تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

آب

 سلام

ششماهه على به دوش بابش دادند
يك جام از آن باده نابش دادند
چون با لب تشنه حاجت آب نمود
با تير سه شعبه‏اى جوابش دادند

مفهوم بلند آفتابى عباس
از گريه كودكان كبابى عباس
از تشنگيت فرات دلخون گرديد
واللَّه كه آبروى آبى عباس

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 13:4  توسط محمد  | 

گمگشته

سلام

 

هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت.
هر كسي دو تا است و خدا يكي بود و يكي چگونه مي توانست باشد ؟  هر كس به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست . و خدا كسي كه احساسش كند نداشت .
عظمت " ماهمواره در جستجوي چشمي است كه آنرا ببيند خوبي " ماهمواره نگران كه آنرا بفهمد.
و " زيبايي" همواره تشنه ي دلي است كه به او عشق بورزد .
و "قدرت " نيازمند كسي است كه در برابرش رام گردد
غرور " در جستجوي غروري است تا آنرا بشكند.
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر اقتدار و مغرور
اما كسي نداشت
و خدا آفريدگار بود . و چگونه مي توانست نيافريند
زمين را گسترد                      
و آسمان هارا بركشيد .
كوها برخاستند و رود ها سرازير شدند و درياها آغوش گشودند و طوفانها برخاست و صاعقه ها در گرفت و باران ها و باران ها و باران ها.........
قرنها گذشت و مي گذشت و درختان گونه گون ، گلهاي رنگارنگ , جانوران ..
در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود و آن كلمه خدا بود "!
و خدا يكي بود و جز خدا هيچكس نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بودن ؟  و خدا بود و عدم با او بود
و عدم گوش نداشت . حرفهايي است براي گفتن كه اگر گوشي نبود نمي گوئيم .
و حرفهايي است براي نگفتن ، حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند .
حرفهاي خوب و بزرگ و ماورايي همين هايند . و سرمايه ي هر كسي به به ا ندازه ي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد.
حرفهاي بي قرار و طاقت فرسا كه همچون زبانه هاي بيتاب آتشند
اينان درجستجوي مخاطب خويشند  اگر يافتند آرام مي گيرند .و اگر نيافتند : روح را از درون به آتش مي كشند و هرلحظه حريقهاي دهشتناك و سوزنده اي در درون مي افروزند
و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت.
و درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد .
و خدا بود و عدم . جز خدا هيچكس نبود ، در نبودن نتوانستن بود ، با نبودن نتوان بودن ، و خدا تنها بود ، هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت
به نظر شما گمشده ي خدا كيه ؟

Click to view or critique

 

كسي كه دل بتو ميسپارد از دوحالت خارج نيست يا براي اولين باره يه عاشق ميشه كه اينچنين عشقي راهي دشوار را ميطلبد چراكه عشقي كه با ناپختگي وبي تجربگي اغاز بشه همانند راه صعب العبوريست كه به ان قدم ميگذاري حالت دوم كسيست كه بعداز شكست در عشق ميخواهد بارديگر شانسش را با شما امتحان كند درواقع شما ناخوداگاه به موش ازمايشكاهي طرف تبديل ميشويد اينچنين عشقي عشق استحماريست واي بحال كسيكه چنين عشقي را تجربه كند


+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 0:58  توسط محمد  | 

تولد

سلام///

 

روز پانزدهم ديماه ، روز ميلاد " پري كوچك غمگين " شعر ايران زمين ، فروغ فرخزاد است.با اين اميد كه روزي در سرزمين من و تو ، انسانهايي چون او را تا زمانيكه در كنارمان هستند بشناسيم و باور كنيم ...

 

دوست...

 

بزرگ بود و از اهالي امروز بود

و با تمام افقهاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد .

 

صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود

و پلك هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد.

 

و دست هاش هواي صاف سخاوت را ورق زد

و مهرباني را به سمت ما كوچاند !

 

به شكل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

براي آينه تفسير كرد .

 

و او به شيوه ي باران پر از طراوت تكرار بود

و او به سبك درخت

ميان عافيت نور منتشر مي شد .

هميشه كودكي باد را صدا مي كرد .

 

هميشه رشته ي صحبت را  به چفت آب گره مي زد .

براي ما ، يك شب

سجود سبز محبت را

چنان صريح ادا كرد

كه ما به عاطفه ي سطح خاك دست كشيديم

و مثل لهجه ي  يك سطل آب تازه شديم !

 

و بارها ديديم كه با چقدر سبد

براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت .

 

ولي نشد كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله ي نورها دراز كشيد

و هيچ فكر نكرد

كه ما ميان پريشاني تلفظ درها

براي خوردن يك سيب

چقدر تنها مانديم...

 

( سهراب سپهري )

 

 

 

 عشق ، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن ...  

 

( سهراب سپهري )

 

در اين روزها و شبهاي سرد زمستان ! بسيارند كساني كه خانه ي دلشان را با نيروي عشق گرم و روشن نگاه مي دارند ، بسيارند مردماني كه همه ي مشكلات و مصائب زندگي را به كمك نيرويي زيبا بنام عشق تحمل مي كنند :

 

       شاد باش اي عشق خوش سوداي ما

                                                    اي طبيب جمله علتهاي ما ...    (مولوي)

 

اين كلمه ي سه حرفي كه نمي دانم منبع پيدايشش از كجاست !! مطمئناً تنها ريسماني است كه مي توان با در دست گرفتنش از اين همه تيرگي دور شد ، مي توان با كمكش به دليل اصلي بودن و آفرينش پي برد :

 

     جسم خاك از عشق بر افلاك شد

                                              كوه در رقص آمد و چالاك شد...       (مولوي)

 

اگر براستي به اين باور برسيم كه دوست داشتن و دوست داشته شدن مي تواند مي تواند روزگار ما را زير و زبر كند ، مطمئناً مناظر زيباتري پيش رو خواهيم داشت .

گوش كن ! صدايش را مي شنوي ؟؟ در حال نزديك شدن است ! بلند شو و در را به رويش باز كن ! باور كن كه در آن صورت روزگاري خوش خواهي داشت ...

 

عشق مي آيد ! و اعداد شناسنامه ات هم برايش مهم نيست !!! فقط وقتي رسيد ، به رويش لبخند بزن ! زيباترين اتاق قلبت را به او اختصاص بده ! و بگذار در مدتي كه ميهمان توست بهترين ها را برايت به ارمغان آورد و سعي كن تو نيز در اين " فن ِ شريف" به بهترين ِ خود برسي و  به گفته ي حافظ "شهره ي شهر" شوي !

 

عشق شايد تنها جايزه ي اين روزگار نامهربان است كه براي بردنش نيازي به پارتي نيست !! برايش مهم نيست كه تو "شاهي يا گدا" ! مردي يا زن ! هر چه كه هستي ، باش ! فقط تنها شرطش اين است كه ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگه داري...

 

پس بيا ! بيا تا در كنار هم قدر لحظه به لحظه ي بودن اين ميهمان عزيز را بدانيم و از بودنش خاطراتي خوش بسازيم...

 

آري ، آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست...

 

( فروغ فرخزاد )

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 0:49  توسط محمد  | 

خوشبختي چيست؟

سلام..../

خوشبختي چيست؟ يك عشق وافر، داشتن شغل عالي يا يك اتومبيل بزرگ؟ تمام اينها تعريف خوشبختي واقعي نيستند. روانشناسان انگليسي مشخص كرده اند كه خوشبختي با شخصيت ارتباط مستقيم دارد. همچنين آنها فرمولي را براي محاسبه خوشبختي پيدا كرده اند، بدين صورت كه:

(P+(5xE)+(3xH = خوشبختي

در اين فرمول، P بيانگر خصوصيات فردي مانند برنامه ريزي براي زندگي و قابليت سازش است. E بيانگر موجوديت است كه خود شامل سلامتي، ثبات مالي و دوستي مي شود. H بيانگر ارزشهاي بالايي چون احساس خود ارزشمندي، انتظارات و داشتن حس شوخي است. بنابر توضيحات يكي از سازندگان اين فرمول، محاسبه ميزان خوشبختي، كه ميزان حداكثر آن 100 در نظر گرفته مي شود، با طرح 4 سوال انجام مي پذيرد كه پاسخهاي آنها براساس مقادير بين يك (حداقل) و ده (حداكثر) طبقه بندي مي شود:

1- آيا شما برون گرا، پر انرژي و انعطاف پذير هستيد؟

2- آيا شما براي زندگيتان برنامه ريزي مثبت داريد و مي توانيد بسرعت از يك وضعيت بحراني بيرون بياييد و آيا احساس مي كنيد كه بر روي زندگيتان تسلط و كنترل داريد؟
پاسخ به سوالهاي 1 و 2 و جمع و برآيند نتيجه آنها مقدار P را مشخص مي كند.

3- آيا نيازهاي اوليه شما در ارتباط با سلامتي، وضعيت مالي و حس اجتماعي بودن برآورده مي شود؟
پاسخ به اين سوال مقدار E را مشخص مي كند.

4- آيا شما از حمايت و پشتوانه افرادي كه در كنارتان هستند برخورداريد و كارهاي شما براي آنها خوشايند است؟ آيا انتظارات شما برآورده شده است؟
پاسخ به اين سوال مقدار H را مشخص مي كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 2:5  توسط محمد  | 

شادی

چهل اصل شادي بخش
1- شادي خودرابه هيچ چيزوهيچكس وابسته نكن تاهميشه از آن برخوردارباشي .
2-انتظارنداشته باش هميشه آنچه دراطرافت اتفاق مي افتدمطابق ميل وخواسته ات باشد .
3-هنگام عصبانيت هيچ تصميم نگير.
4-ازسختي ها ومشكلات زندگي استقبال كن وباغلبه برآنهابه خودپاداش بده .
5- اجازه نده اتفاقات ناخوشايندروحيه ات راخراب كند.
6-بابحث هاي بي نتيجه انرژي خودراهدرنده.
7-انتظار نداشته باش بامنفي نگري جسمي سالم داشته باشي .
8-از هيچكس وهيچ چيزتوقع نداشته باش .
9- تاباخودمهربان نباشي ،نمي تواني مهربورزي .
10-قبل ازمطمئن شدن ،درموردچيزي قضاوت نكن.
11-به تفسيروتعبيركارهاي ديگران نپرداز.
12-هركاري راباعلاقه واشتياق وتمركزانجام بده.
13-زندگي خودراهدفمندكن وبراي رسيدن به اهدافت تلاش كن .
14-چيزهايي راكه دوست داري به ديگران ببخش .
15-قلبت راازنفرت خالي كن تاخوشبختي درآن لانه كند.
16-براي انجام كارهاي موردعلاقه ات زيادبه نظرات ديگران اهميت نده.
17-درتصميم خودتاخيرمينداز.
18-هنگام عصبانيت نفس عميق بكش وتاده بشمار.
19-باديگران طوري رفتاركن كه دوست داري باخودت رفتارشود.
20-به هيچكس اميدنداشته باش جزخدا.
21-برجسم وروح خودمسلط باش .
22-براي اينكه شادباشي بايدشادي آفرين باشي .
23-درزندگي بجاي شناوربودن شناگرباش
24-اندوه روزنيامده را،برروزآمده ات نيفزا.
25-هرگزسعي نكن به ديگران بقبولاني كه حرفت درست است.
26-قبل ازانجام كاريياگفتن چيزي به ضرورت آن بيانديش .
27-بي احترامي ديگران رابابي اعتنايي جواب بده.
28-به جاي بيزاري ازانسانهاازرفتاربدآنهامتنفرباش .
29-بگذارديگران ازبه عنوان فردي آرام وخوشرويادكنند.
30-يگانه داروي آرامبخش روح يادخدااست.
31-خودراازاسارت زنجيرهاي بدبيني ،منفي نگري ونااميدي آزادكن.
32-به خاطراشتباهات گذشته خودراسرزنش نكن .
33-به ديگران كمك كن آنچه راكه مي خواهند بدست آورند.
34-درفرهنگ لغات خودشكست راتجربه معناكن .
35-باشرايط زندگي سازگارباش .
36-هنگام ازدست دادن ناراحت نشو،وقتي هم چيزي به دست آوردي خوشحال نباش.
37-درمقابل خواسته هاوگفتارديگران انعطاف پذيرباش ونخواه كه حرف ،حرف خودت باشد.
38-براي كشف حقايق ،زيادتفكركن ،بخصوص جهان آفرينش .
39-به قدرتوان تلاش كن ونتيجه رابه خداواگذاركن .
40-هرگزخودت راباديگران مقايسه نكن ،چراكه توچيزهايي داري كه ديگران درحسرت آنهاهستند.
وباآرزوي موفقيت

Click to view or critique

عزت

طعم عزت را تنها زمانی خواهی یافت که دیگر به تملق نیازی نداری،

زمانی که تنها به یک مبدأ امیدوار شدی و به یک مبدأ نیازمند شدی، تمام قدرت را یافته ای.

متملق کسی است که نمی تواند قدرت درونی خویش را بیابد. و وقتی که نتوانست بیابد تضعیف می شود.

نیرومند ترین انسان کسی است که امیدش را از دست ندهد.

تنها کسی امیدش را از دست می دهد که دل ( درون ) خویش را کشف نکرده باشد.

تنها نوری که می تواند انسان را در ظلمات راه ببرد، دل پاک است.

آنکه نیاز به قدرت و مدح شدن دارد، ذلیلترين انسان است.

ابلیس تنها، سخنگوی خودش است. اما وای به حال این انسان که سخنگوی هزاران کس است(دل، نفس، ...).

ای انسان، اگر خار بوته هستی، اگر تمام عالم گلبوته باشند، نمی توانند تو را به گلبوته بودن بکشانند. و اگر گلبوته هستی، تمام عالم نمی توانند تو را به خار بوته بودن بکشانند.

اگر انسان گناه را بشناسد، می تواند از آن رهایی بیابد.

ولی زمانی که گناه را نمی شناسد کی می تواند از آن رهایی یابد.

خلوص، دل انسان را به بزرگی آسمان کرده و تبدیل به خروش اقیانوس می کند.

دین ارثیه نیست، بلکه عصاره ای است که انسان آن را از فطرت خویش بیرون می آورد. و زمانی که از فطرت بیرون آمد، آن دین را انسان هرگز به یغما نمی دهد.

یک تپش دل، اگر بداند که چرا می تپد، تبدیل به یک شمع می شود در تمام ظلمت تاریخ.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 20:20  توسط محمد  | 

نامه بی جواب

awake

نامه بي جواب
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون ديوونه هميشگي

فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت؟

حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه ها هرچي بگم جون خودت بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون

فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شدو وقسمت من آوارگي

نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات، نوازشات ، بوسيدنت

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته؟
يه قلب تنها و كبود هلاك يك نگاهته؟

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت مي ره
بعدش خبر مي دن بيا كه دارد دوستت مي ميره

روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي؟
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي

يه وقت من و گم نكني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب

فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطيفتو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشكني

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمون مون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره؟

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره؟
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت مي آد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري من و فراموش مي كني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش مي كني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

عكساي نازنين تو با جند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دليل زندگي با يه عمي دوست دارم
داغ دلم تازه مي شه اسمت و وقتي مي آرم

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچ وقت نگير؟

حرف من و به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنياي عجيبيه

زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه

تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم مي شه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟

دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار

فكر نكني از راه دور دارم سفارش مي كنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش مي كنم

اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا كتاب
كه هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

يه شب تو پاييز كه غمت سر به سر دل مي ذاره
مهنازهمون كسي كه بيشتر از همه دوستت داره

همسر عزيزم دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 19:54  توسط محمد  | 

آدمها

آدما

آدما از آدما زود سير ميشن

آدما از عشق هم دلگير مي شن

آدما رو عشقشون پا مي ذارن

آدما آدمو تنها مي ذارن

منو ديگه نمي خواي خوب مي دونم

تو كتاب دلت اينو مي خونم

****

يادته اون عشق رسوا يادته

اون همه ديونگي ها يادته

تو مي گفتي كه گناه مقدسه

اول و آخر هر عشق هوسه

آدما آخ آدماي روزگار

چي مومنه از شماها يادگار

****

ديگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب درو خسته شدم

نمي خواي بموني توي اين خونه چشم تو دنبال چشماي اونه

همة حرفاي تو يك بهنونه ست اون جهنمي كه ميگن اين خونه ست

داستان عشق و  د يوانگی 

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت .

هوس به مركز زمين رفت

دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت

طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد

و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ...هشتاد ...هشتاد و يك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ..نود و شش ...نود و هفت .هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد

ديوانگي فرياد زد دارم ميام دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود.

دروغ ته درياچه هوس در مركز زمين يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق او از يافتن عشق نااميد شده بود

حسادت در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است

ديوانگي شاخه چنگك مانند را از درختي كند و با شدت و هيجا ن زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود

ديوانگي گفت من چه كردم من چه كردم چگونه مي توانم تورا درمان كنم عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو و اينگونه است كه از آن روز به بعد است كه عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست.

 

٭ عاشقانه
شعر از فروغ فرحزاد

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي تن سوزان من
 آتشي در سايه مژگان من
اي زگندم زارها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
 اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
با توام ديگر ز دردي بيم نيست هست
اگر ، جز درد خوشبختيم نيست
اي دل تنگ من و اين با نور؟
 هايهوي زندگي در قعر گور؟
 اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هركسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريكي ست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
سر نهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش ، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها گمشدن
در پهنه بازارها آه ،
 اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
چون ستاره ، با دو بال زر نشان آمده
 از دور دست آسمان جوي خشك سينه ام را
 آب تو بستر رگهام را
سيلاب تو در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم به راه
 اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هايم از هرم خواهش سوخته
 آه ، اي بيگانه با پيراهنم
 آشناي سبزه زاران تنم
 آه ، اي روشن طلوع بي غروب آفتاب سرزمين هاي جنوب
 آه ، آه اي از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر ،
سيراب تر عشق ديگر نيست اين ،
 اين خيرگي ست چلچراغي در سكوت و تيرگي ست
عشق چون در سينه ام بيدار شد از طلب پا تا سرم ايثار شد
 اين دگر من نيستم ، من نيستم
حيف از عمري كه با من زيستم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
 اي تشنج هاي لذت در تنم اي خطوط پيكرت پيراهنم
 آه مي خواهم كه بشكافم زهم شاديم يك دم بيالايد به غم
 آه ، مي خواهم كه برخيزم ز جاي همچو ابري اشك ريزم هاي هاي
 اين دل تنگ من و اين درد عود؟ در شبستان ، زخمه هاي چنگ و رود؟
 اين فضاي خالي و پروازها؟ اين شب خاموش و اين آوازها؟
 اي نگاهت لاي لايي سحربار گاهوار كودكان بي قرار
 اي نفسهايت نسيم نيمخواب شسته ازمن لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من رفته تا اعماق دنياهاي من
 اي مرا با شور شعر آميخته
 اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 19:50  توسط محمد  | 

عکسهاومطالب جالب ودیدنی

سلام

آيا ميدانيد ……
ـ مغز انسان بيش از ساير اعضاي بدن كار ميكند وبيش از20% از انرژي بدن را مصرف مي كند.
ـ هر يك ليتر بنزين معادل 5/23 تن گياهان مدفون شده در قرنها پيش است.
ـ 90% يخ دنيا در سرزمين هاي قطبي است.
ـ متوسط وزن مردان در كره زمين بيش از وزن زنان است.
ـ نياز مردان به صحبت كردن در هر روز دوازده هزار واژه، و نياز زنان 23 هزار واژه است.
ـ اگر تكثير باكتري تا 24 ساعت ادامه يابد ، توده 2 تني از يك باكتري بوجود مي آيد.
ـ وسعت و عرض كهكشان راه شيري حدود 70 هزار سال نوري است.
ـ سرعت گردباد گاهي به300 تا 450 كيلومتر در ساعت مي رسد.
ـ عميق ترين درياچه جهان دريا چه بايكال در روسيه است كه 1940 متر عمق دارد.
ـ حدود 7 هزار نوع برنج مختلف در دنيا وجود دارد.
ـ يك ميليون كره به اندازه زمين در خورشيد جاي مي گيرد.
ـ 1300 كره زمين در سياره مشتري جاي مي گيرد.

Click to view or critique

آدم ها مثل کتاب هستن..بعضی از آدمها را بايد چند بار خوند تا معنی آنهارا بفهميم
و بعضی از آدم ها را نخوانده بايد دور انداخت.
بعضی از آدمها با حروف سياه چاپ ميشوند
و بعضی از آدمها صفحه رنگی دارند...
بعضی از آدم ها تجديد چاپ ميشوند
و بعضی آدم ها فتوکپی آدمهای ديگه هستند..
و بعضی ها هم ترجمه شده اند..
و بعضی ديگر هم با کاغذ کاهی چاپ ميشوند..
و بعضی با ......
اگه خودتونو خوب ميشناسيد..
ببينيد که شما جزو کدوم گروه هستيد...؟؟؟

 

مناجات با خدا

کودک به نجوا گفت:((خدايا با من صحبت کن)).يک چکاوک آواز خواند ولی کودک نشنيد.پس کودک با صدای بلند گفت:((خدايا با من صحبت کن)) آذرخش در آسمان غريد ولی کودک متوجه نشد..کودک فرياد زد:((خدايا يک معجزه به من نشان بده))يک زندگی متولد شد ولی کودک نفهميد...کودک نااميدانه گريه کرد و گفت:((خدايا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم)) پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد! ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد...

به نظرتون ما نقش همين کودک رو بازی ميکنيم...؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 15:50  توسط محمد  | 

واقعیات زندگی

سلام

زوج جواني به خاطر اختلاف بر سر شكل هندسي استخر منزلشان راهي دادگاه شدند

(نقل به مضمون از روزنامه ايران , سه شنبه 19 آبان 1383)

خانه پريسا استخر ندارد.خانه پريسا حوض ندارد.خانه پريسا حمام ندارد.خانه پريسا لوله كشي آب ندارد.

پريسا آرزو ميكند بتواند يكبار ديگر با مادرش به حمام معصومي كه دو كوچه آن طرف تر است برود.

حمام معصومي آب دارد اما نه به اندازه يك استخر

موضوع انشا’ پريسا اين هفته "عدالت اجتماعي " بود

شما بگوييد چه بنويسد.

امضا:...

Click to view or critique

 

 

اينجا يه دنياي ديگه‌ست

 مردي با اسب از جاده‌اي مي‌گذشت. بيماري را ديد كه كنار جاده افتاده است. براي كمك به او از اسب پايين آمد و كنار او نشست. بيمار ناگهان مشتي خاك در چشم مرد پاشيد و از جا پريد و روي اسب نشست و دور شد. مرد در حالي كه چشمانش سرخ شده بود داد زد: اي مرد. اسبي را كه مي‌بري مال خودت، اما مردانگي را چرا بردي؟!

 Click to view or critique

در ازل پــرتــو حـسنـــش ز تــجــلي دم زد       عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌اي كرد رخش ديد ملك عشق نداشت       عين آتش شـد از اين غـيرت و بـر آدم زد

                                                                                                                                            (حافظ)

 

داستان از اون روز شروع شد كه خدا بابا آدم رو آفريد. ولي بابا آدم طفلكي كه خيلي تنها بود، توي اون بهشت به اون بزرگي دلش مي‌گرفت، دلش هواي حوا رو داشت، آخه بدون اون حس مي‌كرد كه كامل نيست، حس مي‌كرد چيزي كم داره. خدا فهميد، براي همين مامان حوا رو آفريد. وقتي بابا آدم براي اولين بار حوا رو ديد، حسي رو تجربه كرد كه تا اون روز نداشت، دلش لرزيد، و حوا هم همينطور. و اون موقع خدا متوجه شد كه با آفرينش آدم و حوا، نه فقط انسان رو آفريده، بلكه چيز ديگري هم اين وسط آفريده شده. و اون «عشق» بود...

و اون روز گذشت، گذشت ولي هنوز اين عشق، نسل بابا آدم رو رها نكرده...

 

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 15:44  توسط محمد  | 

در خواست

سلام

تا به چند از اين قلم آ يد توان
تا نويسد شرح درد عاشقان
درد دوری از دل و دلبر که شد
قصه های نا تمام اين جهان
چون قلم بر قصه دردم رسيد
نا توان در شرح دردی بی کران
قصه عشقی که معشوقی نداشت
جستجويی در جهانی بی نشان
جسم خاکی بسته بر اسباب خاک
کی تواند جستجو اندر زمان
قصه تلخی که پايانی نديد
Natalie 3

ما نمي دانيم چگونه درخواست كنيم

نويسنده: جك كنفيلد و مارك ويكتور هانس

مترجم: سهيلا موسوي رضوي و دكتر ندا افتخار


داستاني هست راجع به يك دزد در زمانهاي قديم كه كت باشكوهي را دزديد. كت از بهترين پارچه درست شده بود و دكمه هايي از طلا و نقره داشت. وقتي كت را در بازار به يك بازرگان فروخت، پيش دوستانش برگشت. دوست نزديكش از او پرسيد كه كت را چند فروخته است.
پاسخش اين بود: «صد سكه نقره».
دوستش پرسيد: «يعني مي خواهي بگويي فقط صد سكه نقره براي آن كت باشكوه گرفتي؟» دزد پرسيد: «مگرازعدد صد بزرگتر هم هست؟»
خيلي از ما نمي دانيم چه بخواهيم يا نمي دانيم چه چيزهايي موجود و در اختيارمان است چون هيچ وقت با آنها آن قدرآشنا نبوده ايم، يا آن قدر از خود دور افتاده ايم كه ديگر قادر نيستيم نيازها و خواستهاي واقعي خود را درك كنيم. بعضي از ما به قدري كرخ و بي حس شده ايم كه از آرزوها و خواستهاي طبيعي خود بي خبريم. ديگر نمي دانيم چه مي خواهيم. بيشتر ما نمي دانيم چطور بخواهيم. هيچ وقت شگرد مؤثر درخواست كردن را نياموختيم. نمونه ي مهارت هاي ارتباطي مؤثر را در خانه مان نديده ايم و در مدرسه يا محل كار به ما آموخته نشده است.
خيلي از ما نمي دانيم از چه كسي بخواهيم و چه زماني بخواهيم. ما نياموختيم چطور كساني را كه مي توانند آنچه را مي خواهيم به ما بدهند، از يك بغل كردن يا اندرزي خردمندانه گرفته تا سفارش چيزي كه مي فروشيم، بشناسيم و خيلي از ما ياد نگرفتيم علائم غير كلامي را كه مردم به سوي ما ارسال مي كنند، از قبيل «من با توهستم» يا «حالا نه»، دريافت كنيم.

ترس هميشه از ناآگاهي سرچشمه مي گيرد. رالف والدوامرسون

ما نمي دانيم چه چيزهايي حاضر و آماده و ممكن هستند.
اكثر ما نمي دانستيم كه مي شود بدون پول اوليه خانه خريد تا وقتي كه كتابهاي رابرت آلن را خوانديم. نمي دانستيم كه مي شود نرخ بهره ي كمتري براي كارتهاي اعتباري تقاضا كرد تا وقتي كه سخنراني چارلز گيونز را شنيديم. نمي دانستيم كه مي شود يك سرويس مجاني با اتومبيل يا اتاقي ارزانتر درهتل درخواست كرد تا وقتي كه يك نفر به ما گفت مي توانيم. اگر پدرو مادرمان به ما ياد ندادند و ما، در مدرسه ياد نگرفتيم و نمونه اش را در زندگي نديديم، از كجا مي توانستيم بدانيم؟
وقتي عادت كنيد براي سير كردن خود يك تكه نان بخوريد، نمي دانيد كه مي توانيد يك بشقاب رشته فرنگي بخواهيد. شما هيچ وقت يك بشقاب رشته فرنگي نديده ايد. حتي نمي دانيد كه وجود دارد. بنابراين خواستن آن كاملأ دور از طبيعت شماست. يك روز يا يك نفر بشقاب رشته فرنگي را به شما نشان مي دهد يا راجع به آن مي خوانيد يا از كسي مي شنويد، تا بالاخره از وجود آن آگاه مي شويد و ديگر فقط يك خيال نيست و بعد يواش يواش به خود مي گوييد: «آهاي، من رشته فرنگي مي خواهم». دكتر باربارا دي آنجليس، نويسنده ي كتاب «به كار گرفتن عشق مؤثر است» و «لحظات واقعي».
ما نمي دانيم كه واقعأ چه مقدار نياز داريم و مي خواهيم.
اكثر ما از نيازها و خواست هاي واقعي خود بي خبريم، چون وقتي بچه بوده ايم به ما كم محلي شده، ما را طرد كرده اند يا خجالت كشيده ايم آنها را بيان كنيم. ممكن است به دليل مصرانه و مكرر از ما انتقاد شده باشد يا مسخره مان كرده باشند، بنابراين درخواست نكردن بيشتر به ما احساس امنيت مي داد و كمتر ما را معذب مي كرد. ما به سادگي خواستهايمان را دفن كرديم.
بيان خواستهايمان پدر و مادر ما را ترسانده يا آنان را خجل يا به طرق ديگر ناراحت كرده است. با نظام باورها، معيارها يا ارزشهاي آنان متناقض بوده است. ممكن است چيزهايي را خواسته ايم كه از آنان در كودكي دريغ شده بود و ناخودآگاه از درخواست ما ناراحت مي شده اند.
درخواستهاي زمان كودكي مان شايد دردهاي درمان نشده و نيازهاي تحقق نيافته ي زمان كودكي آنان را دوباره آشكار كرده باشد. ممكن است حتي به دليل اين كه پسر يا دختربوده ايم از ما بدشان مي آمده و ممكن است براي انتقام گرفتن از كسي كه در گذشته آزارشان داده، فرافكني كرده و ما را از چيزهايي محروم كرده باشند يا از انتقادهاي همسايگان يا اقوام از «لوس بارآوردن» فرزندانشان، براي آسان گيري يا نرمش، يا به دليل چنين «شل و ول» بودن ترسيده اند.
دليلش هرچه باشد، اثر نهايي اين است كه ما ديگراحساس نمي كرديم چه مي خواهيم، زيرا خيلي دردناك بود. آسانتر بود در كرخي و بي حسي و بي علاقگي فرو رويم. عاقبت در جواب «امشب مي خواهي چه كار كني؟» جوابهايي از قبيل «نمي دانم» و «برايم فرقي نمي كند» مي دهيم. وقتي از ما مي پرسند چه مي خواهيم، ديگر نمي دانيم چه مي خواهيم.

ما نمي دانيم چگونه بخواهيم.
اكثر ما هيچ وقت سرمشق يا دستورالعملي براي درخواست كردن واضح و مستقيم در خانه نداشته ايم. اكثر مدارس دروسي در زمينه ي مهارتهاي ارتباطي ندارند كه به ما بياموزد چطور درخواستهايي مؤثر نماييم. آنچه ما بارها و بارها ديده ايم نق زدن، ناليدن، گله كردن، شكوه و شكايت بوده است. ما درخواستهاي كنايه آميز، همراه با ايما و اشاره و غير واضح را ديده ايم، ولي ارتباط مستقيم در مورد احتياجات، خواستها و تمايلاتمان نداشته ايم. اگر ما قبلأ اين مهارتها را نديده باشيم، آموختن آنها و وارد كردنشان در زندگي مان بسيار مشكل است.
ران هالينك: «كسي به من چيزي نگفته بود. پدر من در تمام عمرش چيزي از كسي نخواسته بود. من هيچ وقت نديدم او چيزي بخواهد. در خانه ي ما چنين سرمشقي وجود نداشت، بنابراين من با اين بزرگ شدم كه مرد بايد روي پاي خودش بايستد».
- باربارا دي آنجليس: «وقتي بچه بودم نديدم كه هيچ زني چيزي را كه مي خواهد، درخواست كند. من در دوران كودكي هيچ الگويي از زنان قدرتمند نداشتم. زنان موفق زيادي در زندگي من نبودند».

Terra

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1383ساعت 15:45  توسط محمد  | 

فکر

سلام

کوره ای کز آتش سينه من در زمين گدازان خواهد بود

کوزه خاک مرا خواهد پخت

و خوش آن دم که به آب گوارايی خنک گردد
و خوشتر آن که دم مسيحايی از آن نوشد
ولی افسوس که سرانجام به دست خرفتی افتد و خاک گردد
و داغ دل تازه گردد و اين داغی

کوزه خاک مرا خواهد پخت

Happy Halloween

 

چگونه فكر بر انتقاد اثر مي گذارد؟

نويسنده: دكتر هندري وايزينگر



مترجم: پريچهر معتمد گرجي

اپيكتتوس حكيم، دو هزار سال پيش گفت: «مشكلات به خودي خود ناراحت كننده نيستند؛ بلكه طرز تلقي نادرست ما از آنهاست كه موجب ناراحتيمان مي شود». امروزه روان شناسان با اين نظر موافقند ـ يعني مفهومي كه ما براي رويدادها قائل مي شويم روي ما اثر خوب يا بد مي گذارد. طرز تلقي يا «فكر» به اشكال مختلف، بر چگونگي تعبير ما از انتقاد مؤثر است:

ارزيابي فردي
ارزيابي عملي است ذهني كه ما را در درك وقايعي كه براي خود يا اطرافيانمان اتفاق مي افتد ياري مي كند. ريشه هاي ارزيابي، در سرشت ما و شرايط خاصي چون زمينه هاي خانوادگي، استعدادهاي طبيعي، ظاهر جسماني و سلامتي، اعتقادات و بيمها و اميدهاي ما قرار دارد. مجموعه ي اين عوامل، شرايط منحصر به فردي را فراهم مي آورند كه هريك از ما بر اساس آن محيط خود را تعبير و تفسير مي كنيم؛ به رويدادهاي بيروني معنا و مفهوم مي بخشيم و وضعيتهايي را كه در زندگي روزمره با آن مواجه مي شويم، مي سنجيم. به مورد زير توجه كنيد:
ليلي زنی بود كه منش و رفتار تندي داشت. او هرگز نتوانسته بود دوستي كسي را جلب كند. ظاهرش آشنايان را به معاشرت با او تشويق مي كرد، اما حالت و رفتار پرخاشجويانه اش سرانجام، آنها را از او فراري مي داد. ليلي اميدوار بود كه اين رفتار به رابطه ي دوستي او با علي آسيبي وارد نكند؛ چون علاقه زيادي به او پيدا كرده بود. علي معمولأ بعدازظهر پنج شنبه به ليلي تلفن مي كرد تا براي تعطيلات آخر هفته برنامه اي ترتيب بدهند. يك روز پنج شنبه، وقتي ساعت از هشت گذشت و علي تلفن نكرد، ليلي شماره ي او را گرفت و ظرف دو ساعت، سه بار زنگ زد و هر بار هم در نوار پيغام گذاشت. ديروقت شد و باز هم از تلفن علي خبري نشد. ليلي كه سخت به خشم آمده بود، تلفن نكردن علي را توهيني آشكار به خود تلقي مي كرد. ليلي مي گفت: «فهميدم كه علي به اين طريق مي خواست به من بگويد كه ديگر علاقه اي به ديدنم ندارد - با اين كارش به من گفت برو گمشو!»
داستان ليلي داستان قابل توجهي است زيرا نشان مي دهد كه نحوه ارزيابي ما از يك واقعه، نه تنها احساسي را كه بايد نسبت به آن داشته باشيم، بلكه واكنشي را نيز كه مي بايست در پاسخ به آن نشان دهيم، آمرانه به ما ديكته مي كند. ليلي نامطمئن از خود و مشوش از اين كه علي هم ممكن است مثل تمام دوستان ديگري كه قبلأ مي شناخت او را ترك كند، دچار افسردگي شده بود و سكوت او را نوعي انتقاد تلقي كرده، نتيجه گرفته بود كه علي ديگر تمايلي به ديدنش ندارد.
همين مسأله اگر به نحو ديگري ارزيابي مي شد، واكنشهاي كاملأ متفاوتي به بار مي آورد. مثلأ اگر ليلي فكر كرده بود كه علي در يكي از مأموريتهاي متعددي كه به اقتضاي شغلش از شهر بيرون مي رفت، بيش از حد معمول كارش طول كشيده است، چه واكنشي نشان مي داد؟ هنوز هم ممكن بود از اين كه به او نگفته است كه به مأموريت مي رود يا اين كه در تلفن كردن كوتاهي كرده است، آزرده شود؛ اما به ندرت به اين نتيجه مي رسيد كه علي قصد دارد روابط خود را با او قطع كند و به جاي آن كه فكر كند: «او ديگر نمي خواهد مرا ببيند»، به احتمال زياد چنين نتيجه مي گرفت: «امشب به قدري سرش شلوغ بوده كه نتوانسته تلفن كند». اگر ليلي در ارزيابي خود به اين نتيجه مي رسيد كه كوتاهي علي در تلفن كردن يا جواب دادن به تلفنهاي او احتمالأ به سبب بيماري يا تصادف بوده، چه مي شد؟ در اين صورت، ليلي به دور از احساس سرخوردگي يا خشم، نسبت به علي احساس نگراني و همدردي مي كرد.
بديهي است كه تعبير وقايع در شرايط مختلف متفاوت است، ولي نكته اين جاست كه احساس و رفتار ما بر حسب نوع ارزيابي ما از وقايع مختلف، متفاوت خواهد بود.
دو نفري كه در قضيه اي سهيم هستند ممكن است هركدام ارزيابي متفاوتي از آن قضيه داشته باشند. در حقيقت چون ادراك و سنجشهاي ما هميشه به طرزي منحصر به خود و شخصي است، به نظر مي رسد كه هيچ وقت ارزيابي دو نفر از يك موضوع نمي تواند كاملأ مشابه باشد.
مسعود و مريم شش ماه بود با هم نامزد شده بودند كه مريم ناگهان نامزديش را به هم زد. مسعود با تعجب مي گفت: «من هرگز با كسي به اندازه مريم صميمي نبوده ام، موضوعي نبود كه ما نتوانيم درباره آن با هم حرف بزنيم. درست است كه زياد با هم جر و بحث مي كرديم، اما اين هم واقعيت داشت كه در عين حال بسيار صميمي بوديم و به نظر مي رسيد كه ازدواجمان پايه و اساس محكمي خواهد داشت». اما مريم مسأله را به صورت ديگري مي ديد. او مي گفت: «ما دائمأ در حال جر و بحث بوديم تا اين كه من بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه ما هيچ وقت نمي توانيم با هم به توافق برسيم».
مسعود و مريم هر دو مي دانستند كه درباره موضوعات زيادي بحث مي كنند، ضمن آن كه هركدام هم اين واقعيت را به نحوي غير از ديگري ارزيابي مي كرد. به نظر مسعود، اين گفتگوها از ارزش خاصي برخوردار بود، در حالي كه به نظر مريم، دليل عدم توافقشان به حساب مي آمد.
هركس چشم انداز و برداشت خاص خودش را دارد. براي مثال، يك كاناپه بزرگتر از حد معمول، ممكن است از نظر يك مبل ساز، يك زوج جوان يا مردي كه پيوسته در حال مسافرت است، مفهوم كاملأ متفاوتي داشته باشد. چهار نفر را پشت ميزي بنشانيد و حرف "M" را روي ميز قرار دهيد. برحسب اين كه هركس در كجا نشسته باشد، حرف "M"به شكل "M"، "E"، "W" مي بيند.
به همين ترتيب، واكنش افراد، نسبت به انتقاد نيز بستگي به آن دارد كه از نظر روحي در چه شرايطي باشند. يكي ممكن است فكر كند به او توهين شده، دومي احساس افسردگي كند و سومي خشمگين شود. به ندرت كسي پيدا مي شود كه از به رخ كشيده شدن معايبش خوشحال باشد. همان شخص ممكن است به همان انتقاد در زمانهاي گوناگون واكنشهاي متفاوت نشان دهد، چرا كه برداشتش از آن انتقاد تغيير كرده است. بارها اتفاق افتاده كه واكنش ديگران به خاطر يك انتقاد ساده باعث حيرتمان شده است. خصوصأ وقتي كه منظورمان كمك به او بوده است. در اين گونه موارد با اعتراض مي گوييم: «شما حرف مرا عوضي فهميديد». بيشتر مردم مي توانند بياموزند كه براي پذيرفتن جنبه هاي مثبت يك انتقاد، چگونه روش برخورد خود را تغيير دهند.

Kat II
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1383ساعت 15:31  توسط محمد  | 

احساس

سلام

Radiate

هر انديشه اي كه از ذهن ما مي گذرد آينده ما را مي افريند. (شفاي زندگي: لوئيز هي)

 

 

بیان احساس ناب یک عشق خالص و بی غل و غش از زبان اقای راچستر برای جین:

 

 

صادقانه ترین عشقی که قلب همواره

در ژرفنای برافروخته خود حس کرده

هستی را با اهنگی پرشتاب

در رگها جاری می ساخت.

 

امدنش امید هر روزه من بود

و جدائی از او رنج هر روزه ام

بخت که از شتاب گامهای او می کاست

راه را برجریان هستی در رگهایم بسته بود

 

در خواب دیدم که عاشقی و معشوق بودن

سعادتی ناگفتنی است

پس بی پروا و مشتاق

آن را مقصد حیات خود گرفتم

 Click to view or critique

نگراني را از خود دور كنيد و بخنديد تا شاداب بمانيد 

    
    در فكر بودن‌، با احساس نگراني داشتن متفاوت است‌. در فكر بودن‌، دليل و هدف دار و براساس قانون عمل و عكس العمل است‌. به طور مثال ممكن است ما همة پنجره‌ها را قبل از ترك خانه ببنديم چون به اين فكر هستيم كه باد ممكن است گلدان‌ها را بيندازد، ولي نگراني اين منطق را ندارد. نگراني بر آرزوهاي غيرمنطقي متمركز است‌. مثلاً، اي كاش مي‌توانستم گذشته را تغيير بدهم و يا جنگ با حوادث غيرقابل تغيير در آينده داشته باشم‌. با نگراني هيچ مسئله‌اي را نمي‌توانيد حل كنيد. اگر عامل نگراني خود را ناشي از رفتار بعضي از افراد مي‌دانيد، تصور كنيد كه آنان بيمارند و تعادل مواد شيميايي و هورمون‌ها در بدن آدم‌ها بهم خورده است و خودشان مقصر نيستند. يا مي‌توانيد فرض كنيد كه از نظر فرهنگي‌، اجتماعي و آگاهي موقعيت مناسبي براي رشد نداشته و هنوز به بلوغ فكري و عقلاني نرسيده‌اند. يكي از بهترين راه‌هاي پيدا كردن قانون شفابخش زندگي‌، ساكت ماندن است‌، يعني سخن نگفتن دربارة مشكلاتتان‌. نفوس بد نزنيد. تنها ساكت بمانيد و فقط با سكوت خود با مسايل برخورد كنيد. شيوة ديگر اين است كه شما مي‌توانيد خودتان را يك سال بعد از حادثة نگران كننده تصور كنيد. يعني زمان را يك سال به جلو ببريد. در اين مواقع شما متوجه مي‌شويد كه اين حادثه اين قدر احتياج به ناراحتي و بي‌تابي شما ندارد. هرگاه مسئله‌اي به سراغ شما آمد، به يك نقطة بلند برويد و از آن بالا به همه چيز نگاه كنيد. آنگاه مي‌بينيد كه مسئلة شما در مقياس جهاني هيچ نيست‌. در چنين مواقعي سري هم به آسمان بلند كنيد و از قدرت بي‌انتهاي خداوند در تمام مراحل زندگي مدد بگيريد. خداوند براي غلبه بر دشواري‌هاي زندگي سه روش در اختيار انسان قرار داده است كه عبارتند از: خنده‌، اميد و خواب‌. خنده يكي از مهمترين ورزش‌هاي يوگا در جهان است‌. خنده فقط مخصوص آدمي است و در هيچ جاندار ديگري وجود ندارد. خنده باعث بروز انديشه‌هاي نو و خلاق‌، افزايش طول عمر و پيشگيري از سكتة قلبي و مغزي مي‌شود. يك خندة خوب‌، تغييرات شگرفي در كبد ايجاد مي‌كند و فوراً باعث مي‌شود، احساس بهتري براي هر كار داشته باشيم‌. خنده‌، موسيقي روح است‌. منتظر نباشيد كه ديگران شما را بخندانند بلكه خودتان قايقي از خنده را پارو بزنيد و اختيار اين درياي شادي را به دست بگيريد. سعي كنيد ديگران را شاد كنيد و از شادي ديگران لذت ببريد. كتاب‌هاي فكاهي بخوانيد. با افراد بذله‌گو ديدار كنيد. به افراد، مكان‌ها و وقايع مشابهي كه شما را به خنده مي‌اندازد، فكر كنيد. صبح‌ها قبل از برخاستن از خواب به مدت پنج دقيقه زير پتو بخنديد و آثار آنرا بر روحية خود در طول روز ببينيد! 

 

منبع:مجله راه زندگی

Soft Portrait
    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1383ساعت 15:16  توسط محمد  | 

مهربانی

سلام

این مطالبی را که مینویسم در پستهای قبلی نوشتم شاید موفق نشده باشید آنها را بخوانید

مجددا چند مطلب جالب را مینویسم .

Click to view or critique

مهربان و صميمي باشيد و يكديگر را در آغوش بگيريد! 
    
     
    نيروي دروني اغلب از مهرباني و گذشت ديگران دربارة ما ايجاد نمي‌شود، بلكه از خوبي‌هاي ما به ديگران به وجود مي‌آيد. هر كدام از ما داراي نيرويي هستيم كه مي‌توانيم با اعمال ساده‌اي دنيا را غني سازيم‌. مانند مهرباني بدون قيد و شرط به همسر، دوستان و يا حتي به يك شخص غريبه‌. از هر فرصتي كه به دست مي‌آوريد، استفاده كنيد تا چيزي را بستانيد. هنگامي كه به دنبال خوبي در ديگران باشيد، بهترين را در خودتان خواهيد يافت‌. موردي را به كسي تبريك بگوييد، به مناسبتي يا حتي بدون مناسبت هديه بدهيد. نفرت ديگران را با عشق پاسخ دهيد. عشقي كه بروز مي‌دهيد به شما باز مي‌گردد و ارمغان آن آزادي و رهايي است‌. عشق خود را نثار كساني كنيد كه با شما در تعارض و تخاصمند. عشق ورزيدن به كساني كه شيرين و نازنين و دوست داشتني‌اند، كار آساني است‌. براي اين كه عمق عشق را در قلب خود بيازماييد، ببينيد چقدر آناني را كه تحمل رفتارشان برايتان دشوار است‌، دوست داريد. اين اعمال سبب تقويت و رشد روح شما مي‌شوند و بركات خود را به دنبال خواهند آورد. دكتر «هارولد واشا» مي‌گويد: در آغوش گرفتن انساني توسط انسان ديگر در جسم خستة يك آدم هواي تازه‌اي از زندگي مي‌دمد و به آدمي احساس جواني بيشتري مي‌بخشد. در آغوش گرفتن روزانه‌، پيوندها را نيرو مي‌بخشد و تا اندازة زيادي تنش‌ها و جر و بحث‌هاي خانوادگي را كاهش مي‌دهد. هنگامي كه كسي نوازش و لمس مي‌شود، ميزان «هموگلوبين‌» خونش به اندازة زيادي افزايش مي‌يابد. هموگلوبين بخشي از خون است كه باعث انتقال اكسيژن به اندام‌هاي بدن مي‌شود. افزايش ميزان هموگلوبين تمام بدن را تقويت مي‌كند و ضمن جلوگيري از بروز امراض‌، بهبودي را سرعت مي‌بخشد و باعث ايجاد آرامش و نشاط در فرد مي‌شود. توصية مهمي براي شما دارم و آن اين كه شما، همسر، فرزندان و اعضاي خانواده‌تان را گاهي در آغوش بگيريد و از توجه و اعتمادي كه از اين ارتباط به وجود مي‌آيد، لذت ببريد. لوچيانو مي‌گويد: هر يك از ما فرشته‌اي هستيم با يك بال‌، تنها زماني مي‌توانيم پرواز كنيم و به اوج برسيم كه يكديگر را در آغوش بگيريم‌.»
Click to view or critique
 

برنامة دوست داشتني من‌! 

    دقيقاً همان طور كه خيلي از كارها را بدون چون و چرا انجام مي‌دهيم‌. بستن دكمه‌هاي پيراهن‌، مسواك زدن‌، براي خانمها شستن ظرفها، پختن غذا، طرز فكرهاي كليشه‌اي را بدون آن كه عمدي در كار باشد و يا فكري در مورد آن داشته باشيم مي‌پذيريم و انجام مي‌دهيم‌. در مورد بسياري از كارهاي مهم زندگي نيز به اين روش عادت مي‌كنيم و بسياري از طرز فكرهايي را مي‌پذيريم كه اصلاً ارزش و معني ندارد.
    در مورد يك زندگي ارزشمند و با هدف‌، به نظر خيلي‌ها صرف وقت درباره اين كه چه كار كنيم تا به زندگي پويا برسيم‌، احمقانه است‌. به نظر اين گروه‌، زندگي انسان يا پوياست و يا زندگي بي‌تحركي دارد و كاري از كسي و يا برنامه‌ريزي بر نمي‌آيد. در صورتي كه اين طرز فكر كاملاً اشتباه است‌.
    برنامه ريزي حساب شده براي زندگي همانند كاشتن بذرهاي توانمندي و پويايي است‌. انسان در جريان زندگي واقعي و براي آن كه از وضعيت نباتي فاصله بگيرد، بيش از هر چيز بايد از يك برنامه ريزي حساب شده براي رسيدن به هدفهاي ارزشمند استفاده كند.
    يك پزشك 42 ساله كه از درآمد خوبي برخوردار است‌. از سالهاي جواني‌اش براي اين زندگي راحت و بي‌دردسر برنامه‌ريزي كرده است‌.
    سالهاي زندگي مفيد بايد از قبل پيش‌بيني شود، مهم نيست كه چندسال از عمر خود را پشت سر گذاشته‌ايد در جواني و ميانسالي و هر سني كه هستيد، برنامه‌اي براي زندگي خود بريزيد، مهم اين است كه همين حالا دست به كار شويد.
    نكته مهم اين است كه بايد در برنامه ريزي خود به عنوان انساني كه در اين جهان زندگي مي‌كنيد، در نظر بگيريد هر روز عمر را به مفهوم واقعي كلمه زندگي كنيد، از اوقات‌تان لذت ببريد و از گرفتاري‌هاي زندگي ترسي به دل راه ندهيد. همة مردم بايد امروز را به مفهوم واقعي آن زندگي كنند. بايد حالا زندگي كنيد و بايد بدانيد كه اشتباهات ديروز تنها به درد سطل آشغال مي‌خورند.
    حرف من اين است كه هر چه زودتر و هر چه جوانتر بهتر. به قدري نسبت به خودتان احساس خوب و دوست داشتني داشته باشيد كه لزومي به فرار از زندگي احساس نكنيد.
    اگر در دبيرستان يا دانشگاه هستيد، اگر مي‌خواهيد نخستين شغل زندگي‌تان را انتخاب كنيد، اگر بچه‌هاي كوچكي داريد، اگر در حال كاسبي هستيد، اگر با نوه‌هايتان بازي مي‌كنيد، در هر موقعيتي و در هر سني كه هستيد، ساعات عمر خود را از زندگي سرشار سازيد.

منبع: راه زندگی

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1383ساعت 14:52  توسط محمد  | 

شخصيت به شکل بستنی

سلام

شخصيت

 

رابطه بین بستني و شخصيت افراد

بنا به نتيجه يك تحقيق علمي ، تجربي  كه همبستگي نزديك بين طعم ها و شخصيت افراد را ثابت ميكند ، اگر ميخواهيد بدانيد بستني مورد علاقه تان چه ويژگي‌هاي شخصيتي شما را لو ميدهد !


بستنی پسته ایی

دوستداران بستني پسته اي شنوندگان خوبي هستند . صبر و تحمل زيادي دارند و مشكلات را با شكيبايي پشت سر ميگذارند ، كمتر خشمگين ميشوند و افرادي هستند بسيار احساساتي . در درك مشكلات و موقعيتهاي ديگران به خوبي عمل ميكنند و به همين جهت روابط خوبي با اطرافيانشان دارند .


 بستنی گردويي

دوستاران بستني گردويي منظم و محتاط هستند . اين كمال گران خيلي به جزئيات اهميت ميدهند و هيچ وقت از قوانين تخطي نميكنند . وظيفه شناسي ، اخلاق گرايي و محافظه كاري از ويژگيهاي بارز آنهاست . آنها از رقابت با ديگران بخصوص در ورزش لذت ميبرند و دوستدارند هميشه رئيس باشند .


بستنی کاکائويي

اگر بستني مورد علاقه شما بستني كاكائويي است ، ميتوان گفت كه سرزنده و خلاق هستيد . شما به ندرت سعي ميكنيد هيجان و اشتياق تان را پنهان كنيد .شخصيت شما براي ديگران جالب است و در مهمانيها وجود شما فضا را شاد ميكند . كارهاي يكنواخت شما را كسل ميكند و از اينكه هميشه در مركز توجه ديگران باشيد لذت ميبريد 


بستنی وانيلي

اگر شما بستني وانيلي دوست داريد ، به احتمال زياد آدمي هستيد تنوع طلب ، شما اغلب اوقات بر اساس انگيزه‌هاي آني‌تان عمل ميكنيد و از ريسك كردن نمي ترسيد . از آنجا كه توقعات زيادي از خودتان داريد ، اهداف بلندي هم براي خودتان تعريف ميكنيد . روابط نزديك خانوادگي براي شما لذت بخش است


بستنی قهوه

اما اگر بستني با طعم قهوه را دوست داريد بايد بگويم كه شما حافظه خوبي داريد . تقريباً هيچ وقت اسمها و وقايع گذشته را فراموش نميكنيد . زياد به گذشته فكر ميكنيد و از مرور كردن خاطراتتان لذت ميبريد . تا حد ي درون گرا هستيد و احساساتتان را به راحتي بروز نميدهيد


بستنی توت فرنگی

اما آن دسته از دوستاني كه به بستني توت فرنگي علاقه خاصي دارند ، خجالتي هستند و احساسات بسيار قوي دارند و به علاوه افرادي هستند دقيق ، مشكوك و خود راي . دوستداران بستني توت فرنگي كاملاً درون گرا هستند و معمولاً خودشان را به خاطر ضعفها و اشتباهاتشان سرزنش ميكنند


بستنی موزي

اما اگر طعم بستني موزي را به بقيه طعمها ترجيح ميدهيد ، فردي هستيد آسانگير كه به راحتي خودتان را با شرايط جدي تطبيق ميدهيد . دست و دلبازي ، صداقت و همدلي شما زبانزد خاص و عام است.

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1383ساعت 14:40  توسط محمد  | 

خبر

سلام

امروز برایتان چند خبر مینویسم

ممنوعيت فروش گل قرمز در ولنتاين سعودي

5 pierrots

26بهمن

به گزارش ايلنا، پليس‌‏هاي اخلاق كشور اسلامي عربستان سعودي با آمدن روز ولنتاين، فروش گل‌رز قرمز را در گل فروشي‌‏هاي اين كشور ممنوع كرده‌‏اند.

صاحبان گل‌‏فروشي‌‏ها مي‌‏گويند كه اين اقدام هر ساله از طرف اين كشور انجام مي‌‏شود تا از برگزاري فستيوال مربوط به اين روز جلوگيري كند. تنها اعياد اين كشور اعياد فطر و قربان است. در پي اين اقدام، قيمت گل رز قرمز كه اكنون به صورت پنهاني توسط دست‌‏فروشان فروخته مي‌‏شود، چند برابر شده است.
 -به گزارش ايلنا، با فرا رسيدن روز ولنتاين، فروش گل رز قرمز در عربستان ممنوع شد.

والنتاين و جشن عشقها

دوشنبه روز والنتاين و جشن عشقه. ببينيم ايرانی های لندن چيکار می کنن و زوجهای ايرانی و خارجی زندگيشون چطوری می گذره.


پونه: والا من که الان کسی رو ندارم و هيچ کاری نمی کنم. ولی دوستام برای دوست پسر و دوست دخترشون کادو می گيرند. يا توی ديسکوها پارتی می گيرند يا بچه ها خودشون اگر دوست داشته باشند مهمونی می گيرند. ديسکوهای ايرانی هم اکثراً برای اين شب برنامه دارن.

دختر: برای دختر و پسرهای ايرانی خيلی روز خوبی هست. هميشه برای هم هديه گرفتند و دوست داشتنشون رو ابراز کنند. من هيچ برنامه ای فعلاً ندارم، چون فعلاً کسی رو ندارم که بخوام بهش کادو بدم!

مرسده: من ده سالی ميشه که لندن زندگی می کنم. ۱۴ فوريه ميشه روز عاشقان. اينجا همه عشاق با هم بيرون ميرن و خلاصه شبی رو با هم می گذرونند. امسال هم ما تا به حال تصميم نگرفتيم که کجا بريم!

رضا: روز ولنتاين رو تبريک ميگم. اين روزی هست که همه بايد برن بيرون و خوش بگذرونند و کسانی که دوست دارند، همديگر رو ببينند. من هنوز تصميم نگرفتم که کجا می خوام برم. اما اميدوارم که با کسی که ميرم بيرون خوش بگذره.

پسر: روز ولنتاين روز عشاق هست. البته بيشتر از اين نمی دونم. مثل اينکه در ايران هم مد شده و عشاق به همديگه کادو ميدن. چون من زياد اهل کادو گرفتن و کادو دادن نيستم از اين بيشتر اطلاعاتی ندارم! تا حالا هم نشده توی اين روز به کسی کادو بدم يا از کسی کادو بگيرم! به همين دليل هيچ برنامه ای ندارم و اين روز برام مثل يک روز عادی ديگه هست. دوست دخترم خارجی هست و ايرونی نيست و تا حالا درباره اين روز با همديگه هيچ حرفی نزديم!

پانته آ: من بيست و دو سالم هست. حدود ۲ سال و خورده ای هست که از ايران به انگليس، لندن اومدم. از همين جا به همه ميگم که ولنتاين حتماً با عشقتون باشين! نه با مامان و بابا و دوست! فقط با عشق! تو ايران هم بچه ها به همديگه کارت پستال و شکلات و گل ميدادن. اما اينجا اين روز خيلی تجملی تر برگزار ميشه!

من خودم با عشقم، دوست پسرم ميريم رستوران، شام می خوريم، هديه به هم ميديم. بعد هم ميريم کلاب، مشروب می خوريم، مست می کنيم، می رقصيم، بقيه اون رو هم ديگه نمی تونم بگم!!! خلاصه جای هر کسی که اينجا نيست، مخصوصاً بچه هايی که تو ايران هستند خاليه و من از همين جا می بوسمشون. حتماً عاشق باشن...

و اما سابقه اين روز عاشقان يا روز والنتاين به کی برميگرده ؟؟؟؟؟

در قرن سوم ميلادی که برابرميشه با اوايل امپراتوری ساسانی در ايران. فرمانروای روم باستان، کلوديوس دوم معتقد بود که سربازی خوب خواهد جنگيد که مجرد باشه! کلوديوس دوم :" هيچ سرباز ارتش اين امپراتوری حق - - -ازدواج - - - نداره. سربازی که دست به اين کار خلاف بزنه بشدت مجازات ميشه ."

همزمان با اين شرايط مسيحيان هم تازه داشتند تو امپراتوری روم مخفيانه دينشون رو تبليغ ميکردن. بين اين مسيحيان جديد کشيشی بود به نام والنتينوس(والنتاين). والنتاين مخفيانه عقد سربازان رومی رو جاری مي کرد. کلوديوس دوم از اين جريان باخبر ميشه و فوری دستور داد: "بريد و اين والنتاينو بندازينش زندان بعدأ خودم خدمتش مي رسم ."

والنتاين ميفته زندان. و عاشق دختر زندانبان ميشه. پيش از اينکه اعدام بشه يک پيامی مينويسه ميده به اون دختردر پيام اين يک جمله بوده . . . "والنتاين تو"

از اون وقت به بعد والنتاين مترادف شد با فدائی عشق. چون اين قديس والنتاين عاشقا رو مخفيانه عقد ميکرده و در اين راه کشته شد، اسمش در تاريخ بعنوان شهيد راه عشق باقی ماند.

بنابراین یک جشن زوج یابی رومی و شهادت یک قدیس بخاطر اینکه عاشقها رو بهم میرسونده آتش به خرمن روز والنتیاین زده واین روز رو به تدریج در اروپا و آمریکا و در اواخر قرن بیست در خیلی دیگر از کشورهای جهان به عنوان روز ابراز عشق جشن می گیرن.

و چرا ۱۴ فوريه که ميشه ۲۵ بهمن، روز والنتاينه ؟
اواسط ماه فوريه که ميشه از ۱۵ به بعد، يک جشن انتخاب زوج در بين رومی ها بوده که در اون جشن که لوپرکاليا اسمش بوده دخترا و پسرای مجرد رومی با مراسم رقص و بازی های دسته جمعی خجالتشون از هم مي ريخت و با هم جور مي شدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1383ساعت 14:33  توسط محمد  | 

عمر

unusual

           هق هق من

سكوت بغض كهنه را شكست

اندوه خفته ام را بيدار كرد

خاطره اي دوباره

در رگهاي خاطراتم جاري شد

خواب قشنگم

كابوس دلهره شد

دوباره باورم شد

ياد او هميشه

سايه ي همراه من است

unusual pose

 

((دوستت دارم ))

را من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام

اين گل سرخ من است

دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق

كه بري خانه دشمن كه فشاني بر دوست

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست

در دل مردم عالم - به خدا

نور خواهد پاشيد روح خواهد بخشيد

تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو

اين دلاويز ترين شعر جهان را همه وقت

نه به يك با رو به ده بار كه صد بار بگو

(( دوستم داري )) را از من بسيار بپرس دوستت دارم را با من بسيار بگو

(( فريدون مشيري))

Princess

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 21:3  توسط محمد  | 

تقدیم به همسرم

به تو ای عشق من)TO MY LOVE

how you are

آیا می دانی که

the deepest meaning in my life

عمیق ترین معنای زندگی منی

please always know

خواهش می کنم همیشه بدان

that i love you

که بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا دوستت دارم

more than any things else in this world

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 15:48  توسط محمد  | 

برای تو

سلام

برای تو که تنهاترین عشق منی

دوستان روی هر عکس کلیک کنید میتوانید آن را برای دوستانتان بفرستید

 



روی عکسها کلیک کنید آنها بزرگ میشوند ومیتوانید برای دوستانتان بفرستید

 



این چندتا هم فلش میباشد روی آنها کلیک کنید  خیلی سریع لود میشود میتوانید آن را برای دوستانتان بفرستید


























 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 15:42  توسط محمد  | 

ضرب المثل

سلام

نظر شما درباره این ضرب المثلها چیست؟

ازدواج  در ضرب‌المثل‌های جهان

١-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلمانی)

٢ - مردی كه به خاطر " پول " زن می گيرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )

۳- لياقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چينی )

۴- زنی سعادتمند است كه مطيع " شوهر"  باشد. ( ضرب المثل يونانی )

٥- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگليسی )

٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسی )

٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. ( ضرب المثل آلمانی )

٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت . ( ضرب المثل لهستانی )

٩- دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. ( ضرب المثل ايتاليايی)

١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )

١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. ( ضرب المثل ايتاليايی )

١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن . ( ضرب المثل آذربايجانی )

١٣- برا ی يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی . ( ضرب المثل چينی )

١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چينی )

١٥- اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب المثل اسپانيايی)

١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركی )

١٧- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر) 

١٨- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. ( ضرب المثل اسپانيايی )

١٩- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی )

٢٠- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيمانی است . ( سقراط )

٢١- ازدواج مثل اجرای يك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. ( بورنز )

٢٢- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گيرد، برای پول هم از بين می رود. ( رولاند )

٢٣- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است . ( ناپلئون )

٢٤- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازی)

٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست ، ولی می توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم . ( خانم پرل باك )

٢٦- با زنی ازدواج كنيد كه اگر " مرد " بود ، بهترين دوست شما می شد . ( بردون)

٢٧- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانيد . ( سونی اسمارت)

٢٨- برای يك زندگی سعادتمندانه ، مرد بايد " كر " باشد و  زن " لال " . ( سروانتس )

٢٩- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می خواهد. ( كريستين )

٣٠- تا يك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی های يكديگر را نمی بينند. ( اسمايلز )

٣١- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذاريد. ( فرانكلين )

٣٢- خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاك )

٣٣- تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد)

٣٤- ازدواج پيوندی است كه از درختی به درخت ديگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو " زنده " می شوند و اگر " بد " شد هر دو می ميرند. ( سعيد نفيسی )

٣۵- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايی، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل! ( تن )

٣٦- شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن . ( سيريوس)

٣٧- عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك )

٣٨- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هيچ نظريه ای نيستم . ( لرد لوچستر)

٣٩- مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند ، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. ( بن بيكر)

٤٠- با ازدواج ، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آينده اش . ( سينكالويس)

٤١- خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آيد . ( پاستور )

٤٢- ازدواج كنيد، به هر وسيله ای كه می توانيد. زيرا اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگی می شويد. ( سقراط)

٤٣- قبل از رفتن به جنگ يكی دو بار و پيش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن . ( يكی از دانشمندان لهستانی )

٤٤- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. ( كارول بيكر)

٤٥- من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، برای او عزيزتر باشم . ( آگاتا كريستی)

٤٦- هر چه متأهلان بيشتر شوند ، جنايت ها كمتر خواهد شد. ( ولتر)

٤٧- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش می داند . ( جانسون )

٤٨- زن ترجيح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد ، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نيست ، تحمل كند. ( كينهابارد)

٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا می كنند. ( شاو)

٥٠- وقتی برای عروسی ات خيلی هزينه كنی ، مهمان هايت را يك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت ! ( روزنامه نگار ايرلندی ) 

٥١ – هيچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. ( ضرب المثل اسكاتلندی)

٥٢ – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن . ( ضرب المثل آلمانی )

٥٣ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر كنی . ( شارل بودلر )

٥٤ – دوام ازدواج يك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا . ( ضرب المثل اسكاتلندی )

٥٥ –  ازدواج پديده ای است برای تكامل مرد. ( مثل سانسكريت )

٥٦ – زناشويی غصه های خيالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل می كند . (ضرب المثل آلمانی )

٥٧ – ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنيا اعتبار دارد. ( مارك تواين )

٥٨ – ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شيرينی و بی مزگی . (ولتر )

Click to view or critique

 

زن در ضرب‌المثل‌های جهان

زنان سوژه ضرب‌المثل‌های متعددی هستند و اين مطلب تنها مربوط به افغانستان نيست. نگاهی داريم به چند ضرب المثل درباره زنان از کشور‌های مختلف جهان.

 

شما قضاوت کنید؟

 

انگليسی:
زن فقط يک چيز را پنهان نگاه می‌دارد آنهم چيزی است که نمی‌داند

 

هلندی:
وقتی زن خوب در خانه باشد، خوشی از در و ديوار می ريزد.

 

 

 

استونی:
از خاندان ثروتمند اسب بخر و از خانواده فقير زن بگير.

فرانسوی:
آنچه را زن بخواهد، خدا خواسته است.

انتخاب زن و تربوز مشکل است.

بدون زن، مرد موجودی خشن و نخراشيده بود.

يونانی:
شرهاي سه‌گانه عبارتند از: آتش، طوفان، زن.

برای مردم مهم نيست که زن بگيرد يا نگيرد، زيرا در هر دو صورت پشيمان خواهد شد.

گرجی‌ها:
اسلحه زن اشک اوست. 



 ايتاليايی:
اگر زن گناه کرد، شوهرش معصوم نيست.

این هم یک فلش برای شما دوستان عزیز

روی عکس زیر کلیک کنید لطفا

لطفا نظر بدهید.

واقعا که!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 15:6  توسط محمد  | 

خداحافظ

براي فرارازخودم وتنهايي همواره درجستجوي رابطه اجتماعي بوده ام . هرآدمي ظاهرابراي لحظاتي مراازوحشت تنهايي دوركرداماهرباركه به سوي خود بازگشتم تنهاترازهميشه بوده ام . آدم هاآينه هايي هستندكه مراوتنهايي ام رادرخويش بازمي تابانند . اكنون به اين احساس رسيده ام كه هررابطه زميني كم كم خستگي رابه همراه خواهدداشت ونيازدارم كه گاهي به خلوت خويش بازگردم ودرآيينه خويش خدارا ببينم.

in the depths of my spirit is a song no words shall clothe; a song living in a grain of my heart that will flow not as ink on paper.
it encompasses my feeling with a gossamer cloak , and will not run as moisture on my tongue.
در ژرفاي جانم ترانه اي دارم كه هيچ كلامي آن را نمي پوشاند؛ در دانه دلم آوازي دارم كه همچون جوهر بر كاغذ نمي لغزد.
اين آواز همچون ردايي ململي احساس مرا در بر مي گيرد؛ و هرگز مانند رطوبت برزبانم جاري نمي شود.
(جبران خليل جبران)

زندگي آسان نيست( هيچ گاه نگفتندآسان است)
زندگي آسان نيست( چه كسي گفته است كه بايدآسان باشد)
زندگي آسان نيست.
وهيچ چيزمفت به دست نمي آيد
زندگي آسان نيست( ازآن هرچه مي داني به من بگو)
زندگي آسان نيست( نه؛ نه؛ نه؛ نه)
زندگي آسان نيست.
هيچ چيزمفت به دست نمي آيد؛ نه براي توونه براي من .
(شل سيلوراستاين)


آري
تا شقايق هست زندگي بايد كرد.
دردل من چيزي است؛ مثل يك بيشه نور؛ مثل خواب دم صبح .
وچنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت؛ بروم تا سركوه .
دورها آوايي است كه مرا مي خواند .
(سهراب سپهري)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 15:3  توسط محمد  | 

ولنتاین

Click to view or critique

تو شهری که تو نیستی خیابون شده خالی
دیگه هرچی می بینم دارن رنگ خیالی

 

Click to view or critique

زيبايي» زندگي‌ست،

آنگاه که پرده از رخسار پاک خود برمیدارد

اما زیبایی شمایید وپرده شما

«جيران خليل جيران»  

 

 

    Click to view or critique 

آري آري زندگي زيباست، زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست،

 

آري آري مرگ با عزت هم زيباست!!

جشن ولنتاین رویداد محلی که جشنی جهانی شد

الكساندر گراهام بل اولين پيام تلفني خود را هم زمان با روز ولنتاين در روز ۱۴ فوريه سال ۱۸۷۶ اعلام كرد. پس جشن روز ولنتاين به چه كسي تعلق دارد؟ به آنها كه دنبال بهانه محبت مي گردند يا آنها كه در جست وجوي تعريف ساده دوستي هستند؟تمام آنها كه اين روز را جشن مي گيرند عقيده دارند اين روز به دخترها و پسرهاي جوان تعلق دارد. عده اي هم معتقدند ولنتاين متعلق به آدم هاي خجالتي است كه در روزهاي ديگر نمي توانند به آنها كه دوستشان دارند ابراز عشق و علاقه كنند. بنابراين بي هيچ صحبتي در اين روز با دادن يك هديه شايد حرف فرو خورده ماه ها، هفته ها و يك سال خود را بيان مي كنند.جشن روز ۱۴ فوريه (۲۵ بهمن) فرصتي براي ابراز احساسات و علاقه به ديگري است. شايد ولنتاين فقط يك بهانه است.ما براي هر جشني در جست وجوي يك تعريف پيچيده ايم. شايد هم براي هر اتفاقي.ما براي هر بهانه اي برنامه نويسي مي كنيم. اما خيلي ساده بپرسيم چرا يك جشن كاتوليك و داخلي در سال قرن هاي نخستين ميلاد مسيحي به خاطر بار عاطفي و احساسي خود توانسته است تمام مرزها را در نوردد و دل هاي غيركاتوليك ها را به هم نزديك كند..

قصه ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد كه يك داستان ملودرام حقيقي است شايد در تمام دنيا و پيش از آن روز هم اتفاق افتاده باشد، اما چرا ملتي يا قومي مي تواند اندك داشته خود را به راحتي آنچنان جهاني كند كه با شكل و شمايل امروزين سال هاي بسياري را تجربه كرده و بعد جامعه شناسانه به خود بگيرد.ولنتاين شايد در ظاهر فقط از ردوبدل شدن يك بسته با روبان هاي رنگي در نماي نزديك ديده شود ولي در دورنماي خودتجربه يك آموزش عاطفي است كه جوانان را نيازمند اقتدا مي كند. چه بسا جوان از هر دين و هر كشوري ۱۴ فوريه را به خوبي مي شناسد و جامعه را به اين باور نشانده كه در متن زندگي روزمره اش اين اتفاق را هم ناديده نگيرد.ايرانيان تنها مردمي هستند كه در تمام افسانه ها، اساطير و داستان هاي ملموس و غيرملموس دور يا نزديك شادمان ترين مردم شناخته شده اند. ايرانيان قديم براي تولد هر ماه و روز و هفته خود جشني داشتند كه همه به يكديگر مهر مي ورزيدند، چه بسا بسياري از آيين ها نيز هنوز ادامه دارد شايد به همين دليل ايران كشور آيين مهرورزي نام گرفته است اما چرا در طول تاريخ نتوانسته جشن هاي خود را به آيين هاي جهاني تبديل كند. غير از اين نيست كه در متن جشن هاي ايرانيان محبت به يكديگر و ابراز عشق نهفته بوده است همچون يلدا، مهرگان، اسفندگان، سده و ... ولي جوان هاي ايراني براي بهانه ابراز محبت به دنبال گونه غيرايراني مي روند و تقصير ازا ين تعميم جهاني، ديگران نيستند، كه ما براي ماندگاري آيين خود هيچ نكرده ايم.در دين اسلام نيز جشن هاي مذهبي بسياري هست كه قدرت جهاني شدن داشته اند، همچون كاتوليك ها كه روز ۱۴ فوريه خود را جهاني كردند. به همين سادگي!


مرگ ولنتاين مقدس

«در نيمه فوريه هر كس در سراسر گيتي يك كارت دريافت مي كند. با قلب قرمز بزرگي كه با آرزوهاي شيرين پوشانده شده است. ولنتاين روز ديوانگان عشق است.» اين جملات هر روز در سايت هاي مختلف براي اين روز مرور مي شود و اينكه ولنتاين، كشيش كه يك روز را در دنيا به نام خود ثبت كرده يك زنداني مقدس بوده است. در تمام داستان هاي روايت شده ولنتاين، مقدس زندگي كرده است.ولي هديه دادن شكلات هايي با بسته بندي قرمز و پر از روبان تنها بهانه اش يك داستان اساطيري است كه از رم آمده و در قرن سوم ميلادي به وقوع پيوسته است؛ در زمان امپراتوري كلاديوس جنگي پيش مي آيد كه مردان نمي خواهند زنان و كساني را كه دوست دارند ترك كنند و از پيوستن به ارتش جنگ سرپيچي مي كنند.امپراتور خشمگين كه سپاه خود را نافرمان و عاشق پيشه مي بيند دستور مي دهد هيچ جشن عروسي برگزار نشود و آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدي خود را به هم زده و نامزد خود را ترك كنند.ولي ولنتاين از قانون سرپيچي مي كند و براي مردم جشن عروسي پنهاني برپا مي كند.عبادتگاه ولنتاين نزديك كاخ شاه بوده است. او صداي زيبا و آواز دلنشيني داشته و زماني كه در پرستشگاه مشغول مناجات بوده است «رومنس» دلداده ولنتاين كه او را عاشقانه دوست داشته و شيفته آواز خوش او بوده است مخفيانه به پرستشگاه مي رود تا صداي ولنتاين مقدس را بشنود و...

در نهايت داستان ازدواج ولنتاين در ميان مردم پيچيد و به كاخ شاه رسيد. كلاديوس كه برپايي هرگونه مراسم ازدواجي را منع كرده بود، ولنتاين مقدس را زنداني مي كند تا اعدام شود اما جوانان بسيراي براي ديدن او به زندان سر مي زدند كه يكي از آنها دختر زندان بان بود كه پدرش به او اجازه داد ولنتاين را در درون سلول ملاقات كند. عشق به وجود آمده ميان اين دو، داستان ديگري شد و ولنتاين در روز اعدام خود يك نوشته با امضاي خود به دختر زندان بان داد با اين عنوان: «تقديم با عشق از طرف ولنتاين تو!» و اكنون بعد از گذشت سال هاي بسيار، مردم روز ۱۴ فوريه سال ۲۶۹ پس از ميلاد را به ياد او جشن مي گيرند.جشن روز ولنتاين كه به عنوان هاي مختلف چون: روز عشق، روز دوست داشتن و روز نامزدها مطرح مي شود مردم بسياري را جذب خود كرد و اكنون در نيمه سرد بهمن ماه بسياري با نگاه يك جشن بين المللي ولنتاين را جشن مي گيرند و اين جشن هم به خاطر تماس مستقيم خود با بدنه جامعه، روش شناختي خاص خود را ارائه مي كند.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 14:31  توسط محمد  | 

استاد بنان

سينه مالامال دردست اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي بجان آمد خدا را همدمي
* * *
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي بمن ده تا بياسايم دمي
* * *
زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي
* * *
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چُگل
شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمي
* * *
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي
* * *
اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي
* * *
آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست
عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي
* * *
خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم
كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
* * *
گريه ي حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
كاندرين دريا نمايد هفت دريا شبنمي

استاد غلامحسین بنان در ارديبهشت ماه سال 1290 خورشيدي در تهران خيابان زرگنده (قلهك)،در خانواده متمول و صاحب جاه، به دنيا آمد. پدرش كريم خان بنان الدله نوري و مادرش دختر شاهزاده محمد تقي ميرزاركني (ركن الدله) برادر ناصرالدين شاه يا پسر محمد شاه قاجار بود. از شش سالگي بنا به توصيه استاد ني داود به خوانندگي و نوازندگي ارگ و پيانو پرداخت و در اين راه از راهنمايي هاي مادرش كه پيانو را بسيار خوب مي نواخت بهره ها گرفت، اولين استاد او پدرش بود و دومين استاد، مرحوم ميرزا طاهر ضياءذاكرين رثايي و سومين استادش مرحوم ناصرسيف بوده اند. بنان در سال 1321 خوانندگي را در راديو آغاز كرد، درآن زمان، شادروان روح اله خالقي مسوليت راديو را بر عهده داشت، روزي كه بنان با عبدالعلي وزيري جهت امتحان به راديو مي روند در دفتر روح اله خالقي، ابوالحسن صبا هم نشسته بوده، از بنان ميخواهند كه براي ايشان قطعه اي بخواند و او «درآمد سه گاه» را آغازميكند و صبا هم باويلن او را همراهي مي كند. هنوز «درآمد» تمام نشده بود كه خالقي به صبا مي گويد:«شما نواختن ويلن را قطع كنيد» و به بنان اشاره مي كند «گوشه حصار» را بخواند و بنان بدون اندك مكثي ، با چنان مهارت و استادي «درآمد حصار» را مي خواند و به «سه گاه» فرود مي ايد كه روح اله خالقي بي اختيار برخاسته و او را در آغوش گرفته و مي بوسد و آينده وي را در هنر آواز درخشان پيش بيني مي كند. صداي بنان، بسيار لطيف و شيرين، زيبا و خوش اهنگ، كوتاه مي خواند ولي درهمين كوتاهي، ذوق و هنر بسيار نهفته است، غلت ها و تحريرهاي او چون رشتهء مرواريد غلطاني، به هم پيوسته و مانند اب روان است. من از صداي او مسحور ميشوم، لذتي بي پايان مي برم كه فوق ان متصور نيست، تصور نمي كنم خواننده يي به ذوق و لطف و استعداد بنان در قديم داشته باشيم، و به اين زودي ها هم پيدا كنيم...بنان در موسيقي ما از گوهر گرانبها هم گرانبهاتر است. از سال1321 صداي غلامحسين بنان، همراه با همكاري عده يي از هنرمندان ديگر از راديو تهران به گوش مردم ايران رسيد و ديري نگذشت كه نام بنان زبانزد همه شد و شيفتگان فراواني در سراسر كشور پيدا كرد. خالقي او را در اركستر انجمن موسيقي شركت داد و با اركستر شماره يك نيز همكاري را شروع كرد و از بدو شروع برنامه هميشه جاويد «گلهاي جاويدان» بنا به دعوت استاد ارجمند داود پير نيا همكاري داشت. بنان در طول فعاليت هنري خود، حدود 450 اهنگ را اجرا كرد و انچه كه امتياز مسلم صداي او را پديد مي اورد، زير و بم ها و تحريرات صداي او است كه مخصوص به خودش مي باشد. بنان نه تنها در اواز قديمي و كلاسيك ايران استاد بود، بلكه در نغمات جديد و مدرن ايران نيز تسلط كامل داشت. تصنيف زيبا و روح پرور «الهه ناز» او بهترين معرف اين ادعا مي باشد. غلامحسين بنان به سال 1315 خورشيدي به سمت بايگان در اداره كل كشاورزي استخدام شد و بعد از چندي به شركت ايران بار كه مركز آن در اهواز بود منتقل گشت. پس از چند سال به معاونت آن اداره منسوب گرديد. در سال 1321 به تهران آمد و بنا به پيشنهاد مرحوم فرخ كه وزير خواربار بود، به سمت منشي مخصوص وزير به كار پرداخت. بعد از تغيير كابينه، به اداره كل غله و نان منتقل شد و چندي كفالت اداره دفتر و كارگزيني و مدتي هم مسؤوليت تحويل كوپن نان تهران را بر عهده داشت. در سال 1332 به پيشنهاد شادروان خالقي به اداره كل هنرهاي زيباي كشور منتقل شد و به سمت استاد آواز هنرستان موسيقي ملي به كار مشغول گرديد و در سال 1334 ريئس شوراي موسيقي راديو شد. غلامحسين بنان از ابتدا در برنامه هاي گلهاي جاويدان و گلهاي رنگارنگ و برگ سبز شركت داشته كه ره آورد اين همكاري ها دهها برنامه گلهای جاویدان، گلهای رنگارنگ و برگ سبز می باشد.و برنامه های متعدد و گوناگون ديگري كه از اين خواننده بزرگ و هنرمند به يادگار مانده است. غلامحسين بنان مدتها بود كه مبتلا به ناراحتي جهاز هاضمه شده بود از طرف ديگر حنجره اش نيز آمادگي بيان نيازهاي درونيش را نداشت و به همين دليل اندك اندك از خواندن اجتناب ورزيد و از صحنه هنر كناره كشيد و ديگر حدود بيست سال آخر عمر را تقريبا فعاليت چشم گيري نداشت و روز به روز ناراحتي جهاز هاضمه او را بيشتر رنجور مي كرد و متاسفانه كوشش هاي پزشكان و خاصه مراقبت ها و از خود گذشتگي هاي پري بنان همسر وفادارو مهربانش هم مؤثر نيفتا دو سرانجام درساعت 7 بعدالظهر پنجشنبه هشتم اسفندماه سال 1364 خورشيدي در بيمارستان ايرانمهر قلهك جهان را بدرود گفت. روانش شادباد.
 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 3:55  توسط محمد  | 

عکس

سلام

دوستان اگر روی عکسها کلیک کنید آنها بزرگ میشوند

Look to

روانم پندم داد و به من آموخت به آنچه که مردم دشمنش می دارند عشق ورزم و با کسی که کينه می ورزد .

با صلايی آرام در گوشم زمزمه کرد که عشق از اوصاف معشوق است نه عاشق .

پيش از آنکه به پند روانم گوش فرا دهم عشق در من به نخی نازک می ماند  آويخته بين دو ميخک  نزديک به هم

اما اينک هاله ای است که آغاز و انجامش يکی است . و هر چه هست را در بر می گيرد و آرام آرام پيش می رود تا هر چه خواهد بود را نيز فرا گيرد

 

Portrait

زن زندگی شمااز کدوم ايناست؟

زن مدل هارديسک:همه چی يادش می مونه تا ابد.
زن مدل ويندوز:همه می دونن که هيچ کاری و درست انجام نمی ده ولی کسی نمی تونه بدون اون سر کنه.
زن مدل رم : از دل برود هر انکه از ديده برفت!
زن مدل اکسل : می گن خيلی هنرها داره ولی شما فقط برای 4 نياز اصلی تون ازش استفاده می کنين.
زن مدل اسکرين سيور: به هيچ دردی نمی خوره ولی حداقل حوصله تون باهاش سر نمی ره.
زن مدل سرور(server): هر وقت لازمش دارين مشغوله.
زن مدل مولتی مديا: کاری می کنه که چيزهای وحشتناک هم خوشکل بشن.
زن مدل ايميل: از هر 10 تا چيزی که می گه 8 تاش بيخوده.
زن مدل ويروس : وقتی که انتظارش و ندارين از راه می رسه و خودش و نصب می کنه و از منابعتون استفاده می کنه .اگر سعی کنين پاکش کنين يک چيزی رو از دست می دين و اگر هم سعی نکنين پاکش کنين دارو ندارتون رو از دست می دين!

Like Uma Turman

در هر صورت :
در زندگي دوبار به انسان مي گويند خدا رحمتت كند
1- هنگامي كه مي خواهند انسان را در قبر بگذراند و خاك توي سرش بريزند
2- هنگامي كه شب عروسي هست و داماد در خيابان دارد بوق بوق مي كند ديگران
مي گويند خدا رحمتت كند و 000

Kitties looks

Spain guitar

زندگی دو نیمه دارد : نیمه ی اول در آرزوی نیمه ی دوم

نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول

Peaches & Cream

 

نو

واژگاني نو كم داشتم
با خودم بلند فكر مي كردم
بي خيال از
ترس
متلاشي شدن امواجم
بدنم
گرم بر خورد دو واژه
جان گرفت
اما چه زود
طعم تلخي مانده از آزادي
عشق هم در گلو ماند
مرغي رنگين شد در اين خاك
باز با ديوارها گفتم
عاشقي زيبا
خواهد رسيد

Black Velvet

Garden Bench

و هنر نيز تجلی روحی است که آنچه هست سیرش نميکند و هستی را در برابر خویش اندک
ميابد و سرد و زشت و حتی بگفته سارتر «احمق»! و عاری از معنی و فاقد روح و احساس.
و او اضطراب و تلخکامی صاحبدلی بلند پرواز و انديشمندی بزرگ وسرمايه دار معنی و احساس
و معرفت را دارد که در انبوه مردمی بيدرد و بيروح و پست وخوش گرفتار آمده است و خود را با
ديگران همه جز با خويشتن تنها مييابد و با اين زمين و آسمان و هرچه در این میان است بیگانه.
و هنر زاده بينشی چنين بيزار واحساسی چنين از هستی و حيات ميکوشد تا آنرا تکميل کند آنچه را « هست » به آنچه « بايد باشد » نزديک سازد و بالاخره به اين عالم آنچه را ندارد ببخشد
. از فصل « انسان خداگونه ای در تبعید » کتاب « کوير » دکتر شريعتی

Forbidden Fruit

Window to the heart

واما عشق ..

دوست داشتن وقتي به انتها مي رسد عشق ظهور ميكند وبا تمام وجود خود نمايي ميكند
عشق زيبايي خاص خود را دارد اما دوست داشتن نيز شكوهي خاص دارد عاشقي پر از هيجان ورسيدن به باور قلبي است

AE aura Advertisement Submission

عشق و دوستی

اگر واقعاً كسي را دوست داريد، به او بگوييد. نگران نباشيد كه او اول به شما نگفته است كه دوستتان دارد شايد منتظر است شما اول بگوييد.

مي خواهيد بدانيد كه آيا او هم دوستتان دارد يا نه؟ بهترين راه اين است كه به او بگوييد كه دوستش داريد

Lena Rose

فرصت لذت بردن از خوشي هايت را به بعد موكول نكن.
اشتباهاتت را بپذير.
حداقل سالي يك بار طلوع آفتاب را تماشا كن.
براي هر مناسبت كوچكي جشن بگير.
شكست را به راحتي بپذير و وقتي پيروز شدي فخرفروشي نكن.
عادت كن هميشه حتي زماني كه ناراحت هستي خودت را سرحال نشان دهي.
وقتي با كار سختي رو به رو شدي به خودت تلقين كن كه ؛ شكست غيرممكن است.
سعي كن زندگي همواره برايت پيام داشته باشد.
كوچكترين پيشرفت ها را هم موفقيت بدان.
آرام صحبت كن اما در فكر كردن سريع باش.
مشكلات را ؛ به عنوان نوعي مبارزه طلبي در نظر بگير.
اعتماد به نفس داشته باش و خود را كوچك مشمار.
براي داشتن يك روز خوب ، به فردا فكر نكن.
هرچند وقت يكبار يك عادت ناپسند خود را ترك كن.
به خاطر داشته باش كه هميشه حق انتخاب با توست.
ديگران را تحسين كن و از شادي آنها لذت ببر.
آرام باش و از زمان حال لذت ببر. زيرا بقيه عمرت را براي ادامه زندگي در اختيار داري

Click to view or critique

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 3:54  توسط محمد  | 

سکوت یک زن

Catches a breeze

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچهای غربت؟

من نمی دانم

که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد

واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت

و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد

و بدانیم که پیش از مرجلن خلائی بود در اندیشه ی دریاها

مرگ پایان یک کبوتر نیست

مرگ وارونه ی یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

Model2

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست؟

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است؟

Light from a window

زندگی رسم خویشاوندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرسشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی مجذور آیینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست

Silhouette
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 3:29  توسط محمد  | 

باز از عشق میگویم

سلام

Click to view or critique

عشق

جبران خلیل جبران

و چون بر شما بال گشايد ، سر فرود آوريد به تسليم ،
اگر چه شمشيري نهفته در اين بال ، جراحت زخمي بر جانتان زند .
و آن هنگام كه با شما سخن گويد ، يقين كنيد كلامش را ، گر چه آواي او چيني روياي شما در هم كوبد و فرو ريزد ، آنچنانكه باد شمال ، صلابت باغ را .
هشدار ! عشق است كه كه بر تخت مي نشاند و به صليب مي كشاند و هم او كه سرچشمه رويش است حرس ميكند .
هم به فراز آيد بلنداي قامتتان را به تمامي و نازك ترين شاخه هاتان را كه زير تابش خورشيد به ترقصند و اهتزاز ، با دستهاي مهربان خويش بنوازد ،
و هم به عمق رود تا سخت ترين ريشه هاتان در دل خاك ، و به ارتعاش در ‌آورد از بن .
چون ساقه هاي بافه ذرت ، خويشتن به وجود شما احاطه كند سخت . به خرمن گاه بكوبدتان كه برهنه شويد . غربال كند تا كه از پوسته وارهيد .
به آسياب كشد تا پاكي و زلالي و سپيدي .
خميري سازد نرم .
پس به قداست آتش خويش سپارتان ، باشد كه نان متبركي شويد ضيافت پرشكوه خداوند را .
و اين همه را از آن روي مي كند عشق كه مستوري دل بر شما بازگشايد ، تا به حرمت اين معرفت ، ذره اي شويد قلب حيات را .
زنهار !!! اگر به مامن پروا و احتياط از عشق تنها طالب كاميد و گوشه آرام ، پس برهنگي خويش بپوشيد و پاي از خرمن عشق واپس كشيد .
به دنياي بي فصل خود نزول كنيد كه در آن ، لب به خنده مي گشايد ، اما نه از اعماق دل و اشكي از ديده فرو مي چكد ، اما نه به هاي هاي جان .
چيزي به تحفه نمي دهد عشق ، مگر خويش را ، و نمي ستاند مگر از خويشتن .
نه بندي تملك است و سودايي تصاحب
كه عشق را عشق كفايت است و نهايت
و چون عاشقي آمد ، سزاوار نباشد اين گفتار كه : " خدا در قلب من است " . شايسته تر آن كه گفته شود : " من در قلب خداوندم "و اين نه پنداري ست به صواب كه گامهاي شما طريقت عشق معين كند كه عشق خود راه نمايد ، گوهري فراخور اگر در وجودتان يافت تواند كرد .
عشق را به جز تجلي خود آرماني نباشد .
لكن شما را اگر عشق در دل است و تمنا در سر ، هم بدين گونه مي بايد آرزو را در قلمرو جان :
از او گداختن ، آب شدن ، صافي شدن و سر به راه نهادن بسان جويباري كه نغمه ي خود را به خلوت شب ساز مي كند .
باز سوداي درد مشتاقي ,
و التهاب زخمي از ادراك محض عشق و آنكه خون رود از دل به رغبت و با وجد
به نقره فام سپيده ، چشم گشودن از اشتياق دلي بي تاب و حق شناس روزي ديگر را دم زدن در هواي عاشقي
در كشاكش نيمروز فراغتي به پرواز در خلسهي عشق
و شامگاهان ، به خانه رفتن ، به قدرداني و با سپاس ، و خفتن ، با نمازي به قبله معشوق در دل و آوازي به ثناي دوست بر لب .
 

 

ولنتاین مبارک

و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه
غرق ابهامند
نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست

...من خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل ها را با عشق،
سايه ها را با آب، شاخه ها را با باد

 

 

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

 

كرگدن ها هم عاشق مي شوند

پرنده گفت : اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند .

كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .

پرنده گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري .

كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.

پرنده گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه پرنده را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.

كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟

پرنده گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود .

كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟

پرنده گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم .....

كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد .

اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند .

كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد .

كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ پرنده گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود . احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .

كرگدن نفهميد كه پرنده چه مي گويد .

روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .

يك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه پرنده اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟

پرنده گفت : نه كافي نيست .

كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .

پرنده چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن .

كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگ ترين پرنده دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.

كرگدن ترسيد و گفت : پرنده ، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟

پرنده برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري .

كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، پرنده اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ پرنده گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.

كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟

پرنده گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.

كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.

كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:

من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم
پرنده گفت : اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند .

كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .

پرنده گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري .

كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.

پرنده گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه پرنده را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.

كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟

پرنده گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود .

كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟

پرنده گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم .....

كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد .

اما پرنده پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند .

كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد .

كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ پرنده گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود . احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .

كرگدن نفهميد كه پرنده چه مي گويد .

روزها گذشت ، روزها و ماهها و پرنده هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .

يك روز كرگدن به پرنده گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه پرنده اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟

پرنده گفت : نه كافي نيست .

كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم .

پرنده چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن .

كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين پرنده قشنگ ترين پرنده دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.

كرگدن ترسيد و گفت : پرنده ، پرنده عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟

پرنده برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد . آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري .

كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، پرنده اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ پرنده گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.

كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟

پرنده گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.

كرگدن باز هم منظور پرنده را نفهميد . اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.

كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:

من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه پرنده به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم

 

 

زندگي صفحه يک تقويم است که به اندازه سر سبزي دستان خداست

 زندگي بارش باران دعاست در دلي خشک که از عشق تهي است

 زندگي لحظه ترديد من است بين تنهايي و بودن با تو

 زندگي لمس گل عاطفه است روي شنزار سکوت

زندگي واشدن لبخند است وقت ديدار دو عاشق با هم



 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 2:56  توسط محمد  | 

رفتن

Lisa in B&W no2

سلام بر تمام دوستان

آمد و آتش به جانم کرد و رفت
با محبت امتحانم کرد و رفت
آمد و بنشست و آشوبی بپا
در ميان دودمانم کرد و رفت
آمد و رويی گشود و شد نهان
نام خود ورد زبانم کرد و رفت
آمد و او دود شد من شعله ای
در وجود خود نهانم کرد و رفت
آمد و برقی شد و جانم بسوخت
آتشين تر اين بيانم کرد و رفت
آمدو آيينه گردانم بشد
طوطی بی همزبانم کرد و رفت
آمد و قفل از دهانم بر گشود
چشمهء آب روانم کرد و رفت
آمد و تيری زد و شد ناپديد
همچنان صيدی نشانم کرد و رفت
آمد و چون آفتی در من فتاد
سر به سوی آسمانم کرد و رفت


زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی«»بعد از اين مرده حسابم کن و بگذار بميرم

Click to view or critique

 

قهر و آشتي(شعری از آلبالو)

بوسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
می روی در خلوت تنهايی ات
می روم من هم , به تنهايی سفر
آه .. اما بی تو , تنها می شوم
بی تو تنها مرد شبها می شوم
بی تو آخر , عشق هم بی معنی است
بی تو من , شکل معما می شوم
خوب می دانم که نقطه ضعف نيست
عشق قدرت می دهد , از ضعف نيست
دوستت دارم و می دانم , تو هم
دوستم داری , و اين يک حرف , نيست
تق وتق ..... , در را برايم باز کن
تق و تق ....., باشد برايم ناز کن
تق و تق ....., تقريبا اين در باز شد
تو بيا , در را تماما باز کن
آه می دانستم اين را , آشتی ؟
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
خب دگر , اين اشک ها را پاک کن
آمدم , حالا تو با من آشتی ؟
گرمی آغوش بازم , مال تو
شعر من , بانوی نازم , مال تو
حس خوب بودن تو , مال من
قلب پر راز و نيازم , مال تو


تلخ و شيرين

گاهی يک خداحافظی , آنقدر تلخ است
که شيرينی صدها سلام هم
تلخی آن را از خاطرت نخواهد زدود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 15:15  توسط محمد  | 

خواندنی وجالب

 سلام 

Click to view or critique

پول و عدالت

از مجسمه سازي پرسيدند - "چرا اين مجسمه عدالت تو هر دو دستش شکسته است"؟ - سکوت کرد- گفتند "اين دو تبر که بر روي آن کلمات پول و دوستي نقش بسته چيست"؟ پاسخ داد اين دو تبر دست مجسمه عدالت مرا شکستند

Click to view or critique

قزوين مرکز جهان

عده اي از باستان شناسان از آنجا که جاده ابريشم را مهمترين و حياتي ترين شاه راه تجاري, بازرگاني جهان ميدانند. و قزوين را که در مرکزيت شمال به جنوب وشرق به غرب اين جاده ميباشد را مرکز جهان مي نامند .
   -

پيامبران بني اسراييل - حبقوق -دانيال
    جالب است بدانيد که بسياري از بزرگان بني اسراييل در ايران مدفون هستند مانند حبقوق در تويسرکان-0دانيال در شوش- سلام در قزوين -استر در همدان -البته استر پيغمبر نبوده است -
 
 
مرگ پرندگان بر اثر تشنگي در زمستان
    پرندگان در زمستان حتي هنگام يخبندان مي توانند غذا پيدا کنند , ولي قادر به پيدا کردن آب نيستند و عمومآ بر اثر تشنگي مي ميرند. خوبست مردم با گذاشتن آب به پرندگان کمک کنند
 
Click to view or critique

پيامبران بني اسرائيل در قزوين

    در قزوين مکاني به نام پيغمبريه وجود دارد که چهار تن از انبيا قوم بني اسراييل در آن مدفون هستند . به اين مکان چهار انبيا نيز گفته مي شود
 
Click to view or critique
 
 
خواندنیهایی در مورد زنان

still posing for me

 

بانوي خونخوار

راست يا دروغ تاريخ از کنتسbathory باثوري که اهل مجارستان -مقيم روماني -متوفي در اسلواکي بود به عنوان خونخوارترين شخص ياد کرده است .مي گويند اين کنتس خون انسان مي نوشيد تا هميشه جوان بماند . البته گروهي نيز اين را تهمتي ميدانند که مخالفانش براي بد نام کردن او زده اند

More of Lisa

نام حضرت حوا در قران

نام حضرت حوا در قرآن نيامده است. قرآن مي گويد آدم و جفت او. به نظر مي رسد که اين کلمه از تورات وارد زبان مسلمانان شده است. اين که مي گويند حوا از دنده آدم خلق شده، شايد بدين علت باشد که کلمه دنده در زبان عبري به معناي "سرشت" نيز هست و اين اشتباهي در ترجمه بوده است .

dreamy

بهانه گيري زنان قوم بني اسرائيل ( درد زايمان )

در زمان حضرت موسي (ع) پيغمبر بني اسرائيل زنان به موسي(ع) رجوع کرده واز او خواستارشدند تا درد زايمان را خدا به مردان دهد حضرت موسي (ع)با آن خواسته موافقت نکردند اما زنان پافشاري کردند و از موسي (ع)خواستند تا در اين مورد با خدا صحبت کند موسي(ع) اين موضوع را با خداوند در ميان گذاشت اما خدا موافقت نکرد موسي (ع) به زنان بني اسرائيل نتيجه را گفت اما آنها باز اصرار کردند دوباره موسي (ع) با خداوند صحبت کرد و سرانجام موافقت شد . چند روز بعد يکي از زنان در حال زايمان بود در همين موقع يک مرد جوان چند خانه آنطرفتر در حال درد کشيدن (درد زايمان) بود واين باعث رسوايي آن زن شد .بعد از اين موضوع زنان بني اسرائيل ديدند اين کارباعث رسوايي آنها ميشود به همين دليل به موسي (ع) رجوع کرده و از خواسته خود صرف نظر کردند.

irresistible.

چند شوهره بودن خانم ها در تبت

در تبت فراوان اتفاق مي افتد که يک زن، همسر چند مرد (معمولآ چند برادر) مي شود و هر روز با يکي از آنان زندگي مي کند. بچه در هر روز به دنيا بيايد، متعلق به مرد آن روز است، يعني پدرش محسوب مي شود. اين رسم مذهبي نيست بلکه بيشتر جنبه عادتي و بخاطر فقر شديد مالي انجام مي شود. آيا اکنون نيز هست؟

acting

جايگاه زنان در غرب

اغلب تصور مي شود که در غرب به زنان صرفآ از جنبه سکس توجه مي شود . در حالي که غرب زنان بسيار بزرگي مانند مادر ترزا-واريس ديريWarris Dirie - مارگارت ميد و صدها نمونه ديگر را در دامان خود پرورش داده که مي توانند الگوي تکاپو و موفقيت در جهان معاصر باشند .

My first portret

پيامبران زن

اغلب مردم فکر مي کنند پيامبران تمامآ مرد هستند . در تاريخ قوم بني اسرائيل از نبيه (مونث نبي) به نام دبورا يا دبوره Deborah ياد شده که باعث نجات گروه کثيري مي شود.

 

تلاش در جهت پيشرفت زنان
    خانم واريس ديريwaris dirie اهل کشور سومالي است که تکاپوي فراواني را براي برطرف کردن تبعيضات و خرافات نسبت به زنان انجام مي دهد.اکنون سازمان ملل اين خانم را مامور انجام اين کار نموده است .از باز کردن صفحه خانم ها تشکر مي کنيم
 
 

تلاش جهت حفظ شخصيت خانم ها

خانم ساري مارش surrey marshe از اهالي کشور نروژ بود که تلاش زيادي در جهت حفظ شئونات و حرمت زنان در کشورهاي غربي بويژه آمريکا نمود .

Meloncholy...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 15:7  توسط محمد  | 

درد تنهايي

سلام

- چرا ساكت نشستي؟

با تو ام چرا ساکت نشستي؟

چرا نميخوای جوابمو بدي؟

ببين من ميتونم برات يه همدرد خوبی باشم ها!! حالا بگو چی شده.

همدرد؟!؟!

-آره!

- عزيز ترين کسی که دوستش داری کيه؟؟

a look between the clouds

تقدیم به دوستداران فریدون مشیری:

 

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف ، شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

 

یادم آید تو به من گفتی:

- « از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش، فردا که دلت با دگران است!»

 

با تو گفتم :

-« حذر از عشق!؟ ندانم

سفر از پیش تو!؟ هرگز نتوانم

نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من، نه رمیدم، نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم،

همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق، ندانم، نتوانم!»...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 14:16  توسط محمد  | 

وفا

سلام

Click to view or critique

وقتي نوشته هاي دوستان رو ميخونم ميبينم كه همه 1 جوري عاشق هستند.اميدوارم همه به عشق خودشون وفادار باشند

خدا با من صحبت کرد

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد» >>

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:>>

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟» >>

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟» >>

خدا جواب داد.... >>

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند» >>

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند» >>

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند» >>

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند» >>

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت.... >>

سپس من سؤال كردم: >>

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟» >>

خدا پاسخ داد: >>

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند» >>

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند» >>

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند» >>

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند» >>

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است» >>

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند» >>

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند» >>

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند» >>

باافتادگي خطاب به خدا گفتم: >>

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم» >>

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟» >>

خدا لبخندي زد و گفت... >>

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم» >>

« هميشه»

dont forgot god

Chapel O' Love

LOVE is

عشق يعني...

آرزو كني كاش كنارش نشسته بودي

كاري كني كه غرق شادي بشه

با احساساتش بازي نكني

بهش زنگ بزني كه حالشو بپرسي

منتظر تلفنش باشي و ...

Lucy

عشق چیست؟

از استاد شيمی پرسيدم عشق چيست ؟ گفت : « حلّال است .»

از استاد زبان پرسيدم عشق چيست ؟ گفت : « هم پايه ( LOVE ) است .»

از استاد ادبيات پرسيدم عشق چيست ؟ گفت : « محبت الهی است .»

از استاد ديني پرسيدم عشق چيست ؟ گفت : « حرم است .»

از استاد تاريخ پرسيدم عشق چيست ؟ گفت : « سقوط سلسله قلب جوان است .»

از استاد هندسه پرسيدم عشق چيست ؟ گفت : « نقطه ای است كه به حول نقطه قلب جوان می چرخد .»

از استاد جبر پرسيدم عشق چيست ؟ گفت : « مسئله ای است كه از طريق اتحاد حل می شود .»

Click to view or critique

۲.عشق چيست؟

با نگاهی به اينياس لپ
اين زيبا ترين و و شاعرانه ترين کلام جهان چيست و آن را چگونه می توان معنی و تفسير کرد؟
نيروی پيچيده ای که باعث کشش انسانها به هم می شود چيست؟اين کشش را می توان عشق ناميد؟ آيا غشق ماهيتی تماما روانی دارد يا چنانکه گروهی از سکسولوژيست ها مدعی هستند چيزی بجز غريزه جنسی نيست.
يک کنش يا واکنش حاد وهمچنين موقتی با منشاء ارگانيک که سبب ترشحات غدد جنسی می گردد و يا به عبارتی ديگر يک واکنش بيو شيمی و نوعی جريان مغناطيسی بين تخمدانها و ديگر غدد؟
اگر چنين است می توان پرسيد آيا در صورت برداشتن اين غدد و يا مداوای آن می توان مانع ترشح اين غدد و يا بزبان ديگر مانع بروز عشق شد؟
آيا شاعرانه جلوه دادن رابطه جنسی، از اين رو نيست که انسان قصد متمايز کردن خود از ديگر حيوانات را دارد، وبه اين دليل بر اين عقيده است که تمايل جنسی اش به جنس مخالف و حتی موافق چيزی بيشتر ازواکنش شيميايی و زيست شناختی است.
آيا در رابطه دو شخص با هم، می توان از هرنوع در گيری عاطفی وروانی که به نظر می رسد برای ارضای جنسی ضرورتی ندارد اجتناب کرد؟
آيا واقعا در دنيای واقعی ممکن است که بتوان عشق را تا سطح واکنش بيولوژيک تنزل داد وعشق را به مفهوم ليبيدو يا غريزه جنسی تنزل داد؟

 

من عشق مي‌فروشم، كالاي من همين است

از هرچه كيمياتر، اين كيمياترين است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 14:3  توسط محمد  | 

جان عشق

توی روزگاری که دل

 واسه شکستنه

 

قيمت طلا ی دل

،  قدر سنگ و اهنه

 

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه.؟

با صبوری با من دل خسته سازش می کنه.؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 3:58  توسط محمد  | 

تصویر یک زن غمگین

 

 

بياين با هم دعا کنيم تا هیچ زنی غمگین نباشه

اكه كه با نظر مسعود موافقي دعا كن(جون من)

هنوز ياد تو از يادم نميره...............چرا عشق از دل آدم نمی ره..؟؟

بنای خلقت آدم از عشقه .............نميره هر چی از يادم از عشقه..

من و درد جداي وای بر من...........از اين عشق خداي وای بر من

کمک کن بغض بشکن دونه دونه........بريز آی اشک نرم و عاشقونه

محبت کن در اين آشفته حالی...........نمونه مکتبم از عشق خالی

نصيبم کن که عاشق پيشه باشم...........

...................به اين آشفتگی هميشه باشم

نصيبم کن که عاشق پيشه باشم........... به اين آشفتگی هميشه باشم

من و درد جداي وای بر من.....................از اين عشق خداي وای بر من

کمک کن بغص بشکن دونه دونه............بريز آی اشک نرم و عاشقونه..

بزن باد بهاری تازه تر شم...........................بزن از کار دنيا به خبر شم

 

بزن تا سيم آخر آی جداي.................هلاکم کن از اين عشق خدای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 3:39  توسط محمد  | 

تراژدي مرد و زن

سلام

Click to view or critique

زن چند روزيست كه با مرد حرفي نميزند زيرا بار آخري كه براي مرد چيزي را تعريف ميكرد مرد دوبار به حرفش گوش نداد و زن ديگر حوصله اش بسر آمد و تصميم گرفت حرفي نزند. در اين چند روز مثل هميشه مرد از سركار به خانه ميامد بدون اينكه حتي اشاره ايي به اين سكوت سنگين بكند... البته خوب بعد از اينكه زن برايش بقيه ماجرا را تعريف نكرده بود چند باري از او معذرت خواهي كرد ولي زن نپذيرفته بود.  بعد از اين چند روز سكوت و بيحرفي مرد از سركار به خانه آمد با ۳ گل كوچك رز كه البته قبل از آن كيسه ايي حاوي ماهي تازه را به زن داد و پيشنهاد اينكه اگر شد دوشنبه ديگر ماهي تازه نوش جان كنند و بعد هم دسته گل را به زن داد و گفت اينهم گل بدون هيچ توضيحي و بدون باز كردن هيچ پرانتزي...زن هم در حالي كه گلها را در گلدان ميگذاشت فكر ميكرد كه دسته گل كوچكيست ! ولي اگر بزرگ هم بود ديگر دردي را دوا نميكرد. مرد بعد ازخوردن غذا و چاي و گرفتن يك دوش جانانه به رختخواب رفت  و قبل از آنكه به خانه رختخواب  برود بوسه معني داري به لب زن نشاند  . ولي زن ميداند كه چيزي در اين ميان گم و گور شده ،‌ چيزي كه شايد زماني بوده ولي حال ديگر نيست . ميداند اين داستان روزهاي آينده و روزهاي بعد  از آن خواهد بود . تراژدي هميشگي ميان زن و مرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 3:23  توسط محمد  | 

محرم

سلام

 ماه محرم را به تمامی مسلمانان و شما عزیزان تسلیت عرض می کنم

یا حسین شهید

خداوندا ...

مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خودرا بشناسد.
مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.
چنان جسور و با شهامتم کن که بهنگام وحشت جرات مقابله بــا خويشتن را داشته باشم.
مرا انسانی بساز که بهنگام شکست شرافتمندانه درخوداحساس کبر و غرورکنم و به گاه پيروزی فروتن ونجيب باشم.
مرا انسانی بساز که از ناملايمات زندگی روی بر نتابم .
به هنگامی که بايد سينه سپر کنم پشت بر نگردانم.
مرا به جاده آسايش راهنمايی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود قرار بده تا باناملايمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بيرون آيم.
مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگيش عالی باشد .پيش از اينکه در انديشه فرمانروايی بر ديگران باشد بر خويشتن حکومت کنم.
مرا انسانی بساز که خنديدن را بياموزد اما گريستن رانيزهرگز از خاطر نبرد. انسانی که گام درآينده بگذارد ولی گذشته را نيز هرگز فراموش نکند.
واز همه مهمتر در مقابل چشمان جادويی و افسونگر هيچ کس تسليم نشودو مسحور نگردد.
خدايا من تاب تحمل ندارم مرا به حال خود وامگذار
اي مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امید واران

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 3:2  توسط محمد  | 

حرفهای دلتنگی

سلام

خدايا من در کلبه ی حقير خود چيزی دارم که تو در عرش کبريايی خود نداری

من خدايی چون تو دارم و تو کسی همچو خود نداری .

 

animated_pink_hearts.gif (3218 bytes)

بسيارند خوبيهايي كه روزي قصد انجامشان را داري ؛ و منتظر تا روز مناسب فرا رسد

اما تنها فرصتي كه يقيناً از آن توست ؛ همين لحظه است

همين لحظه بايد ترنم تحسين و همدردي را بر زبان جاري ساخت

همين لحظه است كه بايد سخاوت پيشه كني

امروز ؛ روزي است كه بايد شريفترين اندوخته‌هاي قلبت و روحت را ابراز داري .

از لغزش دوستي  در گذر و در برابر ديگران قدري بيشتر ايثار كن.

 

 

نوشته بودی :

- گناه ما گاه بی آنکه بدانيم چرا ، گريستن است .

- می گويم به اميد آنروز که ديگر هيچ آدمی از يک وداع ساده نگريد .

- گفتی روياهايم همه از دست رفته است .

- می گويم از بخت ياری ماست شايد آنچه که می خواهيم يا بدست نمی آيد يا از دست می گريزد .

- گفتی گذشته دردناک و آينده نامعلوم است .

- می گويم زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است .

- گفتی خانه خدا کجاست ؟

- می گويم در همين نزديکی ، لای اين شب بوها ، پای آن کاج بلند .

- گفتی بی کسی بد دردی است

امروز که محتاج توام جای تو خالی     

                                         فردا که سراغم تو بيای نفسی نيست

 باز است
در تمناي نسيم
پنجره اي
و به گوش مي رسد
آواز خوش زنجره اي
كه حضور كوچك خود را
به جهان مي بخشد

Show detail photo

 

 

آهای خوشگل عاشق
 
آهای عمر دقایق
 
آهای وصل به موهای تو سنجاق
 
 شقایق
 
آهای ای گل شب بو
 
آهای گل هیاهو
 
آهای طعنه زده چشم تو به چشمای
 
  آهو
 
دلم لالهء عاشق
 
آهای بنفشهء تر
 
 
نکن غنچهء نشکفتهء قلبم را تو پر پر
 
من که دل به تو دادم
 
 
چرا بردی ز یادم 
 
بگو با من عاشق چرا برات زیادم
 
آهای صدای گیتار
 
آهای قلب رو دیوار
 
 
اگه دست توی دستام نذاری
 
 خدانگهدار
 
 خدانگهدار
 
 
دلت یاس پر احساسه آی مریم نازم
 
تا اون روزی که نبضم بزنه ترانه سازم
 
 
برات ترانه سازم که تو آهنگی و سازم
 
  بیا برات می خوام از این صدا قفس
 

 بسازم

 
HydroForum® Group
آهای خوشگل عاشق
 
 
آهای عمر دقایق
 
 
آهای وصل به موهای تو سنجاق
 
 
شقایق
 
آهای ای گل شب بو
 
 
آهای گل هیاهو
 
آهای طعنه زده چشم تو به چشمای
 
  آهو
 
 دلم لالهء عاشق
 
 آهای بنفشهء تر
 
 نکن غنچهء نشکفتهء قلبم را توپرپر
 
 
من که دل به تو دادم
 
چرا بردی ز یادم
 
بگو با من عاشق
 
چرا برات زیادم
 
آهای صدای گیتار
 
آهای قلب رو دیوار
 
اگه دست توی دستام نذاری
 
 خدانگهدار
 
خدانگهدار
 
Show detail photo
عــشـــق  مــن  جـــز غـــم  د لــواپــســـي  نـيـسـت

                        آخـــه  قــلــبـــم  مـثــل  قـــلـــب  كـــســـي  نـيـسـت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 12:14  توسط محمد  | 

بار غم

 سلام بر تمام دوستان

 

 تاريک

چه جاي ماه ،

كه حتي شعاع فانوسي

درين سياهي جاويد كورسو نزند

به جز قدمهاي عابران ملول

صداي پاي كسي

سكوت مرتعش شهر را نمي شكند

 

به هيچ كوي و گذر

صداي خنده مستانه اي نمي پيچد

 

كجا رها كنم  اين بار غم كه بر دوش است ؟

چرا ميكده آفتاب خاموش است

 

فريدون مشيری

 

Laurie,the mermaid from Porto Rico.

عطش کوير تشنه عطش خواستن من بود

 

آخرين برگ برنده لحظه باختن من بود

 

دست من رو شد و ديدی

 

تکه دل تودست من بود

 

بتو دل باختم و بردی

 

اونيکه همه کسم بود

 

عشق يه بازی قماره

 

راه پر گرد و غباره

 

گاهی خنده است گاهی گريه

 

مثل پاييز و بهاره

 

اولين بار با تو بودن ميتونست حادثه باشه

 

همه خواهش و نيازم حوس و وسوسه باشه

 

اما من تو رو شناختم از تو يک بتخونه ساختم

 

من به پات زندگی دادم هرچی که بود هرچی که داشتم

 

عشق يه بازی قماره

 

راه پر گرد و غباره

 

گاهی خنده است گاهی گريه

 

مثل پاييز و بهاره

 

نمی خوام  بازنده باشم

 

تو بمون تا زنده باشم

 

توی اين بازی آخر من مي خوام برنده باشم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 11:34  توسط محمد  | 

زن

سلام

بازهم مثل هميشه نزديك غروب زن  كنار پنجره نشست و شروع به نوشتن كرد....اين بار مي خواست تمام دلش را روي كاغذ بريزد.... مي خواست تمام دلتنگي اش را براي اين دفتر و پنجره و غروب زمزمه كند...واژه ها در دهانم به سكوتي ژرف مبدل مي شوند....شايد حس مي كنم كه تو راهي براي سخن گفتن من نگذاشته اي و يا احساس مي كنم كه تو مي خواهي آن ريسمان غريب را كه باعث پيوندم با تو شده است قطع كني.....شايد حس مي كنم كه تو نمي تواني واژه هايم رابفهمي...ولي نه....خودم هم مي دانم كه تو چقدر خوب حرفهاي پنهان در هاله سكوت من را مي فهمي...به خود مي گويم پس چرا روحم تنهاست.....دلم مي خواهد صدايت را بشنوم كه مي گويي: تو تنها نيستي....ما دو نفريم....ولي چيزي مانع از گفتن اين واژه ها مي شود....نمي دانم چيست....شايد ترس يا شرم يا غرور...كاش مي شد مثل دو كودك به سادگي با هم حرف مي زديم....چرا بايد غرق در هاله ي ابهام باشيم....چرا هميشه بايد پيچيده باشيم....من فقط مي خواهم ساده باشيم..مي خواهم باورم كني....مي خواهم به من اعتماد كني.....باز هم دلم تنگ مي شود...باز هم مي خواهم تنها باشم....اين خودخواهي نيست.... تو چی؟! تو خودخواه نیستی؟! تو با این همه سکوت! تو با این همه تنهایی !...باز هم خسته ام...مي دانم اينگونه هيچ فايده اي ندارد...مي دانم تو بايد خودت بخواهي....مي دانم نبايد عشق را به اجبار در زندگي كسي ديكته كرد....چون معني آن ديگر عشق نيست.....عشق را بايد با هم در زندگي ديكته كرد..... اين را مي دانم كه نمي توان كسي را وادار كرد تا به ما عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانيم انجام بدهيم اين است كه اجازه دهيم خود مورد عشق ورزيدن واقع شويم. ...مي دانم همه جا ميگويند... اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش.فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده ...من همه اين ها را مي دانم...ولي آن حقيقتي كه در دلم نهفته است اينها نيست
...باز هم اشكهايم باريدن گرفت......فقط مي دانم دلم بهانه تو را مي گيرد...نه...اين عشق يا عادت يا هوس نيست.... با اين همه غبار و مه كه من و تو بين خود مي افكنيم مثل اينكه باز هم بايد بروم و در آخرين هاله كمرنگ و غمگين تنهايي ام محو شوم....گم شوم....اما پيش از رفتنم آخرين كلام را مي گويم.... من تو را فقط به معناي حقيقي دوست داشتن مي خواهم و نه هيچ چيز ديگر......بدرود.

The Collector

 


نمی دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد

شايد تا طلوع فردا

شايد تا آنسوی شب

می دانم تا خواب شب پره ها راهی نيست

می دانم شب دوباره زنجره ها خواهند خواند

نمی دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه ادامم خواهم داد

اما می دانم که قلبم هميشه عاشق خواهد ماند

می دانم راهی برای گريز نيست

می دانم قلبی که بخشيده شود

بازگشتی دوباره برايش نيست

اما نمی دانم

تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد

پس هر شب تو را خواهم خواند

شايد باد صدايم را به گوش تو بسپارد

نمی دانم

ولی من هميشه به انتظار خواهم ماند

شايد تا ابد

دوباره زمزمه های تو را بشنوم

شايد تا ابد

دوباره تو را ببينم

شايد تا ابد......

Still with me ....all alone

دهان ات را می بويند


مبادا گفته باشی دوست ات دارم.


دلت را می بويند

                             
     روزگار غريبی است نازنين


و عشق را


كنار تيرك راه بند


تازيانه می زنند.

               
   عشق را در پستوی خانه نهان بايد كرد


در اين بن بست كج و پيچ سرما


آتش را


به سوخت بار سرود و شعر 


   فروزان می دارند.


به انديشيدن ، خطر مكن . 

       
روزگار غريبی است نازنين


آنكه بر در می كوبد شباهنگام


به كشتن آمده است .


نور را در پستوی خانه نهان بايد كرد


آنك ، قصابان اند


بر گذرگاه ها مستقر


با كنده و ساتوری خون آلود


روزگار غريبی ست ، نازنين


و تبسم را بر لب ها جراحی می كنند


و ترانه را بر دهان.


شوق را در پستوی خانه نهان بايد كرد


كباب قناری


بر آتش سوسن و ياس


    روزگار غريبی ست ، نازنين


ابليسِ پيروزمست


سور عزای ما را بر سفره نشسته است .


    خدا را در پستوی خانه نهان بايد كرد


"احمد شاملو" 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 11:16  توسط محمد  | 

رسوا

The Given Light

پشت درياها

 

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

 

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند.

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

 

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

(( دور بايد شد، دور.

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.

دور بايد شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.

 

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است

كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.

بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري

مي نگرد.

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.

مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.

خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.

 

پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان

سحر خيزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

 

پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت 

 

سهراب سپهری

Click to view or critique

 

ديروز  به ياد تو  و آن  عشق  دل انگيز

بر پيكر  خود  پيرهن سبز نمودم

در آينه  بر صورت   خود  خيره  شدم  باز

بند از  سر  گيسويم آهسته  گشودم

عطر آوردم بر سر  و بر سينه  فشاندم

چشمانم را ناز كنان  سرمه  كشاندم

افشان  كردم  زلفم را  بر سر شانه

در  كنج لبم خالي  آهسته  نشاندم

گفتم به  خود  آنگاه   صد افسوس  كه او نيست

تا مات  شود  زين  همه  افسونگري  و ناز

چون  پيرهن  سبز  ببيند به تن من

با خنده  بگويد كه چه  زيبا شده اي باز

او نيست  كه در مردمك   چشم  سياهم

تا خيره شود  عكس  رخ خويش ببيند

اين  گيسوي  افشان  به چه كار آيدم امشب

كو پنجه   او  تا كه  در آن خانه  گزيند

او نيست كه  بويد چو در آغوش من افتد

ديوانه صفت  عطر دلآويز تنم را

 اي آينه مردم  من  از حسرت و افسوس

او نيز كه  بر سينه  فشارد  بدنم را

 من خيره  به آينه  و او  گوش  به من داشت

گفتم كه چه سان   حل  كني اين  مشكل   ما را

بشكست  و فغان  كرد  كه  از  شرح  غم  خويش 

اي زن  چه  بگويم   كه  شكستي دل  ما را

{فروغ فرخزاد}

Forsaken

سال ها پيش ازين به من گفتي

كه «مرا هيچ دوست مي داري؟»

گونه ام گرم شد ز سرخي ي ِ شرم

شاد و سرمست گفتمت «آري!»

باز ديروز جهد مي كردي

كه ز عهد قديم ياد آرم.

سرد و بي اعتنا تو را گفتم

كه «دگر دوستت نمي دارم!»

ذره هاي تنم فغان كردند

كه، خدا را! دروغ مي گويد

جز تو نامي ز كس نمي آرد

جز تو كامي ز كس نمي جويد.

تا گلويم رسيد فريادي

كاين سخن در شمار باور نيست

جز تو، دانند عالمي كه مرا

در دل و جان هواي ديگر نيست.

ليك خاموش ماندم و آرام:

ناله ها را شكسته در دل تنگ.

تا تپش هاي دل نهان ماند،

سينه ي خسته را فشرده به چنگ.

در نگاهم شكفته بود اين راز

كه «دلم كي ز مهر خالي بود؟»

ليك تا پوشم از تو، ديده ي من

برگلِ رنگ رنگِ قالي بود.

«دوستت دارم و نمي گويم

تا غرورم كَشد به بيماري!

زانكه مي دانم اين حقيقت را

كه دگر دوستم... نمي داري...»

(سيمين بهبهانی)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 10:58  توسط محمد  | 

افطار عشق

سلام

همیشه در خاطرم هست... همه ی آنها... همه ی آنچه که روزی در دستانم بود...
میشنوی؟... همه را در خاطرم نگاه میدارم... همه ی آنچه که روزی در دستانم بود... همه ی آنچه که روزی از دستانم جدا شد...
میبینی؟... بیرون از پنجره دارند می رقصند... داستان پاتریشیای تنها را یادت است؟!... رقص ناتاشا...
چقدر خنده دار بود... آنچه که در ذهنم میپنداشتم... آنچه در ذهنمان میپنداشتیم... من و تو... تو و من... کدام من؟... کدام تو؟
تو و من میان هزاران پرده گم شده ایم... تو و من یکیست!... اما هیچ گاه نتوانستیم بفهمیم...
اما همیشه در خاطرم میماند...
همه ی آنچه روزی در چشمانم بود... اشکهایم... التماسهایم... نگاه هایم...
روزی که با هم در گلدان ناوجودمان رزهای نقره ای کاشتیم...
همه ی آن غنچه ها را در خاطرم نگاه خواهم داشت... تا روزی که هستم... تا امشب... تا فردا... نمیدانم...
دلم میخواهد همینطور سنگین و رمان گونه برایت بگویم که دیگر نیستم... دیگر نبودم... مدتها پیش... تو که مدتهاست رزهای نقره ای را میشناسی نبود من را مدتهاست میان نوشته هایم یافته ای...
دلم میخواهد برایت بنویسم... همینطور سنگین و رمان گونه... که دیگر نیستم...
دلم میخواست میتوانستم از آنچه تو میخواستی بگویم....... اما تو میدانی که من و تو دیگر در هم فدا شده ایم...
تو کیستی؟... تویی که مدتهاست همنشین منهای من بوده ای؟... تو کیستی؟... تویی که سالهاست پشت عینک آفتابیم پنهان شده ای...
به خاطر می آوری؟... مدتها در کنار رزهای نقره ای برایت مینوشتم... از هر آنچه در نگاهم پنهان بود و در دلم نهان... عینک آفتابی... درخت... و همه ی بازیهای بچه گانه ای که تو و من و علی دیوونه ی قصه مان بازی میکردیم...
تو کیستی که تمام این مدت من تنهایم را تنها و تنها با نامت مهمان کردی؟... تویی که گم شده ای... همراه همه ی آرزوهایم...
از همان روز اول... از همان روز اول رزهای نقره ای... تو بودی... و حال... وقتی به پایان عمر رزهای نقره ای رسیده ام میخواهم بدانم کیستی...
همیشه در خاطرم خواهد ماند... همیشه در خاطرم خواهی ماند... دیگر برایم اهمیتی ندارد که کیستی... تمام رازهایت همراه همه رازهای من خواهند مرد...
خواهند مرد...
روزی که با هم رز نقره ای رو در آن گلدان کاشتیم میدانستیم که نخواهیم ماند... یادت است؟...... چه زود گذشت.
اما همیشه در خاطرم خواهی ماند... تمام رازهایت همراه همه رازهای من خواهند مرد...
تو... من... دیگر مهم نیست...
خواهیم مرد... در کنار هم... و باز هم کنار هم...
همیشه در خاطرم هست... همه ی آنچه که روزی در دستانم بود... و حال جز مشتی از خاطرات چیزی برایم نمانده است...
دلم میخواست برایت بنویسم... همینطور سنگین و رمان گونه...
بگذار آخرین حرفهای ما همچون حرفهای آخر انسانهای خوب باشد...
بگذار حرفهای آخرمان طعم گس خورشید نداشته باشد...
فردا باران خواهد بارید... کوله ات را ببند ای همسفر همیشه پنهان من...
باید برویم.......
میدانی که مجبوریم...
شاید مارا در خاطرشان نگاه دارند...
من و تو... قلب کوچیکه مان... رزهای نقره ای....... هوم...
بگذار همینطور سنگین و رمان گونه خداحافظی کنیم...
بگذار آخرین حرفهایمان همچون حرفهای آخر انسانهای خوب باشد...
همیشه در خاطرم هست... همه ی آن خداحافظی هایمان که همچون حرفهای آخر انسانهای خوب سنگین و رمان گونه بود...
داستان ما ادامه دارد... میدانی... داستان من داستان تو... همه ادامه دارد......
همچون چیزهایی که روزی در دستانمان بود...
همچون تمام حرفهای سنگین و نا وجود رمانهای دروغین...

حرفهاي

دل

 

حرف اول: اين چند روزه كلي به زندگي والبته به مرگ فكر كردم...وقتي ميگن به ادم دنيا فقط دو روزه ادم دلش مي سوزه...ولي.بايد باور كرد كه اين يك حقيقته....يك روز بايد رفت...بايد هميشه برا ي اون روز اماده باشيم...نبايد وقتي به خودمون بيايم كه ديگه دير شده و جاي هيچ برگشتي نباشه و چيزي نداشته باشيم جز پشيماني و حسرت....تا نگاه مي كني وقت رفتن است....ناگهان چه زود دير مي شود....چه خوبه اگه رفتنمون با سربلندي باشه....چه خوبه بعد از رفتنمون كسي به خاطر آسوده شدن خوشحال نباشه.....چه خوبه با يك خاطره خوب از ميان عزيزانمون بريم .... حرف دوم: گفتم نرو پرپر ميشم گفتي مي خوام رها باشم گفتم آخه عاشق شدم گفتي مي خوام تنها باشم گفتم دلم گفتي بسوز گفتم يه عمري باز هنوز؟؟ *** گفتم پس عمرم چي ميشه؟؟ گفتي هدر شد شب و روز گفتم اخه داغون مي شم گفتي به من خوش مي گذره گفتم بيا چشمام به تو گفتي آخه كي مي خره گفتم منو جنس مي بيني؟ گفتي آره بي قيمتي گفتم يه روز كسي بودم با من نكن بي حرمتي *** گفتم صدام مي ميره باز گفتي به درد بسوز بساز گفتم حالا كه پير شدم گفتي كه از تو سير شدم گفتم تمنا مي كنم گفتي مي خوام خوردت كنم گفتم بيا بشكن تنو گفتي فراموش كن منو حرف سوم: انگار نميشه به اين موضوع فكر نكرد....مثل اينكه يه چيز هميشگي و جدا ناپذيره....قصه دل دادن و دل شكستن قصه تازه اي نيست....شما كه اينو مي دونين حد اقل قبل از دل شكستن كمي عاقلانه به طرف مقابلتون فكر كنين....كاش يه لحظه مي تونستين خودتونو جاي اون بذارين و واقعا بفهمين چي مي كشه و البته در اكثر مواقع به ظاهر نشون نمي ده ولي از درون نابود مي شه....اروم اروم اب ميشه....مثل يك شمع...در فراق يار...كمي مهربون باشين.....كمي فكر و البته احساس داشته باشين...وقتي مي دونيم دنيا فقط دو روزه چرا براي همديگه خاطره اي بد و دردناك باشيم....چرا تو اين دو روزه دنيا همراه تنهايي دل يكي ديگه نباشيم؟؟؟...چرا دونه هاي اشكو از روي صورت اوني كه خيلي برامون عزيزه پاك نكنيم ؟؟....مطمئن باشين خوشحال كردن دل يكي ديگه براي خودتون بزرگترين خوشحالي ميشه...امتحان كنيد...تا دير نشده حرف چهارم: عروسك جون فدات شم تو هم قلبت شكسته ....كه صد تا شبنم اشك توي چشمات نشسته منم مثل تو بودم يه روز تنهام گذاشتن .....يه دريا اشك حسرت توي چشمام گذاشتن... چه تهمتها شنيدي...چه تلخيها چشيدي...عروسك جون تو مي دوني چه حسرتها كشيدي عروسك جون زمونه منو اون گوشه انداخت.... بجاي حجله بخت برام زندون غم ساخت بميره اون كه مي خواسته ما رو گريون ببينه....سراي سينه ها مونو ز غم ويرون ببينه عروسك جون نگام كن....چشام برقي نداره....زمستونه تو قلبم كه هيچ گرمي نداره بايد اينجا بخشكيم تو گلدون شكسته...نه اينكه باغبون نيست ...در گلخونه بسته دلم مي خواد يه روزي بعد سالها.... پرستوي سعادت رو ببيني نمي خوام بيش از اين تو صورت من.... نشون ياس و وحشت رو ببيني دلم مي خواد يه روزي فارغ از غم ، تبسم روي لبهامون بشينه شايد اون روز دوباره جون بگيره .....نهال آرزوهامون تو سينه و حرف اخر... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بي سروپايى نكنيم


بهش ميگم:
 قسم به  شب سياه و تاريك
به نويد صبح عاشق
به گذشته هاي دوستي
به اميد عشق و خود پرستي
تو مبر زخاطر خود
من و آنهمه وفا را
با گريه و بغض ميگم:
مرو دور از اين نگاهم
كه توئي توئي پناهم
اشكامو پاك ميكنم و ميگم:

نكني خطا دوباره
كه تو را ز دل برانند
با غرور ميگم كه:
تو بيا به كلبه من
بشنو تو  درد و غصه من
يا...
تو بخوان ز دفترمن
همه حرف من را...
يك كلمه جواب ميده:........

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 10:27  توسط محمد  | 

سوال عشق

سلام

پيش از خود كشي {جبران خليل جبران }
ديروز زني كه قلبم او را دوست مي دارد در گوشه اي از اين اتاق خلوت و آرم از جام بلورين جرعه اي نوشيد .
اين ديروز بود و ديروز هرگز باز نميگردد و امروز معشوق به سرزمين فراموشي رفت .
اما هنوز آثار انگشتان بر روي آيينه باقي مانده و بوي نفسهايش در ميان لباسهايم و پژواك صدايش در گوشم كنار خانه ام كاملا" از بين نرفته است .
زني كه قلبم او را دوست ميدارد به مكان بسيار دوري رفت كه به آن دره ي تنهايي مي گويند .
صبح فردا پنجره هاي اتاقم را خواهم گشود تا همه ي آثار و نشانه هايي كه آن افسونگر زيبا از خود به جاي گذاشت بيرون رود .
ديروز را به تاريكي عدم ببرد .
جوانان !
زني كه قلبم را دوست ميدارد شبيه زناني است كه دلهايتان دوست مي دارند .
زنان مخلوقات عجيبي هستند .
خدايان آنها را آفريدند و فروتني كبوتران و صفات ماران و زيبايي طاووسان و حشي گري گرگان و جمال گلهاي سفيد و هراس شبهاي تاريك به همراه مشتي خاكستر و اندكي كف دريا در آنها نهادند .
زن كه قلبم او را دوست ميدارد از زمان كودكي مس شناختم و در مرغزارها پشت سر او مي دويدم و دامنش را ميگرفتم . آنگاه در دوران جواني سايه چهره اش را بر جلد كتابها مي ديدم و خطوط قامتش را در ميان ابرهاي آسمان مي يافتم و صداي او را به همراه صداي شرشر آب در جويبار مي شنيدم و چون مرد شدم در كنار او مي نشينم و سخن مي گفتم .
همه ي اينها به ديروز تعلق داشت و ديروز روياي است كه ديگران باز نمي گردد .
اما امروز آن زن به سرزمين بسيار دور و بياباني سرد رفت كه بدان سرزمين فراموشي و تنهايي مي گويند .
نام زني كه قلبم او را دوست مي دارد زندگي است !
زندگي يك زن افسونگر و زيبايي ست كه دلهاي ما را شيفته ي خود مي كند و ارواحمان را فريب مي دهد وجدانمان را پر وعده ها مي كند و صبرمان را ميكشد و نا اميدي را در ما بيدار مي كند .
زندگي زني است كه خود را با اشكهاي عاشقان مي شويد و با خون قربانيانش معطر مي سازد .
زندگي زني است كه روزهاي سفيد را بر تن مي كند كه آستر آن سياهي است .
زندگي قلب آدمي را به عنوان دوست خود مي پسندد اما به عقد او در نمي آيد .
زندگي زن بد كاره ايست اما زيبا ؛
هر كسي هرزگي او را ببيند از زيبايي اش بيزار مي شود

 

چرا خانه ما سيب نداشت

تو به من خنديدي
ونمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده ازدست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاهست كه درگوش من آرام آرام
خش خش گام توتكرار كنان
مي دهد آزارم

و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما
سيب نداشت

ح.مصدق

شناور سوي ساحل هاي ناپيدا، دو موج  رهگذر  بوديم

دو موج  همسفر بوديم ،  گريز ما ، نياز  ما ، نشيب ما ،  فراز ما

شتاب  شاد ما با هم ، تلاش  پاك  ما  توام

چه جنبش ها كه  ما را بود  روي  پرده  دريا

شبي  در گردبادي تند  روي  قله  خيزاب

رها شد او ز آغوشم ،  جدا ماندم  ز دامانش

گسست  و  ريخت  مرواريد  بي پيوند مان بر آب

از آن پس در پي  همزاد  ناپيدا،  بر اين درياي  بي خورشيد

كه  روزي  شب چراغش  بود و مي تابيد

به هر  ره  مي دوم  نالان  به  هر سو  مي دوم  تنها

 

فروخ فروخزاد در دی ماه سال 1313 هجری شمسی در تهران متولد شد. پس از گذراندن دوره های آموزش دبستانی و دبیرستانی به هنرستان بانوان رفت و خیاطی و نقاشی را فرا گرفت.
 

شانزده ساله بود که به یکی از بستگان مادرش-پرویز شاپور که پانزده سال از وی بزرگتر بود- علاقه مند شد و آن دو با وجود مخالفت خانواده هایشن با هم ازدواج کردند. چندی بعد به ضرورت شغل همسرش به اهواز رفت و نه ماه بعد تنها فرزند آنان کامیار دیده به جهان گشود. از این سالها بود که به دنیای شعر روی آورد و برخی از سروده هایش در مجله خواندنیها به چاپ رسید. زندگی مشترک او بسیار کوتاه مدت بود و به دلیل اختلافاتی که با همسرش پیدا کرد به زودی به متارکه انجامید و از دیدار تنها فرزندش محروم ماند.
 

نخستین مجموعه شعر او به نام اسیر به سال ۱۳۳۱ در حالی که هفده سال بیشتر نداشت از چاپ درآمد. دومین مجموعه اش دیوار را در بیست ویک سالگی چاپ کرد و به دلیل پاره ای گستاخی ها و سنت شکنی ها مورد نقد و سرزنش قرار گرفت. بیست و دو سال بیشتر نداشت که به رغم آن ملامت ها سومین مجموعه شعرش عصیان از چاپ درآمد.

فروغ در مجموعه اسیر بدون پرده پوشی و بی توجه به سنت ها و ارزشهای اجتماعی آن احوال و احساسات زنانه خود را که در واقع زندگی تجربی اوست توصیف می کند. اندوه و تنهایی و ناامیدی و ناباوری که براثر سرماخوردگی در عشق در وجود او رخنه کرده است سراسر اشعار او را فرا می گیرد. ارزش های اخلاقی را زیر پا می نهد و آشکارا به اظهار و تمایل می پردازد و در واقع مضمون جدیدی که تا آن زمان در اشعار زنان شاعر سابقه نداشته است می آفریند.
در مجموعه ديوار و عصيان نيز به بيان اندوه و تنهايی و سرگردانی و ناتوانی و زندگی در ميان روياهای بيمارگونه و تخيلی می پردازد و نسبت به همه چيز عصيان می كند. بدينسان فروغ همان شيوه توللی را با زبانی ساده و روان اما كم مايه و ناتوان دنبال می كند. از لحاظ شكل نيز در اين سه مجموعه همان قالب چهار پاره را می پذيرد و گهگاه تنها به خاطر تنوع ، اندكی از آن تجاوز می كند.
 

فروغ از سال ۱۳۳۷ به كارهای سينمايی پرداخت. در اين ايام است كه او را با ابراهيم گلستان نويسنده و هنرمند آن روزگار همگام می بينيم. آن دو با هم در گلستان فيلم كار می كردند.
در سال ۱۳۳۸ برای نخستين بار به انگلستان رفت تا در زمينه امور سينمايی و تهيه فيلم مطالعه كند. وقتی كه از اين سفر بازگشت به فيلمبرداری روی آورد و در تهيه چند فيلم گوتاه با گلستان همكاری نزديك و موثر داشت. در بهار ۱۳۴۱ برای تهيه يك فيلم مستند از زندگی جذاميان به تبريز رفت. فيلم خانه سياه است كه بر اساس زندگی جذاميان تهيه شده ، يادگاری هنری سفرهای او به تبريز است. اين فيلم در زمستان ۱۳۴۲ از فستيوال اوبرهاوزن ايتاليا جايزه بهترين فيلم مستند را به دست آورد.
 

چهارمين مجموعه شعر فروغ تولدی ديگر بود كه در زمستان ۱۳۴۳ به چاپ رسيد و به راستی حياتی دوباره را در مسير شاعری او نشان می داد. تولدی ديگر ، هم در زندگی فروغ و هم در ادبيات معاصر ايران نقطه ای روشن بود كه ژرفای شعر و دنيای تفكرات شاعرانه را به گونه ای نوين و بی همانند نشان می داد. زبان شعر فروغ در اين مجموعه و نيز مجموعه ایمان بياوريم به آغاز فصل سرد كه پس از مرگ او منتشر شد ، زبان مشخصی است با هويت و مخصوص به خود او. اين استقلال را فقط نيما دارا بود و پس از او اخوان ثالث و احمد شاملو ﴿در شهرهای بی وزنش﴾ و اين تشخيص نحصول كوشش چندين جانبه اوست: نخست سادگی زبان و نزديكی به حدود محاوره و گفتار و دو ديگر آزادی در انتخاب واژه ها به تناسب نيازمندی در گزارش دريافت های شخصی و سه ديگر توسعی كه در مقوله وزن قائل بود.

فروغ پس از آنكه در تهيه چندين فيلم ابراهيم گلستان را ياري كرده بود در تابستان ۱۳۴۳ به ايتاليا، آلمان و فرانسه سفر كرد و زبان آلماني و ايتاليايي را فرا گرفت. سال بعد سازمان فرهنگي يونسكو از زندگي او فيلم نيم ساعته تهيه كرد، زيرا شعر و هنر او در بيرون از مرزهاي ايران به خوبي مطرح شده بود.
 

فروغ فروخزاد سي و سه سال بيشتر نداشت كه در سال ۱۳۴۸ به هنگام رانندگي بر اثر تصادف جان سپرد و در گورستان ظهيرالدوله تهران به خاك سپرده شد.
 

تولدي ديگر
همه هستي من آيه تاريكي ست
كه ترا در خود تكراركنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم، آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيل از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسماني ست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد
طفلي ست كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد
افروختن سيگاري باشد، در فاصله رخوتنك دو هم آغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 1:45  توسط محمد  | 

بی عشق



ساده و بي سايه
در ويرانه ي دل نشسته ام
چشم براه
و منتظرم
كه اشكي بيايد
باراني ببارد
تا كالبدم را
از فريب عشق بشويد
لا اقل تو مرا بيادت هست
من امير اقليم عشق بودم

********
يك روز باد بي نشان
آهسته و پاورچين
بر سر شاخه هاي شكسته ام وزيد
و بذر آفتاب را
بر مزار دلم پاشيد
دلم آفتابي شد
شگفتم دراقليم عشق
زمستانم بهاري شد
غافل كه جام سرد تقدير
از گرماي عشق ترك خواهد خورد
بيادت هست ؟
من امير اقليم عشق بودم

با آوای من
بشنوید
 
Show detail photo
 
 
اشعار فروغ فرخزاد
 
 

سال‌های عاشق

شاه‌رخ ستوده‌ی فومنی

 

تقویم‌ها در گنجه

و

ماهیان قرمز فراری

در چهارراه‌ها

در خطوط عابران پیاده مردد مانده بودند

و خورشید

پریشان و تفته

از روزنه‌ي تردید

به مرده‌گانی می‌نگریست

که در کوچه حمام آفتاب می‌گرفتند.

 

من

ره‌گذران غم‌زده‌ای را می‌شناختم

که به هوای خوردن هوای آلوده

به کوچه می‌آمدند.

تلفن‌های عمومی مقصدشان بود

اما

شماره‌های ممنوع را

انگشتان عاشق‌شان پیوسته در جیب می‌فشرد

بی‌جسارت مکالمه‌ای

حتا خاموش
در سکوتی میان فاصله‌های تنفس

که ادامه‌ی ناگفته‌ها بود.

 

سکه‌ها

بی‌آن‌که

آن‌ها را برای آزمونی عاشقانه

خرج کنند

در لای انگشتان عاشق خواب می‌دیدند

با بوی سیگار و کافور.

 

ماهیان قرمز فراری

در چهارراه‌ها

در خطوط عابران پیاده مردد مانده بودند

و خورشید

پریشان و تفته

از روزنه‌ی تردید

 به مرده‌گانی می‌نگریست

که عصرها به هوای خوردن هوای آلوده

به کوچه آمده بودند و در سال‌های عاشق‌شان

سکه‌ها را

در جیب می‌اندوختند.

و از فرط مرگ، برای حمام آفتاب در کوچه مانده بودند.


منبع:دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی فروغ
 
Show detail photo

پرواز را بخاطر بسپار

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

 

Enter detail page

 

اشعار فریدون مشیری

بغض

در اين جهان لا يتناهي،

آيا، به بيگناهي ماهي،

- ( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را

از تنگناي سينه بر آرم ! )

گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو،

اين قلب بر جهنده،

آه، اين هنوز زنده لرزنده،

اينجا، كنار تابه !

در كام تان گواراست ؛

حرفي دگر ندارم ! ...

Show detail photo

سهراب سپهري

 

نيلوفر

 

 

از مرز خوابم مي گذشتم،

سايه تاريك يك نيلوفر

روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

در پس درهاي شيشه اي رؤياها،

در مرداب بي ته آيينه ها،

هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم

يك نيلوفر روييده بود .

گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت

و من در صداي شكفتن او

لحظه لحظه خودم را مي مردم .

***

بام ايوان فرو مي ريزد

و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .

كدامين باد بي پروا

دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

نيلوفر روييد،

ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشيد

من به رؤيا بودم

سيلاب بيداري رسيد

چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم

نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود

در رگهايش من بودم كه مي دويدم

هستي اش در من ريشه داشت

همه من بود

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد

 

Show detail photo

سهراب سپهري

مرگ رنگ

رنگي كنار شب

بي حرف مرده است .

مرغي سياه آمده از راه هاي دور

مي خواند از بلندي بام شب شكست .

سر مست فتح آمده از راه

اين مرغ غم پرست .

در اين شكست رنگ

از هم گسسته رشته هر آهنگ .

تنها صداي مرغك بي باك

گوش سكوت ساده مي آرايد

با گوشواره پژواك .

مرغ سياه آمده از راه هاي دور

بنشسته روي بام بلند شب شكست

چون سنگ، بي تكان .

لغزانده چشم را

بر شكل هاي در هم پندارش .

خوابي شگفت مي دهد آزارش :

گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب .

در جاده هاي عطر

پاي نسيم مانده ز رفتار

هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست

نقشي كشد به ياري منقار

بندي گسسته است

خوابي شكسته است

رؤياي سرزمين

افسانه شگفتن گلهاي رنگ را

 از ياد برده است .

بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد

رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است .

 

Show detail photo

فريدون مشيري

بي تو مهتاب  شبي  باز از آن كوچه  گذشتم

همه تن  چشم  شدم خيره  به دنبال  تو گشتم

شوق ديدار  تو  لبريز  شد از  جام  وجودم

شدم آن عاشق ديوانه  كه  بودم

در نهانخانه جانم  گل ياد تو درخشيد

باغ  صد خاطره  خنديد

عطر  صد خاطره  پيچيد

 يادم آمد  كه شبي  با هم از آن كوچه  گذشتيم

پر گشوديم  و درآن خلوت دلخواسته  گشتيم

ساعتي  بر لب  آن  جوي نشستيم

تو همه  راز  جهان  ريخته  در  چشم  سياهت

من همه  محو تماشاي نگاهت

آسمان  صاف و شب آرام

بخت  خندان  و زمان  رام

خوشه ماه  فرو ريخته  در آب

شاخه ها دست بر  آورده  به مهتاب

شب و صحرا  و گل و سنگ

همه دل داده  به آواز  شباهنگ

يادم آيد تو  به من  گفتي  از اين  عشق  حذر كن

لحظه اي چند بر اين  آب  نظر كن

آب  آيينه  عشق  گذران است

تو كه امروز نگاهت  به نگاهي نگران است

باش  فردا  كه  دلت  با  دگران  است

تا  فراموش  كني  چندي  از اين شهر  سفر كن

با  تو گفتم  حذر از  عشق ؟  ندانم

سفر از پيش تو؟  هرگز  نتوانم

روز اول  كه دل من  به  تمناي تو پر زد

                چون كبوتر لب بام  تو نشستم

تو به  سنگ  زدي  من رميدم نه  گسستم

بازگفتم  كه تو صيادي  و من آهوي  دشتم

تا به  دام  تو در افتم  همه جا  گشتم  و گشتم

       حذر از  عشق  ندانم

سفر  از  پيش تو  هرگز  نتوانم  نتوانم

اشكي  از  شاخه  فرو ريخت

مرغ  شب ناله  تلخي  زد و  بگريخت

   اشك  در  چشم  تو لرزيد

ماه  بر  عشق  تو خنديد

يادم آيد كه  دگر از  تو جوابي  نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

        نگسستم  نرميدم

رفت در  ظلمت غم  آن شب  و شبهاي دگر هم

نه گرفتي  دگر از عاشق  آزرده  خبر هم

  نه كني  ديگر  از آن  كوچه  گذر هم

بي تو اما  به چه  حالي  من از آن  كوچه گذشتم

 

Show detail photo

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1383ساعت 1:35  توسط محمد  | 

عشقهای این زمونه

Click to view or critique
سلام
عشق عشق می آفريند

عشق عشق می آفريند

عشق زندگی می بخشد

زندگی رنج به همراه دارد

رنج دلشوره می آورد

دلشوره جرأت می بخشد

 جرأت اعتماد به همراه دارد

اعتماد اميد می بخشد

اميد زندگی می آفريند

زندگی عشق می آفريند

 Click to view or critique

 

عشق تصوير توست

عشق تصوير توست تو که در گيسوی مجعد آسمان ها خانه داری و از جام های آسمان لبريزی.

تو...تو که چشم هايت آئينه ی خداوند است و لبخندهايت تکرار بهشت در زمين.

در کدامين ثانيه ايستاده ای در امتداد زمان تا قدم بر مژه هايی بگذاری که سالهاست بارانی تواند؟

عشق تصوير توست بديع تر از دريا زيباتر از آسمان.

رنگين کمان تر از تو هيچ چشمی نخواهد ديد .

کاش ميدانستم کدامين پنجره بوی شال سبز تو را منتشر می کند

Click to view or critique

به نام عشق

دوباره تنها شده ام, دلم دوباره گرفته است. چرا هيچ كودکی به من لبخند نمي زند؟ چرا هيچ غنچه ای به ياد من باز نمي شود ؟

وهيچ باراني از ناودان های شكسته ی خانه ام عبور نمي كند؟

خدايا! دلم دوباره هوای تو را كرده است. خودكارم را از ابر پر مي كنم و برايت از باران مي نويسم.

يادم از بال های فرشتگان در كنارم مي افتد و گل های داوودی كه لحظه هايم را مترنم مي كنند. به ياد شبي

مي افتم كه تو را در ميان شمع ها ديدم. پروانه هایی را ديدم كه از تو خبر مي دادند. دوباره مي خواهم به سوی تو بيايم.

تو را كجا مي توان ديد؟ در آواز شب آويزهای عاشق؟ در چشمان آهوی مضطرب؟ در شاخه های یک مرجان قرمز؟

در سلام دختر بچه ای كه تازه نام تو را ياد گرفته است؟ يا در شعر نيمه تمام شاعری كه ديشب برای هميشه سكوت كرد؟

دلم مي خواهد وقتي باغ ها بيدارند برای تو نامه بنويسم و از سيب هایی كه هيچ گاه به ديدنم نيامده اند, گله كنم.

دلم مي خواهد تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ی غريبان جهان بفرستي.

دوباره تنها شده ام. كاش مي توانستم تنهایی ام را برای تو معناكنم و از گوشه های افق برايت آواز بخوانم.

كاش مي توانستم در بيشه ای گمنام زير سايه ی شمشادها باشم.

كاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم. دوباره تنها شده ام. دوباره شب, دوباره تپش اين دل بي قرار,

دوباره سايه ی حرف های تو كه روی ديوار روبرو مي افتد. دلم مي خواهد همه ی آسمان ها كنار بروند,

دلم مي خواهد همه ی ديوار ها پنجره بشوند و من تو را در چشمانم بنشانم.

دوباره شب, دوباره تنهایی و دوباره خودكاری كه با همه ی ابرهای عالم هم پر نمي شود.

دوباره شب و دوباره ياد تو كه اين دل تنها را بيدار نگه داشته است.

اين تویی بهونه دست من مي دی

دلتنگی تو نشون من مي دی

اين تویی كه دست رو قلبم مي زاری

توی خلوت دلم و تكون مي دی

گر چه من فراری و خيلي بدم

راه خونت و نشون من مي دی

اين تویی كه اشكام و مي چكوني

وقت گريه دست برام تكون مي دی

قدر اشكای جوان تائب و

تو قيامت به همه نشون مي دی

Click to view or critique

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 23:51  توسط محمد  | 

دل

سلام

Show detail photo

تولدي ديگر

همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

فروغ فرخ زاد

 

Show detail photo

بگو کجاست

اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من بتاب
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
اي مرغ آفتاب
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
اي مرغ آفتاب
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم
اما بگو كجاست؟
آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود؟

فريدون مشيري
 Enter detail page

 

شکوفه هاي نگاه تو

شکوفه هاي نگاه توست که عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد
سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد
واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند
اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند
انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد
پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي روياند
وعده هاي پر اميد توست که برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد
شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد
صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سوي خود مي خواند

Show detail photo

 


 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت 19:15  توسط محمد  | 

شعر من

Click to view or critique

عشقي که تو را ازادامه مسير باز دارد ، عشق واقعي نيست

سلام امروز میخواهم شعرهایم را برایتان بنویسم

portrait no1

تا به حال شده که نامه ات را کسی نخواند

سکوت

آب دریاها بخار شد

ابرها سنگین شدند

زمین طاقت باران ندارد

سکوت سراسر دنیا را فراگرفته

Limited Edition of the Agonised by Love

دلتنگی

آیا کسی هست ببیند

جایی که پیادهرو تموم میشه

جایی که اوج امیدها نا امیدی است

دلم برای عشق تنگ شده

دلم واسه هر چی زمین تنگ شده 

دلم برای ترانه تنگ شده

دلم برای ستاره تنگ شده

دلم برای خاطره تنگ شده

دلم برای پرستو تنگ شده

دلم برای خودم " برای دلم تنگ شده

دلم برای هر چی دل تنگ " تنگ شده

دیوار

دیوار قلبم فرو ریخت

آسمان چشمم غرید

گونه هایم تر شد

لبهایم آواز خواند

دلم گوش داد

قلبم تپید

دیوار قلبم فرو ریخت

آسمان چشمم بارید

گونه هایم خیس

دلم شکسته

شستن

چرا باران نمیبارد

آسمان هم با من قهر است

شبنم صبحگاهی چه زیباست

رنگین کمان هفت رنگ در دل آسمان

پرنده های خیس مچاله در تن خود

یکی یکی قطره ها سر می خورند روی شیشه

آسمان پر از آب میشود

زمین آیینه آسمان سقف آتاقم آسمان ندارد

در شگفتم چرا امشب باران نمیبارد

Show detail photo

نسیم

دایره وار گرد زندگی میگردم

 لحظه ها را میشمارم

نسیم رویا هایم میوزد

ستاره در آسمان میدرخشد

اندام شعرم بلند نیست

قامتی ندارد

زیبا نیست

قافیه ندارد

اما میتوان لحظه ها

نسیم روئیا ها وحتی احسا س ستاره هارا

در شعرم پیدا کرد

میتوان لحظه ها ونسیم روئیا

 وستاره وشعرم را در دایره ای اسیر کرد

Show detail photoShow detail photo

تا به حال شده کسی حرفهایت را گوش نده ؟

تولد

در بهار متولد شدم

وقتی پرستوها به خانه برگشتند

وقتی گلها روئیدند

درختان شکوفه زدند

در بهار متولد شدم

او را در پائیز دیدم

در پائیز عاشق شدم

دل بهاری ودل پائیزی

بهاری سبز وپاییزی زرد

او را به خلوت خود راه دادم

تا در کنار هم همیشه سبز باشیم

ما در بهار متولد شدیم

Show detail photo

 

ياد باد آنکه زما وقت سفر ياد نکرد

به وداعي دل غمديده ما شاد نکرد ..........

 

Show detail photo
 
 
چشم اشک آلود عجيب
چشمي هست و جام چشمي که آروم و پنهوني پر وخالي مي شه عجيبتر......انکارش هم حزن انگيز....

Show detail photo

 

_ يه شعري هميشه به خاطرم مونده ....آتش بگير تا که بداني چه مي کشم ، احساس سوختن به تماشا نمي شود.

Show detail photo

تو

آن شب روشن

زیر تازیانه باد

کنار سنگفرش خیابان

زیر تگرگ وباران

یادت هست؟

آن شب

که دستانت از سرما حس نداشت

که پاهایت توانی نداشت

یادت آمد

آن شب من

بی تفاوت از کنارت گذشتم

یادت آمد

Show detail photo

اکنون
 
اکنون مینویسم
 
از این پس که داند که چه خواهد شد

مینویسم از روزگاران که همانند باران

نم نم شروع میشود وبا شتاب پایان میپذیرد

روزهایی که شروع آن روشنایی

پایان آن تاریکی

روزهای خسته کننده "تکرار شونده "ملال آور

می نویسم

از گذشته

در آن دور دستها عشقی بود ودلی

یادی واشکی وچشمی منتظر

مینویسم از نیامده واز آینده

کس چه میداند که چه خواهد شد

نمیدانم چه بنویسم از چیزی که نمیدانم

فقط میدانم

که

روزگاران تکرار خواهد شد

Show detail photoShow detail photo

تنها

تو بمان با من که من تنهای تنهایم

در این دنیای وا نفسا بمان تنهای تنهایم

دلم تنگ خدایا تو را هرگز نمیبینم

کنار نهر پر آبم ولی آبی نمیبینم

گفتم بیا تو ای باران پاییزی

تو که از غم آسمان اشک میریزی

Show detail photo

تنهاييم را با تو قسمت مي‌كنم سهم كمي نيست

 

Show detail photo

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

 

Show detail photo

پسركي از خدا پرسيد : مادرم چرا گريه مي كند؟

خدا جواب داد :

به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام

تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت

بتواند از آن استفاده كند

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

 Show detail photo
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت 18:39  توسط محمد  | 

بدون شرح

سلام

ميروي و گريه مي آيد مرا
اندكي بنشين كه باران بگذرد

ته چمدانم
پر از شمع روشن
رخت و برگ سوخته
گذر نامه من

هيچ ميداني چرا پيراهنم رنگ شب است ؟!

عشق يعنی ديده بر در دوختن

جهان را همين جا نگه‌دار !!
پياده مي‌شوم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت 4:27  توسط محمد  | 

ارزش

سلام

Show detail photo

حرمت عشق ؛ گرامي تر از آن است که من ؛ سخن از عشق بگويم اما ؛ عشق رازي است ميان تو و من ؛ که فقط معني اين راز خدا مي داند

Show detail photo

دل من برايت تنگ است

اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست. انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد . ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد . ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان . نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !! شهدخت قصر غزلهاي غاشقانه ام ! غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام ! ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه يغما (1) زيباست : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي … اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! بانوي منطقي ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!

 

Show detail photo

خوشبختي چه شكليه‌؟؟؟ 

     
    تا حدود زيادي شما هماني هستيد كه فكر مي‌كنيد و مي‌توانيد آنچه را كه فكر مي‌كنيد از عهده شما ساخته نيست انجام دهيد، اين طرز فكر شماست كه شما را به عرش مي‌رساند و يا در غير اين صورت در درياي نوميدي غرق مي‌سازد.
    اين تصوير ذهني است كه به شما شادي يا غم‌، موقعيت‌، يا شكست‌، خوشبختي و يا درد و رنج حكم مي‌دهد. تصوير ذهني شما مي‌تواند به شما كمك كند تا آنچه را براي رسيدن به شادي و رضايت لازم داريد انجام دهيد، مي‌تواند به شما كمك كند تا از زندگي خود لذت ببريد، مي‌تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمينان به كار و فعاليت هايي باشد كه شما براي زمان فراغت خود انتخاب مي‌كنيد، مصمم بر شاد زيستن شويد، از روي خيرخواهي به ارزيابي خودتان بپردازيد، بهترين و طلايي‌ترين لحظات زندگي را در ذهن مجسم كنيد و با توجه به واقعيت‌ها، نه خيالات واهي‌، بلكه براساس تصوير مثبت كه از واقعيات زندگي داريد، اين تصوير خوشايند از خويش را تقويت كنيد.
    در حالي كه به اعتقاد من‌، اشخاصي كه در سالهاي شكل‌گيري شخصيت‌شان طوري تربيت شده‌اند كه مي‌توانند بدون كمترين تلاش از تصوير ذهني مثبت برخوردار باشند بهتر از سايرين با كمي تلاش و درك موضوع مي‌توانند تصوير ذهني خود را بهتر كنند و موفقيت را در آغوش بكشند. با تكرار و مداومت و با در نظر گرفتن صادقانه محدوديتها، تصوير ذهني بهبود يافته و عزت نفس به وجود مي‌آيد.
    اين دو توصيه را حداقل براي چند روز به كار ببنديد اگر بد بود، ديگر به آن عمل نكنيد:
    1 - براي هر روز خود هدفي در نظر بگيريد.
    2 - هرگز و هرگز زندگي را طلاق ندهيد.

    داستان جالبي شنيده‌ام كه براي شما نيز مي‌گويم‌: در سالن آرايشگاه مردانه‌اي چند آقا با هم از ماشين‌شان صحبت مي‌كردند. يكي از آنها مي‌گويد: ماشين شورلت خوبي دارم‌، شصت و چهار هزار كيلومتر كار كرده و آخ نگفته‌، دوست او گفت‌: ماشين من هفتاد هزار كيلومتر كار كرده و هر بيست كيلومتر روغن آن را عوض مي‌كنم و خلاصه هر كدام اطلاعات بسيار دقيق و فني ارايه مي‌كردند و همان موقع پيرمرد صاحب سالن گفت‌: كدام يك از شما همين قدر مواظب روح خودتان هم هستيد؟!
    كدام يك از شما از تصوير ذهني خود چيزي مي‌داند؟ همة ما ظاهراً انسانهاي مرتب و خوش لباسي هستيم به آرايشگاه مي‌رويم و روغن ماشين‌هايمان را به طور مرتب عوض مي‌كنيم‌. اما كدام يك از ما هر روز هدفهاي مثبت و انديشه‌هاي قشنگ خودمان را مرور مي‌كنيم‌؟ و هر روز را با يك ايده و هدف نو آغاز مي‌كنيم‌.
    جرج برنارد شاو، زماني خوانندگان آثارش را به تميز نگه داشتن روان‌شان توصيه مي‌كرد. به اعتقاد او روان انسان همانند پنجره‌اي است كه انسان از پشت آن زندگي و محيط اطرافش را تماشا مي‌كند.
    نكتة مهم اينجاست كه بسياري از ما، از اتومبيل خودمان‌، وسايل خانه و طلاهايمان بهتر و بيشتر از تصاوير ذهني‌مان نگهداري مي‌كنيم‌، تصوير ذهني خود را جايي گم مي‌كنيم و همراه آن انگيزه خوشبخت شدن را از دست مي‌دهيم‌. مواظب خودمان و روحمان و انديشه‌هاي قشنگمان باشيم‌. نگذاريم كه هيچ باد مخالفي ابرهاي سياه را روبه‌روي پنجرة ذهنمان بياورد.

 Click to view or critique

 هيچ حرف دگری نيست...

هيچ حرفِ دگری نيست که با تو بزنم
تو نمی فهمی اندوه مرا
چه بگويم به تو ای رفته ز دست ؟
شدم از مستی چشمانِ تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر آنکه دلش را به دلِ سنگِ تو بست .

Show detail photo

 

آيا کسی هست ببيند

جايی که پياده رو تموم ميشه

جايی که اوج اميدها نا اميدی است

دلم واسه هر چی زمينه تنگ شده

دلم برای ترانه تنگ شده

دلم برای ستاره ها تنگ شده

دلم برای خاطرات تنگ شده

دلم برای پرستوها تنگ شده

دلم برای خودم برای دلم تنگ شده

دلم برای هر چی دلتنگی تنگ شده

دلم برای همه تنگ شده

Show detail photo

فردی که دو برگ از علفی را رشد ميدهد در جايی که فقط يک برگ رشد ميکرده

شايستگی ولياقت اين انسان بيشتر از هر فيلسوف انديشمند يا نظريه پرداز

ماورائ الطبيعه است.

 
Show detail photo

با آرزوی شادی برای  شما
 


    

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت 4:11  توسط محمد  | 

روانشناسی شخصیت

سلام

Click to view or critique

هنر تو كنترل عواطف ديگران است


نويسنده: دكتر دانيل گلدمن

مترجم: حميدرضا بلوچ

يكي از جنبه‌هاي مهارت اجتماعي اين است كه بتوانيم فردي با احساسات برآشفته را آرام كنيم. كنترل كردن فردي كه در اوج خشم و عصبانيت است نشانه‌ي كمال استادي در مهارت‌هاي اجتماعي به شمار مي‌رود. اطلاعات به دست آمده در زمينه‌ي سرايت عاطفي و كنترل خشم نشان مي‎دهد كه يكي از موثرترين تدابير در اين مورد آن است كه حواس فرد خشمگين را پرت كنيم، با او اظهار همدردي نموده و سپس ذهن او را به موضوع ديگري كه براي او حالت خوشايندتري دارد منحرف كنيم ـ خلاصه نوعي كشتي عاطفي!
داستاني كه در زير مي‌آيد نمونه‌ي بارز چنين مهارت ظريفي در هنر نفوذ عاطفي است؛ تري دابسون، در سال‎هاي 1950، يكي از نخستين امريكايي‌هايي بود كه در ژاپن به ورزش رزمي آيكيدو مي‎پرداخت. دابسون چنين تعريف مي‎كند «يك روز عصر كه داشتم با ترن شهري توكيو به خانه بر‌مي‎گشتم كارگر درشت‌هيكل و مستي سوار قطار شد و تلوتلوخوران شروع به ترساندن مسافران كرد. همان‌طور كه نعره مي‎كشيد و به همه كس فحش مي‎داد، به طرف زني كه بچه‎اش را در بغل گرفته بود، حمله‌ور شد زن در پشت زوج سالخورده‌اي پناه گرفت و همگي با وحشت به طرف عقب كوپه رفتند. مرد مست همان‌طور كه پيچ و تاب مي‎خورد و سراپا خشم بود به ميله‎ي آهني وسط كوپه چنگ انداخت. گويي كه سعي داشت آن را از جاي خود در‌آورد. در اين لحظه، من كه تازه از تمرين آيكيدو باز‌مي‎گشتم و در اوج آمادگي جسماني بودم از جا بلند و آماده شدم كه مرد مست را سر جاي خود بنشانم. اما ناگهان كلمات معلم خود را به ياد آوردم كه مي‌گفت «آيكيدو هنر آشتي است. هر كس به فكر جنگيدن باشد ارتباط خود را با جهان هستي از دست مي‎دهد. آيكيدو سعي دارد اختلافات را بر‌طرف كند نه اينكه آنها را دامن بزند.» من به معلم خود تعهد داده بودم كه هرگز شروع‌كننده‎ي جنگ نباشم و مهارت‎هاي رزمي آيكيدو را فقط براي دفاع به كار ببرم. در آن لحظه فرصتي پيش آمده بود كه قابليت‎هاي خود را در زندگي واقعي محك بزنم. بنابراين در همان حين كه همه‎ي مسافران از ترس در جاي خود ميخكوب شده بودند به آرامي و با متانت از جاي خود برخاستم.
مرد مست با ديدن من نعره‎اي سر داد كه: «اوهو! يك غريبه! بايد يك درس ژاپني بهت بدهم!» و خودش را آماده كرد تا به من حمله‎ور شود اما درست در همين لحظه فرياد مهيب و مسرت‎بخشي به هوا برخاست كه لحن