تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

 

هرزه مردان دیار ما

 

 

((مگه میشه از یه گوشت توپ که جلو ماشینت ادا اطوار میاد گذشت؟))

این حرف را یکی از همکاران متاهل می گفت .این همکار محترم نه دون ژوان است نا بیمار روانی یک انسان عادی ، ایرانی، مذهبی با ظاهری عادی و زندگی متعارف است .

 در ایام محرم آنقدر بر سینه زده بود که تا مدت ها از جوش های چرکی ناشی از ضربات محکم به سینه اش خون بیرون می آمد .

این اقا به تازگی صاحب دختری شده است و زمانی که نام نوزاد را از او پرسیدم با نگاهی عمیق در چشمان من نگاه کرد و گفت :(( به نام نامی خانم فاطمه زهرا اسم دخترم را زهرا گذاشته ام  ))

 این آقا معمولا هفته ای یکبار همسرش را به خانه مادر می فرستد تا بتواند فاحشه ای را در خیابان سوار کند و به خانه ببرد . و فردای آنروز این کار را با افتخار برای بقیه تعریف کند .

اسم این آدم مهم نیست که این فرد یک تیپ فکری حاکم بر بسیاری از مردان ما است .مردانی که زنشان دیگ زود پز و  دستگاه تولید مثل هستند و شب جمعه ای هم می شود از سر سیری با آنان به صبح رسید .

 به جرات می گویم که در هر محیطی که بوده ام درصد بالایی از مردان آن جمع همیشه نیم نگاهی به زنان دیگر داشته اند  و تعهد را در پر کردن معده همسر و پرداخت ماهیانه به او می دانسته اند . و درد سر های پایین تنه شان را همیشه دستمال فواحش و دیگر زنان التیام داده است .

  دردا که در جامعه ای که وجدان و انسانیت را باید از کتاب و ضمیری غیر از ضمیر خویش به عاریت گرفت نمایی جز این نمی توان انتظار داشت.

* دیروز در دانشگاه تهران نشستی پیرامون حجاب برگزار شد و مریم خراسانی آمده بود تا از کلام خویش که بیشتر از رد حجاب می گفت دفاع کند .اما صد افسوس که این خانم با ضعف بیان و نداشتن ادله های صحیح راه را بر ترکتازی چهره در شولا پیچیده های خشک مغز باز گذاشت م تمام رشته ها را پنبه کرد .

 

http://www.roozbeh.net

نویسنده:روزبه روزبهانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 20:3  توسط محمد  | 

همسرم برای تو

چشمه ای روشن از آفتاب را در نگاهت دیده ام

موج دریای عاشقی را در صدایت شنیده ام

و در کوچه بازار های عاشقی لحظا تی را همراهت پیمودم

و با تو تمام زندگی ام را شیرین  دیدم

لحظاتی سراسر شادی و خوشبختی

هنوز طعم نگاه شیرینت را در تمام وجودم احساس می کنم و

هنوز نگاه پر ز دردت را در هنگام سفر به یاد دارم

وتمام خاطراتت را همراه خود به این طرف و آن طرف می برم

 

هنوز تکه ای از نوشته ات را در درون آلبوم عکسم نگه داشته ام

تا در هنگام دلتنگی آن را ببویم با آنکه  در کنارم هستی از تو می نویسم

یگانه عشق من        دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 20:0  توسط محمد  | 

 

اگر ديروز بابا در كتاب درس من نان داد

چرا از رنج پيدا كردن يك تكه نان، جان داد؟

نگاه خسته‌اش پر بود از يك آسمان باران

و حتي دستهايش مثل هر شب بوي باران داد

و چشمانم از او پرسيد:«تا كي؟» گفت:«تا هستم»

و من ديدم جوابي سخت مشكل را چه آسان داد

دوباره غربت چشمان بغض‌آلود مادر

به ياس اشتياق من پيامي از زمستان داد

به پاس بوسه‌ي گرمي كه بخشيدم به دستانش

به باغ سينه‌ام يك كاسه اشك از جنس ايمان داد

نمازش را ميان اشكهايش خواند و بعد از آن

نوازشهاي دستش را به شب بوهاي گلدان داد

به او گفتم: «چرا بايد عبادت كرد با گريه؟»

به نرمي گفت:«چون بايد به باغ عشق، باران داد»

دوباره در حريم قلب من، خورشيد آرامش

به عمر پوچ آدم برفي ترديد، پايان داد

و من تقديم كردم شعرهايم را به دستانش

به دست آنكه ايمانش به شعر مرده‌ام جان داد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 22:23  توسط محمد  | 

Blue deep IV


شبيه شمع كه خيلی نجيب می‌سوزد

دلم برای تو گاهی عجيب می‌سوزد

دلم برای دل ساده‌ام كه خواهد خورد

دوباره مثل هميشه فريب می‌سوزد

نشسته‌ای به اميد كه؟ گـُر بگير ای عشق

هميشه آتش تو بی لهيب می‌سوزد

تو اشتباه نكردی گناه آدم بودم

اگر هنوز بشر پای سيب می‌سوزد

من آشنای تو بودم ولی ندانستم

غريبه‌ها دلشان هم غريب می‌سوزد

برای من فقط اين دل ز عشق جا مانده است

كه با نگاه شما عن قريب می‌سوزد


Diana Black


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 22:13  توسط محمد  | 

غزل

 

Blue deep

دوباره خسته‌ام از شعرهاي تكراري

تو هم چرا غزل تازه‌اي نمي‌باري

نسيم سبز نگاهت نمي‌وزد بر دل

بگو كه از دل تنگم تو نيز بيزاري

ولي حضور تو حس مي‌شود درون دلم

و عطر ياد تو در شعرهاي من جاري

من خزان زده را با بهار نسبت نيست

به احترام تو روييدني شدم آري

دوباره تشنه‌ي يك جرعه شعر ديدارم

بيا كه از غزل عاشقانه سرشاري

هنوز عكس تو زيباست مثل روز نخست

درون قلب من آري اگرچه ز نگاري

وضو گرفته‌ام امشب براي ديدارت

و خسته از همه ديدارهاي تكراري

...again...

 

همه زندگی من یک غزل از دفتر تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 12:32  توسط محمد  | 

حس

گاهی اوقات فکر میکنم چطوری میشه یکی را راضی نگه داشت وآن از راضی نگه داشتن تو ناراضی نباشه/وآن از محبت زیاد تو خسته نشه/وقتی کنارش هستی از نگاه تو خشمگین نشه/ وقتی با آن حرف میزنی زود عصبانی نشه/ و........

و مدام در این فکر باشی که مبادا این حرکتم بد بوده /مبادا این حرفم زشت بوده/ مبادا  .......

نگو دیره من از این فاصله‌ها بد جوری گریه‌ام میگیره...نگو دیره من از این بی خودیها بدجوری گریه‌ام میگیره.........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 12:17  توسط محمد  | 

آهنگها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 11:33  توسط محمد  | 

چه غم كه در دل اين برج‌های سيمانی 

ز باغ و باغچه دورم، در اين اتاق صبور

همين درخت پر از برگ سبز تازه و نغز

كه قاب پنجره‌ام را تمام پوشانده است

به چشم من باغی است.

 

وگر هزار درخت

بر آن بيفزايند

جمال پنجرة من نمی‌كند تغيير

كه بسته راز تسلای من به صحبت پير

 

-« چو قسمت ازلی بی حضور  ما كردند

گر اندكی نه به وفق رضاست  خرده مگير»

 

 

 

 

TO LISTEN TO SILENCE

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 11:12  توسط محمد  | 

آموخته ام

آموخته ام که ميتوان در عرض يک لحظه عملي انجام داد که تا آخر عمر قلبي را به درد آورد.
آموخته ام که تنها براي ۱۵ دقيقه ميتوان با ظاهري زيبا ديگران را جلب نمود. پس از آن بايد هنر يا گفته اي براي ابراز داشته باشي.
آموخته ام که هميشه با کلامي محبت آميز از عزيزانم جدا شوم چرا که شايد آخرين باري باشد که آنها را مي بينم.
آموخته ام که من و بهترين دوستم ميتوانيم با انجام هر کاري يا حتي بدون انجام کاري بهترين لحظات را در کنار هم داشته باشيم.
آموخته ام که حتي اگر به بدترين شکل قلبم شکسته باشد دنيا بخاطر غم من از حرکت باز نخواهد ايستاد.
آموخته ام که چون دو نفر با يکديگر مجادله ميکنند به اين معنا نيست که يکديگر را دوست ندارند؛ و چون با يکديگر مجادله اي نمي کنند به اين معنا نيست که يکديگر را دوست دارند.
آموخته ام که هرچقدر سريع حرکت کنيم و هرچه پيش تر برويم هرگز از خدا جلو نخواهيم زد.
آموخته ام که هرگز براي گشودن يک راز اصرار نکنم چون ممکن است براي هميشه زندگي ام را تغيير دهد.
آموخته ام که شايد شرايط و گذشته ام بر آنچه که « هستم» تاثير گذاشته باشند، اما بابت آنچه که « شده ام» مسئولم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 15:24  توسط محمد  | 

خاطره

دستهامان

نرسيده ست به هم ...



از دل و ديده ، گرامی تر هم

                            آيا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

                                        دست  !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

 

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

 

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

 

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

 

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

 

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است  !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است  !

 

دست در دست كسی ،

                       يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

                        يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

 

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

 

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست ! 

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

 

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

 

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 8:59  توسط محمد  | 

ا.......

خالق وبلاگ کيست؟

Meg Hourihan Blog Creator

خانم مگ هوريهان 32 ساله مبدع وبلاگ است. او با ايجاد وبلاگ توانست يك لغت به زبان انگليسی (بلاگ هم به صورت فعل استفاده می شود و هم به صورت اسم) اضافه کند و جايزه مخترعان جوان از مجله مشهور Technology Review  و MIT را دريافت کند.  او كه به عنوان يكی از مخترعان اساسی گسترش، طراحی و استفاده از فن آوری بلاگ و وبلاگ شناخته شده» معتقد است همچنان سعی دارد اختراعش را به مسير درست هدايت كند و به آن شكل ببخشد.


 

وبلاگ خانم Meg Hourihan -  درباره ايشان

 

 

پيامبران وبلاگنويس

"مي گويند، مردي ادعاي پيامبري مي كرد از او خواستند كتابش را نشان دهد كه در پاسخ گفت: من كتاب ندارم جزوه ميگويم." حالا هم اگر كسي بخواهد ادعاي پيغمبري كند به راحتي مي تواند وبلاگ يا وب سايت  راه بياندازد. دوستي مي گفت: در هند و سريلانكا و كشورهايي در همين مناطق جديدا پيامبرهايي ظهور كرده اند كه وب سايت دارند و از آن طريق با مردم ارتباط برقرار مي كنند و به موعظه آنها مي پردازند. اين پيامبران نيز در سايت خود درباره سونامي اخير اقيانوس هند مطالبي نوشته اند از جمله اينكه:
فاجعه اخير نشان از خشم خدا از جهان و مجازات به خاطر رفتار انسان ها بود...
افزايش سقط جنين ... سرکوب اديان ديگر ... و خطاي رهبران سياسي كشورهاي منطقه علت اين حادثه بوده است... و يكي هم گفته اين حادثه از علايم آخر الزمان است و به زودي من (همان پيامبر وبلاگنويس ) ظهور خواهم كرد!


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 16:30  توسط محمد  | 

فلسفه زندگي

سلام

Click to view or critique

 

  فلسفه زندگي          

كساني وجـود دارنـد كـه مـعـتـقدند اگر هر فردي از فلسفه زندگي شخصي خود پيروي كند كارخطرناكي نموده است.   مــمكن است ديگران به شما به چشم يك فرد مـغرور و يـا بيش از حد مقيد به اخلاق بنگرند. از طرف ديگر نگاه كنـيد كـه چـگونه هـر فـرد نـامـدار و يـا نـه چندان مشـهور تـلاش    ميكند كه به شما روش زندگي كردن را تحميل كندبه هر صورت من تصور ميكنم نكات زير شما را در پيشبـرد   زندگيتان ياري خواهند نمود:

 Click to view or critique

                        

1- بهتر است بدنبال صلح و آرامش باشيم تا دنبال عدالت: مـن اين نكته را در اكثر عرصه هاي زندگي خود بكار برده ام و نتايج خوبي نيز گرفته ام.

2- زندگي يك سفر ميباشد نه يك مقصد: تا زمانيـكه شما دقـيقا مفهوم اين نكته را متوجه نشده باشيد ممكن است زندگي يتان را شتابان در جستجوي يك خط پايان كــه وجود خارجي ندارد سپري كنيد. آهسته تر گام برداريد و به نكته 3 عمل كنيد.

3- وقت را غنيمت بشماريد: بـهتـر اسـت كـه افـسـوس كارهايي كه انجام داده ايم را بخوريم بجاي آنكه تا آخر عمر افسوس كارهاي انجام نداده را. بسيار خوب بنابراين زمان حال را به سادگي براي موضوعات بي اهميت هدر ندهيد.

4- اجازه ندهيد آدمهاي پست شما رازير پاي خود خورد كنند: مـردم همـيـشـه در تلاش هستند شما را ناراحت و تحقير كـنـنـد. تـنـها بـه آن دليـل كـه عـقيده يك فرد براي ديـگران حـائـز اهــميت مي باشد، به مفهوم آن نيست كه حـق با آن فـرد اسـت. شـايـد بسياري از مردم از سخناني كه شما به زبان مي آوريد، كارهايي كه انجام مـيدهيد و يا آنكه چگونه مقابل ديگران ظاهر مي گرديد، خوشـشان نيايد اما خـيـلي هـاي ديگر آن را مي پسندند. زياد به عقايد ديگران نسبت به خودتان حساس نباشيد.

