تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

Occhi Turchesi

در اين دنيای بی حاصل كه دزدانش عصا از كور ميدزدند...منه ساده خوش باؤر محبت جستجو كردم

..............................................

خونه به خونه کوچه به کوچه سایه به سایه دنبال تو گشتم....
دویدم دویدم نشونتو ندیدم
هرچی دویدم اما به جایی نرسیدم
شکستم شکستم از اینکه بی تو هستم
رفتیو بی تو اما دل به کسی نبستم
خونه به خونه کوچه به کوچه دنیا رو گشتم...
خونه به خونه کوچه به کوچه دنبال تو گشتم...

دویدم دویدم خاتون من ندیدم
نه آب دیدم نه نونی مرگ به جون خریدم
شکستم شکستم از اینکه بی تو هستم
خاتون من کجایی که دیگه بی تو هستم
خونه به خونه کوچه به کوچه دنیا رو گشتم...
خونه به خونه کوچه به کوچه دنبال تو گشتم...

 

L'amica di mio figlio 3

....................................................

 

خداکنه یادت نره خیلی دوسم داشتی یه روز
یادت نره که عاشقی،که چشم براهته هنوز

خدا کنه یادت نره دوست دارم خیلی زیاد
یادت نره که عاشقی خاطرتو خیلی میخواد
بیا غریبگی نکن ،دنیا دو روز عزیزم،یه وقت میرم تنها میشی،دلت میسوزه عزیزم
گلدونی سرد و خسته ام ،تو خاک من ریشه بزن،به خار تنهایی و درد با رویشت تیشه بزن

خدا کنه یادت نره ناز نگاه خستمو
صدای نبض بی کسی جنس دل شکستمو
خدا کنه یادت نره پنجره های بسته رو ،چرا سکوت و انتظار عاشق دلشکسته رو

Aniya

 

.........................................

آسمون بغضشو خالي مي‌كنه
آدمو حالي به حالي مي‌كنه


كوچه‌ها رنگ زمستون ميگيرن
شيشه‌ها بخار و بارون ميگيرن


آدما چتراشونو واميكنن
گريه ابرو تماشا ميكنن


نمي‌خوان مثل درختا تر بشن
از دل قطره‌ها با خبر بشن


نمي‌خوان بي‌هوا خيس آب بشن
(زير بارون بمونن خراب بشن)2


اما تو چترتو بستي كبوتر
زير بارونا نشستي كبوتر


رفتي و سنگا شكستن بالتو
(اومدي هيچكي نپرسيد حالتو)2


بعضي‌ها دشمناي خوني شدن
بعضي‌ها غول بيابوني شدن


بعضي‌ها ميگن كه بارون كدومه
بوي نم شرشر ناودون كدومه


ديدي آسمون خراب شد سر ما
غصه شد وصله بال و پر ما


حالا تو سايه نشيني مثل من...مثل من...
حالا تو سايه نشيني مثل من


خوابهاي ابري مي‌بيني مثل من
چقدر اينجا مي‌خوري خون جگر


كبوتر عصاتو بنداز و بپر
كبوتر عصاتو بنداز و بپر

 

............................................

 

Klaudia - Portrait


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 18:14  توسط محمد  | 

تو زندگی ات دنبال کسی نگرد که بتونی با هاش زندگی کنی

دنبال کسی بگرد که بدون اون نتونی زندگی کنی

...............................................................

: شاد باد روح آن چكاوك سرود سراي كه مي گفت: غمت را به دوستت بگو و نيمي از سيب سرخي را كه يافته يي به دوستت بده و ببين كه سبك تر پرواز خواهي كرد و زودتر به لانه ات خواهي رسيد.

...............................................................

شايد روزي قلبم را كه در گوشه ي از دنيا جا گذشته ام، در پشت آن ديوارهاي متروكه شهر پيدا كردم و براي هميشه سپردم به چشمهاي تو...!

.............................................................................

خدايم لا به لای توفان بود

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت.دختر هابيل جوابش کرد و گفت:نه...هرگز.همسری ام را سزاوار نيستی .تو با بدان بنشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را .به پدرت پشت کردی . به پيمان و پيامش نيز.غرورت غرقت کرد.ديدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها!

پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا ميزند تا آنکه بر کشتی سوار است.من خدايم را لا به لای توفان يافتم.در دل مرگ و سهمگينی سيل.

دختر هابيل گفت:ايمان پيش از وافعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدي..هر کفری به ايمان بدل ميشود.آن چه تو به آن رسيدی ايمان به اختيار نبود.پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.پسر نوح گفت:آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدار و مريض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز ميبينمش و با دستان بسته نيز لمسش ميکنم.خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نميبرد. دختر هابيل گفت:باری...تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت:شايد آنکه جسارت عصيان دارد...شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد آن خدا که مجال سرکشی داد...فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت:شايد. شايد پرهيزگاری من به ترس و ترديد آغشته باشد. اما نام عصيان تو دليری نبود.دنيا کوتاه است و آدمی کوتاهتر.مجال آزمون و خطا نيست.پسر نوح گفت:به اين درخت نگاه کن.به شاخه هايش.پيش از آنکه دست های درخت به نور برسند...پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند.گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور کرد.گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.....من اينگونه به خدا رسيده ام. راه من اما راه خوبی نيست.راه تو مطمئن تر است دختر هابيل!

اين را گفت و رفت.دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود ميگويد :آيا همسريش را سزاوار بودم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 19:7  توسط محمد  | 

قصيده آبي خاكستري سياه

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
 آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
 كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

آذر ، دي 1343
حميد مصدق

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 18:33  توسط محمد  | 

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
 مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
 ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل 

 Click to view or critique

..........................................

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد :
که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ 

يادم آمد :
تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آيينه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت بادگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن

با تو گفتم :
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که نگاهم به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرميدم نگسستم

باز گفتم :
که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آمد :
که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم
نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

  Click to view or critique

 

.....................................................

 

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه عاشق بود

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.
.
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد..........

Girl #3

.....................................................

 

« من به يك احساس خالي دلخوشم
من يه يك نقش خيالي دلخوشم … »

Click to view or critique


.....................................................

کسی پيدا ميشه يه آرزوی کوچيک به من قرض بده
آخه من آرزوهامو گم کردم
چون به دردم نميخوردن
آرزوئيکه اونقدر تو دل آدم ميمونه تا بپوسه
همون بهتر که گم بشه
آرزو های آدم هرچه قديمی ميشن
تکرارش برای آدم خيلی سخته
خيلی


....................................................

مرگ  من روزی  فرا خواهد  رسید
در   بهاری  روشن  از امواج  نور
در  زمستانی   غبار  آلود   و  دور
یا  خزانی  خالی  از  فریاد  و شور

مرگ  من  روزی فرا خواهد  رسید
روزی از این تلخ و شیرین روز ها
روز  پوچی   همچو   روزان   دگر
سایه ای     زامروزها     دیروزها

دیدگانم    همچو       دالانهای    تار
گونه هایم   همچو  مرمر  های سرد
ناگهان  خوابی   مرا   خواهد  ربود
من  تهی  خواهم  شد  از  فریاد درد

می خزند      آرام      روی   دفترم
دستهایم   فارغ   از   افسون   شعر
یاد   می آرم   که   در   دستان  من
روزگاری   شعله  میزد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند   از ره  که در خاکم نهند
آه      شاید   عاشقانم   نیمه    شب
گل    بروی    گور   غمناکم   نهند

بعد  من ناگه   به یک سو می روند
پرده های     تیره      دنیای     من
چشمهای      ناشناسی       میخزند
روی    کاغذ ها    و   دفترهای من

در   اتاق    کوچکم    پا    می نهند
بعد    من   با   یاد   من  بیگانه ای
در   بر   آئینه   میماند      به جای
تار   مویی .  نقش دستی . شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه  بر جا مانده  ویران می شود
روح   من     چون    بادبان    قایقی
در   افقها   دور   و   پنهان می شود

می شتابند   از   پی   هم  بی شکیب
روز ها   و      هفته ها   و     ماها
چشم     تو   در   انتظار    نامه ای
خیره    میماند   به    چشم    راه ها

لیک    دیگر    پیکر    سرد    مرا
میفشارد    خاک    دامنگیر    خاک
بی تو  . دور  از ضربه های قلب تو
قلب   من می پوسد   آنجا  زیر خاک

بعد ها   نام   مرا   باران      و  باد
نرم   می شویند   از  رخسار سنگ
گور   من   گمنام   می ماند به   راه
فارغ   از   افسانه های   نام و ننگ


 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 17:33  توسط محمد  | 

 

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.

فروغ فرخزاد
*****

                                               


امروز حالم گرفته و اصلأ حال و حوصله نوشتن ندارم.
حالمو گرفت... باشه اما « همین هم زیباست »


من به پـــايـــان دگــر نـيـانـديـشـم
که همين دوست داشتن زيباست

..............................................................

 

تک فرشته ی آسمان    

 از همان آغاز مظلومانه به دنيا آمد ....با خود عشق آورد  برای لبه ی ديوار قديمی....مرحمی شدبرای ماه مهربان و صبور ....ماهی که به ظاهر زيبا و بدون هر غم و رنجی است اما در درون از غم های روزگار می سوزد....نکند اين طفل از جنس ماه است؟      ای وای .... گويا اين بدو تولد تک فرشته ی آسمان است.  ای کاش برای هميشه همين طور مظلومانه سر در دامان آسمان ميخفت ....ای کاش ميتوانستم به او ميگفتم وقتی او به دنيا آمد همه ی آسمان می گرييد ٬ آخر  از فرشتگان کهکشان  يکی کم شده بود
 ....                                                                                                                         
                                                    


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 16:59  توسط محمد  | 

من تنها

 

daisy again

تولد دوباره

 
هر لحظه که از عمرم ميگذرد
به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم
در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم
از جوانيم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام
و کودکيم را درونم پنهان کرده ام ....
هيچ کس مرا نمی شناسد
درونم پر از حرفهای ناگفته است
پر از رازهای ناگفته ...
و به خودم افتخار می کنم
چون درد هايی کشيده ام که مرا ساخته است
و چيزهايی می دانم که هيچ کس نمی داند
و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسيد ...

.............................................................

 

سبزه های پای ياس مغرورند
به خيالشان زيبايی ياس
به خاطر وجود آنهاست
وقتی همه سبزه ها نبودند
ياس باز هم زيبا بود ...

.......................................................

 

مرا به یاد آور

 

وقتی که سپیده دم با بیم و هراس دریچه کاخ جادویی

خود را به روی خورشید بامدادی میگشاید.

مرا به یاد آور!!

وقتی که شب غرق در رویائی دور و دراز دامن

کشان زیر حجاب سیمین خویش می گذرد.

از من یاد کن!!

هنگامی که لحظه وصال دل در سینه ات به تپش

درآید وسایه روشن غروب تو را به رویای

دلپذیر شامگان دعوت کند گوش به سوی

جنگل فرا دار تا بشنوی که صدائی آهسته زمزمه میکند.  

مرا به یاد آور!!

مرا به یاد آور آن روز که دست سرنوشت برای

همیشه از تو جدایم کند و غم دوری و گذشت

ایام زبان افسرده ام را خاموش سازد.

آن روز به عشق نو میدانه من و وداع آخرینی

که با هم می کنیم بیندیش زیرا برای دلدادگان دوری

و گذشت زمان را معنایی نیست.

دلدار من تا وقتی که دل در برم بتپد قلب من به تو

خواهد گفت: مرا به یاد آور.

زمانی که دل شکسته من برای همیشه در زیر

خاک سرد آرمیده باشد و بوته گلی دور از گلهای

دیگر آرام آرام بر روی گور من بشکفد.

مرا به یاد آور!!

مرا به یاد آور آن روز که دیگر از من نشانی

در جهان نخواهد بود.اما روح جاودانی من

همچون دوستی وفا دار به نزد تو خواهد آمد

و در خاموشی شب آهسته در گوش تو خواهد گفت.

مرا به یاد آور!!


Thinking Of You !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 16:46  توسط محمد  | 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو،من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه عمر سفر میکردم

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه من
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست
چشم من، چشمه زاینده خشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی برآب
در نگاه تو رها می شدم از بود ونبود

شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
شوق باز آمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته

آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی است
دیده در آینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاس منی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین بهغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مرغ سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه! سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم

حمید مصدق

......................................................

باز دلتنگي ها پشت در پشت همه فاصله ها مي رويند

باز دل غمگين است

دل از اين فاصله ها مي گيرد

اين همه ثانيه هاي بي رنگ

اين همه دوري بي مورد و پوچ

روزگاري دل بود با همه سادگي اش

يك دل كوچك و پاك يك دل دريايي

دوستي آبي و آرامش و عشق

يك دل رويايي …….

روزگاري دل ما مثل يك غنچه شاد

پر روياي شكوفايي بود

پر عطر گل سرخ

روزي آواز همه چلچله ها شعر زيباي صنوبرها بود

روزگاري دريا همه سادگي ساحل بود

دل باد و بارون مپل يك رنگي خورشيد و زمين با هم بود

كاش اين فاصله هاي مبهم همه از بوي صمميت ما پر مي شد

آخر از جنس باور است دل ساده ما……

پشت اين فاصله ها مي شكند مي گريد

ولي از شوق حضور گل عشق

دل ما پروانه است

دل ما مهتابي است

دل ما ديوانه است

يك دل درياي است …………

 

...........................................................

دل من دیر زمانی است که می پندارد
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را
دانسته
بیازارد

در ضمیری که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار
هر سخن هر رفتار
دانه هائی است که می افشانیم
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش (مهر)است  
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را به قشنگترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد وبس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری غمخواری
بسپاریم به هم
بسرائیم به آواز بلند
شادی روی تو
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد
 

فریدون مشیری 
  


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 16:25  توسط محمد  | 

عفاف

 

 work on beauty in color

چگونه زنان ايران در گذشته های دور خود را می آراستند؟

گفتن درباره اينکه چگونه زنان ايران در هزاران سال پيش خود را می آراستند کار آسانی نيست و تنها کاوشهای باستان شناسی می توانند پاسخ اين پرسش را آشکار سازند. کشفيات محدود به جای مانده از دوران باستان، نشان می دهند که نه تنها زنان بلکه مردان نيز به آراستگی و زيبايی خود توجه نشان می دادند. کاوش های باستان شناسی در غارهای کمربند، هوتو، بيستون و ... نشان می دهند که زنان و مردان غار نشين از استخوان ها، دندان های حيوانات شکار شده و يا سنگهای رنگين برای زيبايی خود بهره می گرفتند. شايد بتوان گفت که بقايای شاخ حيوانات، سنگهای رنگين و گونه های صدف های دريايی نخستين زيور آلات در ايران بوده اند.

کاوش هايی که در غارهای ناحيه بختياری صورت گرفته مدارک با ارزشی را برای باستان شناسان آشکار نموده است. در اين محل ها علاوه بر ابزارهای سنگی داسی شکل، خنجرها و ابزارهای پهن و سنگهايی که از آنها برای تيز کردن استفاده می شده، چندين قطعه سنگ هماتيت( نوعی سنگ آهن) نيز کشف گرديد که انسان غار نشين از آنها برای استخراج رنگ قرمز بهره می گرفته است. به احتمال زياد اين رنگ قرمز برای رنگ کردن صورت و بدن زنان و مردان استفاده می شده است..

با گسترش مراکز شهرنشينی و آميزش های فرهنگی، انسان می تواند ردپای آثار بيشتری را بيابد. برای مثال نخستين نوع شانه، در شهر سوخته زابل با قدمت ۴۷۰۰ سال کشف شد که هنر بسيار زيادی در ساخت آنها به چشم می خورد و نشان می دهد که چنين هنری می بايستی در ساليان پيش رشد يافته باشد. اين شانه ها را می توان به دو نوع تقسيم نمود:

- شانه های چوبی مستطيلی شکل با اندازه های تقريبی ۵ در ۶ سانتی متر با تعداد ۲۰ تا ۳۰ دندانه ی دو سانتی متری که در دو طرف شانه نيز تزييناتی نمودار است.

- شانه های چوبی مربعی شکل با اندازه های تقريبی ۴ در ۴ سانتی متر با تعداد ۱۵ تا ۲۰ دندانه ی دو و نيم سانتی متری که با خطهای موازی و ضربدری تزيين شده اند.

همچنين کاوش های صورت گرفته به شعاع چندين کيلومتر در همان ناحيه، منجر به کشف عقيق، مرواريد، فيروزه و ديگر سنگهای نيمه گرانبها گرديد. چنين سنگهايی به احتمال زياد برای انواع گوناگون گردن بند، دست بند، انگشتر و ... بکار می رفته است و نشان می دهد که چه اندازه ساکنان شهر سوخته به ارزش لوازم آرايش و زيبايی خود آگاه بودند.

همچنين کاوش هايی که در منطقه شهداد کرمان انجام گرفت منجر به کشف پودرهای سفيد و قرمز آرايشی گرديد. هر گور تقريبا بدون استثنا شامل ظرف های پر از پودر سفيد رنگ بود؛ تعدادی از گورها نيز شامل ظرف های فلزی کوچکی بود که ته و بدنه آنها ماده قرمز رنگی بود. هيچ شکی نيست که اين پودرهای قرمز رنگ( هماتيت) برای سرخ کردن گونه ها و لب ها بکار می رفته است. اما نوع و روشی که زنان آرايش می کردند در هاله ای از ابهام قرار داشت تا اينکه صورتک هايی در هفت تپه خوزستان کشف شد. در اين صورتک ها ابروها کشيده و سياه، لبها و گونه ها سرخ، و زير چشم خطی تا نزديک ابرو کشيده شده بود. اين کشف مهم روش آرايش کردن زنان را نيز به خوبی نشان می داد.

در کاوش های صورت گرفته در منطقه شهداد کرمان قديمی ترين موچين نيز کشف شد. اين موچين ها درست به مانند موچين های امروزی ساخته شده بودند ولی اندازه ی کوچکتری داشتند. بعلاوه تعداد زيادی سنگهای عقيق، فيروزه، طلا، نقره، برنز، سرب و حتا صدف در ميان زيورآلات ساکنان شهداد کرمان پيدا شد. همچنين در کاوش های اين منطقه دستبندی کشف شد که می توان از آن به عنوان قديمی ترين کار جواهر نشان نام برد. زيبايی و ظرافت موجود در اين دستبند به حدی است که پرسش هايی را برای باستان شناسان مطرح کرد. اينکه؛ چگونه و با چه ابزاری هنرمند شهدادی مهره های اين دستبند را سوراخ کرده و به آنها جلا داده است؟ کاری که امروزه با ابزارهای پيشرفته هم توجه خاصی می طلبد. با حفاری هايی که در تپه دهقان شهداد انجام شد ابزارهای توليد اينگونه زيورآلات نيز کشف گرديد.

در حفاری ها و کاوش های تپه سيلک کاشان و تپه حصار دامغان، پس از سفالينه ها بيشترين کشفيات متعلق به مهره ها و زيورآلات است. بطوری که در تپه حصار هيچ گوری نبود که از اين اشيا خالی باشد. حتا بچه ها نيز دارای چنين اشيا زينتی بودند.

در حفاريی که از گور يک زن، در پشت کوه لرستان، انجام شد فنرهايی به همراه ميله های نوک تيز که يک طرف ميله ها تزيين شده بودند کشف شد که به نظر می رسد زن لر موهايش را در اين فنرها می پيچانده است و به آنها فرم می داده است. همچنين در کاوش های ديگری ميله هايی با اندازه های کوتاه تری نيز پيدا شد که شايد بتوان گفت که موهای طبيعی توسط اين ميله ی کوتاه به موهای مصنوعی يا کلاه گيس متصل می شدند.

در تخت جمشيد اگر چه تصاوير زنان نشان داده نشده است. اما ريش و موهای پادشاهان و سربازان نشان می دهد که آنها از موهای مصنوعی استفاده می کردند. گزنفون در مورد کورش بزرگ می گويد: « ... کورش خط هايی زير چشمهايش می کشيد. او خود را آرايش می کرد و يک کلاه گيس به مانند مادها می پوشيد.» در تصوير يک مُهر هخامنشی که در موزه لوور نگهداری می شود يک زن اشرافی هخامنشی با آرايش کامل نشان داده شده است. اين زن بر روی صندلی کوچکی نشسته و پاهايش را بر روی چهار پايه ايی گذاشته در حالی که به آيينه يی که در دستش است نگاه می کند. يک پيشخدمت در پشت سر زن مشغول باد زدن او است و پيشخدمت ديگری در جلوی او ايستاده که به نظر می رسد به او يک کلاه گيس می دهد.

می توان گفت که زنان ايران آنقدر عاشق زيورآلات و لوازم آرايش خود بودند که حتا پس از مرگ هم، اين علاقه را از دست نمی دادند. حفاری هايی که در تپه های ری انجام گرفته، نشان داد که حتا سه تا چهار قرن پس از اسلام باز هم زنان با جواهرتشان دفن می شدند. در حفاری های انجام شده از يکی از اين تپه ها، يک جفت گوشواره طلا به شکل طاووس که با زمرد سبز و عقيق تزيين شده بود کشف گرديد...

 

 

 

صورت رنگ پريده ام زير سفيدى اين پودر سفيدتر مى شود، براق تر مى شود، از پوست چيزى پيدا نمى ماند وقتى قرمزى ماتيك را روى آن پهن مى كنم. خط لب را بالاتر و پايين تر از لب ها مى كشم، كمى. يك صورتك انگار چسبيده روى پوستم، يك تكه و چسبناك، كه نمى گذارد پوستم تكان بخورد...»

199746.jpg

 

سال ها قبل‌ كه‌ صورت هاي‌ زيباي‌ زنان‌ در زير روبنده‌ها مخفي‌ بود، دختركان‌ دندان‌ به‌ لب‌ مي‌گزيدند تا لبها سرخ‌ شود، سرمه‌ و وسمه‌يي‌ اگردر كار بود مختص‌ شب‌ عروسي‌ بود وآرايش‌ مخصوص‌ عروس‌. تصاوير قديمي‌ زنان‌ ايراني‌ با ابروهايي‌ پيوسته‌، صورت‌ و سيرتي‌ زيبا گوياي‌ اين‌ ادعا است‌ و امروز آرايش‌ به‌ سه‌ صورت‌ «كم‌، متوسط‌، تند» انجام‌ مي‌شود وآنچه‌ در جامعه‌ ما به‌ وفور ديده‌ مي‌شود از بين‌ رفتن‌ مرزهاي‌ آرايشي‌ است‌.

 در كشورهاي‌ اروپايي‌ كه‌ روزگاري‌ همه‌ آرايش‌ مي‌كردند و امروز تنها زنان‌ مسن‌ در آن‌ كشورها آرايش‌ مي‌كنند.
You

بر سر در کاروانسرائی --- تصوير زنی به گچ بريدند
ارباب عمائم اين خبر را --- از مخبر صادقی شنيدند
گفتند که واشريعتا. خلق --- روی زن بی نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد --- تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق --- می رفت که مومنين رسيدند
اين آب ببرد و آن يکی خاک --- يک پيچه ز گل بر او کشيدند
ناموس بباد رفته ای را --- با يک دوسه مشت گل خريدند
چون شرع نبی از اين خطر جست --- رفتند و به خانه آرميدند

Click to view or critiqueD.

بعضی از نگاه ها ويروس گناه منتشر می کند . و بعضی از چهره ها حشره مزاحمت جمع می کند. خراب کردن همه ديوارها و بر داشتن همه پرده ها و باز گذاشتن همه پنجره ها، نشانه تيره انديشی است، نه روشنفکری! علامت جاهليت است نه تمدن!
می گو يی نه؟ به طومار کسانی نگاه کن که پس از رسوايی و بی آبرويی با دو دست پشيمانی بر سر غفلت خويش می زنند و بر جهالت خود لعنت می فرستند. کسی که از جماعت رسوا نگريزد رسوای جماعت می شود !
آنکه ايمان را به لقمه ای نان می فروشد ، آنکه يوسف زيبايی را با چند سکه قلب عوض می کند، آنکه کودک عفاف را جلوی صد ها گرگ گرسنه می برد و به تماشا می گذارد ، روزی هم پشت ديوار ندامت اشک حسرت بردامن پشيمانی خواهد ريخت، در آخرت هم به آتش بی پروايی خود خواهد سوخت.
از اول که جامه عفاف سفيد و شفاف است ، نبايد گذاشت چرکابه گناه بر آن بپاشد . از اول بايد مواظب بود اين کاسه چينی نشکند و اين جام بلورين ترک برندارد. از اول نبايد به پای بيگانه، اجازه ورود به مزرعه نجابت داد، که بوته های نورس عصمت را لگدمال کند.
ولي... گريه بی حاصل است و بی ثمر ، وقتی که شاخه شکست و گل چيده شد!!

nitu-3

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 1:7  توسط محمد  | 

لطائف الطوائف

نماز با گيوه‌
مردي‌ از اهالي‌ شيراز با گيوه‌ نماز مي‌خواند، دزدي‌ كمين‌ نشسته‌ بود و مي‌خواست‌ گيوة‌ او را ببرد، وقتي‌ سلام‌ نماز را داد، به‌ او گفت‌: با گيوه‌ نماز خواندن‌ درست‌ نيست‌. دوباره‌ بخوان‌ كه‌ نماز نداري‌، او در جواب‌ گفت‌: اگر نماز ندارم‌ گيوه‌ دارم

...............................................

‌فرار از مسجد

مؤذني‌ تكبير گفت‌، مردم‌ با عجله‌ به‌ سمت‌ مسجد آمدند و براي‌ صف‌ بستن‌ از يكديگر پيشي‌ گرفتند. ظريفي‌ در مسجد بود، گفت‌: به‌ خدا سوگند اگر، مؤذن‌ به‌ جاي‌ حي‌علي‌ الصلوة‌، حي‌علي‌ الزكوة‌ مي‌گفت‌ مردم‌ براي‌ فرار از مسجد از هم‌ پيشي‌ مي‌گرفتند.

....................................................

 

آخرين‌ خنده‌
شوخ‌طبعي‌ مدام‌ در مجالس‌ به‌ شوخي‌ و خنده‌ مشغول‌ بود. زاهدي‌ به‌ او گفت‌: همة‌ عمرت‌ را به‌ بيهودگي‌ و مسخرگي‌ گذراندي‌، اين‌ كار را نكن‌ كه‌ روز قيامت‌ تو را وارونه‌ در جهنم‌ آويزان‌ مي‌كنند. گفت‌: اين‌ هم‌ خنده‌دار است‌.

...................................................

شوهر هفتم‌
ظريفي‌ زني‌ بدقدم‌ داشت‌ كه‌ تا آن‌ موقع‌ پنج‌ شوهرش‌ مرده‌ بودند. ناگهان‌ ظريف‌ نيز در بستر مرگ‌ افتاد. وقتي‌ آخرين‌ لحظات‌ زندگيش‌ را مي‌گذراند، زن‌ بر بالينش‌ گريه‌ مي‌كرد و مي‌گفت‌: اي‌ همسرم‌، تو كه‌ بميري‌ مرا براي‌ كه‌ مي‌گذاري‌؟ گفت‌: براي‌ شوهر هفتم‌.

....................................................

صابران‌ و شاكران‌
يكي‌ از بزرگان‌ عرب‌ كه‌ به‌ زشتي‌ چهره‌ و كريه‌منظري‌ معروف‌ بود، زني‌ بسيار زيبا و خوش‌اخلاق‌ داشت‌، روزي‌ زن‌ به‌ او گفت‌: مطمئنم‌ كه‌ من‌ و تو هر دو اهل‌ بهشت‌ هستيم‌. گفت‌: از كجا مي‌داني‌؟ گفت‌: از آنجا كه‌ تو چهرة‌ زيباي‌ مرا مي‌بيني‌ و سپاس‌ مي‌گويي‌ و من‌ چهرة‌ زشت‌ تو را مي‌بينم‌ و صبر مي‌كنم‌ و صابران‌ و شاكران‌ هر دو اهل‌ بهشت‌ هستند.

....................................................

 

بار سنگين‌
مردي‌ كه‌ بيني‌ بزرگي‌ داشت‌، به‌ خواستگاري‌ زني‌ رفت‌ و در تعريف‌ خود گفت‌: من‌ مردي‌ هستم‌ صبور و باركش‌. زن‌ گفت‌: راست‌ مي‌گويي‌، اگر صبور و باركش‌ نبودي‌، اين‌ بيني‌ را چهل‌ سال‌ تحمل‌ نمي‌كردي‌.

.....................................................

 

اینهم از افکار قشنگ کودکانه!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 23:57  توسط محمد  | 

مي خوام اين لحظه ها رو جوري فشار بدم كه قطره قطره ثانيه اش رو حس كنم ....

 

هان نگاه کن این آب است

این صدای پای پای آب است

و چه زیبا

نرم و آرام

نازک گلی برتن

مثل نسیم سهمناک ویرانگر

مثل  موج از صدای ارتعاش یک آونگ

مثل چشم باز در دود و پتک بر آهن

مثل آب بر صفحه های مرده کاغذ

آه ای هشت

تو لرزان ترین شاخه پیام

تو قانون سیب زندگی

خوب می گویی :

 بز آن است که از خزر نقشه جغرافیا آب خورد

و عشق تنها عشق تو را به گرمی سیب می کند مانوس

و تا درخت هست، شقایق هم

                                              باید بود زندگی باید کرد

 

آه ای هشت

فکر می کردند هفت ها فقط هفتند

فریاد زدی گویی

که هشت هم هشت است.

 

 

Mona Lisa

 

 

.............................................

 

 

 

 

اهل كاشانم.
روزگارم بد نیست.
تكه نانی دارم، خورده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.
و خدایی كه در این نزدیكی است:
لای این شب بو‌ها ، پای آن كاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبله‌ام یك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه.
جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می‌خوانم.
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را، پی «تكبیرة الاحرام» علف می‌خوانم،
پی «قد قامت» موج.
كعبه‌ام بر لب آب،
كعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست.
كعبه‌ام مثل نسیم، می‌رود باغ به باغ، می‌رود شهر به
شهر.
«حجرالاسود» من روشنی باغچه است.
اهل كاشانم.
پیشه‌ام نقاشی است:
گاه ‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ، می‌فروشم به شما.
تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است.
دل تنهایی‌تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می‌دانم
پرده‌ام بی جان است.
خوب می‌دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.
اهل كاشانم،
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاك «سیلك».
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف.
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمان‌ها مرده است.
پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
پدرم نقاشی می‌كرد.
تار هم می‌ساخت، تار هم می‌زد.
خط خوبی هم داشت.
باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه.
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه كال خدا در آن روز ، می‌جویدم در خواب.
آب بی فلسفه می‌خوردم.
توت بی دانش می‌چیدم.
تا اناری تركی بر می‌داشت، دست فواره خواهش‌ می‌شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید.
شوق می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت.
فكر، بازی می‌كرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یك بارش عید، یك چنار پر سار.
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسك بود،
یك بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.
طفل ، پاورچین پاورچین، دور شد كم كم در كوچه
سنجاقك‌ها.
بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات، سبك بیرون
دلم از غربت سنجاقك پر.
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك.
تا هوای خنك استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.    

 

Click to view or critique

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 23:42  توسط محمد  | 

هيچوقت در مورد آدمها قضاوت نکنيد .
چون هيچوقت نميتونيد آدمی رو کامل بشناسيد .
اصلا هيچ انسانی هم به طور کامل خودش رو نميشناسه !

..........................................

كاج‌های زیادی بلند.
زاغ‌های زیادی سیاه.
آسمان به اندازه آبی.
سنگچین‌ها، تماشا، تجرد.
كوچه باغ فرا رفته تا هیچ.
ناودان مزین به گنجشك
آفتاب صریح.
خاك خوشنود.
چشم تا كار می‌كرد
هوش پاییز بود.
ای عجیب قشنگ!
با نگاهی پر از لفظ مرطوب
مثل خوابی پر از لكنت سبز یك باغ،
چشم‌هایی شبیه حیای مشبك،

پلك‌های مردد
مثل انگشت‌های پریشان خواب مسافر!
زیر بیداری بیدهای لب رود
انس
مثل یك مشت خاكستر محرمانه
روی گرمای ادراك پاشیده می‌شد.
فكر
آهسته بود.
آرزو دور بود
مثل مرغی كه روی درخت حكایت بخواند.
در كجاهای پاییزهایی كه خواهند آمد.
یك دهان مشجر
از سفره‌های خوب
حرف خواهد زد؟

Portrait

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 23:15  توسط محمد  | 

 

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.»

خداوند لبخند زد «فرشته تو برايت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»

كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»

اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني.»

كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »

- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.»

كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.»

خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.

او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد.»

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:

«نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا كن .»

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 9:49  توسط محمد  | 

 

Click to view or critique

بچه که بوديم مادرم از نهر تنهايی کوزه دلدادگی را به چشمان دريا می بخشيد تا در ان ماه رخ معشوق را در قرص اخرين نان شب ببينيم و پدر با بازوانی لهيده از رنج صورت خويش در چشمه سار بيکسی می شست تا مباد بر زخمهايش اهی بر دل مادر ايد اينک می ايد غريب و تنها از انسوی پرچين خواستن تا در نهر تنهايی دستهايمان يکی شود در بارانی که چشمان مادر را شستشو می داد و باز هم در سفره خانه قديمی مادرم ريحان و ايينه خواهد گذاشت تا ترا فرياد کند هنوز هم در ذهن مشوش کوچه ها تو همان کودک دلباخته ی سالهای دور از خانه ايی بازاکه جان را بی تو دگر توانی نیست

 Click to view or critique

 

سوره تماشا

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.

Click to view or critique

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابی لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما می تابد.

Click to view or critique

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچنانی كه فلز ، زيوری نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايی است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پی گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

Click to view or critique

و من آنان را ، به صدای قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكی روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن های درشت.

Click to view or critique

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغی
صورتش در وزش بيشه شور ابدی خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
می گشايد گره پنجره ها را با آه.

Click to view or critique

زير بيدی بوديم.
برگی از شاخه بالای سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتی بهتر از اين می خواهيد؟
می شنيديم كه بهم می گفتند:
سحر ميداند،سحر!

Click to view or critique

سر هر كوه رسولی ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صدای سفر آينه ها آشفتيم.


عشق 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 1:46  توسط محمد  | 

 

دیشب در بركه، با این كه ماه آمده بود

جای تو خالی بود

در انتظار تو دُرناها

ستاره‌ها را به تسبیح شب می‌شماردند.

 ...........................................................

one more kiss

 

از غیاب سخن نگو

كه كوتوال این برج محبت

از ازل

پرچم احتضار دیدارت را

بر بلندای شهر آویخته است.

.........................................................

Click to view or critique

 

من تمنا کردم.. که تو با من باشی...

     تو به من گفتی:  هرگز

                                    هرگز.

      ـ پاسخی سخت و درشت ـ

      و مرا غصه اين هرگز کشت.

      

                                     حميد مصدق

////////////////////////////////////

Click to view or critique

تولد دوباره

 اين تولد مرديست از ميان سنگی که تمام وجودش

 را فرا گرفته است..

 سنگی که خود آنرا ساخته وحال به دست خود

 ميشکند.

 

.....................................................

a good laugh

 

گمان نکن که آواز چشمهایت را نمی بینم

از این راه دور

من از نم باران

بوی شبنم را روی گونه‌هات حس می کنم

اما

بارانی که مزرعه همسایه را سیراب میکند

خشک سالی و ویرانی‌اش برای من است

خورشیدی که بر سر دیوار او چهره میکند

بر خانهی دور افتادهام

در این سرزمین یخ زده سایه میکشد

درد من از حضور پنجره نیست

خورشید را در پساش به زنجیر میکشد

پردهای ست که نور را از من دریغ میکند

 

به او بگو، ژالهای که تو پنهاناش میکنی  ز من

قدرش بدان

که رندانه خورشید را پنهان میکنی !

برای تو هم نمی ‌ماند این ماهِ مشرقی

که آسمان بلند است و قد زمینیان کوتاه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 2:29  توسط محمد  | 

در اسارت زن

Click to view or critique

چهار حالت زندگي مشترك
بعد از ازدواج چهار حالت ممكن است پيش بيايد كه به شرح مختصر هريك مي‌پردازيم:
حالت اول اين است كه زن تبديل به كنيز و مرد تبديل به آقا و سرور شود. به عبارتي، زن به اسارت مرد درمي‌آيد. در اين حالت زن خواستة شوهرش را مقدم بر خواستة خودش مي‌داند و مرد نيز خواستة خودش را مقدم بر خواستة همسرش مي‌داند. در اين مقولـه فمينيست‌ها بسيار فعاليت‌ كرده‌اند و حتي گاه آن‌قدر زياده‌روي كرده‌اند كه همة مردها را اين‌گونه ديده‌اند. در هر صورت، اين شيوة زندگي نامطلوب است و خوشبختانه امروزه روبه تحديد است.
حالت دوم حالتي است كه مرد تبديل به غلام و زن تبديل به خانم و سرور شود و در واقع، مرد به اسارت زن درآيد. در اين حالت مرد خواسته‌هاي همسرش را بر خواسته‌هاي خودش مقدم مي‌شمارد و زن نيز خواسته‌هاي خودش را بر خواسته‌هاي شوهرش مقدم مي‌شمارد. اين حالت معمولا ً از چشم‌ها پوشيده مانده است و اكنون در جامعه روبه ترويج است و چون كمتر به آن پرداخته شده است، در اين مقاله به آن مي‌پردازيم.
حالت سوم اين‌گونه است كه مرد آقا باشد و زن خانم، يعني مرد خواسته‌هاي خودش را بر خواسته‌هاي همسرش ارجح مي‌داند و زن نيز خواسته‌هاي خودش را بر خواسته‌هاي شوهرش ارجح مي‌داند و هركدام در فرديت خودش غرق مي‌شود. اين شيوه روشي است كه غربزده‌ها و بعضي از فمينيست‌ها دنبال آن هستند. ولي همان‌طور كه سعدي مي‌گويد: «ده درويش در گليمي بخسبند ولي دو پادشاه در اقليمي نگنجند.» شواهد و قرائن نشان مي‌دهد كه اكثر اين موارد به جدايي و طلاق مي‌انجامد كه نمونه‌هاي آن در كشورهاي غربي فراوان ديده مي‌شود. افراد معتقد به اين روش پنج بار، هفت بار يا بيشتر ازدواج و طلاق دارند. متأسفانه اين حالت در جامعة ما نيز روبه افزايش است و لازم است كه به اين مقولـه نيز عقلاي جامعه توجه بيشتري داشته باشند.
حالت چهارم كه مطلوب است به اين شكل است كه زن تبديل به كنيز و مرد تبديل به غلام مي‌شود. يعني مرد خواستة همسرش را بر خواستة خود مقدم مي‌شمارد و زن نيز خواستة شوهرش را بر خواستة خودش مقدم مي‌شمارد. مرد خود را براي زنش و زن خود را براي شوهرش فدا مي‌كند. يعني عشق دوطرفه، يعني هركدام مدافع حقوق ديگري. يعني مرد خود را غلام و همسرش را خانم و سرور مي‌داند و زن نيز خود را كنيز و همسرش را آقا و سرور مي‌داند.

Marcus and Sadie 1


اين حالت در جامعة سنتي ايران بسيار ديده مي‌شود. پيرمردها و پيرزن‌هايي را مي‌بينيم كه در سن 70،80 سالگي، بعد از 60،70 سال زندگي مشترك، همچنان عاشق و فدايي يكديگرند. البته در جوامع غربي هم اگر زندگي‌هاي پايدار را بررسي كنيم مي‌بينيم از اين شيوه پيروي كرده‌اند.
اما موضوع مقالة ما حالت دوم است.

مردان اسير زنان
1. ابتدا ببينيم چرا به اين مقولـه كمتر پرداخته مي‌شود.
الف) علت اول اين است كه همگان مرد را قوي و زن را ضعيف مي‌دانند. پس اين مسئله را از پيش حل كرده‌اند و مي‌گويند ضعيف نمي‌تواند به قوي ظلم كند، درحالي‌كه اين‌گونه نيست. در بسياري از خصوصيات، زنان از مردان قوي‌تر هستند كه نمونة آن مكر و حيله است كه زنان در اين مورد بسيار از مردان قوي‌ترند. در قرآن در سورة يوسف آية 28 داريم كه بعد از اينكه عزيز مصر به حقيقت ماجراي همسرش و حضرت يوسف (ع) و پارگي پيراهن پي برد، خطاب به همسرش گفت: «اِنَّ كَيْدَ كُنَّ عَظِيمُ» يعني همانا حيله و مكر شما زنان بزرگ و عظيم است.
ب) علت دوم اينكه معمولا ً آزارهايي كه مردان به زنان وارد مي‌كنند هم جسمي مي‌تواند باشد و هم روحي‌ـ‌رواني كه آزارهاي جسمي نمايان‌ است. ولي آزارها و خشونت زنان نسبت به مردان در اكثر موارد روحي‌ـ‌‌رواني است كه معمولا ً پنهان مي‌ماند.
پ) علت سوم اين است كه خصوصيت بارز زنان گريه يا به عبارت بهتر مظلوم‌نمايي است. لذا اگر ظلمي بر زني وارد شود به‌راحتي در بوق و كرنا مي‌رود و ناگفته نماند در مواردي هم پنهان مي‌ماند. ولي در مورد مردان برعكس است چون بارزترين خصوصيت آنها غرور است. لذا اگر ظلمي از زني بر مردي وارد شود، به‌علت غرور مرد، اين ظلم پنهان مي‌ماند و در موارد معدودي به بيرون از خانواده درز پيدا مي‌كند و به همين علت است كه در بين مردان، زن‌ذليل بودن صفتي زشت و ناپسند قلمداد مي‌شود. بنابراين، مرداني در جامعه هستند كه مورد انواع و اقسام آزارهاي روحي‌ـ‌رواني و گاه جسمي از جانب همسرانشان قرار مي‌گيرند ولي با پنهان‌كاري سعي مي‌كنند در حضور جمع خود را فرد غالب در زندگي مشتركشان نشان دهند، درحالي‌كه قضيه برعكس است.

 

Pledger

2. اينك به گروه‌هايي از مردان كه به اسارت زنان درمي‌آيند مي‌پردازيم.
الف) گروه اول مرداني هستند كه چون مي‌خواهند پدر و مادر بالاي سر فرزندانشان باشد و به بهترين وجه تربيت شوند و تبديل به فرزند طلاق نشوند، مي‌مانند و انواع و اقسام بدرفتاري‌ها و آزارهاي روحي و گاه جسمي همسرشان را تحمل مي‌كنند و سعادت فرزندانشان را به‌‌راحتي و آسايش خود ترجيح مي‌دهند.
ب) دستة دوم مرداني هستند كه از خانواده‌هاي مذهبي و اصيل ايراني‌اند و طلاق را يكي از منفورترين حلال‌ها و عامل خفت و بي‌آبرويي خود و خانواده‌شان مي‌دانند و حاضر نيستند به اين بي‌آبرويي تن‌دردهند و مي‌مانند و انواع آزارهاي همسر خود را تحمل مي‌كنند و به واقع آبرو را مهم‌تر از آسايش و سعادت خويش مي‌دانند. اين خانواده‌ها به اين ضرب‌المثل معتقدند كه: زن‌مرده را زنش دهيد، زن طلاق‌داده را رهش دهيد.
پ) دستة سوم مرداني هستند كه در بالا در قسمت علل كم‌توجهي به موضوع ظلم بر مردان به آنها پرداختيم، يعني مردان با غرور بالا كه حاضر به اعلام اينكه به آنها ظلم شده يا مي‌شود نيستند. اينان در درجة اول اسير غرور خويش و در درجة دوم اسير زنان خود هستند.
ت) گروه چهارم مرداني هستند كه به‌علت مهرية بالاي همسرانشان به اسارات كشيده شده‌اند كه اينان خود چند دسته‌اند:
ـ يك دسته آنهايي كه مي‌مانند و زندگي پرمشقت خود را كه با انواع آزارهاي همسرانشان همراه است ادامه مي‌دهند چون مي‌بينند توانايي پرداختن آن مهرية بالا را ندارند و بايد بعد از جدايي نيز همچون برده براي پرداخت مهريه تا آخر عمر كار كنند و قسط بپردازند. لذا بد را به بدتر ترجيح مي‌دهند و به زندگي خفت‌بار خود ادامه مي‌دهند.
ـ دستة ديگرِ مردان گيرافتاده در تلة مهرية سنگين، مرداني هستند كه همسرانشان را طلاق مي‌دهند كه اينها خود سه گروه‌اند:
گروه اول كه نادر هم هستند از امكانات خوبي برخوردارند و پرداخت مهريه مشكلي در زندگي آنها ايجاد نمي‌كند و با طلاق به اين اسارت پايان مي‌دهند.
گروه دوم توانايي مالي متوسطي دارند و با پرداخت مهريه از هستي ساقط و فقير مي‌شوند كه اين فقر و مشقت هم ادامة آزارها و به اسارت درآوردن همسر قبلي‌شان است.
گروه سوم مرداني هستند كه بعد از طلاق توانايي پرداخت مهريه را ندارند و مجبور به قسط‌بندي مي‌شوند. لذا سال‌هاي سال همچون برده‌اي كار مي‌كنند و سر ماه مي‌آيند و قسط مهريه را مي‌پردازند.

 


جالب اينجاست كه گيرافتادگان در تلة مهرية سنگين بيشتر مردان جواني هستند كه چند روز يا چند ماهي بيشتر از ازدواجشان نگذشته كه اين ازدواج‌ها به‌ علل مختلف منجر به طلاق مي‌شود. و جالب‌تر اينكه معمولا ً زنان جواني كه اين مهريه‌ها را طلب مي‌كنند از سنت پيامبر و مذهب شيعه فقط مهريه را قبول دارند و ديگر هيچ، يعني هيچ‌يك از حقوقي را كه اسلام براي مردان تعيين كرده است ولي در قوانين كشوري نيامده است قبول ندارند.
ث) گروه پنجم مرداني هستند كه با اعتقاد به اين سخن كه زن عقربي است كه گزيدن او شيرين است، مي‌مانند و آزارهاي همسرشان را به‌خاطر شيريني‌هايي كه بودن در كنار او دارد تحمل مي‌كنند. به عبارت ديگر، اين افراد سعي مي‌كنند براي استشمام بوي خوش گل خارهاي آن را تحمل كنند و ضرب‌المثل مصطلح در بين اين افراد اين است كه: زن بلاست، الهي هيچ خانه‌اي بي‌بلا نشود.

 

Talleda Boxer

 

......................................
 

لگد نكن

لگد نكن

دلی را كه شكستی لگد نكن

دیری خانه‌ی تو بوده است

هنوز در گوشه و كنار آن

چشم‌هایت دیده می‌شوند

 

.............................................

Katie 3

روش‌هاي ايزايي زنان
 اما روش‌هاي زنان براي آزار مردان كدام است؟
الف) گروهي از زنان دست به تحقير مردان به طرق مختلف و مخصوصاً در جمع مي‌زنند. اين زنان به علت برتري‌طلبي سعي مي‌كنند برتري خود را از اين طريق به ديگران اثبات كنند. لذا اگر مردشان در جمع حرفي بزند صريحاً و با وقاحت تمام حرف يا قول مرد را رد مي‌كنند و حتي در موارد شديدتر، سركوفت مي‌زنند و مي‌گويند: تو حالي‌ات نمي‌شود، پس حرف نزن!
ب) دسته‌اي از زنان مدام شوهر خود را با ديگران مقايسه مي‌كنند و برتري‌هاي مردان ديگر را ـ درست يا نادرست ـ به رخ شوهرانشان مي‌كشند و اصلا ً برتري‌ها و صفات نيك شوهر خود را نمي‌بينند. اين افراد مدام به شوهرشان مي‌گويند فلاني را ببين براي خانواده‌اش چه مي‌كند يا چگونه رفتار مي‌كند يا چه شغلي دارد يا چگونه پول درمي‌آورد. اين زنان هميشه معتقدند مرغ همسايه غاز است و اصلا ً برتري‌ها و خوبي‌هاي شوهر خود را نمي‌بينند. همسران اين زنان مدام در عذاب‌اند كه چرا آنها فقط نكات منفي را مي‌بينند و نكات مثبت را نمي‌بينند.
پ) گروه ديگري از زنان خرج‌تراشي‌هاي غيرمنطقي مي‌كنند. اين زنان فقط به دنبال تجملات هستند و اصلا ً توجهي به ميزان درآمد همسرشان ندارند و مدام خرج‌هاي بيهوده براي همسرشان مي‌تراشند و اين مردان مجبور به گرفتن قرض و وام مي‌شوند و در باتلاق بدهكاري گير مي‌افتند. درحالي‌كه اكثر اين خرج‌تراشي‌ها غيرمنطقي و بدون نياز واقعي است.
ت) برخي زنان به مخالفت با اعتقادات مرد مي‌پردازند. اين زنان معمولا ً بر ضد اعتقادات مرد فعاليت مي‌كنند كه نمونة تاريخي آن در قرآن زن حضرت لوط (ع) است. همان‌طور كه در داستان حضرت لوط (ع) داريم، وقتي فرشتگان مقرب الهي به‌صورت جواناني زيبا در خانة حضرت لوط (ع) ميهمان شدند، همسر حضرت لوط (ع) مردان قوم خود را كه همجنس‌باز بودند باخبر كرد كه ما نمونة اين زنان را كه از جهات مختلف در مخالفت با اعتقادات شوهرانشان فعاليت مي‌كنند در جامعة كنوني خود نيز داريم.
ث) زناني هم هستند كه دست به خيانت مي‌زنند. اين‌گونه زنان روابط نامشروع با مردان ديگر دارند يا رفتارشان بوي خيانت مي‌دهد، ولي مرد توانايي اثبات آن را ندارد يا به‌دلايلي كه در بالا گفته شد توانايي برخورد يا جدا شدن و برداشتن اين ننگ را از سر خود ندارند و با اين عذاب روحي به زندگي ادامه مي‌دهند. در داستان حضرت يوسف (ع) نيز داريم كه وقتي عزيز مصر از قصد و برنامه‌ريزي همسرش براي خيانت به خودش آگاه شد، تنها كاري كه توانست بكند اين بود كه حضرت يوسف را كه بي‌گناه بود به زندان فرستاد و براي حفظ آبروي خودش از عمل همسرش چشم‌پوشي كرد.
ج) گروهي از زنان به تحريك فرزندان بر ضد پدر مي‌پردازند. اين‌ زنان پشت فرزندان خود پنهان مي‌شوند و فرزندان را مقابل شوهر خود قرار مي‌دهند و از اين طريق به آزار و اذيت شوهرشان مي‌پردازند. پدر نيز به‌خاطر مهر پدري تحمل مي‌كند، ولي گاهي هم فرزندان دچار عاق پدر مي‌شوند. دليل اصلي اين است كه زن به‌دليلي واهي يا واقعي قصد انتقام از مرد را دارد.
چ) گروه هفتم زناني هستند كه در مسائل جنسي از مرد تمكين نمي‌كنند و گاه فقط در صورتي همكاري مي‌كنند كه در مسائل ديگر از مرد باج بگيرند. لذا اين مردان كه شرم دارند مشكلشان را براي كسي بگويند، يا تحمل مي‌كنند و باج مي‌دهند و زندگي مي‌كنند يا به دنبال راه‌هاي خلاف براي ارضاي غريزة جنسي در خارج از خانواده مي‌روند.
ح) گروه هشتم زنان وسواسي‌اند و همان‌طور كه مي‌دانيم، وسواس شست‌وشو در ميان زنان ايراني بسيار شايع است. اين افراد مدام در حال شست‌وشو هستند و شست‌وشو را مهم‌تر از هرچيز مي‌دانند و مردان گرفتار اين زنان مدام در حال رنج كشيدن‌اند. اين مردان نمي‌توانند بدون اجازة همسرشان هيچ كاري انجام دهند، مثلا ً نمي‌توانند وارد خانه شوند يا دستشويي بروند يا دست به ظرفي بزنند. حتي نمي‌توانند بدون اجازة همسرشان آب بخورند چون ممكن است ليوان آب كثيف شود.
خ) بعضي زنان نيز با غفلت از نگهداري و تربيت فرزندان مردان را آزار مي‌دهند. اين زنان بيشتر به ‌دنبال مد لباس، مد مو يا انواع ميهماني‌ها و تفريحات زنانه و به‌طوركلي به دنبال علايق خود هستند و اهميتي به فرزندان خود نمي‌دهند و كاري ندارند كه فرزندشان چه مي‌خورد، چه مي‌پوشد، با چه كساني رفت‌وآمد مي‌كند يا به چه جاهايي مي‌رود. اين‌گونه زنان كوچك‌ترين همكاري در نگهداري و تربيت فرزندان با پدر نمي‌كنند و مردان اين خانواده‌ها كه هدفشان تربيت فرزنداني سالم و شايسته براي خود و جامعه است عملا ً از رفتار اين‌گونه زنان در زجر و عذاب‌اند.
د) دستة آخر زنان بداخلاق و بدخلق هستند. همان‌طور كه مرد بداخلاق داريم، زن بداخلاق نيز داريم. شوهران اين زنان كه مدام با بداخلاقي و چهرة عبوس و نِق‌نِقو همسرانشان در محيط خانه روبه‌رو هستند، براي فرار از محيط خانه و مواجه نشدن با همسرشان تلاش مي‌كنند.
ا
لبته روش‌هاي ديگري هم هست كه زنان با آنها مردان را آزار مي‌دهند كه در‌حال‌حاضر به ‌ياد نمي‌آورم يا از آنها اطلاعي ندارم.
به اميد روزي كه زنان براي احقاق حقوق شوهرانشان و مردان براي احقاق حقوق همسرانشان تلاش كنند.■

 
Jamal 005
 
 
در اسارت زن

صفحه مردان
دكتر عليرضا خالقي ثابت
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 2:8  توسط محمد  | 

Click to view or critique

از پس ماه ها سكوت و سرما
امروز بيدار شدم
و جاي شكسته شاخه ي آشيان تو
جوانه زده بود
آيا باز خواهي گشت؟
 
...................................
 
مرز ميان دستهايم با تو به انكار رسيده
اما دلم باز در اصرار ازلي خويش وامانده

چگونه مي توان ايستاد وقتي كه حروف از جنس تازيانه است
چگونه مي توان گريست وقتي كه چشم ها گرسنه است

بر چارچوب بي ديوار دلم
دري نمانده
اما انتظار گشوده شدن
هنوز باقيست
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 1:33  توسط محمد  | 

شما کجاييد وقتی آسمانم صورتم ابري ست ؟
وقتی که هر منزل سرابي ست در واحه بيهودگی
شما کجاييد وقتی که هيچ قاصدکی پيام بهار نمي آورد ؟
و در مزرعه دست هيج عابری نرگس نمی رويد ؟
شما کجاييد وقتی سپهر میپرسد: خدا کجا ميخوابد ؟
و میپرسد خدا زمين را چند خريده ؟

پايت را كجا مي گذاري
زمين پر است از فرشتگان كوچكي
كه نگاهبانان زمين اند
به شكل مورچه گاني ناتوان

نسيم پر است از فرشتگاني كه
كه چوپان قاصدك ها هستند

گنجشك ها فرشته اند
درخت ها فرشته اند

مواظب باش ريشه ي برون آمده ي يك درخت
رگ هاي یک فرشته ي پير است.

مواظب آن پيچك امين الدوله هم باش
به ظلم مبادا لگد كني
دست ظريف يك فرشته ي كوچك را

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 18:42  توسط محمد  | 

 

 

با دستكش هاي صورتي

همواره شك مي‌كنيم

به شأن نزول تمثال زني در آينه آشپزخانه،

شعله‌هاي اجاق

ارغواني و سياه

بر كتري

ديوي نقش ميزنند

كه غريو غلغلش

جوجه‌هاي لج سينه‌ام را مي‌لرزاند.

دانه‌هاي عدس با تواضع سبز مي‌شوند

پاورچين، پارورچين

در زمزمه ورود مرد من.

زنان اسير همسايه

با لبهاي انجيري اما …

به‌سوگ غيبت مردانشان نشسته‌اند.

مرداني كه به‌هنگام چيدن خرما

با پرتاب بادبادك‌هاي سياه دشمن

به خون نشسته‌اند.

حالا، مرد من

در ايوان با كتاب تاريخ

چاي را كمي كمرنگ‌تر مي‌طلبد

و مرگ آنان را توجيه مي‌كند

و نمي‌داند كه چرا شربت تمشك

امسال در بطري زنان به تلخي مي‌زند،

قفل راز خانه‌ام زنگ خورده است.

سفره‌ام را باذوق

بر بستر بند رخت، رها مي‌كنم

به‌سوي آشپزخانه بازمي‌كردم

از هجوم عطر سبزي‌ها

ديو كتري رميده،

شايد صداي ساطورها نيز

راه فرار را

در كوچه‌هاي تنگ بر زنان بگشايد.

 

تنها در بیابان‌های خار و خاشاک ایستاده‌ام
همچنان سبز!
پای در خاک!
دست بر آسمان!
و دل به راه تو داده‌ام
که روزی از آن خواهی گذشت...

Click to view or critique

کاش امپراتوری بودم صاحب قصری چهل ستون و چهارصد پنجره تا به کرشمه‌ی تو به آتش می‌کشيدم... نه تصور و تصوير خوش‌آيندی نيست که تو دل‌بسته‌ی‌ امپراتوران نيستی...
کاش می‌توانستم فرهادوار تيشه بردارم و سينه‌ی کوه را بشکافم و آب به مردمان برسانم که می‌دانم لبخندی بر لب چوپانی، خسته و ره‌گم‌کرده، نشاندن؛ تو را از تصاحب تمام گنج‌های عالم بی‌نياز می‌کند؛ که خوش‌بختی‌ات بهانه‌ی کوچکی‌ می‌خواهد، هم‌چون پرواز گنجشکی نوپر از شاخه‌يی به شاخه‌يی بی‌هراس مادر...
نيازی به چشمه و دريا و آب‌شار نيست که تو را خوشبختی جرعه‌ی آب از کوزه‌ی خنک زير سايه‌یی کفايت می‌کند و مرا همين اندک نيز به هم نمی‌رسد!
نه اين دستان تهی لايق اين قلب عاشق نيست، با دستان‌ام قلب‌ام را از سينه بيرون می‌آورم تا ديگر نه دستان‌ام تهی باشد نه قلبی عاشق در سينه‌ام بتپد...
آه، کاش می‌توانستم ساده و صميمی بی‌چکامه و غزل، بی‌تيشه و کوه، بی‌قصر و آتش؛ فقط بگوييم: ... ...!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 18:31  توسط محمد  | 

زن، خورجيني از آينه داشت

دعا مي‌خواند

پاي رواق طاووس

ايستاده با نگاه طلا،

تنور دهكده

خالي از آتش و خاطره

خلوت او را تكان مي‌داد.

زوجش

سيمرغ چليپا در منظر سرد مهتاب،

مادرش ساكن تالاب.

زن

حنادست

زرساق

آسمان‌پيشاني

چشمانش تمامي افق را مي‌گشود

شبانه

به‌مشرق آفتابخانه خلوت مي‌برد

و در تنور نان قسمت مي‌پخت،

دركنارش:

يك تكه خواب

دوبغل خورشيد

سه ضربه ذكر

چارقدش را به‌رگ آسمان گره مي‌زد

به بركت زمين سلام مي‌گفت

و خود را مي‌شناخت

كه صبح بود و

آفتاب مي‌فروخت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 17:48  توسط محمد  | 

مانده در آستانه‌ی بهت
خیره و مات
من هستم!

بر محیطِ حجمی
سرشارتر از تهی احساس، رقصیده
من هستم!

مرثیه‌ای ناهمگون را می‌مانی
گاه ترک خورده
گاه شکسته
گاه ویرانه
آن ناگاهِ رویایی را چگونه است که نمی‌بینم‌ات؟!

با دشنه‌ای کین‌آلود بر قلب هستی خویش زخمه می‌زنی
که چه؟
دیوانه‌وار بر طبل بی‌عاری لحظه‌های خویش ضرب می‌گیری
که چه؟

برای توام شاید
زمزمه‌گونه‌ای خیال‌انگیز‌،
یا لالایی خوابی گران که به گاه آمده است؟!

با تو بگویم؛
تاپ تاپ دلت بی‌صداست
هیاهوی ذهنت بی‌صداست
نگاهت بی‌صدا
صدایت بی‌صداست.

آن که غریب و نا‌آشنا می‌نگرد
من هستم!

Photo
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 17:26  توسط محمد  | 

امروز برای زن، فریاد می‌کنی
فردایش را چو بهمن، آوار می‌کنی

فواره‌های آبی خاموش‌اند
سرد و تاریک
آن‌قدر سرد که انگار هیچ‌گاه گرم نخواهند شد.
دریچه‌های درخشش نور گم شده‌اند
محو شده‌اند
و غباری که به سنگینی نامردی‌ست
پنجره‌ی خورشید را که به وسعت معرفت است
می‌کشد سخت در آغوشی
که به اندازه‌ی تاریکی‌ست.

تاریکی گفتارها
ظلمت اندیشه‌ها
در سکوتی سرشار از دروغ
در سینه‌هایی بی‌فروغ
همچو دزدی می‌برد نور ستاره
می‌کشد هر چه خوبی‌ست در بن چاه گناه
می‌زند سیلی خشم تعصب بر دهان
می‌نشاند دانه‌های باطل بر ایمان!

با که گویم
درد این زخم؟!
مرهمی کو تا نشانم،
عاشقی کو تا بگویم؟!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 17:20  توسط محمد  | 

من سردم است .
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد .
اي يار ! اي يگانه ترين يار " آن شراب مگر چند ساله بود؟ "
نگاه كن كه در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا ميجوند
چرا هميشه مرا در ته دريا نگاه ميداري؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 16:44  توسط محمد  | 

My Friend, Ebony

وقتی در رودخانه ی جنگل آّب تنی می کنی چشم ها تو را می پایند.

يكي بود يكي نبود. زني بود. زندگي مي‌كرد در كوهستاني. نمي‌خوابيد و راه مي‌رفت و راه مي‌رفت و راه مي‌رفت. چه‌كار مي‌كرد؟ نهري بود. زن جوي آبي مي‌كَند با دست‌هايش و آب را به درختي آن سوتر مي‌داد. دست‌هايش مانند بيل شده بود و ناخن‌هايش بسان خنجر. موهايش بافت خشني بود، كه از آنها لانه مي‌ساخت براي پرنده‌ها روي شاخه. با پستان‌هايش به بچه‌يوزپلنگاني كه مادرشان شكار شده بود شير مي‌داد. وقتي پاي كوه در رودخانه تن به آب مي‌داد، جنگلیان دورش را مي‌گرفتند، خیره نگاه‌اش می‌کردند و اين‌گونه بود كه سلطان جنگل عاشقش شد. او در غار شير زنداني شد و در زايشي دردآور كودكاني با سر انسان و دل شير ساخت.آن‌ها وقتي بزرگ شدند تكه‌هاي مادرشان را به نيش كشيدند. و قصه ما راست بود.

Michaela 4

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 16:34  توسط محمد  | 

 

 

حقيقت‌، زن‌ است‌!
 گزين‌ گويه‌هاي‌ نيچه‌ دربارة‌ زنان‌

به‌ سراغ‌ زنان‌ مي‌روي‌؟ تازيانه‌ را فراموش‌ مكن‌!»1 ؛ معروفترين‌ كلام‌ نيچه‌ دربارة‌ زنان‌، و اصولاً معروفترين‌ كلام‌ او را، اين‌ گفته‌ مي‌دانند، گفته‌اي‌ كه‌ نه‌ كلامي‌ فلسفي‌ است‌ و به‌ گمان‌ من‌ نه‌ دربردارندة‌ حقيقتي‌ روانشناختي‌. اما عميق‌ترين‌ و زيباترين‌ كلامي‌ كه‌ من‌ دربارة‌ زنان‌ شنيده‌ام‌ باز از آن‌ نيچه‌ است‌، آنجا كه‌ در آغاز فراسوي‌ نيك‌ و بد مي‌پرسد:«اگر حقيقت‌ زن‌ باشدچه‌؟» و نيز آنجا كه‌ فلاسفه‌ را به‌ عشاق‌ بي‌دست‌ و پايي‌ تشبيه‌ مي‌كند كه‌ از زنان‌ هيچ‌ نمي‌دانند اما عاشق‌اند.اما از اين‌ كه‌ بگذريم‌، مي‌بايد اذعان‌ كنيم‌ كه‌ آنچه‌ نيچه‌ دربارة‌ زنان‌ مي‌گويد ربطي‌ به‌ فلسفه‌ ندارد و حتي‌ درستي‌ يا نادرستي‌ آن‌ از ديدگاه‌ روانشناختي‌ نيز جاي‌ بحث‌ و گفت‌ و گو دارد، گويي‌ خود نيچه‌ نيز مشمول‌ همان‌ تمثيل‌ خود دربارة‌ فلاسفه‌ است‌ يا به‌ قول‌ برتراندراسل‌، سرايندةچنين‌ گفت‌ زرتشت‌ از زمرة‌ كساني‌ شمرده‌ مي‌شود كه‌ خودشان‌ تازيانه‌ را دودستي‌ تقديم‌ زنان‌ مي‌كنند! با همة‌ اين‌ احوال‌ كلام‌ نيچه‌ دربارة‌ زنان‌ در برخي‌ موارد چندان‌ هم‌ بي‌ارزش‌ نيست‌ و شنيدني‌ است‌.

......................................................

دوستي‌ و زناشويي‌ / بهترين‌ دوست‌، احتمالاً بهترين‌ همسر را مي‌يابد، زيرا يك‌ زناشويي‌ خوب‌ بر‌ استعداد دوستي‌ متكي‌ است‌.

 

........................................................

 زن‌ تمام‌ عيار چنان‌ به‌ ادبيات‌ مي‌پردازد كه‌ گويي‌ به‌ گناهي‌ كوچك‌ دست‌ مي‌زند: او در حال‌ گذر، براي‌ اطمينان‌ به‌ واپس‌ مي‌نگرد كه‌ آيا كسي‌ او را مي‌يابد يا نه‌، تا مگر كسي‌ به‌ او توجه‌ كند...

سرخوش‌

 در سپيده‌ دمان‌، زني‌ آكنده‌ از آزرم‌

 مرا چنين‌ گفت‌:

 در هوشياري‌، چنين‌ سرمستي‌،

 به‌ وقت‌ مستي‌، چه‌ سرمست‌ خواهي‌ بود!»

 *

 مگر شما زن‌ هستيد،

 كه‌ مي‌خواهيد از آنچه‌ دوست‌ مي‌داريد،

 رنج‌ بريد؟

 *

 ديدگاني‌ آرام‌،

 كه‌ به‌ ندرت‌ عشق‌ مي‌ورزند:

 اما آن‌ هنگام‌ كه‌ عشق‌ مي‌ورزند، برق‌ از نگاهشان‌ چنان‌ مي‌جهد

 كه‌ از گودال‌هاي‌ طلا،

 جايي‌ كه‌ اژدهايي‌ كنار دفينة‌ عشق‌ نگهباني‌ مي‌دهد...

.................................................................

 

Click to view or critique

چيستان‌

 برايم‌ بگشا چيستاني‌ را كه‌ در اين‌ سخن‌ نهفته‌ است‌:

 «آن‌ گاه‌ كه‌ مرد در كار كشف‌ است‌، زن‌ اختراع‌ مي‌كند!»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 12:41  توسط محمد  | 

Click to view or critique

دود مي خيزد  ز  خلوتگاه من

  كس  خبر  كي  يابد  از ويرانه ام ؟

با درون  سوخته  دارم سخن

كي  به پايان  مي رسد افسانه ام ؟

 دست از دامان  شب برداشتم

  تا  بياويزم  به  گيسوي  سحر

  خويش  را از ساحل  افكندم  در آب

  ليك  از  ژرفاي  دريا  بي خبر

  بر تن  ديوارها طرح  شكست

كس  دگر رنگي  در اين سامان نديد

چشم  مي دوزد  خيال روز  و شب

از  درون  دل به تصوير  اميد

 تا  بدين منزل  نهادم  پاي  را

 از دراين  كاروان  بگسسته ام

 گر چه   مي سوزم  از اين آتش  به جان

ليك   بر اين  سوختن  دل بسته ام

تيرگي  پا مي كشد  از بام ها

 صبح  مي خندد   به  راه شهرمن

 دود  مي خيزد  هنوز از خلوتم

با درون  سوخته  دارم سخن

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 12:36  توسط محمد  | 

زن/مرد

 


هيچ وقت /هيچ زني /هيچ مردي را /بر نگردانده

هيچ وقت/ هيچ مردي /هيچ زني را /بر نگردانده .

زمين راکشيدم از زير پايم

که روي پاي خودم باشم

از به همه زده

بهم خورده ام

تا ليس بخورم در خاطره اي

هميشه حقيقت فاصله است

هميشه فاصله ثل دهان مرده تلخ است

و هميشه دست هام از دهنت زود مي

افتد

از لاي لبهاي تو دنبال کلمه نيستم ديگر

نيستي ام

روحم را با زير سيگاري ام عوضي گرفته ام

دست و پايم با خودم نيست

وگرنه بارها تمامم

وقتي گريه مي کنم کجايي وقتي دستهاي تو ديگر دست نيست لمس ذره هاي من است

وقتي انقدر خيس خورده ام که لاي هيچ جنگلي

خشکم نمي کني

از سيگار تو خاکسترريخخت تم بر تو

جدايي اسان است

به ابهاي پنجره گلدان مي دهم

با حواسم از درخت هاي گنجشک ها مي پرتم به

ازديدارهاي از تو مي امدم

سرم را توي ملافه وبالش گم مي کردم

تر سناک شده ام

مثل مردمکي بيرون زده

از تقه هاي توبر ميز جهانم به لرزه مي افتد

 Lifeman - Coors Ad

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 12:14  توسط محمد  | 

دل

وقتي دلت مخالف زبان توست


    موقع حرف زدن خوب به حركات دستهايت نگاه كن شايد آن مخالف حرفهايي باشد كه مي زني. اگر همة اعضاي بدنت موافق حرفهايت باشند حس خوبي خواهي داشت وگرنه سعي كن چيزي نگويي كه گوشه اي از بدنت مخالفت كند.

 

در عشق، ابهامي وجود ندارد ـ
    ابهام، در ماست.
    نه تشريفاتي در عشق هست و نه فرضياتي فلسفي.
    عشق، رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي ست.
    كلمه ي ساده و بي پيرايه ي عشق.
    معجزه اي را در خود نهفته دارد.
    مهم نيست كه به چه كسي عشق مي ورزي،
    متعلق عشق موضوعيت ندارد.
    آنچه مهم است اين است كه
    بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني،
    همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت،
    بي استثنا نفس مي كشي.
    نفس كشيدن هدفي را دنبال نمي كند،
    عشق نيز خواهان چيزي جز خود نيست.
    اگر با دوستي هستي، نفس مي كشي.
    اگر در كنار درختي نشسته اي، نفس مي كشي.
    اگر در اب شنا مي كني، نفس مي كشي.
    يعني هر كاري كه مي كني،
    با نفس كشيدن همراه است.
    عشق نيز بايد همين ويژگي را داشته باشد،
    يعني بايد هسته ي مركزي همه ي كارهاي تو باشد.
    عشق بايد طبيعي باشد، مثل نفس كشيدن.
    در واقع، عشق همان نسبتي را با روح دارد كه
    نفس كشيدن با جسم.
    

My...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 12:8  توسط محمد  | 

Click to view or critique

 

ستاره ديده فروبست و آرميد بيا
شراب نور به رگ‌های شب دويد بيا
به گام‌های کسان می‌برم گمان که تويي
دلم ز سينه برون شد ز بس تپيد بيا
نيامدی که فلک خوشه خوشه پروين داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چيد بيا
- سيمين بهبهانی

 

Click to view or critique

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 10:9  توسط محمد  | 

انفجار و درد و آنگاه


عريانم
عريانم
عريانم

مثل تاکستان های سوخته ء پروان
عريانم

با شال گرم نگاهت بپوشانم
فرياد هايم را که تکه تکه ميشنوی ،
خنجر بر گلوگاهم گذاشته اند

 

بي زمان ، بي تقويم
در مسير باد ايستاده ام

ميترسم ،
ميترسم
بيشه زار سبز چشمهايم كجاست
تا پنهان شوم

مگذار
با باد با خاكباد در آميزم
مگذار، تكه تكه فرياد هايم
گم شوند
در گرد باد پيچ در پيچ هيچ

با دستان عاشقت
خنجر از گلوگاهم بردار

. . . و آنگاه انفجار درد است
و آتشفشان فرياد
فرياد
فرياد .

 

 

دلم برای کسی تنگ است

 که زیبایی روح را می ستاید,

 مهربانی را دوست دارد,

گذشت را میفهمد,

دلم برای کسی تنگ است

که چشمان خیس از اشک را میبوسد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 9:53  توسط محمد  | 

براي ديدن تو نقره ي ماهو چيدم
 تا آسمون هفتم به خاطرت دويدم
براي ديدن تو. آسمونو شكافتم
 ستاره چشيدم تا طعمشو شناختم
 برا ديدين تو خارا رو سجده كردم
 به جاي چشم ابرا سوختم و گريه كردم
براي ديدن تو پاييز شدم شكستم
 برف زمستون شدم رو بامتون نشستم
 براي ديدن تو از درياها گذشتم
 دور ضريح عكست شب تا سپيده گشتم
 براي ديدن تو شدم مث پنجره
 اشاره هات محاله از ياد چشمام بره
 براي ديدين تو سوار موجا شدم
 چون تو رو داشته باشم هميشه تنها شدم
 براي ديدن تو عمري مسافر شدن
 به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم
 براي ديدن تو خط كشيدم رو تقدير
 نگات مث يه صياد منو كشيد به زنجير
 براي ديدن تو سنگا رو شيدا كردم
 طلسما رو شكستم راها رو پيدا كردم
براي ديدن تو ، تو جنگلا گم شدم
 بازيچه ي نگاه ساكت مردم شدم
 براي ديدن تو خيلي چيزا شنيدم
 خيلي كارا رو كردم اما تو رو نديدم
 براي ديدن تو رفتم تو باغ شعرا
 سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نيما
 براي ديدن تو چه دردايي كشيدم
 تبم رسيد به خورشيد ،‌ تموم شدم ، بريدم
 براي ديدن تو از خواب گل و پروندم
 چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم
 براي ديدن تو چه قصه ها كه داشتم
 سر و رو شونه ي رنج چه روزا كه گذاشتم
براي ديدن تو قامت غصه خم شد
 انگار كه قحطي اومد هر چي به جز تو كم شد
 براي ديدن تو نياز نبود بگردم
 تو هر جا با من بودي پس تو رو پيدا كردم

Click to view or critique

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 2:10  توسط محمد  | 

تو زندگی خیلی چیزا مهمه ...

ولی همیشه یه چیزایی هست
 که از همه چیز مهم تره ...

بعضی وقتا آدم هایی هستند
که از همه چیز و همه کس
مهم ترند ...

و تو

تو که از همه
دوست تر می دارمت ....

.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 1:52  توسط محمد  | 

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
 نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
 و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
 هيچ چيز ارزان نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 1:42  توسط محمد  | 

Click to view or critique

گفتم : عشقت           لكه كوچكي ست بر پوستم

با آب پاك مي شود        يا الكل

گفتم : از تغيير فصل يا تغيير آبي و هواست

و اگر پرسيدند گفتم : از احساسات            و سوختگي آفتاب

خراشي كوچك روي صورت         كه زود خوب مي شود

گفتم : عشقت              رود خانه ء كوچكي ست

كه چراگاه ها را زنده مي كند          و مزارع را سيراب

اما وقتي بر ساحلم فرود آمدي          دهكده ها غرق شد      و باغها ...

و بسترم را برد

ديوار خانه ام خراب شد

و من سرگردان بر زمين رها ...

در ابتدا گفتم : عشقت ابري آرام ...         ميگذرد

تو بندري امن سلامت

و اينكه عشق ما  مثل همه عشق ها روزي به پايان مي رسد

و تو چون نوشته اي بر آينه روز ناپديد مي شوي

و زمان ريشه اشتياق را مي خشكاند

و برف مي پوشاند

 

گفتم كه اشتياقم به چشم هاي تو عادي ست   واژه هاي عاشقانه ام...

اما حالا مي فهمم چه اشتباهي كردم !

عشق تو لكه اي كوچك روي پوستم نبود

كه با آب بنفشه و رازيانه مداوا شود

زخمي كه با مرهمي و گياهي شفا يابد

تبي از باد هاي شمالي ...

عشق تو هجوم شمشيري بود بر تنم

لشگري مهاجم

و نخستين قدم در جاده جنون ..

 

Thug Love

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 2:33  توسط محمد  | 

قدمم
مسافت را
در كوچه ها
لگدمال مي كند
جهنم درونم را
اما
چاره چيست ؟
نفرين شوي
نفرين
چه كسي
كدام هوفمان دوزخ تبار
ترا آفريد
اي زن ؟


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 2:22  توسط محمد  | 

 

 بهش گفتم برو بخون برات چی نوشتم گفت باشه . رفت و وقتی برگشت آرزو داشتم يه چيزی بگه

 اما......

 

گفتی که ترا چگونه ديديم همه؟
از آينه‌ها ترا شنيديم همه
تا راه تو از نور دل ما گذرد
دريا دريا ستاره چيديم همه

همراهی مهر می آورد و مهر رنج،

پس اگر همراه مناسبی نيافتی چون کرگدن تنها سفر کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:3  توسط محمد  | 

به هنگامه ی بلوغ واپسین خزان وجودم
با آب رود بشوییدم
در آغوش ابرها رهایم کنید
و آن هنگام، به باد بسپارید مرا.
شاید آنها به سرچشمه ی سرگردانی روانه ام کنند،
- چاره ی این درد جز از همدرد نیست -
اگر بتوانند !
Waiting room

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 20:45  توسط محمد  | 

در پياده روی هر خيابانی هميشه رهگذری هست
که در حال راه رفتن دارد خواب می بيند....


من هرگز گريه نميکنم...
چه دروغ زشتی!

Andrea1

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 2:26  توسط محمد  | 

بگو تو را به قرآن

آخر کدام دروازه به عشق باز بود

که ما پاهايمان اينقدر بهانه می گيرند ،

که ما تقصير کرديم و هی ... لااله الا الله!

آخر کودک پاپتی دل!

تو را چه به اين ادا و اطوارها؟!

حالا يک کمی کفت قاچ قاچ

اين همه کوير که

اين حرفها را ندارد!

 Click to view or critique

نه!

کسی شکل من نيست...

کسی بوی من را نمی دهد،

من

سکوتِ

          باور نکرده ی

                           خويشم

و فريادم حتی

بوی سخن نمی دهد...

...

لب هايم را نگاه نکن!

حرفی نيست

دارم برای ماهی ِ تُنگ

بوسه می فرستم

 

اينجايم

برتلي از خاكستر

پا بر تيغ ميكشم

و به فريب هر صداي دور

دستمال سرخ دلم را تكان مي دهم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 2:10  توسط محمد  | 

عشق ميزبانی مهربان است. گرچه برای مهمان ناخوانده خانه عشق سراب است و مايه خنده.                 (جبران خليل جبران)

 

پيش از آنکه در اشک غرقه شوم

از عشق

چیزی بگوی

هرچه باشد...

                   (احمد شاملو)

 

Click to view or critique

 

 

 

یکی بود
یکی نبود
اون یکی که بود من بودم
ایون یکی که نبود تو بودی
یا شایدم برعکس

 

Click to view or critique

 

ببين

دستهايم درد مي كنند

بازشان كرده ام ، صليب گونه ، و با همه ي توانم ديوارهاي دنيا را به عقب هل مي دهم .

دستهايم دارند مي شكنند .

دنيا اين روزها چسبيده است به من

و من از هر طرف كه نگاه مي كنم ته ِ‌ته ِ‌دنيا را مي بينم .

مي دانم

بايد راهي باشد .

حتما راهي هست .

من دنياي يك وجبي نمي خواهم
من در دنياي ِ يك وجبي نمي گنجم

 

Click to view or critique

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:59  توسط محمد  | 

آفرینش زن

Mona Lisa

 

در آغاز، آفریدگار جهان چون به خلقت زن رسید،دید مصالح سفت و سخت را در آفرینش مرد به کار برده و دیگر چیزی نمانده است.در کار خود واله گشت و پس از اندیشه ی بسیار چنین کرد:گردی رخسار از ماه،تراش تن از پیچک،چسبندگی  از پاپیتال،لرزش اندام از گیاه،نازکی از نی،شکوفایی از غنچه،سبکی از برگ،پیچ و تاب از خرطوم پیل،چشم از غزال،نیش نگاه از زنبور،شادی از نیزه نور خورشید،گریه از ابر،سبک سری از نسیم،بزدلی از خرگوش،غرور از طاووس،نرمی از آغوش طوطی،سختی از خاره،شیرینی از انگبین،سنگ دلی از پلنگ،گرمی از آتش،سردی از برف، پر گویی از زاغ،زاری از فاخته،دورویی از لک لک، و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت وزن را ساخت و به مردش سپرد.

پس از هفته ای ،مرد نزد خدا باز آمد و گفت:" خدایا این که به من داده ای زندگی بر من تباه کرده.پیشه اش پر گویی است.دمی مرا به خود وا نمی گذارد.آزارم می دهد،مدام نوازش می خواهد،دوست دارد همیشه سرگرم اش کنم،بیخود می گرید،تنها کارش بی کاری است.آمده ام پس اش دهم.زندگی با او برای ام امکان پذیر نیست.از من باز ستانش "

خدا گفت:" باشد و زن را پس گرفت.پس از هفته ای دیگر مرد دوباره نزد خدا شد و گفت:خداوندا تنهای تنها شده ام.به یاد می آورم چگونه برای ام آواز می خواند.می رقصید،از گوشه ی چشم نگاه ام می کرد، با من بازی می کرد،به تن ام می چسبید،خنده اش گوش ام را نوازش می داد،تن اش خرم و دیدارش دل نواز بود.او را به من باز پس ده."

خدا گفت:باشد و زن را به او پس داد.پس از سه روز،دیگربار،مرد نزد خدا شد و گفت:"خدایا!نمی دانم چگونه است اما گویا زحمت او بیش از رحمت اوست.پس،کرم کن و او را از من باز پس گیر."

خدا گفت:"دور شو!بس است هر چه گفتی.برو با او بساز!"

آفرینش زن(متن سانسکریت)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:33  توسط محمد  | 

شنيدم که چون قوی زيبا بميرد

فريبنده زادوفريبا بميرد

شب مرگ تنها نشيند به موجی

رود گوشه ای دورو تنهابميرد

درآن گوشه چندان غزل خواندآن شب

که خود درميان غزل ها بميرد

گروهی برآنند کاين مرغ شيدا

کجاعاشقی کرد، آنجابميرد

شب مرگ از بيم آن جا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نکته گيرم که باور نکردم

نديدم که قويی به صحرا بميرد

چوروزی ز آغوش دريا برآمد

شبی هم در آغوش دريا بميرد

تو دريای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد اين قوی زيبا بميرد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:48  توسط محمد  | 

برای همسرم........

 

Click to view or critique

چون دوستت  مي دارم


    حتي آفتاب  هم كه بر پوستت بگذرد


من مي سوزم                          


پاييز از حوالي  حوصله ات كه بگذرد


 من زرد مي شوم                          


پیراهن راه راه کرم رنگت كه از كوچه  عبور مي كند


                                                             عاشق مي شوم                               


و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند


                         غريب مي مانم                           


وتنها وقتي گريه اي  گمان نمي برم در تو


 من سبز مي مانم                                     


كه نيلوفرانه دوستت مي دارم


 نه مانند مردماني كه دوست داشتن را


 به عادتي كه ارث بر ده اند


 با طعم غريزه نشخوار مي كنند


 من درست مثل خودم


 هنوز و هميشه دوستت مي دارم               


ديوار بايد ها     


ديوار 


 اين ديوار لعنتي


 سهم آسمانم را تنگ كرده


 من ازين " هيچ آباد" هميشه


 تنها آسمانش را دوست مي دارم   


        با پروانه هايش                            


كه مادرانه گرد روياهاي زرد و نارنجي  گاه گاه من


 گريه هاي بي هنگام مرا  


  گواهي مي دهند                         


و گرنه سر تا پاي زمين را در  من اگر بريزي 


                                                         غزلي نمي ارزد


كه تصوير غزالم را در من 


 ]   قاب مي گيرد                 


كاشكي اين ديوار ها  را


    اين ديوارهاي لعنتي                   


در بايد هاي هيچكس شكوفه نمي داد


 آن وقت آسمان از آن من بود و 


    چتري  هميشه                 

براي  پر وانه ها   

 

      دوستت می دارم


Click to view or critique

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا

و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو

و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

سهراب



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 0:45  توسط محمد  | 

غم

 

Click to view or critique

نه تو ماني


نه اندوه


ونه هيچ يك از مردم اين آبادي


به حباب نگران لب يك رود قسم


و به كوتاهي آن لحظه ي شادي كه گذشت


غصه هم خواهد رفت


آن چناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند


لحظه ها عريانند


به تن لحظه ي خود جامه ي اندوه مپوشان هرگز


تو به آينه


نه


آينه به تو خيره شده است


تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد


و اگر بغض كني


آه از آينه دنيا كه چه ها خواهد كرد


گنجه ي ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف!


بسته هاي فردا همه اي كاش ، اي كاش


ظرف اين لحظه وليكن خالي ست


ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود؟


غم كه از راه رسيد در اين سينه بر او باز مكن


تا خدا يك رگ گردن باقي است


تا خدا مانده به غم وعده اين خانه مده

Click to view or critique

در اين جهان فقط دو چراغ مي‌تابيد

يكي چراغ خانه‌ي تو بود

به ديگري نمي‌رسيدم هرچه مي‌رفتم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 0:28  توسط محمد  | 

جادوي سكوت

من سكوت خويش را گم كرده ام !
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من ، كه خود افسانه مي پرداختم ،
عاقبت افسانه مردم شدم !


اي سكوت ، اي مادر فريادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهي داشتم ،
چون شراب كهنه ، شعرم تازه بود .


در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت ، اي مادر فريادها !


گم شدم در اين هياهو ، گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من ؟
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من !
(فريدون مشيري) 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:20  توسط محمد  | 

مرا با خود ببر

مـرا بـا خود بـبـر امشب از ايـن دنـيــاي ظلـمـاني
كه ديگر خسته ام خسته ، ز تـكـرار پريـشـاني
قفس تنگ است و تنهاييست تنها مونسم امشب
نمي گيرد سراغـــي كس، ازاين تنهاي زنداني
نـدارد طاقـــت گـريـــه، دل مـحـزون و بي تــابــم
مرا امشب جدا كن از دو چشم خيس و باراني
دلـم كـرده هو ا ي دســتـهاي گـرم و سـو زانـت
ز سوز سرد تنهايي ، ببين! يخ بسته دستـاني
هـنـو ز از گـرد ره نا آمـده عـزم سـفـر كـــر د ي؟
بگـو با من بگـو آخـر چرا پـيـشـم نمي ماني؟
نگاهت را نمي دوزي به من، مي دزديـش از من
چه كردم با نگـاهـت كه ز چشمانم گـريـزانـي؟
حـبـيـبـم اي طبـيـبـم كن به بالينم گذر كين درد
ندارد هيـچ بهبـودي مگر با « عشق درماني »!
به خنده باز ميگويي، پس از من زنده مي ماني
بلي، اما خودت داني، شبي شايد، دمي آني
نفسهايت چو خون در رگ حيات تازه مي بخشد
بگو از من نمي گيري نفس، عيسـاي روحـاني
به انفاست به اين زودي چنان عادت نمـودم كه
به چشمانت قسم! بي تو نپايد عمر نفسـاني
به يــادم رفـتـنـت آيد ، زبــــانـم بـنــد مي آيـد
نگو ديگر ، چرا از سر ، نمي گيري غزلخواني؟
مرا عشقت غزلخوان كرد ورنه من كجا و شعر؟
فداي بيـت چشمـانـت ، تـغـزل هـاي عـرفـانـي
به رويت مي زنم خنده، نفهمي تا كه دردم را
به زاري روز و شب ريزم ز عشقت اشك، پنهاني
قـرارم مي برد هـر دم هـراس رفتنت ، زيـن رو
مگو : حالا كه پيش تو نشستم از چه گريـاني؟
نـگاهت مضطر است آيا فتــاده در تو طوفـاني؟
تو را چون مي شود امشب كه چون زلفم پريشاني؟
خمــارم مي كند خـمـر خيــال خـام چشمـانت
دلم مخمور جامت شد، عجب سُكري! چه چشماني!
دل مشكل پسـنـد من به دام كـس نمي افتـاد
ولي ماتم چه سان اين دل اسيرت شد به آساني؟
مرا رسوا مكن اي عشق! آرامـم نـمـا ، ايكاش
چو نـامـت بـر زبــان آرم صـدايـم را نـلـرزانـي
دلـت آيـد حـبـيـب من ز عـشـقـم رو بگـردانـي؟
بـگـيـرد دامـنـت را آه مي دانـم پـشـيـمـاني
به صدق عهد چشمانت چه دل خوش كرده بودم ليك
ندانستم كه تا آخر سر عـهـدت نـمـي مـاني!
هـجـوم گـريـه نگـذارد سخن با تو ز سـر گـيـرم
همان بهتر كه بردوشـت گـذارم بـاز پـيـشـاني
اگـر چـه خــوب مي دانـم ندارد غـصـه پـايـانـي
حبيبم مهرباني كن، همين چندي كه مهماني!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 6:26  توسط محمد  | 

روزی مردی خواب عجیبی دید. خواب دید رفته

پیش فرشته ها و داره کارهای اونها را نگاه     

 می کنه. به محض رسیدن، دسته بزرگی

 از فرشته ها را دید که سخت مشغول کار

بودن و نامه هایی را که پیک زمین

می آورد، تند تند باز می کردند و داخل جعبه هایی می انداختن.

مرد از اونا پرسید: "دارین چه کار می کنین؟" یکی از فرشته ها در حالیکه داشت نامه ای را باز میکرد گفت: "اینجا بخش دریافت نامه هاست. ما دعاها و درخواستهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم".

مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگتری از فرشته ها را دید که داشتن کاغذهایی را تو پاکت         می گذاشتند

و با پیک به زمین برمی گردوندند.

 پرسید: "شماها دارین چه کار می کنین؟" یکی از فرشته ها با عجله گفت: "اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای     بنده هایش به زمین می فرستیم. "

مرد بازهم جلوتر رفت. فرشته ای را دید که بیکار گوشه ای نشسته. با تعجت پرسید: "شما چرا بیکارید، اصلا شما چه کاره اید؟" فرشته با حسرت جواب داد: "اینجا بخش تصدیق جوابهاست. مردمی که دعاهاشون مستجاب شده بایستی جواب بفرستند ولی

 فقط تعداد خیلی کمی برای ما جواب می فرستن". مرد با تعجب پرسید: "خوب آخه مردم خیلی سرشون شلوغه، چه جوری می تونن براتون جواب بفرستن؟؟؟؟؟"  فرشته آرام سرشو پایین انداخت و

گفت: خیلی راحت، فقط کافیه بگن:

خدایــا شکــرت

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:45  توسط محمد  | 

حرفي به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم

Click to view or critique

ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ای ست

Click to view or critique

ـ خرده شکسته هاي اشکم ، پاي احساسم را زخمي کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:17  توسط محمد  | 

شايد براي رعايت بهداشت ، شيشه عمر يکبار مصرف است . پس چرا به زيبايي
مصرفش نميکنيم ؟!؟

Click to view or critique

مي خوام يه ديوار محكم براي پنجره ام درست كنم...


يه ديوار كه پنجره بتونه بهش تكيه كنه....نه اينكه فقط پنجره رو تحمل كُنه.


ديگه پنجره از تنهايي خسته شده.


ديوار هاي زيادي هست ولي همه ديوار ها هم ديوار نيستند.


من ميخوام اين ديوار رو خودم درست كنم....همون طوري كه پنجره دوست داره


يه ديوار كه با بقيه فرق داره....


يه ديوار كه ميخوام آجراش همه دوست داشتن باشه....


ميخوام با عشقم رنگش كنم.....


ميخوام ديوارم رو طوري درست كنم كه تمام پنجره هاي سنگي ببيننش....


من ميخوام اين ديوار رو خودم براي پنجره تنها درست كنم....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 22:29  توسط محمد  | 

داستان کوتاه

 

 

زن وارد آپارتمان که شد تا خواست در را باز کند متوجه پاکتِ پستی بزرگی شد که جلو در افتاده بود . با تعجب پاکت را برداشت و داخل شد . از آشپزخانه صـدای شیرِ آب می آمد . کیفش را از روی دوشش برداشت و روسری اش را از سرش باز کرد . در حالی که سعی می کرد نشانی فرستنده را پشتِ پاکت بخواند ، دکمه های مانتویش را باز کرد و یک دستش را از مانتو بیرون آورد . بعد بسته را به دستِ دیگر داد و مانتو را از تنش در آورد و روی جارختی پشت در آویزان کرد .
.آرام روی مبل نشست . پاکت را باز کرد و دید که ناشناسی شمارة جدیدِ مجلة «زنان» را برایش فرستاده است

آرام آرام مجله را ورق زد تا رسید به « صفحة مردان » . با بی میلی نگاهی به عنوانِ مطلبِ این شماره انداخت . نظرش را جلب کرد : « یک داستانِ زن پسند »
از سرِ کنجکاوی خواست شروع کند به خواندنِ داستان اما برای لحظه ای چشم از صفحه برداشت و در خیالاتش غوطه ور شد ...
صدای گریة بچه به گوشش رسید . گفت : « اون بچه چرا اینقدر نق می زنه ؟ »
مرد شیر آب ظرفشویی را بست و گفت : « فکر کنم خیس کرده . »
زن گفت : « خب عوضش کن . نمی بینی من خسته ام ؟ »
مرد پشتِ دستش را به پیشبند مالید تا خشک شود . بعد کمی سرش را به جلو خم کرد و بندِ پیشبند را از سرش در آورد . سریع از آشپزخانه بیرون آمد . سلام گفت و به اتاق خواب رفت .
زن نگاهی به او انداخت و روزنامه را از روی میز برداشت . لحظاتی بعد مرد در حالی که کهنة خیس بچه را کف دست گرفته بود از اتاق خواب بیرون آمد و تند به سمت دستشویی رفت .
زن گفت : « مواظب باش نچکه ! »
مرد دستِ دیگرش را هم گود کرد و زیرش گرفت . بعد شیرِ دستشویی را باز کرد و کهنه را شست .
زن دماغش را گرفت و گفت : « خب ببند در رو ! بوش خفه م کرد ! »
مرد با پشت پا در را هل داد و تا نیمه بست .
زن صفحات آگهی را از لای روزنامه درآورد و خواند : « به یک ماشین نویسِ مرد نیازمندیم . تلفن 8909739 » « به یک منشیِ آقا ، دیپلمه ، مسلط به زبان انگلیسی و تایپ فارسی و لاتین ... »
زن از این که آگهی های استخدام بیشتر برای مردان بود لجش گرفت و صفحات آگهی را روی میز پرت کرد .
مرد از دستشویی بیرون آمد . کهنة بچه را که چلانده بود باز کرد و تکاند و به سمت بالکن رفت . درِ بالکن را باز کرد و کهنه را روی طناب پهن کرد و گیره زد .

بچه باز شروع به گریه کرد . زن نگاهِ چپ چپی به مرد انداخت و گفت : « بچه سرما نخوره ! »
مرد سریع به اتاق خواب رفت و از کشوی کمد ، کهنه ای دیگر بیرون آورد و دورِ بچه پیچید . بعد بلندش کرد و در حالی که تکان تکانش می داد از اتاق بیرون آمد .
گریة بچه قطع نمی شد . زن گفت : « شاید گشنه شه . »
مرد به سمت زن آمد : « یه لحظه بغلش می کنی ، شیرِشو درست کنم ؟ »
زن کف دست هایش را نشان داد و گفت : « بذارش رو تخت ، دست هام کثیفه . »
مرد گفت : « دست هات چرا سیاهه ؟ »
زن با بدخُلقی گفت : « هیچی ، پنچر کردم . »
مرد گفت : « باز هم ؟ »
زن گفت : « زاپاسم هم پنچر بود . یه مکافاتی کشیدم تو خیابون که نگو ... »
مرد بچه را روی تخت گذاشت . به آشپزخانه رفت و شیشة بچه را زیرِ شیرِ آب شست ...
زن به خواندنش ادامه داد : « همچنین در جلسة صبح امروزِ مجلس ، بند چهار از مادة 243 قانونِ ... به تصویب رسید . بر اساس این مصوبه ، از این پس زنان حق خواهند داشت که ... »
مرد در حالی که سر شیشه را با انگشت شست گرفته بود و شیشه را تکان می داد از آشپزخانه بیرون آمد . جلو اتاق خواب لحظه ای مکث کرد و شیشه را کج کرد و چند قطرة شیر پشتِ دستش ریخت و با نوک زبان چشید تا ببیند داغ نباشد .
زن گفت : « داغ نباشه ! »
و در مبل فرو رفت و پایش را دراز کرد . بعد با کنترل تلویزیون را روشن کرد . گزارشگر ورزشی خبرِ مسابقات تکواندوی بزرگسالان را اعلام می کرد : « در قسمتِ کاتای انفرادی ، خانم سمیه آقاخانی از استان لرستان با کسب 35 امتیاز صاحب مقام نخستِ این رقابت ها ... »
گریة بچه نمی گذاشت خوب بشنود . کمی سرش را خم کرد و رو به اتاق خواب گفت: « بخوابونش دیگه این وقتِ ساعت !... »
مرد سرش را از اتاق خواب بیرون آورد و گفت : « کمش کن ! اینجوری که بچـه نمی خوابه . »
زن غر زد : « دو دقیقه هم نمی شه تو این خونه راحت بود ؟ »
و کمی صدای تلویزیون را کم کرد .

این بار مرد همراه بچه از اتاق بیرون آمد . بچه را روی یک دستش خوابانده بود و با دستِ دیگر شیشة شیرش را نگه داشته بود و « پیش پیش » می کرد . آهسته به سمتِ زن آمد . زن چشمش به تلویزیون بود ، ولی نگاه نمی کرد . مرد کنارش روی مبل نشست . لحظه ای بعد ، محجوبانه ، گفت : « امروز مامانم زنگ زده بود . »
زن توجهی به حرفش نکرد .
مرد باز ادامه داد : « امشب دعوت مون کرده ... »
زن ، بی آنکه سرش را برگرداند ، گفت : « خیلی خسته ام . »
مرد گفت: «پریشب کلی تدارک دیده بودن ، نرفتیم . خب امشب که کاری نداری ...»
زن گفت : « خسته ام . مگه نمی بینی ؟ »
مرد گفت : « فردا چی ؟ فردا که جمعه ست . »
زن گفت : « فردا مسابقه ست . قراره با بچه ها بریم تماشای بازی . »
مرد گفت : « شب . »
زن گفت : « نه ! »
مرد ناراحت از روی مبل بلند شد و پشت به او کرد و آرام گفت : « تمامِ زن های همسایه شوهرهاشونو می برن تفریح ، گردش ... اما تو اصلاً به فکر نیستی ... »
زن کمی در مبل جابه جا شد ، اما به روی خودش نیاورد .
مرد با بغض گفت : « صبح تا شب توی خونه ام . هی بشور ، بپز ، جاروکن ... نه تفریحی ، نه مهمونی ای ... ماه به ماه خونة مادرم هم نمی رم ... »
و باز در حالی که پیش پیش می کرد ، آرام دور اتاق چرخید . بچه که کمی ساکت شد گذاشتش روی تخت . وقتی آمد برود سمتِ آشپزخانه ، زن پرسید : « شام چی داریم؟ »
مرد جلو درِ آشپزخانه ایستاد و آرام و غمزده گفت : « خورشتِ دیشب یه خـرده مونده . می خوای داغ کنم ؟ »
و رفت داخل .
زن بلند گفت : « باز هم غذای موندة دیشب ؟ »
مرد از آشپزخانه گفت : « دیشب که لب نزدی . همون جوری مونده . »
زن گفت : « مگه خودت شام نمی خوری ؟ »
مرد جوابی نداد . زن به درِ آشپزخانه خیره شد و صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی را شنید . لحظه ای بعد مرد با سینی چای بیرون آمد .
زن تکرار کرد : « مگه خودت شام نمی خوری ؟ »
مرد سینی را جلو زن گرفت : « میل ندارم . خوابم می آد . »
زن دید که چشم های مرد سرخ شده . مرد آبِ بینی اش را بالا کشید . زن بد خُلق شد : « هر شب کارِت همینه . مدام یا قهری یا غُر می زنی ... »
مرد سینی را روی میز گذاشت و گفت : « آره ، وقتی که زنِ آدم صبح می ره این وقتِ شب می آد ... انگار نه انگار که شوهری داره ، بچه ای داره ... »
زن که سرش پایین بود و داشت با درِ قندان بازی می کرد صدایش درآمد : « از بوق سگ می رم جون می کَنم که یه لقمه نون در بیارم بریزم تو شکمِ صاحب مردة شما ... »
مرد ، عصبانی ، گفت : « مگه فقط تو زنی ؟ مگه زن های دیگه چی کار می کنن ؟ »
زن فریاد زد : « بلند می شم ها ! »
مرد گفت : « بلند شو ! بلند شو ببینم چی کار می کنی ! مگه بارِ اولته ؟ »
زن با مشت روی میز کوبید : « بس کن دیگه ! »
مرد با هر دو دست موهای خودش را کشید : « می خوام جیغ بزنم ... جیغ ... »
که یکهو زن کنترلش را از دست داد و قندان را به طرفش پرت کرد . قندانِ چینی در هوا چرخی زد و به سرِ مرد خورد . مرد فریادی کشید و پشتِ یکی از مبل های دو نفره روی زمین ولو شد . قندها که در هوا پخش شده بودند مثل نُقلی که روی سرِ عروس می ریزند روی سرِ مرد ریختند ...
زن فکر کرد صدای فریادِ مرد را شنیده و یکهو به خودش آمد ... دید همچنان روی مبل نشسته و مجلة زنان روی پایش است . با خیال راحت ، مجله را ورق زد و لحظاتی به فکر فرو رفت . بعد لبخندِ آرامی زد و به تلفن نگاه کرد . بلند شد و به سمت تلفن رفت و شماره گرفت .
صدایی از آن طرف گفت : « بفرمایید . »
زن گفت : « سلام زری ، چطوری ؟ ببین ، مجلة زنان این شماره رو خریده ی ؟ »
صدا گفت : « آره ، اما اونقدر کار دارم که هنوز وقت نکرده م ورق بزنم . »
زن گفت : « ببین ، صفحة مردانِ شو حتماً بخون . یه داستانِ قشنگ داره . نمی دونم نویسنده ش زنه یا مرد . فکر کنم اسمِ مستعاره ... حتماً بخون . ببین ، به اشی هم زنگ بزن بگو . من هم زنگ می زنم به آذر ... »
زن یکهو چشمش به قندهایی افتاد که کنار مبل روی زمین افتاده بود . بعد پاهای بی جانی را دید که از پشتِ مبل بیرون آمده بودند . طرحِ شادِ گل های پیژامه برایش آشنا بود .
صدا مدام می گفت : « الو ، الو ... »
زن گوشی را رها کرد و آهسته و با وحشت به سمتِ مبل رفت . ناگهان شوهرش را دید که به پشت روی زمین افتاده و ردی از خون روی شقیقه اش خشک شده !

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 2:9  توسط محمد  | 

Click to view or critique

سلاخي مي گريست.

به قناري كوچك دلباخته بود."

Click to view or critique

 

شبانه شعري چگونه توان نوشت.

تا هم از قلب من سخن بگويد ،هم از بازوي ام؟

شبانه شعري

چگونه توان نوشت.

من آن خاكستر سردم

كه در من شعله همه عصيان هاست

من آن درياي آرام ام كه در من

فرياد همه تو فانهاست.

من آن سرداب تاريكم  كه در من

آتش همه ايمانهاست."

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:46  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر