود و لابد داشت

به او فکر میکرد  (نمیخواهم بگویم کجا میروم ) سرش را داده بود جلو و پشتش كمي خم شده بود، جوري كه از پشت اگر مي‌ديدي خيال مي‌كردي كسي دارد مي‌گريد. اما زن نمي‌گريست

Invitation for a soft kiss

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 10:20  توسط محمد  | 

 

keep your eye on the ball David.....

 

« بسترم بوی سیب می‌داد»

دیشب دوباره به‌خوابم آمدی

گفته بودی نمی‌آیی، دیواری به بلندی دیوار چین میان ماست

دیوارها هم فرو می‌ریزند

وقتی آمدی ماه  در قاب پنجره نشسته بود

قناری‌ها بیدار شدند در خواب آینه

مثل مه در اندامم پیچیدی

تنت بوی سیب می‌داد و دهانت طعم عسل

چشمانت از ستاره پر شد

هُرم نفس‌هایت پوست شب را می‌لرزاند

بوسه‌هایت طلسم خورشید را شكسته بود

از من غباری مانده بود در حضور ماه

آرام آرام و معلق،  می‌گسیختم از تب

در آسمان جایی برای فرود نبود

تا آن سر دنیا رفتم

ستاره‌ها بر شانه‌ی شب پرپر ‌زدند

تنم پاورچین پاورچین از شب جدا ‌شد

دستت در دست من بود كه در سایه‌ها گم شدی

نگاهِ مهتاب از پنجره پرید

اتاق از خروش چمن زن همسایه پر شد

در بُهت ابری صبح سقوط كردم، اما

بسترم بوی سیب می‌داد، لب‌هایم بوی عسل!

.....................................................................

برای تو......

« حضور توست كه مانده‌ام»

 

دیشب در بركه، با این كه ماه آمده بود

جای تو خالی بود

در انتظار تو دُرناها

ستاره‌ها را به تسبیح شب می‌شماردند.

 

از غیاب سخن نگو

كه كوتوال این برج محبت

از ازل

پرچم احتضار دیدارت را

بر بلندای شهر آویخته است.

 

به طنین آوایی گوش دار كه از ژرفای وجودت سر می‌كشد

خروسی كه بر دیوار شهر می‌خواند

خروسخوان پگاهی است

كه من در مه صبحگاهی‌اش گم شده‌ام

و تو با بوسه‌ای به استقبال صبح می‌روی

كه دیگر بوی سیب نمی‌دهد.

تو هستی

پس من هم هستم

اما تداوم دلشوره‌ایی بی‌علاج

موسیقای وجودم را به سوگواری می‌برد.

 

احساس ضربه‌های نبض‌ات

سایه‌های تردید را به دستان خورشید می‌برد

اما جراحت حضورشان را چه كنم

كه فریاد از بطن حقیقت می‌كشند.

 

زوالم نه مرگ است و نه دفن

در دست‌هایی است كه از دستم رها می‌شوند

كه ستاره‌ها را می‌چینند از آسمان

و خواب ماهیان بركه را آشفته می‌كنند

در دست‌هایی است كه ماه را پنهان می‌كنند

حضور توست كه مانده‌ام.

 .......................................................

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 10:1  توسط محمد  | 

هوا هست برای نفس کشیدن

نگران هیچ نیستم تا هستی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 9:36  توسط محمد  | 

مرد خوبم

تقديم به يگانه مرد مهربانم

بگو اي مرد من ، اي از تبار هر چه عاشق
 بگو اي در تو جاري خون روشن شقايق
 بگو اي سوخته ، اي بي رمق ، اي كوه خسته
 بگو اي با تو داغ عاشقاي دل شكسته
 بگو ، با من بگو از درد و داغت
 بذار مرهم بذارم روي زخمات
بذار بارون اشك من بشوره
 غبار غصه ها رو از سراپات
 بذار سر روي سينه م گريه سر كن
 از او شب گريه هاي تلخ هق هق
 بذار باور كنم يه تكيه گاهم
 براي غربت يه مرد عاشق
 رها از خستگي هاي هميشه ، باورم كن
 بذار تا خالي سينه م برات آغوش باشه
 برهنه از لباس غصه هاي دور و ديرين
 بذار تا بوسه هاي من برات تن پوش باشه
 تو با شعر اومدي ، عاشق تر از عشق
 چراغي با تو بود از جنس خورشيد
بذار سر روي سينه م گريه سر كن
 از اون شب گريه هاي تلخ هق هق
 بذار باور كنم يه تكيه گاهم
 براي غربت يه مرد عاشق

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1384ساعت 21:19  توسط محمد  | 

خلاقيت را در چيزهاي عادي جستجو كن

نويسنده: باگوان اشو راجنيش

مترجم: مرجان فرجي

تا به حال شنيده‎ايد باغباني كه زندگي مي‎آفريند و به زندگي زيبايي مي‎بخشد، جايزه‎ي نوبلي دريافت كرده باشد؟ آن كشاورزي كه زمين را شخم مي‎زند و غذاي همه را تأمين مي‎كند ـ آيا تا به حال كسي به او پاداشي داده است؟ نه. او طوري زندگي مي‎كند و طوري مي‎ميرد كه گويي بر روي اين كره‎ي خاكي هرگز چنين كسي وجود نداشته است.
اين يك غربالگري نفرت‎‎انگيز است. هر روح خلاقي را ـ سواي آن چه مي‎آفريند ـ بايد مورد احترام و تمجيد قرار داد تا خلاقيت محترم شمرده شود. اما مي‎بينيم كه حتي برخي سياستمداران ـ كه جز جنايتكاراني قهار نيستند ـ جايزه‎ي نوبل دريافت مي‎كنند. اين همه خونريزي در دنيا به خاطر وجود همين سياستمداران روي داده است و آن‎ها هنوز هم سلاح‎هاي هسته‎اي بيشتري فراهم مي‎آورند تا به يك خودكشي جهاني دست بزنند.
حس زيبايي شناختي ما چندان پر مايه و غني نيست.
به ياد آبراهام لينكلن مي‎افتم. او پسر يك كفاش بود و رئيس جمهور آمريكا شد. طبعاً همه‎ي اشراف زادگان سخت برآشفتند، و آزرده و خشمگين شدند. و تصادفي نبود كه به زودي آبراهام لينكلن مورد سوء قصد قرار گرفت. آن‎ها نمي‎توانستند اين را تحمل كنند كه رئيس جمهور آمريكا پسر يك كفاش باشد.
در اولين روزي كه او مي‎رفت تا نطق افتتاحيه‎ي خود را در مجلس سناي آمريكا ارائه كند، درست موقعي كه داشت از جا برمي‎خاست تا به طرف تريبون برود، يك اشراف زاده‎ي عوضي بلند شد وگفت: «آقاي لينكلن، هر چند شما بر حسب تصادف پست رياست جمهوري اين كشور را اشغال كرده‎ايد، فراموش نكنيد كه هميشه به همراه پدرتان به منزل ما مي‎آمديد تا كفش‎هاي خانواده‎ي ما را تعمير يا تميز كنيد و در اين جا خيلي از سناتورها كفش‎هايي به پا دارند كه پدر شما آن‎ها را ساخته است. بنابراين هيچ گاه اصل خود را فراموش نكنيد.»
اين مرد فكر مي‎كرد دارد او را تحقير مي‎كند. اما نمي‎توان آدمي مثل آبراهام لينكلن را تحقير كرد. فقط مي‎توان مردمان كوچك را، كه از حقارت رنج مي‎برند، سرافكنده و خوار كرد؛ انسان‎هاي عاليقدر فراتر از تحقيرند.
آبراهام لينكلن حرفي زد كه همه بايد آويزه‎ي گوش خود كنند. او گفت: «من از شما سپاسگزارم كه درست پيش از ارائه اولين خطابه‎ام به مجلس سنا، مرا به ياد پدرم انداختيد. پدرم چنان طينت زيبايي داشت، چنان هنرمند خلاقي بود كه هيچ كس قادر نبود كفش‎هايي به اين زيبايي بدوزد. من خوب مي‎دانم كه هر كاري هم انجام دهم، هرگز نمي‎توانم آن قدر كه او آفرينش‎گر بزرگي بود، من رئيس جمهوري بزرگ باشم. من نمي‎توانم از او پيشي بگيرم.
در ضمن، مي‎خواهم به همه‎ي شما اشراف زادگان خاطر نشان سازم، اگر كفش‎هاي ساخت دست پدرم پاهايتان را آزار مي‎دهد، من هم اين هنر را زير دست او آموخته‎ام. البته من كفاش قابلي نيستم، اما حداقل مي‎توانم كفش‎هايتان را تعمير كنم. كافي است به من اطلاع بدهيد تا خودم شخصاً به منزلتان بيايم.»
سكوتي سنگين بر فضاي مجلس حكمفرما شد و سناتورها فهميدند كه تحقير كردن اين مرد غير ممكن است. اما او احترام فوق‎العاده‎اي براي خلاقيت از خود نشان داد.
مهم نيست آيا نقاشي مي‎كني، مجسمه مي‎سازي يا كفش مي‎دوزي ـ چه باغبان باشي، چه كشاورز و چه ماهيگير باشي، چه نجار، هيچ فرقي نمي‎كند. آن چه اهميت دارد آن است كه آيا واقعاً روحت در گروي آن چيزي است كه مي‎آفريني؟ اگر چنين باشد حاصل كار خلاقانه‎ات كيفيتي از الوهيت را در خود دارد.
فراموش نكن كه خلاقيت به هيچ كار خاصي ربط ندارد. خلاقيت با كيفيت آگاهي تو سروكار دارد. هر عملي كه از تو سر مي‎زند، مي‎تواند خلاقانه باشد. هر كاري كه مي‎كني مي‎تواند خلاقانه باشد، و اين در صورتي است كه بداني خلاقيت يعني چه.
خلاقيت يعني لذت بردن از هر كاري، حتي از مراقبه؛ انجام هر كاري با عشقي ژرف. اگر عشق بورزي و اين سالن سخنراني را تميز كني، اين كاري خلاق است. اگر بي‎عشق عمل كني، آن وقت مسلماً اين كاري شاق است؛‌ وظيفه‎اي است كه بايد هر طور شده به آن عمل كرد. اين كار تحميلي است. بعد دوست داري وقت ديگري خلاق باشي. در آن برهه از زمان تو چه خواهي كرد؟‌ آيا كار بهتري سراغ داري؟ آيا فكر مي‎كني اگر به نقاشي بپردازي، خود را خلاق احساس خواهي كرد؟
اما نقاشي كردن درست به اندازه‎ي تميز كردن كف زمين كاري معمولي است تو رنگ‎ها را بر روي بوم نقاشي مي‎مالي يا پرتاب مي‎كني ـ اين جا هم تو زمين را مي‎شويي و تي مي‎كشي. فرقش چيست؟ احساس مي‎كني حرف زدن با يك دوست جز وقت تلف كردن نيست و دوست داري يك كتاب بي‎نظير بنويسي تا خلاقيت خود را نشان بدهي؟ اما يك دوست آمده! كمي گپ زدن چه قدر سرگرم كننده و زيباست ـ معطل چه هستي؟ خلاق باش!
همه‎ي رمان‎هاي تراز اول دنيا جز وراجي‎هاي مردم خلاق نيست. در اين جا من دارم چه كار مي‎كنم؟ باز هم گپ زدن و وراجي! آن‎ها روزي به كلمات قصار و وحي منزل تبديل خواهند شد، ولي در آغاز فقط يك مشت دري‎وري و حرف‎هاي خاله زنكي هستند. اما من از اين كار لذت مي‎برم. من مي‎توانم تا ابد به نوشتن ادامه دهم ـ تو ممكن است روزي خسته شوي، اما من نه. براي من اين سرخوشي محض است. شايد روزي فرا برسد كه شماها خسته شويد و ديگر مخاطبي براي من باقي نماند ـ و من هنوز در حال حرف زدن خواهم بود. اگر واقعاً عشق كاري باشد، آن كار خلاقانه است.
اما اين براي هر كسي اتفاق مي‎‎افتد. بسياري از مردم وقتي براي اولين بار پيش من مي‎آيند، مي‎گويند «هر كاري، اشو. هر كاري ـ حتي نظافت!» دقيقاً همين را مي‎گويند: «حتي نظافت! ـ اما شما بايد به كار اصلي خودتان برسيد و ما از هر كاري كه به ما بدهيد خوشحال خواهيم بود» بعد يك چند روزي كه مي‎گذرد تغيير عقيده مي‎دهند: «راستش نظافت … ما دوست داريم يك كار ابتكاري حسابي به ما محول كنيد.»
اجازه بدهيد لطيفه‎اي برايتان تعريف كنم:
زن جواني كه از زندگي جنسي بي‎روح و كسل كننده با شوهرش نگران بود، بالاخره شوهرش را تشويق مي‎كند كه تحت درمان هيپنوتيزم قرار بگيرد. پس از چند جلسه درمان، از نو موتور جنسي مرد به كار مي‎افتد. اما زن متوجه مي‎شود كه شوهرش گه‎گاه مثل باد از اتاق خواب بيرون مي‎زند و از توالت سر در مي‎آورد و دوباره به رختخواب بر مي‎گردد.
يك روز زن از شدت كنجكاوي او را تا توالت تعقيب مي‎كند. پاورچين، پاورچين خودش را به پشت در مي‎رساند و از درز در شوهرش را مي‎بيند كه جلوي آينه ايستاده و صاف به خودش خيره شده و زير لب مي‎گويد: «او زن من نيست … او زن من نيست.»
وقتي عاشق زني مي‎شويد، البته او زن شما نيست. شما از هم‎خوابي با او لذت مي‎بريد، اما بعد آتش‎تان فرو مي‎نشيند؛ چون او ديگر همسر شماست. ديگر همه چيز كهنه مي‎شود. بعد تو چهره، بدن و نقشه‎ي پستي و بلندي‎هاي او را خوب مي‎داني. آن وقت دلزده مي‎شوي. متخصص هيپنوتيزم كارش را درست انجام داده بود! او فقط توصيه كرده بود هنگام همخوابي با همسرت كافي است فكر كني «او همسرم نيست.»
بنابراين هنگام نظافت كردن، كافي است فكر كني داري نقاشي مي‎كشي. «اين نظافت كردن نيست، اين يك كار بزرگ ابتكاري است» ـ و همين طور هم خواهد بود! اين فقط شيطنت و شوخي ذهن توست. اگر اصل مطلب را درك كني، آن وقت خلاقيت خود را در هر عملي كه انجام مي‎دهي، به كار مي‎اندازي.
كسي كه اهل شعور و درك است، پيوسته خلاق است. نه اين كه سعي كند خلاق باشد ـ بلكه به طرز نشستن او عملي مبتكرانه است. نشستن او را تماشا كن؛ در حركات او كيفيتي خاص از رقص ـ متانتي خاص ـ را پيدا مي‎كني. همين چند شب پيش داستان استاد ذني را خواندم كه در قبر با متانتي بي‎نظير ايستاده بود ـ او مرده بود. حتي مرگش عملي خلاقانه بود. واقعاً شيرين كاشته بود. از آن بهتر نمي‎شد ايستاد ـ حتي در حالت بي‎جان با جلال و متانت خاصي ايستاده بود.
وقتي نكته را دريافتي، هر كاري ـ چه آشپزي، چه نظافت و … ـ خلاقانه است. زندگي از چيزهاي كوچك و پيش پا افتاده تشكيل شده است. فقط نفس تو مدام نق مي‎زند كه اين‎ها چيزهاي پيش پا افتاده‎اي است و مي‎خواهد كار عالي و بزرگي انجام دهد ـ يك شعر عالي. تو دلت مي‎خواهد شكسپير، كاليداس يا ميلتون شوي. اين نفس توست كه اين دردسر را برايت درست مي‎كند. نفس را رها كن و آن وقت همه چيز خلاقانه است.
زن خانه‎داري كه از چالاكي شاگرد بقالي خوشش آمده بود،‌از او اسمش را پرسيد.
پسرك جواب داد: «شكسپير»
زن گفت: «به، اين اسم خيلي مشهور است»
پسرك در جواب گفت:«بايد هم باشد. من در اين محله تقريباً سه سال است بسته‎هاي خريد مردم را دم در خانه‎شان تحويل مي‎دهم.»
من اين را مي‎پسندم! چرا بايد دردسر شكسپير شدن را به خود داد؟ سه سال تحويل بسته‎ها در محله ـ اين تقريباً به اندازه‎ي نوشتن يك كتاب، يك رمان يا يك نمايشنامه زيباست.
زندگي از چيزهاي كوچك تشكيل شده است كه اگر عشق بورزي، به چيزهاي بزرگي تبديل مي‎شوند. بعد همه چيز فوق‎العاده عالي و بي‎نظير است. اگر خالي از عشق عمل كني، آن وقت نفس مدام تلنگر مي‎زند كه «اين از شأن تو به دور است. تو و نظافت؟ اين در شأن تو نيست. يك كار بزرگ انجام بده. ژان دارك شو!» اين‎ها همه‎اش جفنگيات است. همه‎ي ژان دارك‎ها ياوه‎اند.
نظافت كردن كار بزرگي است! خودنمايي را بگذار كنار. دنباله‎روي نفس نباش. هر وقت نفس آمد و تو را به انجام كارهاي بزرگ تشويق كرد، فوراً به خودت بيا و نفس را رها كن و بعد كم كم در مي‎يابي كه چيزهاي معمولي و پيش پا افتاده مقدس‎اند. هيچ چيزي زشت نيست. هيچ كاري قبيح نيست. همه چيز مقدس و متبرك است.
و تا وقتي همه چيز برايت مقدس نشده، زندگي تو نمي‎تواند الهي باشد. يك انسان مقدس، كسي كه او را قديس مي‎خواني نيست ـ چه بسا آن قديس هواي نفس تو باشد، اما در نظرت قديس بنمايد، چون تو فكر مي‎كني كرامت‎هاي بزرگي از او سر زده است. انسان مقدس، انساني معمولي است كه به زندگي معمولي عشق مي‎ورزد ـ به تكه تكه كردن چوب، حمل آب از چشمه، آشپزي ـ و به هر چه دست مي‎زند قدسي مي‎شود. نه از اين رو كه به كارهاي بزرگي مبادرت مي‎كند، بلكه هر كاري مي‎كند،‌آن را به طرزي عالي انجام مي‎دهد.
عظمت به كار انجام شده نيست. بزرگي، آگاهي‎يي است كه تو حين انجام آن كار به ارمغان مي‎آوري. امتحان كن! يك دانه شن را با عشقي عظيم لمس كن تا به كوه نور ـ به قطعه الماسي بزرگ ـ مبدل گردد. لبخندي بر لبانت بنشان و در يك چشم به هم زدن شاه يا ملكه‎‎اي هستي. بخند، شاد باش…
بايد هر لحظه از زندگي‎ات را با عشق مكاشفه گرانه‎ات دگرگون سازي.
وقتي مي‎گويم خلاق باش، منظورم اين نيست كه همگي برويد و نقاشان و شاعران بزرگي شويد. صرفاً منظورم اين است كه اجازه دهي زندگي‎ات يك تابلوي نقاشي، يك غزل باشد. اين را آويزه‎ي گوش كن، و گرنه نفس تو را به مخمصه مي‎اندازد.
برو از جنايتكاران بپرس چطور شد دست خود را آلوده كردند ـ فقط به اين دليل كه كار بزرگي پيدا نكرده بودند، كه انجام دهند! نتوانسته بودند رئيس جمهور شوند ـ البته، همه كه نمي‎‎توانند رئيس جمهور شوند ـ بنابراين رئيس جمهوري را زدند و كشتند؛ اين آسان‎تر است. آن‎ها به اندازه‎ي يك رئيس جمهور مشهور شدند و با تمام مشخصات و عكس و تفصيلات در صفحه‎‎ي اول همه روزنامه‎ها حضور پيدا كردند.
همين چند ماه پيش از مردي كه هفت تا آدم كشته بود، سوال كردند: «چرا دست به اين كار زدي؟ تو كه با اين هفت نفر هيچ ارتباط خاصي نداشتي.» او گفت كه مي‎خواسته مشهور شود و هيچ روزنامه‎اي حاضر نشده شعرها و مقاله‎هايش را چاپ كند؛ همه جا با در بسته مواجه شده و هيچ كس حاضر نبوده عكس او را چاپ كند و مگر آدم چند بار به دنيا مي‎آيد؟ اين بود كه مجبور شد دستش را به خون هفت نفر آلوده كند. آن‎ها ارتباط يا نسبتي با او نداشتند، او هيچ خرده حسابي با آن‎ها نداشت، فقط مي‎خواست مشهور شود!
معمولاً سياستمداران و جنايتكاران از دو سنخ متفاوت نيستند. بيشتر جنايتكاران سياسي‎اند و بيشتر سياستمداران جنايتكارند، نه فقط ريچارد نيكسون. بيچاره ريچارد نيكسون، كه از بدشانسي حين ارتكاب جرم مچش را گرفتند. ظاهراً بقيه حقه‎بازتر و زبر و زرنگ‎تر بوده‎اند كه تا به حال دم به تله نداده‎اند!
خانم مسكوويتس كه از فرط خودپسندي و غرور داشت مي‎تركيد، از همسايه‎اش پرسيد: «از پسرم لويي خبر تازه‎اي نشنيده‎اي؟»
«نه، پسرت لويي چي شده؟»
«پيش روان‎پزشك مي‎رود. دو بار در هفته جلسه‎ي روان‎كاوي دارد.»
«البته كه مفيد است. ساعتي چهل دلار مي‎دهد ـ چهل دلار! و همه‎اش درباره‎ي من حرف مي‎زند!»
هرگز اجازه ندهيد اين ميل در شما قوت بگيرد كه آدم بزرگ و مشهوري شويد، آدمي بزرگ‎تر از اندازه‎ي طبيعي، هرگز. اندازه‎ي طبيعي خودش عالي است. دقيقاً به اندازه‎ طبيعي بودن و درست در حد متعارف و عادي بودن،‌ به قدر كفايت خوب است. اما اين عادي بودن را به شيوه‎يي غير عادي زندگي كن. همه‎ي داستان آگاهي نيروانايي هم همين است.
حالا بگذار نكته‎ي آخر را با تو بگويم: اگر نيروانا به هدف بزرگي براي تو مبدل شود، آن وقت در كابوس خواهي بود. آن وقت نيروانا مي‎تواند واپسين و بزرگ‎ترين كابوس تو باشد. اما اگر نيروانا در چيزهاي كوچك و پيش پا افتاده باشد ـ شيوه‎اي كه تو هر فعاليت كوچك را به عملي مقدس، به يك عبادت، مبدل مي‎سازي … خانه‎ي تو به يك عبادتگاه و جسم تو به سراي خداوندي بدل خواهد شد و به هر كجا كه نظر كني و به هر چه دست بزني فوق‎العاده زيبا و مقدس خواهد بود ـ آن گاه نيروانا آزادي است.
نيروانا يعني زندگي عادي را زندگي كردن؛ چنان هشيار، چنان مملو از آگاهي و چنان سرشار از نور كه همه چيز نوراني و درخشان مي‎شود. اين امري ممكن است. اين را مي‎گويم، چون من چنين زندگي كرده‎ام و چنين زندگي مي‎كنم. من ادعا نمي‎كنم، بلكه با قدرت اين را مي‎گويم. وقتي اين را به زبان مي‎آورم، از بودا يا مسيح نقل نمي‎كنم، از خودم آن را مي‎گويم.
اين براي من ميسر بوده است، براي تو نيز مي‎تواند امكان‎پذير باشد. در آرزوي نفس نباش. فقط زندگي را دوست بدار و به آن اعتماد كن. زندگي خودش همه‎ي چيزهايي را كه به آن نياز داري به تو خواهد بخشيد. زندگي براي تو به نعمت، به دعاي خير، تبديل خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1384ساعت 18:17  توسط محمد  | 

Trisha

 

در كـانون خـانواده آنـچه كه باعث تداوم و بقاي صـميـميـت  مـيگردد رفتارها و اعمال زن و مرد نسبت به هم ميباشـد. در اين ميان نقش يك زن مي تواند در ايجاد فضايي دلپذير و جذاب بسيار مهم و قابل توجه باشد. تاثير پذيري مـرداندر بـرابـر رفـتـار زنان امري بديهي بــوده و مـي تواند حتـي در سرنوشت يك رابطه و كاميابي هاي زندگي مؤثر باشد.  در ايـن بـخش به 6 روش آسان كه هر زني مي تواند بـرايمجذوب نمودن شوهر خود بكار بندد را ملاحظه ميكنيد.

 

1- متفاوت باشيد  

با آنكه ممكن است جذابيت مهم باشد اما كافي نيسـت.  تعريف جذاب و دلربا به چشم تمام مردان يكسان نميباشد. حال پرسش اينجا اسـت كه شما چگونه ميتوانيد متفاوت باشيد؟ بگذاريد برايتان مثالي بياورم:اگـر شما داراي لهجه مــنحصر بفردي هستيد، آن را از ديگران پنهان ننموده و يـا جواهر آلات عجيب و غـريـب و لـوازم نا متعارف با خود حـمـل كـنـيـد تـا سبب متمايز شدن شما از ديگران گردد. هر گاه شبيه باقي زنان باشيد زود فراموش مي گرديد و اين چيزي نيست كه ميخـواهـيد. شما مـايـلـيـد از خـود اثـري بـجاي بـگذاريد كه مرتبط به يك يـا دو خصوصيت منحصر بفرد شما باشد.

2- يك كار غافلگير كننده انجام دهيد

ايـن كـار اندكي ريسك برانـگيـز اسـت چـون مـمـكن اسـت شوهر شما اهل ماجراجويي نـبـوده و وحـشت زده گردد. امـا اگـر وي مـاجراجـو بـاشد بـسيار از آن لـذت برده و فـرداي آن روز نيز ممكن است منتظر ماجراجويي باشد . پـيشنـهاد ديـگر مـن بـه شما آن است كه كـارهايي كه دور از انتظار شوهرتان ميباشد را انجام دهيد مثلا با پوشيدن لباسهاي غير معمول و هر آنچه كه فكر ميكنيد بياد ماندني خواهد بود.

3- خصوصيت استثنايي خود را رو كنيد

شگفت انگيز است كه اغلب زنان فراموش مي كـنـنـد بـه كارهايي كه در آنها تبحر دارند اشاره نمايند. اگر به زبان ديگري صحبت مي كنيد، در گذشته در كــشور خارجي زندگي مي كرده ايد، شغلهاي داوطلبانه اي را قبول كرده بوده ايد و يا در تابستان در بيابان اردو زده بـوده ايد، حتما در مــورد آنـها صحبت به ميان بياوريد. اگر ايـن كار را بكنيد شوهرتان به شـما همانند يك فرد منـحصر بفرد و جـالب تـوجه نگاه خـواهد كــرد. نـيازي نيست كه حــتما فرد بامزه و شوخ طبعي باشيد. بامزه بودن براي اكثر مردم دشوار است چون اگـر نتوانيد به طـور واقعي بامزه باشيد و مصنوعي رفتار كنيد خود را مضحكه ديگران خواهيد كرد. اما اگر داســتان جالب تــوجـهي براي گفتن داشتـه باشيـد هــمه ساكت شده و به شما گوش فرا خواهند داد.

4- گوش دهيد،گوش دهيد وباز گوش دهيد

بـيـشـتر مردان داراي اين تصور غلط مي باشند كه زنان زياد حرف مي زنـنـد. شـمـا بايد اطمينان يابيد كه به اندازه كافي گوش مي دهيـد. در اينجا نياز داريد تا مرد خود را دقيقا بشناسيد. بسياري از مردان كم حرف ميباشند و نه تنها شما بايد با آنها بسيار صحبت كنيد بلكه آنها را بايد به صحبت كردن نيز واداريد. مي توانيد با يـك مـوضـوع دلـخـواه خود شروع كرده و پرسشهاي كوتاهي از وي بپرسيد. اين كار واقعا يك هـنر است و شما نياز به تمرين خواهيد داشت. هنگامي كه پاسخ كوتاهي دريافت كرديد مي بايد پرسشهاي متوالي ديگر از وي بپرسيد تا او را به صحبت كردن بيشتر واداريد. ميتوانيد نظرات خود را نيز ما بين آنها بگنجانيد كه مانند بازجويي جلوه نكند. مطمئن باشيد وقتي شـما را ترك ميكند با خود خواهد گفت: "اون واقعا به من علاقه داره"

5- فرد دلپذيري باشيد

هـيـچ انـسـاني وجـود نـدارد كه مفتون و شيفته يك فرد دلپزير و نازنين نگردد. از سخنان منفي به هر شكل جدا خودداري كنيد. اگر عــقيده مصرانه اي راجع به مباحثي همچون سياست و يا مذهب داريد بهتر است كه موضوع بحث را مؤدبانه تغيير دهيد. چيز ديگري كه بايد مراقب آن باشيد دوري از بحث و مجادله ميباشد. نظرات و عقايد هر كس محترم است و هيچ دليلي ندارد كه شما تلاش كنيد تا عقايد ديگران را تغيير دهيد. ايـن خـيلي خوب است كه نظرات خود را راجع به موضوعات بحث انگيز با ديگران قسمت كنـيد بدون آنكه فرد مقابل خود را مجبور گردانيد كه بپذيرد در اشتباه است. و يـا آنكه او را بر اساس عـقـايدش مورد ارزيابي قرار دهيد. در آخر آنكه او را خجالت زده نكنيد. هـيـچ كـس كـامل نيست و همه ما اشتباه مي كنيم. به خـاطر داشته باشيد كه هيچ چيز بدتر از شرمنده شدن نميباشد.

6- خود را آراسته كنيد

مـردان موجودات احساساتي نبوده و بيشتر به قوه بينايي خود متكي هستند بنابر اين بهتر است خود را بـراي شوهرتان بياراييد. براي راضي كردن مـردها كـافي اسـت آنچه را كه دوست دارند در برابر ديدگانشان قرار دهيد.

 

 

حقايقي تلخ در مورد مردان

~~~~~~ Martin

 

- مردان خوب، زشت هستند.

2- مردان خوش قيافه، خوب نيستند.

3- مردان خوب و خوش قيافه به جنس موافق تمايل دارند.

4- مردان خوب، خوش قيافه و علاقمند به جنس مخالف، متاهل هستند.

5- مرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي خوبند، پولدار نيستند.

6- مـرداني كه آنچنان خوش قيافه نيستند، ولي پولدار و خوبند، تصور مي كنـنـد مـا بـه دنبال مال آنها هستيم.

7- مردان خوش قيافه و بي پول، بدنبال پول ما هستند.

8- مردان خـوش قـيافه، كه آنچنان خوب نيستند و تا حدي به جنس مخالف علاقمندند، تصور نميكنند كه ما به اندازه كافي زيبا هستيم.

9- مرداني كه تصور مي كـنـنـد مـا زيـبـا هستـيم، به جنس مخالف علاقمندند، تا حدي خوش قيافه و پولدار هستند، آدمهايي ترسو و بزدل ميباشند.

10- مرداني كه تا حدي خوش قيافه هستند، تاحـدي خـوب هستند، مقداري پول دارند و سپاسگزار خدا هستند، به جنس مخالف علاقمندند، خجالتي هسـتند، و هرگز اولين قدم را برنمي دارند

ايـن مـقـالـه را بـراي زنـان بـاهـوش كه نياز به كمي خنديدن دارنـد و مـرداني كـه جـنـبـه خواندنش را در خود مي بينند، ارسال كنيد!

 

 نميدونم به چي فكر ميكنه چون اون هيچوقت درمورد
احساسش با من حرف نميزنه."

ايـن جـمـله بـه گـوشتان آشنا است؟ براي اكثر زنان واداشتن
شـوهـرشـان بـراي ايـنكه احـساسات دروني خود را با آنها در
ميـان بـگـذارنـد، كـار مشكلي بنظر ميرسد. در اين شرايط زن
احساس ميكند كه ناموفق بوده و براي مرد سوء تعبير پـيــش
مي آيد. اما در اين ميان موضوعي وجود دارد كه اغلب زن هـا
از آن بـي اطـلاع هستند. مردها ميخواهند صحبت كنـنـد. تحـت شـرايـط منـاسـب، آنـهـا سرتاسر شب به صحبت ميپردازند. اكثر مردان نياز دارند كه با همسرشان درد دل نموده و كمي سبك شوند. اما رمز و راز واداشتن همسرتان براي بيان احساساتش چـيسـت؟

J

راز شماره 1
مردان حقيقي از عدم پذيرش وحشت دارند -- واقعا!
اين درست است. اغـلب مـردها احساس مي كنند كه زنها در مورد آنها بسيار منتقدانه رفتار مي نمايند، و نگران اين هستند كه نكند بعد از بيـان آنچـه كـه در ذهنشان ميگذرد توسط همسرشان مورد استهزاء قرار گرفته و به عـلت عـدم پذيش او تحقير شوند. براي زنها مهم اسـت بدانند كـه نفس و شخصيت يك مرد شكننده تر از نفس و شخصيت آنها بوده و آسانتر مورد تهديد قرار ميگيرد. اين موضوع بخصوص زمانيـكه يك مرد در رابطه اي نـزديـك و صمـيـمانه بـا هـمسرش قـرار گرفته است بيشتر نمود پيدا مي كند: او مشتاق تصديق و عكس العملهاي مثبت همسرش بوده و دوست داردبداند كه موجب خشنودي او شده است.بنابراين اگر مردي احساس نمايد كه شما تصميم داريد در موردش قضاوت كنيد، و يا بدليل گفتـه هـايش به گونه اي متفاوت به او نگاه كنيد، مطمئن باشيد كه وي صحبت نخواهد كرد.

داوري كردن در مورد شريك زندگي به معناي اجازه دادن به او بـراي بيان ذهنياتش نبوده و شما را مشتاق براي شنيدن حرفهاي او نشان نخواهد داد.منـظور اين نيست كه شما نظر و ايده اي نداشته باشيد و يا نتـوانيد آن را در فرصـتي بيان كنيد. يك مرد جهت بازگو نمودن درونش لازم است احساس كند بدليل آنچه كـه هست مورد پذيرش حقيقي قرار گرفته، نه به دليـل آنـچه كه ممكن است شما دوست داريد باشد. صبر و بردباري نماييد. اگـر عـجـولانـه تـوسط پيشنهاد دادن نقطه نـظرات خـود با گفتن جملاتي از قبيل "خوب، اشتباه ميكني، من قبول ندارم" يا "از كجا اين فكر مسخره بـه ذهنـت رسيــده"، در برابر عقايد او عكس العمل نشـان دهيـد، هـر مـردي از سـخـن گفـتن بـاز خواهد ايستاد. آنها نگران آن هستند كه مبادا حرفي بسيار خصوصي از دهانشان خارج شـود كـه مطابق با تصور ذهني شما از آنها نبوده و يا تصويري كه بروز از خودشان در ذهن شما ايـجاد كرده اند را مخدوش كند.

يـك مرد داراي ايده هاي متفاوت بسياري در موضوعات مختلف زندگيش اسـت -- حتـي در طـول يـك هفـتـه و يـا يـك روز مي تواند بسيار متفاوت عمل نمايد. به او اجـازه دهـيـد جنبه هاي مختلف خود را بشما نشان دهد.اگر بتوانيد از انتظارات خود صرفه نظر نموده و حقيقتا سعي در شناخت هويت و ماهيت او نماييد،وي فورا اين موضوع را حس كرده، احساس راحتي زيادي نموده و از صحبت كردن با شما لذت خواهد برد.

Reanna

 راز شماره 2
شما نيز درون خود را آشكار كنيد
بين زوجين بيان احساسات دروني بايد به صـورت متقـابـل انـجام بگيرد. هر فردي داراي مشكلات، دغدغه ها و مسائل پنهاني در صندقچه قلبش مي بــاشد. بسياري از مردان تصور مي كنند " اگر اين مسـائـل را به او بگويم، تركم خواهد كرد." شما مجبوريد نشان دهيـد كـه جـريان ايـن نيست. به اين منظور براي او از خود چيزي را فاش كنيد كه نشان دهد به همان اندازه اي كه او به شما اعتماد دارد، شما نيز به او اعتماد داريد.

هنگاميكه او شروع بـه بـيان احساسات دورني خود ميكند، به آنچه كه ميگويد گوش فرا داده، قدمي به جلو بـرداشته و در عـوض پيشنهادي مثبـت ارائـه دهيـد. بعد از اينكه وي مسئله اي خصوصي را ابراز نمود، چيزي شبيه اين بگويد "خوب، اينكه چيز بدي نيست من بدتر از اينها بودم." يا "من واقعا آن چيزي كه اتفاق افتاده را تحسين مي كنـم." و آن چيزي از داستان را كه واقعا مي پسنديد انتخاب كنيد. ( از مسائل ساختگي دوري كنيد چون موضـوع لوس شده و تبديل بـه دست انداختن خواهد شد. مردم هميشه ميتوانند متوجه شوند كه كسي آنها را دسـت انـداخـته و اين موضوع هيچ گاه ثمر بخش نخواهد بود.) به او اجازه دهيد بداند كه شما جانبدار او هستيد و با تجربياتش تنها نخواهد ماند.

در حاليكه عملا نشان ميدهيد، مطمئن شويد كه از او طرفداري ميكنيد. بسياري از زنها فقط به اين دليل به داستانهاي شوهرشان گوش مي دهند كه به او بگويند كه چقـدر در مورد آن در اشتباه بوده است. آنها طرفداري شخص ديگري را ميكنند. با ايـن حـال مـهـم است كه موضوع را از اين نقطه نظر بنـگريد: اكنـون زمـان درس دادن بـه او نـيست، بلكه زمـان "ايـجاد دوستي و مودت" است. وقتي دو نفر پيمان دوستي مي بندند، بـه تـبـادل متقابل تجربيات خود پرداخته، و به همين دليل احساس نزديكي و آسودگي مي كنــند. اين جـا شـما در حال ايجاد سازگاري و تفاهم مي باشيـد، احساسي كه هر دوي شما سياره اي يكسان را اشغال نموده و در دنيايي متشابه زندگي مي كند.

اينكه چه تعدادي از مردان احساس تنهايي شديد مينمايند، شگفت انگيز است. نه تنها بـه آنهـا آمـوزش داده شـده اسـت كـه هـميشه سـاكـت بـاشـنـد، ايـن تـصور غلط نيز در ذهـنشان پـرورانده شـده كه صحـبـت نـمودن در مورد احساسات دروني عملي به دور از شان و منزلت مردان بشمار ميرود.عـكس العملهاي مثبت و صادقانه شما بسيار ضروري است. اگر بـه ايـن نـحو رفـتـار نـماييد، شـوهر شما احساس خواهد كرد كه كسي وجود دارد كه او را درك كند، و آنگاه حتي بيشتر و بيشتر از ذهنياتش برايتان خواهد گفت.

راز شماره 3
گذشته را فراموش كنيد
آيـا تـا بـه حـال بـا شـوهـر خـود "گـفـتـگويي" داشـتـه ايـد كه به بگو مگوهاي مـربـوط بـه نارضايتي هاي گذشته،اشتباهاتي كه انجام داده،اذيت و آزارهايي كه بشما روا داشته، و آنچه كه اكنون مديون شما است، منتهي شده باشـد؟ چنـيـن مـوضوعي تقريبا در هر رابـطـه اي اتــفاق مي افتند اما واقعيت باقي مي مـاند؛ مـردها وقـتـي آمـدنـش را حـس ميكنند، آشفته حال شده و عقب مي نشينند.

وقتي مردي از اين وحشت دارد كه صحبتهايش در آينده تـحـريف و سـوء تـعبـير شده، به ديـگران گــفته شده و يا عليه خودش مورد استفاده قرار گيرد، بيان احسـاسـات بـرايـش غير ممكن مي شود. و تنها راه عبور از اين تله ارتباطي اين اسـت كـه بدانيد آنچه كه در گذشته اتفاق افتاده، و هــر آنچه كه او انجام داده و يا گفته، شما نيز درگـيـرش بوده ايد. روابط همگي مانند رقص هستند. هيچكس خوب مطلق و يا بد مطلق نيست. در واقـع، بجاي در نظر گرفتن يك فرد به عـنـوان شخصي بد يا خوب، بهتر است كه نقشهاي بازي شده در روابط و نحوه گرفتار شدنمان در نـقشهايـي كه قدرت رها ساختن خود را از آنها نداريم، مورد توجه قرار داده شوند.

بـراي مثـال بـرخـي از زنـها عـاشق بازي نمودن با قرباني عشق خود هستند. آنها براي اعتبار بخشيدن و توجيه كردن احساسـات خودشان و نيز  احساس قدرتـمندي در بـرابـر شريك زندگي خود، اشتباهات و خطاهاي گذشته او را بهانه ميــكنند. در حقيقت ممكن است با اين روش مدتي او را براي خود نگه دارند ولي آنچه كه مشخص است اين رابطه متزلزل بوده و در آستانه شكست قرار دارد.

اگر ميخواهيد اين وضعيت تاسف بار زندگي زناشويي را تغيـيـر داده و يـا از آن پيشگيري كرده و به شوهرتان كمك نماييد تا راحت با شـما حـرف بـزند، اين راه را امتحان كنيد: به سهم خود در شرايطي كه پيش آمده مسئوليتي را بعهده بگيريد و ببينيد كه به چه نحو در مورد اتفاقي كه روي داده مـمكن است دخيل بوده باشيد. البته اين موضوع به معناي مقصر دانستن خود نيست. به شرايـط با ديدي باز بـنـگريد. به روي تمام مسـائلي كه او "درست،" و نه "غلط" انـجـام داده، تمركـز كـنـيـد. اگـر نــياز به راهنمايي بيشتر داشتيد، ليستي از آنچه كه در رابطه تان عايد شما شده است، و آنـچـه كه شما در عوض نصيب شـوهـرتـان نـموده ايد، تـهيه كنيـد. بـه زمان هـايي كـه شما نيز مرتكب كوتاهي و قصور شده ايد، و به راه هايي كـه هـر دوي شـما تـوسـط آن رشد يافته و تغيير كرده ايد، توجه نماييد.

توانايي بخشش ديگران ممكن است فقط بـسادگي دانستن اين باشد كه آنچه در مورد او يكسال پيش حقيقت داشته ( و نيز در مورد خـود شما ) شايد اكنون حقيقت نداشته باشد. در زمان حال متمركز باشيد. يك ارتباط ماندگار و راستين مستلزم داشتن قابليت ماندن در زمان حال و فراموش كردن گذشته ميباشد.

Ma 51

راز شماره 4
شنونده اي استوار و ايمن باشيد
آيـا داشتن روابط صادقانه امكان پذير است؟ فرض بر اين است كه همه افراد بـراي صـادق بودن تلاش مي كنـنـد. حـقيـقت اين است كه تعداد اندكي چنين هستند. و دليل عمده عدم صداقت اين است كه عواقب و نتايج آن خوب و قابل توجه مي بـاشد. اغـلـب مردان احساس مي كنند كه زنهـا مي خواهد و نياز دارند كه دروغ بشنوند چون قادر به پذيرش صادقانه حقيقت نيستند. برخي از مردها تصور ميكنند كه از بيان حقايق زندگي خود به هـمسرشان وحشت دارند چـرا كـه باعث آشفتگي و اضطراب وي خواهد شـد. در واقـع، بسياري از زنان براي كنترل شوهر -- و رابطه -- خود از احساساتشان استفاده ميكنند. آنها پاسخهاي بخصوصي را از شوهر خود طلب مي كـنند و در صورتي كه آن پاسخها را دريافت ندارند، احساس پريشاني خواهندنمود.سپس وقتي شوهرشان دهان نگشوده و صحبتي نمي كند، متعجب ميگردند.

متاسفانه، بسياري از زنان تصوراتي قدرتمند از چگونگي احسـاس و تـفكر يك مرد را نيز در سـر مـي پرورانند كه اين نـوع خـيـال پـردازي بـاعث ويراني حقيقت شده، و بـنـابـراين اين گـونه بـه مردان اجازه ميدهند كه از طريق طرز برخوردهاي مختلف متوجه شوند كـه نيازي به بيان حقيقت نداشته و آنها نيز تمايلي به دانستن حقيقت ندارند.واضح است؟ اكثر زنها در اين مـورد مقصرند، امـا اشـتياق بـراي گوش دادن به آنچه كه او مجبور است بگوييد سرآغاز يك رابطه  كامل حقيقي محسوب ميگردد. اين باعث مي شود تا يك مرد احـساس كند شريكي ثابت قدم دارد كه در پستي بلندي هاي زندگي همراه او خـواهـد بود.

اگر براي خروج از ايـن تصورات غير واقعي آمادگي داريد، زمان آن رسيده كه سه چيز را از خـود سـؤال كنـيد. چه ميزان از حقيقت را ميتوانيد تحمل كنيد؟چقدر واقعا نياز داريـد؟ آيا از شوهر خود مي خواهـيـد كـه تـصـويري خيالي بـراي شما باشيد، و آيـا مشتاقيد به او اجـازه دهيـد حقيقي گردد؟ اينها سؤالاتي بزرگ هستند. شايد نتوانيد همين حالا تمام واقعيت را به يك باره دريابيد، اما قطـعـا مـي توانيد عـضلات بردباري خود را پرورش داده و در مسيري مستقيم حركت نماييد.

به طرز عجيبي، همه تصور مي كنيم كه تخـيـلات بـاعـث ايـجاد احساسي شگرف در ما ميگـردد، اما در واقع، هر قدر بتوانيم حقايق بيشتري را دريابيم، نيرومندتر رشد خواهيم كـرد. تـوانـايي پـذيرش حقيقت از ديگران همچنان كه متوجه مي شويم امنيت واقعي نه از تصديق ديگران بلكه از صادق بودن با خود نشات ميگيريد، افزايش مي يابد.

راز شماره 5
با خودتان صادق باشيد -- آگاه باشيد
اين پرسشي قديمي ولي خـوب است: اگر با خودمان صادق نباشيم چگونه ميتوانيم با ديگران صداقت داشته باشيم؟بهترين روش كمك بـهر مـرد براي بيان راحت احساساتش اين است كه ابتدا خود شما راحـت بـوده، طبـيعي رفـتـار نـمـوده صادق بوده و جو گرم و قابل پذيرشي ايجاد كنيد. كساني كـه در زنـدگـي بـا آنـهـا مـواجـه مـي شويم انـعــكاس بـخشهاي مختلف خودمان هستند و ما افرادي را جذب مي كنيم كه هركدام بنـحوي ما را در عشق ورزيدن به بخش ديگري از خودمان ياري مي كنند.

به همين دليل است كه عناوين مصرح شده در اين مقاله را نه تنها در مورد مردان، بلكه بايد در رابطه با خـودمـان هـم بكـار بـبـنديم. بــراي مثال آيا شما قادريد از قضاوت درمورد خودتان بگذريد؟ آيـا نارضـايـتي حـاصـل از اشتـبـاهاتي كـه در گذشته مرتكب شده ايد را پايان ميدهيد؟ و آيا هميشه در انجام اشتباهاتي كه مرتكب شده ايد پافشاري ميكنيد؟ وقتي با خود به اين طريق رفتار مي نـمايـيـد، طبـعـتا با شريك زندگي خود نيز به همين مـنوال رفــتار خواهيد كرد. اگر شما در جواني هميشه مورد بد رفتاري قرار گرفته و يـا در برخي از مسائل احساس كمـبود نـمـوده بـاشيد، احـتمـال دارد هميـن رويـه را در مــورد شوهرتان در پيش بگيريد.

آگاهي در اينجا نقش تعيين كننده اي دارد. اگر مي خواهيد فضاي پوياتر و باز تري را بين خود و شوهرتان ايجاد كنيد، فهرست دقيقي از نـحوه رفـتار و مراعات خود با خود و نحوه برخورد نـزديكانتان در گذشته با خود را تهيـه كنـيد. اگر صدمه ديده ايد، اين فرصتي براي شما خواهد بود كه تصميم بگيريد ديگر زندگي خود را بر اسـاس معـيـارهـاي گذشته بنا نكنيد. آنرا تغيير دهيد. تصميم بگيريد در بـرابـر خـود و كـسي كـه با او هستيد، مهربان و پذيرا باشيد.

گاهي اوقات ما در برابر فرد ديگري تسليم ميشويم به اين انتظار كـه او نـيـز همين كار را انجام دهد. وقتي آن محقق نميشود، خشمي پنهاني شروع به پيدايش ميكند. چنـيـن حالتي باعث بروز رفتارهاي متـنـاقـص و عـدم صـداقـت با خود و ديگران خواهد شد. براي رسيـدن بـه عدالت واقعي بايد بدانيد كه به همان اندازه اي كه مي بـخشيد، بـه هـمـان انـدازه هم بدست مي آوريد. وقتي به فردي احترام و توجهي مطلق را روا مي داريـد، آن احترام و توجه را به خود نيز مبذول مي نماييد. شما بهترين روش را در پيش گرفته ايد و اثرات و نتايج سودمنـد آن ديـر يـا زود نـمايـان خواهند شد. زمانيكه با ديگران طوري رفتار ميكنيد كـه مـورد احـترامتان است، درحقيقت حسي از ارزش و اعتبار را ايجاد مينماييد.

با خودتان صادق باشيد و متوجه خواهيد شد كه اين عمل مسري است. شريك زندگـي شما به همين منوال رفتارش را پيش خواهد گرفت. او بصورتي راحت و طبيعي صحبــت كرده و احساست واقعيش را ابراز خواهد نمود.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 22:27  توسط محمد  | 

Light from a window

جام جم آنلاين: مهمترين كاري كه اطرافيان يك فرد افسرده مي توانند براي او انجام دهند اين است كه در تشخيص و درمان مناسب به او كمك كنند.
براي مثال او را ترغيب كنند كه به مصرف داروهايش ادامه دهد تا زماني كه نشانه ها كاهش يابند, و اگر بهبودي مشاهده نشد در پي روش هاي درماني ديگر باشند. كار مهم بعدي حمايت احساسي است.
اين كار مستلزم درك, حوصله, مهرورزي, و تشويق است. شخص افسرده را در گفتگو وارد كنيد و به دقت به او گوش دهيد. احساسات او را تحقير نكنيد و كم ارزش ندانيد, اما به واقعيت ها نيز اشاره و پيشنهاد كمك كنيد.
از علايم خودكشي غفلت نكنيد. در صورت مشاهده آن, موارد را به درمانگر اطلاع دهيد. فرد افسرده را به پياده روي, گردش و تفريح, و ديگر فعاليت ها دعوت كنيد و اگر او امتناع كرد, پافشاري نماييد.
وي را در فعاليت ها وارد كنيد اما مجبور نكنيد بيش از حد تلاش كند. شخص افسرده به همراهي و انحراف مسير نياز دارد, اما درخواست زياد از او ممكن است احساس شكست را افزايش دهد. او را متهم به تمارض يا تنبلي نكنيد.
نهايتا اكثر افراد با درمان رو به بهبودي مي روند. به ياد داشته باشيد و به فرد افسرده نيز اطمينان دهيد كه با گذشت زمان و كمك ديگران او احساس بهتري پيدا خواهد كرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 15:49  توسط محمد  |