5- بپذيريد كه جهان بي عيب و نقص و كامل نيست: تنها به شما ميگويـم كه بهتر است از آن بگذريد: جهان كامل نيست. بنابراين آنقدر نسبت به مسائل دنيوي كــمالگرا نباشيد.

6- عقيده يك فرد تنها متعلق به يك فرد مي باشد: پـذيرش ايــن نـكتــه در زنـدگي اندكي دشوار بنظر مي رسد امـا پيروي از آن بسيار سود مند ميباشد. پژوهشـها بيانگر آن است كه انسانها بطور كلي تمايل دارند تنها عقايد مثـبت در رابـطه با خودشان را به خاطر بسپارند و نقاط منفي را فراموش كنند. بنابر ايـن زياد به عقـيـده مثبت و يا منفي يك فرد نسبت به خودتان اهميت ندهيد.

7- زندگي كنيد و اجازه دهيد ديگران نيز زندگي خودشان را بكنند: لـزومـي نــدارد شما از ديگران نـفـرت داشـتـه باشيد. اگر انرژي خود را صرف آن كنيد كه از ديگران متنفر باشيد، كارتان تمام است ( ديگر انرژي براي انجام كارهاي مثبت نخواهيد داشت). افـراد بسياري در جهان وجود داشته اند كه تلاش ميكردند تنوع و تفاوتها را محدود گـردانند اما ناكام مانده اند. بنابر چرا شما خود را بزحمت مي اندازيد؟ زندگي خود را بـكنـيـد و اجازه دهيد ديگران نيز زندگي خود را بكنند.

8- شما تنها داراي يك جسم و چهره ميباشيد: مي خــواهيد آنها را دوست داشته باشيد و يا از آنها بيزار باشيد. تا آخر عمر متعلق به شما خواهند بود.

9- ديگران آيينه شما ميباشند: نميتوانيد عاشق و يا متنفر خصيصه اي در فرد باشيد مگر آنكه عاشق و يا متنفر آن خصيصه در وجود خودتان باشيد.

10- زندگي دقيقا همان چيزي ميباشد كه شما مي انديشيد: شـما تـمـام ابـزار و منابع ضروري را در اختيار داريد. آن كه چگونه از آنها استفاده ميكنيد به خودتان بستگي خواهد داشت.

11- هيچ جايي بهتراز آنجايي كه هستيد، نمي باشد: و يا آنـكه مـرغ همسايه غاز نيست.

12- درزندگي چيزي بعنوان شكست وجود ندارد - تـنها آموختن است كه وجود دارد: رشد فردي فرايند آزمون و خطا مي باشد. تنها يك آزمايش است.شما در مدرسه تمام وقتي موسوم به "زندگي" ثبت نام شده ايد و هـمـواره در حـال آمـوزش و يـادگيري مي باشيد. اين درسها تا زماني كه آموخته نگردند براي شمـا به اشـكـال مخـتلف تكرار خواهند شد. فرايند آموزش پاياني ندارد.

13- تلويزيون دنياي واقعي را نمايش نمي دهد: در زنـدگـي واقـعـي مـردم مـجـبـور مي باشند كافي شاپ ها را ترك كرده و به سر كار خود روند.

 

                

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 22:50  توسط محمد  | 

نگران

Click to view or critique

اگه جای زندگيم تو بيابونا باشه

اگه فرش زير پام زمين خدا باشه

اگه سرمای زمستون تنم و سياه کنه

اگه گرمای تابستون هستی مو تباه کنه

بدونم دوسم داری صبر و طاقت می يارم

چه کنم دوست دارم

اگه ماه آسمون تنها چراغمون باشه

اگه بوتهای خار گلای باغمون باشه

همه عمر منو ببری شهر به شهر

اشکمو در بياری با بهانه يا قهر

بدونم دوسم داری صبر و طاقت می يارم

چه کنم دوست دارم

اگر لحظه هام همش اسير انتظار باشه

اگه جای زندگيم فقط يه چار ديوار باشه

بدونم دوسم داری صبر و طاقت می يارم

چه کنم دوســـــــــــت دارم

Click to view or critique

بگو اي مرد من اي از تبار هر چه عاشق

بگو اي در تو جاري خون روشن شقايق

 

بگو اي سوخته اي بي رمق اي كوه خسته

بگو اي با تو داغ عاشقاي دل شكسته

 

بگو با من بگو از درد و داغت

بذار مرحم بذارم روي زخمات

 

بذار بارون اشك من بشوره

دوباره غصه‌ها رو از سر و پات

 

بذار سر روي شونم گريه سر كن

از اون شب گريه‌هاي تلخ هق هق

 

بذار باور كنم يه تكيه‌گاهم

براي غربت يه مرد عاشق

 

رها از خستگي‌هاي هميشه باورم كن

بذار تا خالي سينم برات آغوش باشه

 

برهنه از لباس غصه‌هاي دور و ديرين

بذار تا بوسه‌هاي من برات تن پوش باشه

 

تو با شعر اومدي عاشق‌تر از عشق

چراغي با تو بود از جنس خورشيد

 

كدوم توفان چراغ و زد روي سنگ

كتاب شعر و از دست تو دزديد؟

 

بگو اي مرد من اي مرد عاشق

كدوم چله از اين كوچه گذر كرد؟

 

هنوز باغچه برامون گل نداده

كدوم پاييز زمستون و خبر كرد؟

 

بذار سر روي شونم گريه سر كن

از اون شب گريه‌هاي تلخ هق هق

 

بذار باور كنم يه تكيه گاهم

براي غربت يه مرد عاشق

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 19:41  توسط محمد  | 

همسرم

شيشه پنجره را باران شست/ از دل من اما/ چه كسي نقش ترا خواهد شست

...
و رد انگشتانت را
بر تن نوميد خويش
در خاطره يی گريان
جست و جو
خواهم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 9:6  توسط محمد  | 

آشنا

 

گوش کن

چه کسي آشناي من است ؟

ستاره ام کجاست ؟ آيا آن را ديده ايد ؟

تنهايي ام را چه کسي غم دارد ؟

آيا ستاره اي روشن است ؟

کسي مي نگرد خزانم را ؟ کسي هست ؟

صدايم را مي شنويد ؟ آري منم ، من !

خنده ي آفتاب گوشم را مي خورد . نمي توانم . . .

طاقتم ته کشيده . . .

بغضم را ديده ايد ؟ چشمهايم را آيا لحظه اي دزديده ايد ؟

کسي چه مي داند آشناي من کيست ؟!

درد من است ، کسي را کاري نيست !

روزي گريه خواهم کرد ، آري . . . روزي گريه خواهم کرد . ولي . . .

ولي هنوز مي خندم .

دروغ ، نيست ، خنده ام را مي گويم . . . دروغي نيست !

خنده ، تنها راه من است .

خنده ام زندگي است . خنده ام عشق است . خنده ام عاشق زندگي است .

آري . . .

مي خواهم آيينه اي باشم براي زندگي ،

براي تو . . . تويي که سراپا گريه اي . . .

گوش کن .

خنده گريه ي تنهايي من است ،

ليک ، آفتاب زندگي است . سخت نيست ، زيباست .

خنده ام مال من است . مال همه ست .

تويي که سرا پا گريه اي . . . گوش کن . . .

///////////////////////////////////////////

 نمی دونم کجا خوندمش . . .

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 8:55  توسط محمد  | 

بپرس

نگاه كن ..تمام اسمان من پر از شهاب مي شود..

کاش روی  صندلی ِ روبرو نشسته بودی .. دستت را بالا می آوردی و موهایت را  از صورتت پس می زدی.  به خاطر صدای موسیقی کمی بلند تر از همیشه حرف می زدی و من ساکت فقط نگاهت میکردم . توحرف میزدی و من نمی شنیدم. گاهی سرم را تکان میدادم و بی هوا لبخند می زدم...  سیگار بعدیم را تو با فندکت روشن میکردی و من.....  چه  خیالبافم من! ..میدانی  دوست داشتم چیز خاصی بشود این دوستی . دوست دارم با نگاهت معجزتی ؛ با هر لبخندت یک حس غریب،  با دلگیریت دیوانه شوم. دوست دارم همراهت  بیایم  باور کن نخواهم پرسید  کجا میروی؟ یا  اصلا" چرا میروی؟ تو فقط مدام بگو چرا من را همراهت می بری.  بگو این که همراهت میخندم، میترسم، عاشق میشوم عادتت نشده، برایت  تازگی دارد  انگار  تا همین امروز ندیده بودی ام..  اصلا"  بگو  میخواهی  اسمم را بدانی  .. بگو  برایت  تعریف کنم "که" هستم! چه کار می کنم! نقاشی میکنم  یا نه؟  بگو ته ِ چشمهایم برایت آشناست اما حقیقتش هیچ یادت نمی آید جایی  دیده باشی ام... بپرس  صدای  صندلی ماشین  آزارم نميدهد؟ بگو دوست داری من نگاهت کنم.. بگو:  اسمت چیست؟  بگو موهای قشنگی داری   بگو دوست داری  صدای موسیقی بلند باشد  بپرس : ناراحتم میکند یا نه؟......نپرس چرا  فقط بگو دیگر گریه نکنم. دستت را جلو بیاور اشکها را پاک کن   بپرس رانندگی بلدم  یا نه!  بپرس آواز می خوانم  یا نه!  بگو  دوست داری چیزی برایم بخوانی. بخوان  و  بپرس قبلتر  شنیده بودم  یا نه؟( مطمئن باش میگویم  نه! )   برایم تعریف کن که خواهر کوچکی داری  تا بپرسم  اسمش چیست.  بگو که گاهی چیز مینویسی،گاهی زیر آواز می زنی،گاهی بیهوا می خندی گاهی هم اشک می ریزی. از خودت بگو. بگو چه ماهی به دنیا آمدی. بگو می توانی برایم  شعر بخوانی  از شاملو یا فروغ یا حتی اگر من بخواهم  سهراب. بگو دوست داری یک قهوه با هم بخوریم  بگو  عجیب که این  قهوه ی تلخ را بدونِ شکر پایین میدهم.  بگو برایم یک ماهی قرمز می خری  با یک تنگ بلور بزرگ..  بگو اگر که دوست  داشته باشم با هم سوار قطار می شویم.. اسمت  را به من بگو.  دوباره نه! دوباره نگو  همه ی اینها را برای  اولین بار بگو. میخواهم تعجب کنم میخواهم به تو نزدیک شوم. میخواهم  برای حس اولین بار پوست دستت  روی دستهایم از دلهره پر شوم. بگو که میتوانی  تا همیشه بمانی... بگو تا بگویم دوست دارم برای همیشه بمانی...برای  اولین بار  بگو..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 8:50  توسط محمد  | 

چشمان من

به نام تنها نوازنده ی پيانوی عشقم

آغاز...

چاقو را برداشتم
آسمان را به اندازه ماه بریدم
تا از دریچه شب
به چشمان بی خوابم بیفتد

صبح
چاقو را برداشتم
نقش دو ماه
از آسمان چشمانم بریدم
و در شیشه تاریک تنهایی ام
پنهان کردم...

*
چاقو را برداشتم
دو بال پرنده را بریدم
تا خوش خیال نباشد
چرا تعجب می کنی؟
خواستم تا به دیوار فردا نکوبد

*
چاقو را برداشتم
انگشت اشاره ام را بریدم
تا دیگر کبوتر را نشانه نرود
مبادا که:
آرزو بر خاک افتد

*
چاقو را برداشتم
سیب را دو نیم کردم
و رو به روی خیالش گذاشتم
بلکه سهمش را از عشق بردارد

*
چاقو را برداشتم
عشق را به پهنای جاده بریدم
تا پای رفتنش را بگیرد

*
چاقو را برداشتم
روی پوست احساسم کشیدم
و خون جهان بیرون زد

*
چاقو را برداشتم
شکم کسی را که در آینه ایستاده بود
پاره کردم
آن وقت" من" بر زمین افتادم

*
چاقو را برداشتم
تا دیوار را زخمی کنم
فریاد کشید:
درد " فاصله بودن" برایم کافی ست

*
چاقو را برداشتم
با آن روی برف ها نوشتم:
" من از این چاقو کش می ترسم"
آفتاب ترس مرا شست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 22:33  توسط محمد  | 

بدون تو میمیرم

 

Rana 11

بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار خیس

جاده های مهربونی
رگای آبی دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی
مرمر دیوار خوبی
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک

بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی شوره زار خیس
بوی خیس تن خاک

یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خاک
بوی گل تو شوره زار
بوی خیس تن خاک
همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
همدم تنهایی هام
قصه های تو بوده

وقتی که بارون می باره
تو رو یاد من می یاره
یاد گلبرگای خیس
روی خاک شوره زاره
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده دل پاک
دل تو قبله این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک

Kat

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 10:22  توسط محمد  | 

شعر

امروز ِ دیگر

فردا

امروز دیگری است

از هفت صبح / وسوسه‌ی چیدن نرگس هایی در خیال

و دست ها که معطر / و سفید از شکوفه های نارنج در خیال

و گام ها که صدا می زنند کاج و صنوبرها را در خیال.

 

تا در خیال قفل به در می زنی

و خانه به دست خدا می سپاری

حتا کلید را به دست ابری ولگرد

                               با عشوه های ابرچه خواهی کرد

                               وقتی که پشت شیشه های اتوبوس

                               نیز

                               از سر ِ تو دس بر نمی دارد

 

اما هنوز دلبری باران در راهست

وقتی به ایستگاه رسیدی

چتری بنفش منتظر توست

چیزی عزیز که یکبار...

 

باران که خیس...

تا چارچوب پنجره ای منتظر

طی می کند کنار تو قطعا"

سه چار کوچه‌ی پیچاپیچ

و می نشیند آن وقت

عمدا" درست

رو به روی تو

             از هفت ِ صبح / از دمیدن ِ نرگس هایی در خیال

             تا پنج عصر / تا ادامه‌ی نارنج در خیال.

 

امروز

       اصلا" اسف انگیز نیست

کاری به کار غیر

کاری به کار مرگ نداری

و آگاهی تسلیت روزنامه ها

و فردا

از هفت صبح

امروز دیگری‌ست

وقتی به ایستگاه رسیدی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 0:46  توسط محمد  | 

همسر خوبم

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید


 

اولين بار كه نگاهم با طنين نگاهت آشنا شد هنوز به خوبي معناي دوستي را نفهميده بودم. هنوز نمي‌دانستم كه شقايق چه رنگي دارد و گرمي خورشيد از كجاست؟
ولي امروز مي‌دانم كه دريا يعني چه و به اندازه تمام درياها دوستت دارم. امروز مي‌دانم مهرباني گل‌ها از چيست مي‌دانم عشق چه معنايي دارد و موج محبت را مي‌توانم در چشمانت حس كنم لطافت صبح را مي‌توانم لمس كنم و معناي رنگ سرخ شقايق را فهميده‌ام.
اين روزها صدايت را هر صبح از راه قلبم كه هميشه به يادت گرم است مي‌شنوم ، قلبي كه به واسطه حضور تو به زمين و آسمان محبت دارد.
حالا كه اينها را فهميده‌ام به ياد تو شقايقي در دلم مي‌كارم و هر صبح آن را با آواز پرستوها نوازش مي‌كنم.
لطافت، پاكي، عشق، صداقت، دوستي، محبت و ... را از شقايق مي‌آموزم و در هر نامه نثارت مي‌كنم، نثار تو كه حالا به اندازه ستاره‌هاي آسمان مهرباني داري و به من آبي بودن را آموخته‌اي.
ما، هر دو به خورشيد، آسمان و ستاره‌ها به خاطر دوستي‌مان مديون هستيم، پس بايد هميشه به ياد آسمان و پرندگان زيبايش باشيم و هرگاه گرما را احساس كرديم به ياد خورشيد بيفتيم كه آن بالا ما را مي‌نگرد.
و هر صبح به ياد همه اين گرمي‌ها و دوستي‌ها به گل‌هاي باغچه دلمان آب دهيم و آواز عشقمان را برايشان زمزمه كنيم.
هميشه جاودان باشي تا در كنارت جاودان بمانم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 10:3  توسط محمد  | 

نکات آموزشی

 

سلام

Rana 2

آنچه كه زنان هنگام ملاقات با همسران أينده شان به آن توجه ميكنند      

وقتي مردي يك زن را مورد توجه قرار ميدهد، قوه تخيلـش  بكار مي افتد. در اغلب موارد اينكه او چه چيـزي پوشـيـده  است اهميت ندارد. براي مردان، قوه تــخيـل باعـث ايـجـاد  پيش بيني ها و اميد به آشنايي ميگردد!

از طرف ديگر هنگامي كـه يـك زن مـردي را مـورد توجه قرار   مــي دهــد، بــندرت در وحله اول تفكرات جنسي در مورد   او بـه ذهـنـش خطور ميكند. بيـشتر احتمال دارد كه وي او  را مورد توجه قرار دهد به اين دليـل كه شبـيه مردي است كه ميتواند از خود به لـحاظ جسماني، احساسي و مالي  مراقبت نمايد و بـنــظر ميرسد كه ميتواند بر اغلب چالشها   و سختي هاي زندگي فائق آيد.

متاسفــانـه بـرخـي از مــردان بسياري از ارزشـهـاي والاي  انساني را ناديده گرفته و وقـتـي زنـي را مـورد تـوجـه قـرار  مي دهند، دو فكر نكوهيده و ناپسند زير به سرعت از ذهنشان خطور مينمايد:

1- او بدون لباس چگونه بنظر خواهد رسيد؟

2- روابط جنسي او چگونه خواهد بود؟

هنگامي كـه زنـان مـردي را مورد توجه قرار مي دهند، معمولا سه فكر از ذهنشان عبور ميكند:

1- آيا شاغل است؟

2- آيا شغل خوبي دارد؟

3- آيا او ميتواند شغل خوبي را تـا مـدتي كـافي حفظ كند تا هر دو بتوانيم از مـنفعت آن بهرمند شويم؟

شايد اين دليل آن باشد كه چرا مردان احـساس ميكنند پذيرفته شدن آنها توسط يك زن منوط به گذراندن يك تست مشكل در مورد وضعيت جسماني و ماليشان است.

 Rana 10

مردها نگاهي سر سري دارند، زن ها موشكافانه ميبينند

 

بـرخـلاف بـاور عـمومي، زنـها بـيشتر از مردان به مسائل ديداري اهميت مي دهند. آنـها تـمايل دارنـد آنچه را كه دوست دارند ببينند. اين ديدن لـزوما همـراه با خـيـره شـدن و زل زدن نيست و لزومي ندارد كه آن چيز كاملا واضح و آشكار باشد. يك نـگـاه گذرا كافيست كه تمام جزئيات در ذهن آنها ثبت گردد. مردان تحسين مي كنـنـد زنـان تـفتيش؛ يك زن ممكن است قبل از اينكه چشم در چشم يك مرد دوخته باشد و يـا ايـنـكه توجهش را به خود جلب نموده باشد، بخواهد تصميم به علاقمند شدن به آن مرد بگيرد.

مـردان پـستي بلندي ها و برجستگي ها را مورد توجه قرار مي دهـنـد، زنان ساخـتـار و بـنيان را. آنها به چشمها، دستها، دندانها، لبـخـند و كلاس مردان نـيـز توجه مي كـنـنـد. زنهايي كه بيشتر به خصوصيات وجودي مردان اهميت مي دهنـد، به مردان صادق، اهل گردش روي، قابل اعتماد و با استيل، زيرك، خوش مشرب و باكلاس توجه ميكنند. چنين مرداني به عـنـوان افرادي دوست داشـتـني، مـهربان و علاقمـنـد بـه ديـگران درنظر گرفته مي شوند. آنها محدوده وسيعي از تماسها و بـرخـوردهاي شـخـصي را ايجاد و نگهداري ميكنند.

Love

زن ها از چشمهايشان بـراي برقراري ارتبـاط با مـرد مورد علاقه خود استفاده ميكنند. از طرف ديگر مردها، از تماسهاي چشمي و ديداري در مورد زن مورد علاقه خود اجتناب مينمايند.

با اينكه زنها مي گويند كه دوست ندارند يك مرد به بدن آنها خيره شود، وقتي مـردي كه ممكن اسـت به او عـلاقمند باشند عميقا در چشمهايشان نگاه ميكند، بدون اينـكه ابراز كنند، احساس شعف و شادماني بسيار مي نمايند. مردي كه ميداند براي انتقال علاقه خود به همسر آينده اش چگونه بايد از چشمهايش استفاده كند موفقتر از مردي خواهد بـود كه از نگاه كردن مستقيم به چشمهاي زن مورد علاقه اش خودداري مي كند. تبادل تماسهاي چشمي مرحله آغازين ابراز علاقه محسوب ميگردد.

چگونه ميتوانيد او را علاقمند نگهداريد؟

 The look

راز چشم ها

موثرترين روش نگاه كردن به همسر آينده تان چيست؟ از او مي خواهيد برق دلربـايي را در چشمهاي شما ببيند؟ مستقيما در چشمهايش نگاه كرده، گويي كه مي خـواهيد او را هيپنوتيزم  كنيد، لبخند بزنيد و با خود بينديشيد: " آنچه را كه ميبينم دوسـت دارم. " توجه داشته باشيد كه نگاه شما بايد عاري از شهوات نفساني باشد چراكه زنها خيلي راحت ميتوانند به اين موضوع پي ببرند و پيامدش كاملا مشخص است.

بكار بردن موثر و صحيح چـشمها در مـورد يك زن دو هدف را دنبال ميكند. اول اينكه شما علاقه خود نسبت به او را ابراز مي داريد. دوم اينكه ميتوانيد آنچكه او از طريق تماسهاي چشمي سعي در بيانش دارد را تشخيص داده و حدس بزنيد. روي بـرگـردانـدن از يك زن بعد از اينكه با او تماس چشمي برقرار نموديد، بيانگر ضعف و سستي مي باشد. وقتي براي اولين بار با زن مورد علاقه خود تماس چشمي برقرار كرديد، اجازه دهيـد كـه او اين تماس را قطع كند. ممكن است احساس ناراحتي كنـيد، امـا امـتـحان كـنـيـد؛ اين روش جواب ميدهد!

 

اغلب زنها مي توانند بگويـند كه آيا يـك مـرد چشم هاي خـائن، چشم هاي دروغگو، چشم هاي متقلب، چشم هـاي مـتــاهل، چشمهاي منحرف و چشمهاي صادق دارد يا خير.

 He will never come

چنانچه مردي از چشمهايش به صـورتي نادرست استفـاده كند، مـمـكن اسـت شـانس موفقيت در برگزيدن همسر مورد علاقه اش را از دست بدهد. زنها قوه درك بالايي دارند. آنها مي تـوانند از نگاه يك مرد احساس كنند كه آيا او صادق و قابل اعتماد است يا خيـر.

اگر مردي از بـرقراي تـمـاس چشمـي بـا زن مـورد عـلاقـه اش خـودداري كـنـد، پـيـغـامـي ميفرستد مبني بر نداشتن تجربه كافي درمورد زنها،خجالتي بودن و عدم اعتماد بنفس و اگر خيلي شديد به وي خيره شود، باعث ناراحتي او خواهد شد. مـردانـي كـه تـجـربـه زيادي در مورد زن ها ندارند بصورت شهواني و نادرست به آنها نگاه ميكنند. مرداني كـه نگاهي مطمئن حاوي پيغام " ميتوانم ترا داشته باشم!" ، بـه همسر آينده اشان دارند، او را مجذوب خودشان ميكنند.

بغير از اينكه زن هـا دستان يـك مـرد را براي اينكه ببيند آيا حلقه ازدواج دارد يا خير، نگاه ميـكنند، يك دليل ديگر را نيز دنبال ميكنند. اگر انگشت انگشتر يك مرد از انگشت سبابه او بلندتر باشد، مفهومش اين است كه سطح تستوسترون ( تستوسترون هورموني در بدن است كه براي تحركات جنسي، تنظيم مقدار چربي، نگهداري عضلات، تعديل قند و فشار خون و جلوگيري از افسردگي مورد نياز است ) بـالايي دارد. اگـر انـگشـت انـگشتر كوتاه تر از انگشت سبابه باشد، مقدار تستوسترون كمتر از ميزان متوسط آن است.

مـردها به سادگي و به اندازه زنها لبخند نمي زنـنـد. اگـر يـك زن خـوشـحـال بـاشـد و يـا احساسات مسرت بخشي را تجربه كند، لبخند ميزنـد. در ميـهمـاني هاي فاميلي خود اگر دقت كنيد كمتر مردي را ميـبينيد كه لبخند بر چهره اش باشد. اغلب آنها طوري بنظر ميرسند كه گويي از حضورشان در ميهماني خوشنود نيستند.

افراديكه داراي چهره اي مـعمولي هستـند و لبخند ميزنند اغلب جذاب تر از مردان خوش قيافه و زنـان زيـبـايي هستند كه لبخند نميزنند.

لبخند يك مرد نشان دهنده دلربايي، خوش بيني، مهربـانـي و با احـسـاسي او اسـت و بيانگر آن است كه آنچه را كه مي بينـد دوسـت دارد و از هـمه مـهمتر شخصي است كه مي توان با او ارتباط برقرار نمود. هنگاميكه ما لبخند ميزنيم عضـلات صـورتمان سيستم عصبي را براي توليد هورمون خاصي بنام "مورفين مغزي" تحريك ميـنمايد. ايـن هورمون در ما احساسي دلپذير و آرامش بخش ايجاد ميكند. ترشح آن يك اثر بي حـسي نـيز به دنبال خواهد داشت.

اكنون وقت آن رسيده كه بيشتر از يك مرد معمولي باشيد.

 

از نقطه نـظر زنها اغلب مردان افرادي معمولي مي باشند     امـا برخي از مردان از لحاظه درجه و رتبه ارجحـيـت دارنـد. زنان كلاس يك مرد را چگونه تعريف ميكنند؟ كلاس مانـنـد يك رنگين كمان است. زنها نمي دانند كه كلاس را چـطـور  بـايـد تـعـريف كنند، اما وقتي آنرا مي بـيـنـنـد مـتـوجه اش ميـگردند. يـك تـجـلي خاص بهمراه هر مرد با كلاس وجـوددارد. او طوري رفتار مي نمايد كه توجه هر زني را به خـودمعطوف ميكند.

يـك مرد باكلاس هر چيزي را با استيل انجام مي دهـد. در  عين حال متظاهر و خودنما نمي باشد. او مجبـور نيـست  كلاسش را به رخ ديگران بكشد. او به همان اندازه اي كـه   بـه خـودش عـلاقه دارد، بـه ديـگران نيز علاقمنـد اسـت. او  ميتواند متواضع و فروتن باشد.از همه مهمتر او با همه زنها با احترام و عزت رفتار ميكند.

يك مرد بـعـد از مـلاقات بـا همسر آينده خـود در يـك مـيهماني چهار چيز را بخاطر خواهد سپرد:

1- آيا با او رقصيد؟                                                                                         

2- آيا او را بوسيد؟

3- آيا به او شماره تلفن داد؟

4- آيا شبي كه او را ملاقات كرد با او صحبتهاي عاشقانه رد و بدل نمود؟

يك زن نـيز بعد از اين كه همسر آينده اش را ملاقات نمود همين مسائل را به ياد خواهد سپرد. اگر چه زنها موارد زير را نيز در مورد شوهرشان به ياد خواهند داشت:

1- چگونگي برقراري ارتباط اوليه توسط او

2- لباس او

3- ادوكولون او

4- نوشيدني و غذايي كه براي خوردن انتخاب كرد

5- آيا مرد با ادب و با تربيتي بود؟

6- آيا با مردها و زنهاي ديگر برخوردي داشت؟ و اگر داشت چگونه

7- آيا او را خنداند؟

 

 

قيافه زيبا همه چيز نيست

 

اين باور كه زنها فقط به مردهاي خوش تيپ و خوش اندام توجه ميكنند افسانه اي بيش نيست. مرداني كه خود را براي تحت تاثير گذاشتن ديگران آماده ميـكنند، مـهربان و اهل گردش هستند و خوش مشربي خويش را به نمايش مي گذارند، كـسـاني هــستند كه براي زنان ديگر جنبه رقابتي پيدا مي كنند. وقـتـي در مورد آن فـكر كـنيد، بـه بـسياري از مسائل پي خواهيد برد.

از آنجايي كه لباسـها معمولا 95 درصد از بدن يك مرد را ميپوشانند، منطقي است كه از زنها انتظار داشــته باشيد كه به آنچه كه  بر تن داريد توجه كنند. همچنين مرداني كه با مـردان و زنـان ديگر معاشرت مي كـنـند، نـا اميد و افسرده بـه نـظـر نـمي رسنـد. زن ها احساسات خود را دنبال كرده و به آنها پاسخ ميدهند. خنده برانگيزنده احساس مسرت است، و زنها عاشق خنديدن مي باشند. اين نكته را هنگاميكه به دنبال همسري براي خود ميگرديد به ذهن بسپاريد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 0:9  توسط محمد  | 

رويا

گوهر خود را مزن بر سنگ هر نالايقي

صبر كن گوهر فروش تا لايقي پيدا شود

 

دير رسيده بودم

جنگ تمام شده بود

زنان با خالکوبی ميان ابروها با چادرهای مشکی عربی

سرزمين من بودند،

شب با چراغ ها

پهن شده بود روی کارون

و تو نبودی

در جنگ تو را گم کردم

دير رسيده بودم،

اما هنوز شهر بوی نفت می داد

 

 

 

اگر دختر خوبی باشی،

اگر هی نگويی بلال می خواهم،

برايت

بادکنکی

به بزرگی زمين می خرم

تا تو

نخش را بگيری

و به هر کهکشان که می خواهی

رهايش کنی!

 

آن سوی کوه ها

کنار تمام خيابانهای دريا

زنی زيباروی ایستاده است،

با چشمانی به رنگ آفتاب

و يک رشته اشرفی به گردن

به نام بخوانش و آهسته

که شکستنی است

؛ بلور

مادرم است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 23:58  توسط محمد  | 

از عشق بگو

از عشق بگو

 

اي قلب تو پر شراره از عشق بگو
 وي درد تو بي شماره از عشق بگو
 اميد رهايي ام از اين دريا نيست
 اي پهنه ي بي كناره از عشق بگو
تا شب پره ها باز ملامت نكنند
با اين شب بي ستاره از عشق بگو
 ديريست كه مي رويم و نا پيداييم
 درمانده كه چيست چاره از عشق بگو
 تا ياد تو را به لحظه ها نسپارند
 هر دم همه جا هماره از عشق بگو
گاهي سخن سكوت را مي فهمند
 لب دوخته با اشاره از عشق بگو
 وقتي ز قصيده ها غزل مي سازند
 بنشين و به استعاره از عشق بگو
تنهاي من اي با من تنها ، تنها
 از عشق دوباره از عشق بگو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 19:28  توسط محمد  | 

زیبایی

db44

به جرم زيبايی!!!

باور کن ای عزیز

این روز ها زیبایی هم جرم است و تاوان دارد

باز زن بودن گناه!

من ندیدم هرگز, آدمی از سر صدق,

دست در دست غریبی بنهد

و بخواهد که بماند یک دوست,

باز پای طمعی در وسط است!

عشق,شوق هوسی است زود گذر!!!

فاصله از کودکی مان تا به هرجایی شدن

یک عروسک بود و بس

که گرفتند از ما

در عوض, درس امروز کلاس

یک هم آغوشی ناب,بودن برگه آس

هنر دلبری و جذبه خاص!

چشمهایی چه خمار , خنده های چه لوند

دستهایی چه لطیف, گیسوانی چو کمند

زنکی بی پروا, از همه مردم شهر

دختری مست گناه, بی خیال از غم دهر!!!

حرف اما این نیست

چشم اگر باز کنیم

دل اگر با هنر عاطفه همساز کنیم

درد جای دگریست:

عطر پاک نفس فاحشه ای همه جا پیچیده

می توان از هرم داغ نفسش , شهر را آتش زد

و هراس ما کاش , از همان آهی بود

که از آن سینه پاک,  باز بر می خیزد!!!

پس زن زیبا را, نشناسیم خراب

که اگر آه کشد , دودمان همه مان رفته به باد!!!

[SH018]

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 19:40  توسط محمد  | 

ديوار

Click to view or critiqueسلام

زخم شب مي شد كبود.

در بياباني كه من بودم

نه پر مرغي هواي صاف را مي سود

نه صداي پاي من همچون دگر شب ها

ضربه اي به ضربه مي افزود.

***

تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا بر جاي،

با خود آوردم ز راهي دور

سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي.

ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند

از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست

و ببندد راه را بر حمله غولان

كه خيال رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.

***

روز و شب ها رفت.

من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم.

نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش

نه خيال رفته ها مي داد آزارم.

ليك پندارم، پس ديوار

نقش هاي تيره مي انگيخت

و به رنگ دود

طرح ها از اهرمن مي ريخت.

***

تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش

بي صدا از پا درآمد پيكرديوار:

حسرتي با حيرتي آميخت.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 2:31  توسط محمد  | 

دردانه

مامان گشنگم /اه لپتو بکشم /اه چگده گشنگی / اه از همه رنگی/ اه لپتو بچشم اه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 9:0  توسط محمد  | 

آه اي بالاترين سوگند من
اي نهان در گريه و لبخند من
اي به رگهايم چنان خون گم شده
در ميان ديده ام مردم شده
اي شكوه آسمان در چشم تو
اي فداي قهر و ناز و خشم تو
اي بهشت دلكش موعود من
خون گرم زندگي در تود من
اي تمناي دل تنهاي من
اي چراغ روشن شبهاي من
جز تو كي دارم بجز تو گفتگو ؟

شقايق چه باشد و چه نباشد زندگي بايد كرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 2:27  توسط محمد  | 

رفتن

....حضورش مثل هميشه بي صدا بود

دوستت داشت
ولي
چون صداي نبود؛
نفهميدي
رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 2:23  توسط محمد  | 

ماسکهای گياهی مربوط به پوست


 

 

 

 


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 2:20  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 2:18  توسط محمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 2:17  توسط محمد  | 

آرایشی


نکات آرايشی مهم در رابطه با پوست

روی هر مطلب کلیک کنید و آنها را بخوانید


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 2:15  توسط محمد  | 

سريع است، و تصوير روشني دارد.
من کُند فکر مي کنم، در تصاوير ِ شکسته ام.

بي حس است، و به تصوير روشنش اعتماد دارد.
من هشيار مي شوم، مشکوک به تصاوير ِ شکسته ام.

مطمئن از تصويرش، ارتباطها را تصوير مي کند.
من مردد در تصاويرم، و به ارتباطشان شک کرده ام.

با تصوري از ارتباطها، واقعيت را حدس مي زند.
بي اعتماد به ارتباط، واقعيت را زير سؤال برده ام.

درمانده از واقعيت، به فهم خود شک مي کند.
درمانده از واقعيت، ادراکم را تاييد کرده ام.

هنوز هم با تصاوير روشنش بي حس و سريع است.
هنوز هم کُند و هوشيارم، با تصاوير شکسته ام.

او، در پريشاني تازه اي از مفاهيمش؛
من، با درک تازه اي از پريشاني ام.

- رابرت گريوز

Waiting for the Bride

امروز باران باريد، و چشمهاي من اتوبان صدويک را نمي ديد.
امروز باران باريد، و گوينده راديو جيغهاي خيس مي کشيد :
ديشب کبوتري با باز خوابيد.
گاو مش حسن - يا زنش، معلوم نيست - چهار قُلو زاييد.
بالاخره نوبت به ترانه ء انتخابي امروز رسيد :
ترانه ء امروز آهنگي است قديمي با شعري تکراري از يک گروه خيلي جديد.
هم اکنون ، لطفا به پيامها توجه کنيد ؛
براي معشوق حقيقي خود چراغ خواب صورتي بخريد!
شايد امشب در تختخوابش گُم نشويد!

امروز باران باريد، و مرا به ياد تهران انداخت.
شهري دودي و خاکستري که خاطرات سبز مرا ساخت.
شهري که زندگي را در سمفوني بوق ماشينهايش مي نواخت.
شهري که کثيف بود و شلوغ بود و بد بو بود،
راستي چگونه مي توان به چنين شهري دل باخت؟!
آيا مي توان بهاي تمام خاطرات مرا با پيشرفت - يا آزادي - پرداخت؟

امروز باران باريد و سيل آمد و مرا بُرد.
امروز باراني ِ کهنه ء سبزم مرا خورد.
امروز صبح مردي نا اميد- که با او آشنا بودم - از خستگي مُرد.
امروز زير باران کودکي تمام آرزوهايش را شمرد.
امروز ياس زرد براي هميشه پژمرد.

امروز باران باريد و زندگي مرا شُست.
امروز باران روي شيشه ء ماشين من نوشت :
زندگي همين است که هست! زشتي و زيبايي فقط در چشم توست

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 13:24  توسط محمد  | 

چرا؟

چرا من دوستت دارم

 God knew that everyone needs
Companionship and cheer,
He knew that people need someone
Whose thoughts are always near.

خدا مي دونست كه هر كسي نياز به هم صحبت و خوشي داره
اون مي دونست هر كسي نياز داره به شخصي كه هميشه فكرش پيشش باشه

He knew that we need someone kind
To lend a helping hand,
Someone to gladly take the time
To care and understand.

اون ميدونست كه ما به يك شخص مهربان نياز داريم كه دست ياري به سوي ما بلند كنه
كسي كه با ميل وقتشو در اختيارمون بزاره دلواپسمون باشه و مارو بفهمه

God knew that we all need someone
To share each happy day,
And to be a source of courage
When troubles come our way.

خدا مي دونست كه ما همه به شخصي نياز داريم تا روزهاي شاديهامونو باهاش تقسيم كنيم
و منبعي از شجعات باشه وقتي كه مشكلات دورو بر ماست

Someone to be true to us
Whether near or far apart,
Someone whose love we can always hold
And treasure in our hearts...

كسي كه براي ما حقيقته خواه نزديك خواه دور و جدا از ما باشه
كسي كه دوستمون داره و ما مي تونيم براي هميشه تو قلبمون مثل يك گنج اونو نگاه بداريم

And that's why God gave us friends!

و اين دليل اينكه خدا به ما دوستان را هديه داده است

 And That's Why I'm Glad He Gave Me You!

 و دليل خوشحالي من اينست كه او تورا به من داده است    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 13:4  توسط محمد  | 

 

آخرین ایستگاه

سوت می کشد

سوزن بانی شاید بنام عزرائیل

و پیاده می شوی

شاه بودی - رهبر بودی و گاهی اکبر بودی

حالا باید پیاده شوی

بروی

نی می زند چوپان

بره هایم چه شد

اشک می ریزد

گرگ بودی یا لباسی بر تن میش

ایستگاه بعدی جانماز آب می کشند

و تیمم می کنند با خون

خاک عزیز است - همچنان

کوپه بغلی

صندلیها پر از جوان

و پیرمردها ایستاده لمیده اند

سرد بودی بد بودی

حتی نمی دانستی کی به ایستگاه بعدی می رسیم

دستانت به میله های قطار قفل شده بود

خیال می کردی

بیشه ها از دور پیدایند

و مه حجابی شده بر شیشه های قطار

کسی نمی بیند تو را

که می روی

که ساعت شماته دار زنگ می زند

وهمزمان یکفنر به دنیا می آید

هر چند خفه اش می کنی

حتی در رحم مادر

قاتل بودی - می زدی - دروغ می گفتی

حتی از زبان سوزن بان

آهای مسافران سپید

بره ها هم سپید بودند

همرنگ چوپان

و می رقصیدند با نی

و دشت مال آنان بود

درست مثل روزگار قدیم

قرمز بودی - هیتلر بودی - راهب بودی

کودکی پرسید

بوی خون تا کدام ایستگاه پاک می شود

یکنفر گفت

الان می رسیم

............................................................

 

erica 3

 

آدم ! ل

من ميان اينهمه حوا گم شده ام

و تو

ميان اينهمه انتخاب

چگونه مرا خواهي يافت ؟

درحاليكه قابيل را مي زايم

و اسير زمينم

بدون بهشت

 

File 076

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 12:54  توسط محمد  | 

عاشقانه

شازده خانوم

 

یه روز و روزگاری

 یه دختر تنهایی

 دلو دادش به ابرها

 پیدا کنه یه عاشق فراری

 شاهزاده قصه ها

 یه قلعه داشت بی انتها

 قلعه اون بلند بود

 پر از دیو و کلک بود

 نه پل داشت و نه راهی

 چاره نداشت این عاشق فراری

 شاهزاده قصمون

 نامه نوشت به عاشق

 فهمید که اون نیست

 شاهزاده تو خوابش

 یه گیوه دوز تنهاست

 این عاشق قصه ماست

 نه پول داره نه مقام

 نه یه اسب تک سوار

 خودش یکه و تنها

 دل رو زده به دریا

 داد می زنه شازده خانوم

 منم اون عاشق بی نام و نشون

 اگر عشق منو می خوای

 تو هم مثل من باش

 رها از این مقام باش

 اگه بیای تو پیشم

 منم عاشق رامت می شم

 تنهایی تو قصر رو

 اشکها و صبر تو رو

 سختی های چند ساله

 جبران کنم یه باره

 قول می دم خوشبختت کنم

 شازده قصرت کنم

 شارده خانوم ساده

 دل رو سپرد به صدا

 هر روز می شد عاشق تر

 برای اون بینوا

 هی تو دلش می گفت

 قلب من مال اونه

 این حس ساده و پاک

 عاقبت مال اونه

 وقتی رسید به قلعه

 شازده فریاد میزد

 آهای عاشق خسته

 ببین شازدت اینجا نشسته

 منتظر تو مونده

درهای قلعه رو بسته

 فقط به عشق تو

 گیوه هاشو به لباساش بسته

 عاشق بی ادعا

 داد زد شازده تو قصه ها

 اژدها باشه می کشم

 پل نباشه می سازم

 آره به چنگت می یارم

 آروم تو قلبم می زارم

 وقتی رسید به قلعه

 عاشق دید چه سخته

 نه سنگ داره بسازه

 یه پل حی و حاضر

 نه چوب داره بجنگه

 با اژدهای قلعه

 نه حال داره که بگه کجاست

 نویسنده قصه؟

 داد می زنه شازده خانوم

 خودت بیا پا قلعه

 دست تو دستم بزار

 نزار بشم شرمنده

 اگه خودت بیایی

 جا تو قلبم نداری

 می رم می شم گیوه دوز

 دنبال روی کفش دوز

 ببین چاره ندارم

 آخه آه در بساط ندارم

 شازده خانوم قصه

 هی می خوره غصه

 آخه دیگه دل بسته

 دل کندنش چه سخته

 بیا اینم چوب من

 عصا و عشق مظلوم من

 حالا با دیو می جنگی

 یا که به عشقم می خندی

 عاشق این قصمون

 با خنده گفت شازده خانوم

 نه که نخوام بجنگم

 نه که بخوام بخندم

 اما دیوار قلعه بلنده

 پل زدن روش سخته

 محافظات قویین

 عشق تو رو ندیدن

 بیا بگذر از این عشق

 اینم طلب بخشش

 شازده خانوم اشک می ریخت

 عاشق دلش هری ریخت

 گفت که اگه منو می خوای

 باید که دیوار و بشکنی

 با سنگ برام بیاری

 دیو و خودت می کشی

 آخر به من می رسی

 هر وقت این کار و کردی

 اون وقت پیشم بر می گردی

 شازده با همه جنگید

 به هر چی عشقه جنگید

 دیوار قلعه کوتاه شد

 محافظاش کمیاب شد

 سنگ گذاشت پای قلعه

 شاید که عاشق بتونه

 با دیو بزرگ بجنگه

 اما فایده نداشت

 عاشق جرات نداشت

 دیگه عشق فایده نداشت

 اشک هم چاره نداشت

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 12:25  توسط محمد  | 

دیدار

سلام

عشق به شهرتها و افتخارها از هوسهايي است كه عارفان به آن اعتنا ندارند 

تاسيست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت 22:30  توسط محمد  | 

زن

سلام

Soon to be office building.

دوست من، زن من، زخم‌هاي‌ام

دوست من، زن من، زخم‌هاي‌ام را به تو پيش‌كش مي‌كنم. اين بهترين چيزي است كه زنده‌گي به من داده است. زيرا هر كدام آن نشانه‌ي گامي به پيش است

Starless

درون‌ام را مي‌كاودچيزي نمي‌يابدنه براي

درون‌ام را مي‌كاود
چيزي نمي‌يابد
نه براي تصاحب كردن يا بردن،
نه حتا براي
ديدن،
شنيدن و
بوييدن
پنداري نمي‌داند
چيزي ديگر نمانده است
جز حبابي
در انتظار تلنگري
و
تركيدن

Little James

اشك

شمشير آخته
بر ميخ زنگ‌‌‌‌‌زده
آويختم
پاهاي خسته
بر گوديِِِِِِِِ آب ِ گل‌‌آلودِ
-جوي خشك شده-
التيام دادم
آرد نا بيخته را
كود شده
-به ياس-
نگريستم

چون نسيمي
از گونه‌هاي خشكيده‌ام گذشت
و آسيا
چرخيد.

The Golden Age of Grotesque

آن كشيدم ز تو اي

آن كشيدم ز تو اي آتش هجران، كه چو شمع
جز فناي خودم از دست تو تدبير نبود!
آيتي بُد ز عذاب اًنُده حافظ بي تو
كه بر هيچ كسش حاجت تفسير نبود!

حافظ، شاملو

Shallow Bay

ما يك دل داشتيم، بلورِ

ما يك دل داشتيم، بلورِ بلور، صافِ صاف، خود آينه؛ اينقدر روش خش انداختن و پا گذاشتن كه شد خوردِ خاكشير. حالا چي برامون مونده؟ يك سينه پر از شيشه خورده!

چيز آدم ممكنه تغيير كنه؛ آدم‌هاي مو بلند تاس مي‌شن، آدم‌هاي لاغر، چاق و چاقا لاغر؛ زشت‌ها تو يك سن و زاويه و نگاه، زيباترين موجودات دنيا مي‌شن و آدم‌هاي زيبا توي يك سن و زاويه و نگاه خيلي زشت و معمولي به نظر مي‌آيند، بوي آدم‌ها هم عوض مي‌شه يك بار بوي بارون مي‌‌ده يه بار بوي مرداب، اما تنها چيزي كه عوض نمي‌شه يا لااقل به سختي ممكنه عوض بشه شخصيت آدم‌هاست؛ اگه عاشق چشم كسي شدي به دل‌ش كار نداشته باش ، اگه عاشق بوي كسي شدي به فكرش كاري نداشته باش، اگه عاشق شخصيت كسي شدي اگه ديدي وقتي كنارش هستي با شخصيت‌تر، باهوش‌تر، زيباتر، آدم‌تر... هستي؛ بدون عشقي در درونت موج مي‌زنه كه تو رو مي‌رويونه نه اين كه بسوزونه...

She talks to angels

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت 13:16  توسط محمد  | 

مرد تو/مرد من

دو ترانه روبروي هم

من مرد تو هستم (لئونارد كوهن)  

مرد من( سيمين غانم)

 

I’m your man

Leonard Cohen

 

If you want a lover

I’ll do anything you ask me to.

And if you want another kind of love

I’ll wear a mask for you.

If you want a partner

Take my hand.

Or if you want to strike me down in anger

Here I stand

I’m your man.

 

If you want a boxer

I will step into the ring for you

And if you want a doctor

I’ll examine every inch for you

If you want a driver climb inside

Or if you want to take me for a ride

You know you can

I’m your man.

 

Ah, the moon’s too bright, the chain’s too tight

The beast won’t go to sleep

I’ve been running through these promises to you that I made

And I could not keep

Ah but a man never got a woman back

Not by begging on his knees

Or I’d crawl to you baby

And I’d fall at your feet

And I’ll howl at your beauty

Like a dog in heat

And I’d claw at your heart

And I’d tear at your sheet

I’d say please, please

I’m your man

 

And if you’ve got to sleep

A moment on the road

I will steer for you

And if you want to work the street alone

I’ll disappear for you

If you want a father for your child

Or only want to walk with me a while

Across the sand

I’m your man

 

If you want a lover

I’ll do anything you ask me to.

And if you want another kind of love

I’ll wear a mask for you.

 

من مرد تو هستم

لئونارد كوهن

 

اگر يك عاشق مي‌خواهي

هر كاري كه بخواهي انجام مي‌دهم.

و اگر صورتي ديگري از عشق را طلب كني

بر چهره نقاب مي‌زنم.

اگر رفيقي مي‌خواهي

دست مرا بگير.

اگر مي‌خواهي مرا در خشم خودت بيافكني

من اينجا ايستاده‌ام

من مرد تو هستم.

 

اگر يك مشت‌زن مي‌خواهي

من حاضرم به خاطر تو پا به رينگ بگذارم.

اگر يك پزشك مي‌خواهي

ذره ذرة وجودت را مي‌شكافم.

اگر راننده‌اي مي‌خواهي

يا اگر مي‌خواهي مرا به گردش ببري

مي‌داني كه مي‌تواني

من مرد تو هستم

 

آه، ماه بسيار روشن است و زنجيرها بس محكم

جانوران قصد خواب ندارند.

من در پي وعده‌هايي كه به تو دادم دوانم

و از پس آنها برنمي‌آيم.

آه، هيچگاه يك مرد نتوانسته زني را بازگرداند.

حتي با زانو زدن و التماس كردن

يا آن گونه كه من به سوي تو مي‌خزيدم عزيزم

و به پاي تو مي‌افتادم

و در زيباييت به زوزه مي‌افتادم

همچون سگي در گرما

و به قلبت چنگ مي‌انداختم

و در پايت اشك مي‌ريختم

و التماس مي‌كردم

من مرد تو هستم

 

اگر مي‌خواهي لحظه‌اي در اين راه استراحت كني

نگاهبان تو مي‌شوم

اگر مي‌خواهي تنها در اين راه بماني

براي تو ناپديد مي‌شود.

اگر پدري براي فرزندانت مي‌خواهي

يا فقط مي‌خواهي لحظه‌اي روي ماسه‌ها هم قدمت شوم

من مرد تو هستم

 

اگر يك عاشق مي‌خواهي

هر كاري كه بخواهي انجام مي‌دهم.

و اگر صورتي ديگري از عشق را طلب كني

بر چهره نقاب مي‌زنم.

 

 

مرد من

سيمين غانم

 

بگو اي مرد من اي از تبار هر چه عاشق

بگو اي در تو جاري خون روشن شقايق

 

بگو اي سوخته اي بي رمق اي كوه خسته

بگو اي با تو داغ عاشقاي دل شكسته

 

بگو با من بگو از درد و داغت

بذار مرحم بذارم روي زخمات

 

بذار بارون اشك من بشوره

دوباره غصه‌ها رو از سر و پات

 

بذار سر روي شونم گريه سر كن

از اون شب گريه‌هاي تلخ هق هق

 

بذار باور كنم يه تكيه‌گاهم

براي غربت يه مرد عاشق

 

رها از خستگي‌هاي هميشه باورم كن

بذار تا خالي سينم برات آغوش باشه

 

برهنه از لباس غصه‌هاي دور و ديرين

بذار تا بوسه‌هاي من برات تن پوش باشه

 

تو با شعر اومدي عاشق‌تر از عشق

چراغي با تو بود از جنس خورشيد

 

كدوم توفان چراغ و زد روي سنگ

كتاب شعر و از دست تو دزديد؟

 

بگو اي مرد من اي مرد عاشق

كدوم چله از اين كوچه گذر كرد؟

 

هنوز باغچه برامون گل نداده

كدوم پاييز زمستون و خبر كرد؟

 

بذار سر روي شونم گريه سر كن

از اون شب گريه‌هاي تلخ هق هق

 

بذار باور كنم يه تكيه گاهم

براي غربت يه مرد عاشق

 sweet dreams

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت 12:58  توسط محمد  | 

مرور كتاب

مرور كتاب «پرنده‌ي من» اثر فريبا وفي

Portrait


 

امين مسعود

پرنده‌ي من" داستان بلندي‌ست از زندگي و دنياي يك "زن خانه‌دار". كتاب با توصيفي درخشان از محله‌ي جديد شروع مي‌شود، در فصل بعد به توصيف خانه مي‌رسد و با ضرباهنگي متناسب در پنجاه و سه فصل كوتاه دو سه صفحه‌اي از زبان زن پيش مي‌رود. حضور "خانه" در داستان به عنوان اصلي‌ترين شخصيت پس از راوي، پررنگ تر از حضور شوهر، بچه‌ها، مادر و خواهران راوي است.

در دنياي راوي، شوهر معمولا نقطه‌ي مقابل اوست. عاشق آينده، هميشه ناراضي و هميشه در حال رفتن. به عقيده‌ي زن هركس پرنده‌اي دارد، اگر پرواز كند و جايي بنشيند صاحبش را هم به دنبال خود مي‌كشاند. و پرنده‌ي مرد هرجا هست در خانه نيست. مرد هر وقت از وضعيت موجود سير مي‌شود مي‌رود. زن هم سير شده است اما جايي براي رفتن ندارد، پشت پنجره كه نباشد، فقط هال را دارد و آشپزخانه را، و ديوار حياط خلوت ته دنياست. به آينده هم فكر نمي‌كند، هرچه مي‌خواسته بشود لابد شده. گذشته‌اش اما مثل جانوري روي كولش سوار شده و خيال پايين آمدن ندارد، گذشته‌اي كه به زيرزمين تاريك و پستوهاي پيچ در پيچ منتهي مي‌شود. با اين همه، مرد به همان اندازه تنهاست كه زن؛ و خواننده از خود خواهد پرسيد كه واقعا كداميك تنهاترند؟

راوي «هيچ رويايي ندارد»؛ به قول خواهرش «زندگي را در همين حد مي‌بيند، و همين حد هم نصيبش مي‌شود نه بيشتر». ولي در عين حال مي‌داند كه «بچه‌ها بايد بزرگ شوند»، بچه‌هايي كه او به دنيا آورده و تنها مال او هستند. پس در خانه مي‌ماند و آنها را بزرگ مي‌كند. مي‌خواهد نگذارد كه دخترش تكرار زندگي او باشد، همانطور كه خودش نمي‌خواسته تكرار زندگي مادرش باشد.

نويسنده سرنوشت خواهران زن را نيز در مقابل چشم خواننده مي‌گذارد تا گويي برساند كه راه گريزي هم نيست، يا حداقل در اينجا نيست. اگر هم مي‌رفت سر كار و ازدواج نمي‌كرد و بچه‌دار نمي‌شد سرنوشتش بدتر بود، مثل خواهر ديگرش كه دچار وسواسي بيمارگونه شده است. تنها خواهري كه خوشبخت شده، همانست كه به امريكا رفته است.

زبان داستان صميمي و توصيفات آن عمدتا موفق است. دو نمونه‌ي زير را بخوانيد:

«برف مي‌بارد. خرس قطبي زير لحاف خوابيده است. خرس قطبي براي بچه‌ها قصه تعريف مي‌كند. برايشان عدس مي‌پزد و عصرها دم در مي‌برد تا توي كوچه بازي كنند. خرس قطبي حوصله‌اش سر مي‌رود. از مراقبت مدام از بچه‌ها خسته مي‌شود. از ديوارهاي پوسته پوسته شده، از آبگرمكن خراب، از سوسك‌هايي كه با هيچ سمي نمي‌ميرند. از روزهايي كه دير به شب بدل مي‌شود و از شب‌هايي كه پر از گريه است. خرس قطبي سر بچه‌ها داد مي‌زند. بي‌خودي. شهلا‌ مي‌گويد: " مادر كه نيستي". داد مي‌زنم: " نخير مادر نيستم. گاوم. خرسم."»

«سراغ يخچال مي‌رود و مي‌گويد "بيچاره". باز هم امير كلمه‌ي بي‌پدر و مادري توي هوا ول كرده و من بايد صاحبش را پيدا كنم. توي دلم تكرار مي‌كنم بيچاره مامان، بيچاره امير، بيچاره آقاجان. كلمه را مثل پيراهني با عجله به تن يك يك اين آدم‌ها امتحان مي‌كنم. مانده‌ام كه اين لباس به كدامشان بيشتر مي‌آيد. يك دفعه به روبرو خيره مي‌شوم "نكند مال خودم باشد"»

حركت داستان در مسير تحول دروني و تغيير شخصيت آرام و تدريجي زن است. او كه در ابتدا با يك جمله‌ي تهديد به طلاق از طرف شوهر بايد «دراز بكشد و بميرد»، به تدريج و پس از تحمل تنهايي‌ها و سختي‌ها «پوست كلفت» مي‌شود، پوست كلفت تر از مرد، به استقلال دروني مي‌رسد و ديگر نمي‌خواهد كه "زن چسبي‌" باشد. در انتها ديگر مي‌تواند چراغي در زيرزمين تاريك خاطراتش روشن كند، به راحتي از خانه‌ي عزيزش دل بكند، گويي ديگر "زن خانه‌دار" نيست، و به دنبال پرنده‌اش برود. پرنده‌ي زن در كجا نشسته است؟

Portraits
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت 12:51  توسط محمد  | 

تنهایی

كوچ

خوب كه به دور و برش نگاه كرد آهي از ته دل كشيد. لانه خالي بود و جوانترين جوجه اش كه چندي پيش شاهد اولين تجربه هاي پروازش بود پر گرفته و رفته بود.
هيچوقت اصرار نداشت كه جوجه هايش زود پرواز را ياد بگيرند. فكر مي كرد اينطوري بهتر است. فكر مي كرد جاي خالي جفتش كه سالها پيش از دست داده بود مدتها پر مي ماند. اما امروز وقتي به لانه برگشت لانه خالي بود. جوجه كوچك هم بزرگ شده بود و مي خواست پي جفتش برود و براي خود آشياني بسازد.آخرين جوجه هم رفته بود. آهي از ته دل كشيد. قطره اشكي بر گونه اش سريد و سرش را در ميان بالهايش فرو برد تا خواب تولد جوجه هايش را ببيند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت 12:44  توسط محمد  | 

نيروي اراده

سلام

 

La Vase

تقويت نيروي اراده و تاديب نفس

مردم همواره افراد توانمندي راكه در زندگي به موفقيتهاي  بزرگي نايل گشته اند و نيروي اراده و تاديب نفس از خــود  بنمايش گذارده اند را مورد ستايش و احترام قرار ميدهند.افرادي كه در تمام عرصه هاي زندگي تنها با نـيـروي اراده، تاديب نفس و بلند همتي زندگي خود را بهبود بـخشيـده، مهارتهاي جديدي را فراگرفته و بر مشكلات فايق آمـده اند.                                      

واقـعـيت آن است كه اين نيروهـاي باطـنـي مـخـتـص افـراد  بخصوصي نبوده و هرفردي قادر ميباشد توسط آموزشهاي  عملي بـدرجات رفيعي از نيروي اراده و تاديب نفس دست  يـابـد. نـيروي اراده و تـاديب نفس مهمترين و سـودمندترين  عناصر براي دستيابي به موفقيت ميباشند.

نيروي اراده چيست؟

نيروي باطني براي اتخاذ تصميمات، اقدام به كار، اداره و انجام اهداف و وظـايـف تـا زمـان تحقق يافتن آنها عليرغم تمام موانع، دشواريها، مشكلات و رنجهاي دروني و خـارجـي. نيروي ارده توانايي غلبه بر تنبلي، وسوسه ها و عادات منفي و دستيابي به اهداف ولو آنكه آن اهداف دشوار، خسته كننده و مغاير عادات و خلق و خوي شما باشند.

imperfections

تاديب نفس چيست؟

صرف نظر كردن از يك لذت و خوشي زود گذر و آني به نفع يك هدف والاتر و بهتر. تـاديـب نفس توانايي تداوم عمل، افكار و رفتاري مي باشد كه به موفقيـت و پـيـشرفت مـنـتهي ميگردند. تاديب نفس نوعي كنترل نفس ميباشد كه سبب نظم بخشيدن به جنبه هاي روحـي-روانـي، احـساسي، فيزيكي و معنوي شخص مي گردد.هـدف از آن داشـتـن يـك زندگي محدود و معين نبوده و مقصود ما نيز زندگي درويش گونه نميباشد. تـاديب نفس تنها يكي از ستونهاي موفقيت و قدرت است. بـه شما قدرتي عطا ميكند كه تمام انرژي خودتان را بروي يك هدف متمركز كرده و با پـشتكار و سخت كوشي تا محقق گشتن آن از پاي نايستيد.

راهكارها

يكي از شيوه هاي كارآمد براي پرورش نيـروي اراده و تـاديب نفس امتناع از ارضاء و اقناع آرزوهاي بي اهميت و غيرضـروري ميباشد. هر فردي در زندگي دائما با آرزوها و وسوسه هاي بي حدي مواجه است كه اغلب آنها به واقع بي اهميت ميباشند.شما با خودداري ورزيدن از ارضاء تك تك آنها خودتان را قدرتمند خواهيد ساخت. با امـتـناع از آرزوهاي بي ثمر، مضر و غير ضروري بر خلاف عاداتتان رفتار كرده و نيروي دروني خود را تقويت كنيد.

1- براي 1 يا 2 روز روزنامه مطالعه نكنيد.

2- هنگاميكه احساس تشنگي كرديد آب بنوشيد، برغم ميلتان براي نوشيدن نوشابه.

3- بجاي استفاده از آسانسور از راه پله بالا و پايين برويد.

4- از اتوبوس يك ايستگاه بعد ويا قبل از مقصد اصلي خود پياده گرديد و باقيمانده مسير را پياده طي كنيد.

5- براي يك هفته يك ساعت زودتر از موعد معمول به رختخواب رويد.

6- هنگامي كه وسوسه شديد كه بستني بخوريد مقابـل ميـل خـود مقاومت كنيـد.

 

اينها تنها نمونه هاي معدودي از راهكارهايي ميـباشند كه به تقويت نيروي اراده و تاديب نفس شما كمك مي كنند. با نيروي اراده و تاديب نفس قادر خواهيد بود تا كنترل زندگي خود را بدست گرفته، به اهدافتان دست يافته،زندگي خود را بهبود بخشيده و به آرامش خاطر برسيد.

 سایت:مردمان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 21:8  توسط محمد  | 

حجاب

سلام

 

در ابتدا بايد دو مطلب بيان شود، تا مبناي بحث روشن شود. اول اينکه در اين دنيا قانون عليت برقرار است و هيچ اتفاقي بدون علت نيست. البته منظور تئوري توطئه نيست، که هر اتفاقي يک فاعل خارجي دارد، بلکه نظر به اين است که اتفاقاتي که در جوامع بشري رخ مي دهد نيز، اگر يک نفر از خارج به آن تحميل نکرده باشد، اين خود جامعه است که با تعاملات درون خود و با عقل اجتماعي خود اين کار را انجام مي دهد. دوم اينکه رسيدن به هر هدفي راهي دارد که اگر راه درست آن طي نشود، آن اتفاق رخ نمي دهد. در ادبيات جديد اصطلاحا به روش رسيدن به اهداف، استراتژي مي گويند.
پس از بيان اين دو مطلب، تقريبا روشن شد که ادامه بحث چگونه خواهد بود. اينکه فساد و فحشايي که اکنون در جوامع بشري، مخصوصا جوامع غربي وجود دارد و کم کم به جوامع شرقي هم سرايت کرده است، يا عده اي براي رسيدن به منافع مختلف به آنها تحميل کرده اند يا حاصل تعاملات اجتماعي است که اعضاي اين جوامع در طول زمان داشته اند، و اصل بحث اينکه چه مسيري براي رسيدن به اين نقطه طي شده است و يا به عبارت ديگر چه استراتژي منجر به محقق شدن هدف فحشاء شده است. در ادامه بيان مي کنيم که براي تحقق فساد و فحشاء، اگر دو امر يا دو هدف ديگر محقق شود، کافيست و به بيان استراتژي هاي محقق شدن اين دو هدف مي پردازيم.
بحث بر سر اين نيست که فاعل اين اتفاق چه کسي بوده است. دو حالت بيشتر وجود ندارد، يا عده اي براي منافع خود جوامع را به اين سمت سوق داده اند و يا اينکه خود اين جوامع به مرور زمان به اين سمت حرکت کرده اند. نکته مهم اين است که در هر صورت اين امر به صورت آگاهانه و هوشيارانه رخ داده است، چه هوشياري افرادي که جامعه را به اين سمت سوق داده اند، و چه هوشياري که در بطن اجتماع وجود داشته است.
اين مطلب را به اين دليل عنوان مي کنم که عده اي که عقيده ندارند کسي از خارج و به صورت هدفمند جوامع را به اين سمت سوق داده است، بيان مي کنند که اين پديده اي است که خود به خود اتفاق افتاده است و عقل اجتماعي را به عنوان يک فاعل مستقل به حساب نمي آورند. اما نظر ما اين است که در اين حالت هم در  هر صورت جامعه مسير صحيح را پيدا کرده و طي کرده است، نه اينکه اين اتفاق خود به خود افتاده باشد، چرا که اگر وجود فاعلي عاقل را انکار کنيم، مسير هدفمند براي وي نيز معني نخواهد داشت. اکنون مي توانيم وارد اين بحث بشويم که اين دو هدف و مسيرهاي رسيدن به آنها، يعني استراتژي فحشا، چه بوده است که اين جوامع را اين گونه دچار تحول کرده است. همچنين شواهدي از آيات و روايات براي دلايل خود خواهيم آورد.
اما براي اين بررسي، ابتدا بايد بگويم که منظور ما از وضعيت اوليه اين جوامع چه زماني است و همچنين اين وضعيت چه بوده است. مسلما منظور ما از وضعيت اوليه، زمان پيامبران بني اسراييل يا حضرت نوح و يا قوم لوط نيست. همچنين ما به جوامع اسلامي بعد از اسلام هم کاري نداريم، بلکه بحث ما در مورد جوامع غربي است. منظور ما در واقع جوامع غربي در عصر پيش از صنعتي شدن است، که در اصطلاح به آن قرون وسطي مي گويند. در آن زمان کليسا حاکم بر جامعه بود و خانواده بنياد مستحکمي داشت. همچنين فساد در آن زمان معني نداشت چرا که نه غيرت مردان و نه حجب و حياي زنان اجازه فساد و به طور خاص برقراري روابط نامشروع جنسي را نمي داد.
غيرت مرد و حياء زن اموري فطري هستند که به همراه يکديگر باعث استحکام خانواده و دوام حيات جوامع سالم مي شوند. بدين ترتيب که غيرت به مرد اجازه رفتن به سمت زن نامحرم را نمي دهد و حياء به زن اجازه نمي دهد که به تقاضاي مرد غريبه پاسخ بدهد. غيرت جلوي مرد را مي گيرد از اين که به دنبال نامحرم باشد و حياء به زن اجازه نمي دهد به گونه اي برخورد کند که مرد را تحريک کند تا به دنبال وي بيفتد. در واقع غيرت جلوي متقاضي را و حياء جلوي پاسخ دهنده را مي گيرد.
از طرف ديگر غيرت به مرد اجازه نمي دهد که شاهد تجاوز مردان ديگر اولا به خانواده خود و ثانيا به زنان ديگر باشد. اين مطلب در اسلام آن قدر اصالت دارد که مرد در صورت مشاهده همسر خود با مرد ديگري در بستر، اجازه کشتن هر دوي آن ها را دارد. اين دو نيروي دروني عامل ضمانت سلامتي و بقاي جامعه مي باشد.  
اما هنگامي که اين دو امر فطري از ميان زن و مرد رخت بربندد، ديگر ضمانتي براي سالم ماندن جامعه وجود ندارد. کنترل خارجي هرچه باشد، باز هم نمي تواند هنگامي که کنترل از درون وجود نداشته باشد، ضمانتي براي سالم ماندن افراد فراهم کند. از طرفي هنگامي که اين دو نيروي دروني وجود داشته باشد، فشار محيط نمي تواند کارساز باشد. بنابراين براي رواج فساد و فحشاء در جامعه، بايد اين دو مانع بزرگ برداشته شود. هنگامي که مردان بي غيرت و زنان بي حياء شوند، ديگر احتياجي به اجبار محيطي نيست و فحشا راه خودش را پيدا مي کند. لذا براي رسيدن به هدف فحشاء، جامعه و يا افرادي که اين هدف را براي آن در نظر گرفته بودند، بايد دو هدف بي غيرت کردن مردان و بي حياء کردن زنان را دنبال مي کردند.
اما استراتژي آن ها در مورد اين دو مورد، از بين بردن آن ها از طريق تبليغات و القا و تزريق مطالب خلاف آن ها در جامعه است. در چند دهه اخير مخصوصا با پيشرفت تکنولوژي و پررنگ تر شدن نقش رسانه ها، اين کار خيلي ساده تر انجام مي گيرد. از زمان تولد يک کودک، تا زماني که به دوره بلوغ مي رسد، با موج تهاجم تبليغاتي مواجه مي شود که به وي اين گونه القا مي کند که بايد حداکثر لذت را از اين دنيا ببرد و دائما فيلم ها و تصاويري را مي بيند که در آن ها، زن به سمت مرد مي رود و مرد علاوه بر اين که نسبت به تجاوز مردان ديگر غيرتي نشان نمي دهد، با بي غيرتي تمام به سمت هر زني مي رود.
در مورد مردان مقالات، نوشته ها، فيلم ها و ساير مسائلي که ريشه در تفکر مادي دارد، اين مطلب را به مردان القا مي کند که آنها بايد حداکثر استفاده را از لذت هاي دنيايي ببرند. لذا قناعت کردن به يک يا دو همسر بي معني مي باشد، که اين مطلب به نوبه خود باعث سست شدن کانون خانواده نيز مي شود. هنگامي که همه مردان اين گونه باشند، ديگر لزومي ندارد نسبت به تجاوز مردان ديگر نيز عکس العمل نشان دهند. غربي هايي که تفکر مادي دارند، اين مطالب را موافق ميل و غريزه جنسي خود ديده و کم کم با آن همراه شدند. بدين ترتيب ديگر لزومي به تشکيل خانواده وجود ندارد و يک مرد در طول زندگي خود با زنان زيادي رابطه برقرار مي کند و بعد از مدتي، که عمدتا دليل آن را نداشتن تفاهم عنوان مي کنند، از يکديگر جدا مي شوند. اکنون غيرت مردان در اين جوامع در حجاب فرو رفته است و مردان اباحه اي از رفتن به سمت زنان و لذت بردن از آنان ندارند.
مطلب ديگري که در مورد از بين رفتن غيرت نقش مهمي داشته است، گوش دادن به تغنيات است. هر مطلبي که باعث ايجاد اهتزازاتي در درون انسان شود به طوري که قواي دروني انسان تحت تاثير قرار گيرد و اراده انسان دچار اختلال شود، تغنيات است. بدين ترتيب اراده انسان متزلزل مي شود و عزم وي تحت تاثير قرار مي گيرد و تواني براي مبارزه با نفس و مکايد شيطان ندارد.
در مورد زنان نيز القاي خلاف اين امر به آنان از اين طريق است که در تمام تبليغات، اين مطلب عنوان مي شود که زن بايد زيبايي خود را نشان دهد و پنهان کردن اين زيبايي کاري بيهوده است. آن ها پا را فراتر از اين هم گذاشته اند و آن اين که به زن القا کردند که علاوه بر اينکه وي محتاج خود نمايي است، محتاج رفتن به سمت مرد نيز مي باشد. يعني نه تنها فطرت تمانع زن را در حجاب فرو بردند، بلکه وي را داراي حس حرکت به سمت مرد عنوان کردند. اين مطلب را به وضوح در فيلم ها و تبليغات غير اخلاقي غربي مي توان مشاهده کرد.
مطلب ديگري که بي حيا کردن زنان را دامن زده است، تبليغاتي بوده که به اجتماعي شدن زنان پرداخته است. براي اين که حياي زن گرفته شود، بايد زن را وارد عرصه اجتماع کرد. البته مراد ما از اين بحث، رد ورود زن به اجتماع نيست. بلکه ديدگاه هاي فمنيستي و افراطي که زن را مشابه (و نه مساوي) مرد مي پندارد، باعث مي شود که زن به عرصه هايي وارد شود که هيج نيازي به آن نيست. اين که زنان وزنه برداري کرده و يا مسابقات صخره نوردي انجام دهند و يا اينکه براي جلب توجه، شغل هاي منشي گري به زنان داده شود و بسياري از موارد ديگر، هيچ دليل منطقي ندارد. اين مطالب وارد کردن بي حساب و کتاب زنان به درون اجتماع و اختلاط آنها با مردان و به تبع آن از بين رفتن حيا و شرم آن ها را به همراه دارد.
البته تبليغات در عصر کنوني و با استفاده از تکنولوژي هاي جديد، بسيار وسيع تر شده و شکل آن هم عوض شده است. مخصوصا تکنولوژي ضبط و ارسال تصاوير باعث شده است که نرخ تبليغات و اثرگذاري آنها بسيار زياد شود. اينترنت امروزه به عنوان بزرگترين مروج فحشا و مسائل غير اخلاقي مطرح است. تعداد سايت هاي غير اخلاقي ديگر از شمارگان خارج است. اما قبل از بروز اين تکنولوژي ها، اين گونه تبليغات بيشتر به صورت نوشتاري بوده است.
بدين ترتيب دو عاملي که ضامن سلامتي اجتماع بود، دقيقا به خلاف خود تبديل شد. هم فطرت زن در حجاب فرو رفت و هم فطرت مرد. زن به غير زن و مرد به غير مرد تبديل شد. اين روند فساد و فحشا در غرب بسيار شدت گرفته است و نرخ نفوذ آن هم در حال افزايش است. تجارتي است که مشتري آن تمام افراد و اقشار هستند و مصرف آن هم دائمي است. انسان ها دائما در حال مصرف محصولات سکسي در غرب مي باشند و اين منجلاب که غرب را درون خود فرو برده است و در کنار آن منافع اقتصادي کلاني براي گردانندگان آن دارد، کم کم در حال سرايت به مشرق زمين است.
کشورهايي مانند ژاپن و تا حدودي کره و چين در حال ورود به اين مرحله اجتماعي هستند. با نفوذ اينترنت، کشورهاي ديگر نيز در مصونيت نيستند و در صورت اتخاذ نکردن تدابير لازم، به اين معضل دچار خواهند شد. البته اين مطلب از نشانه هاي آخر الزمان است، اما دليل نمي شود که ما تسليم آن شويم، بلکه بايد به مقابله با آن برخيزيم. اين مقابله مي تواند مقابله با اينترنت و تکنولوژي باشد، که به دليل در اختيار بودن تکنولوژي در دست غربيان از يک طرف، و بيروني بودن کنترل از طرف ديگر، نمي تواند در دراز مدت اثر بخش باشد.
بهترين راه براي مقابله با اين تهاجم، مقابله با استراتژي آن هاست. در اين جا به طور کلي پيشنهاد مي کنيم که براي حل اين مشکل، بايد به دو هدف نگه داشتن غيرت در ميان مردان و حيا در ميان زنان دست يابيم. اگر اين امر در جامعه اتفاق بيفتد و حفظ شود، حملات آنان بي اثر خواهد ماند. براي اين کار بايد به مقابله با استراتژي آنان بپردازيم. در مورد مردان بايد تبليغات در جهت جلوگيري از تمايل شهوتراني مردان و مقابله با تغنيات و در نتيجه مبارزه با بي غيرتي مردان و در مورد زنان بايد تبليغات در مورد کرامت انساني و گوهر وجودي زنان و مبارزه با ورود بي حساب زنان به جامعه و در نتيجه بازگرداندن حيا و عفاف آنان مي تواند از استراتژي هاي اثر بخش باشد.
مطالبي که در بالا عنوان شد، کامل نيست و جاي بحث و بررسي بيشتر دارد. اولا در مورد استراتژي هايي که غرب را به آن سمت برده است، بايد بررسي هاي بيشتري صورت گيرد و تمامي آن ها استخراج شود. در مورد پيشنهاد استراتژي هاي مبارزه با آنان نيز، بايد بحث به صورت دقيق و علمي صورت گيرد و راه هاي مناسب در جهت مقابله با آنان پيدا شود.

     نویسنده:ابراهیم سوزنچی

 

بر اساس قانون جديد اروپائي:؟

Muslim Girls Barred From Education

دختران محجبه از تحصيل محرومند

Muslim Women Not Allowed To Marry

بانوان محجبه اجازه ازدواج رسمي ندارند

Muslim Women Not Allowed To Enter Bank

بانوان مسلمان محجبه اجازه ورود به بانكها را ندارند

Muslim Women Refused Passports

پاسپورت بانوان محجبه غير قابل قبول است

Muslim Women Denied Medical Treatment

بانوان محجبه مسلمان از خدمات پزشكي محروم هستند

Muslim Women Denied Employment

بانوان محجبه استخدام نمي شوند

Muslim Women Barred From Being Jurors

بانوان محجبه نمي توانند عضو هيئت منصفه باشند

Muslim Girls Barred From Sports

بانوان محجبه از ورزش كردن محرومند

Hijab Fashion Shows Banned

نمايشگاههاي لباسهاي اسلامي تعطيل مي شوند

 But why they try to keep their Hijab???

اما چرا با تمام اين اوصاف،بانوان محجبه اروپائي بر حفظ حجاب خود پايداري مي كنند؟؟؟

چـرا اين بانوان شرايطي به اين سختي را با جان و دل ميپذيرند و همچنان حجاب خود را حفظ مي كنند؟؟؟

امـا در كشور اسلامي ايران برخي از بانوان هر سختي پوشيدن لباسهاي تنگ را با جان ودل ميپذيرند و روزبروز برهنه تر مي شوند؟؟؟


 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 20:56  توسط محمد  | 

یار خوبم

يار عزيزتر از جانم
سلام
امسال هم دوباره بهار همه همه زيباييش را بر دنيا بخشيد و بر خانه ما هم! و اين چندمين بهاري است كه من و تو ما شدن را تجربه مي كنيم و از تجربه خود سرافرازيم و بر همه هستي با هم بودنمان را فرياد مي زنيم امروز بعد از گذشتن روزهاي بسيار هنوز هم همان نگراني ها و همان دلهره ها در دل من موج مي زند .آنقدر كه گاه نفس هايم را به شماره مي اندازد ولي راه خود را يافته ام و خود را در مسيري بس طولاني ، به اندازه يك عمر، و به سبزي شمال مي بينم ولي باز هم مثل همان روز دلم مي خواهد تمامي عشقم را فرياد بزنم

Click to view or critique

امروز مي پندارم كه ما سالهاست با هم پيمان بسته ايم. سالهاي طولاني... من ساغر بوده ام و تو ساقي! و عجب مي اي خدا بر ميكده ما هديه كرد. عجب عشقي در قلبهامان انداخت و عجب مهري در لابلاي ديوار هاي كلبه مان پنهان كرد. و ما روز و شب براي رسيدن به آن كلمه به ظاهر دست نيافتني خوشبختي تلاش كرديم... حرف زديم... خنديديم... گريه كرديم! و چه بسيار زمانهايي كه طعم شيرين آن را چشيديم و مست شديم و باز هم چه بسيار زمانهايي كه خسته از همه بودنمان بر گوشه اي كز كرديم و با خدا سخن گفتيم. ولي هر چه بود و هست را خود با ياري معشوق راستينمان ساختيم و بس!
Where they Met

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 2:56  توسط محمد  | 

همسرم

همراهم...

 

..........تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......و تو آمدي.از دوردستها......از سرزمين عشق......تو مرا با عشق آشنا كردي.....با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........تو مفهوم عاشق  بودن و همسر بودن را به من آموختي..........با تو كامل شدم.......با تو بزرگ شدم......با تو الفباي عشق را اموختم.......نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......به تو و كلبه عاشقانه مان باليدم.......تو همسرم شدي تو نيمه گمشده ام شدي........به خاطر من رنج سفر را هموار كردي.............حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......بدون تو دستم سرد است........بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......به حرمت عشقمان...به حرمت لحظات زيبايمان..........مرو كه بي تو من هيچم.......بمان با من.....نميخواهم از من دور شوي حتي اگر موقتي باشد............بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........بدان كه مراب عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............به وفايم ايمان داشته باش...............مرو و تا ابد با من و براي من بمان....تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق

بمان که ماندنت چه مومنانه ست ...؛!!!

 

 

حالا  من شاد و خوشحال، در کنار مردی که عاشقشم نشستم ...


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 2:47  توسط محمد  | 

عشق من

سلام/همسر خوبم

می انديشیدم كه ستاره باران دلت حتی از ستاره باران آسمان كوير هم عاشقانه تر است... ولی من ديگر به يك ستاره راضيم... هميشه در آسمان دلت يك ستاره نگاه دار تا من راهم را گم نكنم...

من  زني هستم دلبسته به يار و عاشق عشق ورزيدن/ كلام دلنشين دلبندم را بر زبان می رانم /و چه حيف است كه عشق خود را در سينه پنهان كنم.

 

 

می پرستمت.......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 2:41  توسط محمد  | 

یاد تو

سلام


 

عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه‌ي اول،كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان،
جهان را با همه زيبايي و زشتي،بروي يكدگر ويرانه مي كردم.
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه ي صدها گرسنه،چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم،
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم،بر لب پيمانه مي كردم.



عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان،ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين،
زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم.
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده،
پاره پاره در كف زاهد نمايان،سجه ي صد دانه مي كردم.
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان،
هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو،آواره ديوانه مي كردم.
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان،دل عشاق سرگردان،
سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي كردم.



عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1384ساعت 3:54  توسط محمد  | 

لباس

 

سلام

 

چه رنگ لباسي مناسب شمااست؟ 

شـايد بـراي شـما اتفاق افتاده باشد كه دوستتان را  ديده باشيد كه پيراهني صورتي به تن كرده و توسط  اطرافيان مورد تحسـين، تـمجـيد و تـوجه فـراوان قـرار     گرفته باشد. شما نيز به تبـع او تصـميـم گرفتـيـد كـه   پيراهني به همان رنگ تهيـه كـرده و بـر تن كنيد. اما  بعد از اينكار مورد تمسخر و ريشخـنـد ديـگــران قــرار   گرفته و همان نگاههاي پيشين نيز از شما برگردانـده شـد و در نتيجه آنها را از تن درآورده و لباسهاي مشكي، آبي و خاكستري قبلي خود را پوشيديد. اگر مي خواهيد بدانيد كه چرا آن پيراهن صورتي مناسب شمـا نبود و چرا اين به آن معنا نـيست كه ديـگر نـبايد لـباسهاي رنـگي بپوشيد، به ادامـه مقاله توجه كنيد. رنـگ پوست شـما چه تيره باشد،چه روشن وچه درميان اين دو،ميتوانيد رنگي مناسب براي لباس خود انتخاب نماييد.

Diana Black

پوستهاي تيره

افراد تيره پوست معمولا داراي چشمان و موهاي مشكي يا قهوهاي تيره مي باشند كه در اين صورت بايد لباسي را انتخاب كرد كه با رنگـهاي تـيره مـغايرت داشـتـه بـاشـد. اين مغايرت چهره را از يكنواختي بيرون آورده و باعث جذابيت بيشتر مي گردد.

 

رنگهاي مناسب براي اين گروه

  • صورتي
  • سفيد
  • خاكي
  • آبي ملايم
  • طوسي روشن

 

رنگهاي نا مناسب اين گروه

  • مشكي
  • قهوه اي تيره
  • فيروزه اي
  • سبز يشمي
  • قرمز تيره

 

اگر جزء اين دسته افراد هستيد از پوشيدن لباس با رنگهاي گرم و تيره خودداري كنيد. از آنجايي كه رنگ مشكي و آبي تيره مــعـمولا" به عنوان لبـاس رسمي كار در نظر گرفـتـه شده و نميتوان بطور كامل آن را كنار گذاشت، لذا سعي كنيد بكارگيري آنها را به حداقل رسانده و فقط در صورت لزوم از آنها استفاده نماييد.

My horse...

پوستهاي معمولي ( نه تيره نه روشن )

افرادي كه داراي چنين رنگ پوستي هستند ميتوانند تقريبا" از هر رنگ لباس استفاده كنند. از آنجاييكه هر دو رنگ روشن و تيره  ميتواند با اينگونه رنگ پوست مغايرت داشته باشد، بنابراين از هردو رنگ مي توان استفاده نمود و لي بهتراست پيراهن را هماهنگ با رنگ چشم انتخاب كرد.

رنگهاي مناسب اين گروه

  • بژ
  • آبي
  • سورمه اي
  • گندمي
  • مشكي
  • صورتي

رنگهاي نامناسب اين گروه

  • مغز پسته اي
  • بنفش
  • قهوه اي تيره
  • قرمز

 

 تنها رنگهايي كه در اين گروه اصلا" نبايد بكاربرد، رنگهاي نزديك به رنگ پوست است. براي مثال اگر رنگ پوست شما زيتوني است، از پوشيدن لباسهاي زيتوني يا قهوه اي خودداري كنيد.

پوستهاي روشن

اين گونه افراد معمولا" موهايي بلوند و روشن داشته و رنگ چشم آنها سبز، آبي، طوسي يا قهوه اي روشن است. رنگي مناسب اين گروه است كه با رنگ پوست تضاد داشته باشد.

رنگهاي مناسب اين گروه

  • آبي ملايم
  • قهوه اي
  • بژ
  • آبي سير
  • رنگي غير از سفيد

رنگهاي نا مناسب اين گروه

  • قرمز
  • صورتي
  • نارنجي
  • زرد
  • ارغواني

در اين گروه بطور كلي بايد از رنگهاي خشن و روشن استفاده نمود تا تضاد كافي با رنگ پوست بوجود آيد. بكارگيري رنگهاي گرم به هيچ عنوان پيشنهاد نمي شود.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 16:34  توسط محمد  | 

فقر از دور دل ميبرد

سلام

 

جنيفر لوپز و فقر

 
فقر از دور دل ميبرد ، از نزديک زهره


جنيفر لوپز ستاره چند ميلياردی دنيای پاپ ، هميشه ياد آوری ميکند که در فقر بزرگ شده است. در"جنی از بلوک" که سال گذشته تهيه شد و بصورت سينگل به بازار فرستاده شد، او ميخواند آدم نبايد فريب جواهراتی را بخورد که او به خود ش آويزان کرده است ، زيرا او هنوزهمان دختر فقير محله برانکس است. جنيفر لوپزدر مصاحبه پشت مصاحبه تاکيد ميکند گذشته سختی داشته است. وقتی آپارتمان چند ميليونی او در ام.تی . وی نشان داده ميشود، جی – لو رامی بينيدکه در تخت سلطنتی غلت ميخورد و ميگويد : آه خدای من ،آيا اين منم دختر ساده ای از برانکس! .

دختر محروم محله فقير نشين برانکس نيويورک که به اوج شهرت و ثروت دست يافته است، مهر و محبت صدها ميليونها جوان را که خود را چون ديروز جی- لو فقير مييابند ودر حسرت رسيدن به فردای او هستند برانگيخت ومحروميت او در گذشته يک دليل اضافی شد برای جلب محبت بيشتر نزد طرفداران صدا ی او.

اما کانال 4 تلويزيون بی بی سی لندن در روزهای گذشته فيلم مستندی را نشان داد به نام " در پشت گذشته " که جنيفر لوپز و نامزد تازه اش بن افلک را زهره ترک کرد. معلوم شد همه داستان محروميت کودکی خانم لوپز يک کلک تبليغاتی است برای جلب همدردی وربودن دل آنها که واقعا محرومند. در فيلم مستند نشان داده ميشود که او نه در بخش فقير نشين بلکه در بخش اعيان نشين برانکس يعنی در کاستل هيل در جنوب برانکس بزرگ شده است و خانواده او آنقدر ثروت داشتند که او را به يک مدرسه خوب خصوصی فرستاده اند. در فيلم با پليس بازنشسته محله و نيز اولين شوهر او مصاحبه ميکنند . هنری پالايو پليس بازنشسته ميگويد او مصنوعی است ، حتی مصنوعی تر از يک گل پلاستيکی . هم او تاکيد ميکند که جنيفر لوپز نه تنها از محرومين نبوده بلکه با مردم عادی احساس همدردی هم ندارد. چنانکه تلاش او و عده ای از همکارانش که لوپزرا به يک جشن در کلوپ بيس با ل نوجوانان دعوت کردند تا پولی برای بازی جوانان جمع کنند به جايی نرسيد و لوپز حتی به آنها جواب هم نداد در حاليکه پدر لوپز در زمان کودکی او به عنوان مربی بيس بال با اين کلوپ همکاری ميکرد. شوهر سابق اونيز که در سا ل 1997 با هم ازدواج کرده وسال بعد از او جدا شد ادعاهای لوپز را ردکرد.

فيلم مستند فوق که وسيعا در مطبوعات منعکس شد ، يک ضربه سخت برای لو پز به شمار ميايد که برای رسيدن به شهرت يک مسير"هاليوودی" را پيموده است که به شدت شهره او را لکه دار کرده بود و تهيه کنندگان او تلاش زيادی به عمل آورده بودند که مردم آنرا به فراموشی بسپارند. فقر گويا آنقدر از دور دل ميبرد که فقيرجلوه دادن او در کودکی بهترين حربه به شمار ميامد.

جالب است آنها که در ناز و نعمت بزرگ شده اند ، برای گذشته خودقصه فقر دست وپاميکنند، در حاليکه آنها که چهره زشت فقر را از نزديک ديده و درد آنرا لمس کرده اند برعکس ميکوشند محروميت های گذشته خود را پنهان کنند.

منبع:www.roshangari.com

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 16:15  توسط محمد  | 

جالب

سلام

 

 


انگشت گارسن و سالاد خانم ميهمان

رستوران های مک دونالد به خاطر آن که کارگران اش ، که اغلب جوانان با شغل موقت هستند، را وادا ر ميکند که حتی يک ثانيه را? حرام? نکنند، هرگز ننشينند، لباس شان جيب نداشته باشد تا مجبور شوند حتی انعام را در دخل بريزند و خلاصه با سرعت هر چه تمام تر کار کنند و به چيزی جز ?خدمت? فکر نکنند- کتاب گونتر گراس را به خاطر می آوريد؟- شهره عام اند و هدف مبارزه سازمان های غيردولتی پيشرو.

اما اگر فکر ميکنيد فقط رستوران های مک دونالد هستند که از کارکنان ميخواهند از جان برای صاحب کار مايه بگذارند، اشتباه ميکنيد. اين خبر روز جمعه 5 مارس رويتر از رستورانی در اوهايوی شيکاگورا بخوانيد تا بدانيد ?مايه گذاشتن از جان يعنی چه?:

به گفته ماموران بهداشت به يک زن اوهايويی در يک رستوران سالادی داده شد که قطعه ای از انگشت کارگر ی که کاهو را خرد کرده بود در آن بود.

خانم وقتی سعی ميکرد آن را بجود ، تصور کرد اين يک غضروف يا چيزی مشابه است که برای تزيين سالاد به کار رفته است. فرانکز مامور بهداشت اضافه کرد اين خانم که نمی خواهد نام اش فاش شود: از نظر فيزيکی حالش خوب است ، اما دچار هيستری شده است!

رويتر نوشته است کارگر رستوران وقتی داشت تند تند کاهو را می بريد ، قطعه ای از انگشت اش را هم بريد . فرانکز ميگويد رستوران بايد سالاد را ?باطله? اعلام ميکرد و دور ميريخت.

عجب اسرافی! ، به جای اش بقيه کارگران تند تند سعی کردند تکه بريده شده را پيدا کنند اما موفق نشدند، بعد کارگران تند تند محل حادثه را پا ک و ضدعفونی کردند، و تند تند بقيه مواد سالاد را در يخچال گذاشتند، و تند تند کارگر انگشت بريده را به درمانگاه بردند، و تند تند سالاد ی را که با انگشت او تزيين شده بود بردند زير دندان خانم مشتری.
اين رستوران هم البته يکی از شعب رستوران های زنجيره ای است به نام "رد رابينز گورمنت برگر" که تصويرش را در اين صفحه می بينيد.

منبع:http://www.roshangari.com/

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 15:42  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر