تبليغاتX
ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

ونوس تنها وبلاگی بودکه خیلی دوستش داشتم

خیلی ناراحتم که اونو پاک کردن اومده بودم از مطالب خوبش استفاده کنم

سلام مهناز خانم

ببخشید من وبلاگ شما رو هک نکردم

آی دیتون رو ندارم تا رمزش رو برات بزارم

خواهشا اسم وب جدیدتون رو هم به ما بدین

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 16:21  توسط محمد  | 

زير سنگ آرميده است


به خلوتش مي روم


زماني ديگر


شايد کسي هم به خلوت من بيايد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:31  توسط محمد  | 

من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم
من صبورم اما...
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تورا از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران صبر چه مي داند چيست....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:22  توسط محمد  | 

رخت سفر بسته اي ستاره ي من!
لختي صبر کن تا ابرها بروند.
اگر در حضور ابرهاي تيره عزم سفر کني، آسمانم تا هميشه ابري خواهد ماند.
در آسمان من همتاي تو نيست که اشک چشم ابرهاي تيره را بخشکاند!
لحظه اي بيشتر بمان!!
نگذار حرفهايم در دلم بماند. حرفهايي که دوست دارم همسفرت باشد:
يادت باشد در گذر از لحظه ها، چشم هايت را بگشايي تا مباد شقايقي را لگد کني!
در مسير راهت شکوفه هاي خاطره فراوان است. مباد کاري کني که شکوفه اي بپژمرد!
ستاره ي زيباي من...
فراموش نکن دل اقاقي ها بي نهايت نازک است و نگاه نسترن ها شکننده!
چشم هاي روشن نرگسي ها چراغ راه تواند. از شاخه نچيني شان!!
اين مهم را به خاطر بسپار:
از لبخند تو گلهاي ناز جان مي گيرند و از اندوهت خارها!
شادماني ات شقايق ها را به رقص وا مي دارد و افسردگي ات خنجر ها!
و رقص خنجر ها، شکوفه ها را ريشه کن خواهد کرد!!!
پس نگذار کودک لبخند بر لبهايت، به خواب فرو رود.
به چلچله ها دل نبند، زود ترکت مي کنند. و با پرستو ها همسفر نشو که تا سرما تنشان را بلرزاند فراموشت خواهند کرد!
ستاره ي مهربانم...
بدان که همکيشانت هرچند زيبا و درخشان مي نمايند، اما با شادماني هايت همراهند و با ستاره ي دلتنگ غريبه اند!!
هرگاه دلتنگ و غريب شدي به خاطر بياور...
يک نفر اينجاست که تا هميشه شريک اندوه تو نيز هست و هر زمان به آسمانش برگردي، از شادماني پر خواهد گرفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:20  توسط محمد  | 

چرا هر وقت بيدار مي شوم
صبح هايم خاكستري تر مي شوند ؟


در رختخواب
مردي نيست
زنان گمشده اند
در ميان صف هاي نان بربري


عشق , بوي ماندگي گرفته
از بس كه همه دروغ مي گويند .


لطافت تنت را مي جستم
هرچه هست گهنگي ست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:20  توسط محمد  | 

براي تو
من مي‌توانم تمام عمرم را صرف نگريستن به زندگي تو كنم: نمايش عقل هرگز كسل‌كننده نيست. حركات تو براي ورق زدن صفحات كتابي كه هرگز وقت خواندن آن را نخواهي داشت. شيوه‌ي تو براي آن كه كاري را به خوبي به پايان برساني، كاري كه به خاطر آن بايد تنهايي‌ات را به ازاي مقدار ناچيزي پول از دست بدهي همه چيز زندگي تو براي من عميقاً آموزنده است. من اگر بخواهم شهامت و بزرگواري زندگي را بشناسم، كافي است كه به تو نگاه كنم و آن چه را مي‌بينم، بنويسم.
من از وقتي تو نوشته‌هايم را مي‌خواني، مي‌نويسم. از وقتي اولين نامه را نوشتم. نامه‌اي كه نمي‌دانستم مفهومش چيست. نامه‌اي كه معنايش را تنها در چشمان تو مي‌يافت. من هيچ‌گاه بيش از سه جمله‌ي‌ اول اين نامه چيزي‌ ننوشته‌‌ام:
هيچ باوري نداشتن. منتظر چيزي نبودن. اميد داشتن به آن كه روزي اتفاق بيفتد. كلمه‌ها از زندگي ما عقب هستند و تو هميشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودي.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:17  توسط محمد  | 

فاصله را تو يادم دادي
وقتي با لبخند
دور شدي از من


عکاس بهتر از ما فاصله را مي فهميد
تو در عکس نيستي
فاصله يعني تو...


0000000                       0000000
00000000000000            0000000000000
000000000000000000    000000000000000000
000000000000000000000000000000_______00000
0000000000000000000000000000000_________0000
0000000000000000000000000000000000________0000
0000000000000000000000000000000000000_____0000
0000000000000000000000000000000000000000___00000
00000000000000000000000000000000000000000_000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000000000
00000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000
000000000000000000000000
00000000000000000000
000000000000000
0000000000
000000
0000
00

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:16  توسط محمد  | 

حسي نو ....



وقتي چشم گشودم، گوشه اي از پيكر خود را ديدم. دستي كه بر زمين افتاده بود. انديشه اي ذهنم را به آشوب كشيد و امواج ترسي شديد وجودم را فرا گرفت و حتي قبل از اينكه سردي حاصل از آن به پوست اندامم برسد، آنرا حس كردم. آيا انگشتان من هنوز قادر به حركت بودند؟... آيا پاهاي من هنوز از من اطاعت مي كردند؟... لحظه اي بيش نبود اما سوالي سخت مي نمود. حركتي كوچك كه در انگشتانم جمع شد، آنچنان شعفي در وجودم افكند كه ناخودآگاه تمام پيكرم را به يكباره حس كردم... آنچنان كه گويي جسم غريبه اي را بر كالبد روح خويش كشيده باشم... حسي نو و آنقدر غريب كه براي لحظاتي مرا در خود فرو برد. تا آن لحظه اينگونه بر جسم و اندام خويش فكر نكرده بودم. وقتي دستم را بلند كردم، بسان موجودي غريبه در او نگريستم. آنگونه كه انگار او را نيز شخصيتي هست، فكري هست و چشمي كه مرا مي بيند. وقتي اطاعت كوركورانه اش را از فرمانهاي خود ديدم، فهميدم كه چه امانتي است كه به دستهاي روح من سپرده شده است.
خداي من،... دستهايم، بازوانم، پاهايم، انگشتهايم، چشمها، گوشها، و تك تك اعضاي پيكر من همه گوش به فرمان من بودند. مانند ديوانه ها انگشتهاي دستها و پاهايم را كه به فرمان من در حركت مي شدند را نظاره مي كردم و بسان كودكي كه از حركات ماشين اسباب بازي پيشرفته خويش به شعف مي آيد، ذوق مي كردم. چرا تا آن موقع اينچنين بر پيكر خويش نگاه نكرده بودم؟
وقتي به جاي زخمي كه چند روز پيش بر روي پوست دستم افتاده بود نگاه كردم، تك تك سلولهاي كوچكي را كه بي خبر و بي ادعا در حال كار بودند تا پوست مرا دوباره به حالت اول برگردانند را ديدم... فكر كردم آنها موجودات كوچك و شايسته احترامي هستند كه در وظايف خويش هرگز كوتاهي نمي كنند و به چه تلاشي شب و روز كار مي كنند بي آنكه كسي حتي از معجزه اي كه خلق مي كنند، لحظه اي در شگفت شود... اما من در آن لحظه چنان شگفت زده به اين موضوع بظاهر ساده نگاه مي كردم كه اگر كس ديگري پيش از اين چنين حرفي به من مي زد او را شايسته تمسخر مي پنداشتم. اما در آن لحظه مبهوت از شگفتي بزرگي بودم كه بر روي پوست بهبود يافته دستم اتفاق مي افتاد.
اينها همه مرا به يك چيز جديد رساند. فهميدم كه پيكر من هر چه باشد شايسته احترام است. فهميدم كه بزرگترين موهبتي كه خداوند به من كرده است، در اختيار گذاشتن جسمي انساني است كه مي تواند به اراده من كارهايي بكند كه هيچ جسم ديگري قادر به انجام آنها نباشد. در معصوميت و بي گناهي اين پيكر گوش به فرمان اشك ريختم. دانستم كه چه ظلمي است در حق او آنگاه كه او را به گناهي كه در آن اختياري نداشته عذاب مي كنند. دانستم كه من خود نيز بارها در رنج او كوشيده ام و به او كارهايي را فرمان داده ام كه شايسته قدر و منزلتش نبوده است.
آري آنروز در اين پيكر آنگونه نگريستم كه گويي در ماشيني پيشرفته مي نگرم. آنگونه كه گويي رباتي است تحت اختيار من. و چقدر شايسته احترام و توانا يافتمش. دانستم كه جسم من مي تواند با همين حركات بظاهر ساده شعري بنويسد، طرحي بكشد، آهنگي بسازد، دستي بگيرد، دلي شاد سازد، لبخندي برانگيزد. و باز فهميدم كه جسم من مي تواند جسمي بيازارد، دستي بشكند، آري حتي او مي تواند دست ديگر خود را آسيب رساند. و چقدر درك اين موضوع برايم سخت مي نمود كه دستهاي من مي توانند به اراده من تيغ بر پوست خويش كشند!
پس دستهاي خويش به كار گرفتم و تك تك اعضاي بدنم را لمس كردم و با مهرباني نوازششان كردم و عجيب بود كه انگار آنها نيز از اينكار من راضي مي نمودند و من طراوتي را كه بر پوستم مي دويد احساس مي كردم. آنروز فهميدم كه چقدر خنده دار است اگر كسي در شكل دماغش، در رنگ مويش، در قالب صورتش، در رنگ چشمهايش، در بلندي يا كوتاهي قدش، در ضعف يا قوت اندامش، يا حتي در كمبود يا نبود بينايي يا شنوايي اش، بر پيكر خويش به تحقير بنگرد و او را شايسته تمسخر بپندارد. فهميدم كه در تك تك اعضاي اين موجود بظاهر ساده آنچنان شگفتي، دقت، پيچيدگي و ظرافتي نهفته است كه فاصله يا شكل اندامها در آن گم مي شود.
من به معجزه اي پي بردم كه پيوسته در كنار من بود و هرگز نديده بودمش. با خود عهد كردم كه به جز به كارهاي شايسته وادارش نكنم. بجز در كسب مهارتهاي انساني و شادي بخش به كارش نگيرم. هرگز تحقيرش نكنم. هرگز در رنجش نكوشم.... و هرگز از مراقبتش دست نشويم. تا آخرين لحظه كه با من خواهد بود عزيزش دارم و حتي به روزهايي كه توانش رو به افول خواهد بود ذره اي از احترامش نكاهم...

حالا تو چيزي بگو ....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:16  توسط محمد  | 

برخي در حرفه خودشون جزو برترينها هستند. اين عده تعدادشون اونقدر زياد نيست و معمولا جزو چهره هاي شناخته شده هستند. کساني که معمولا در دوران خود شناخته شده اند و کلي طرفدار پيدا ميکنند و حتي بعد مرگ هم براي سالها مردم از اونا ياد ميکنند. فارغ از گرايش سياسي يا طرز تفکر اين افراد يک خصوصيت مشترک دارند و دقيقا بخاطر همين خصيصه هست که به اينجا مي رسند.


انيشتين، اديسون، ماندلا، ناپلئون، حتي هيتلر و صدام، ورزشکاراني مثل مايکل جوردن، نويسنده و نقاشان بزرگ، استادان تاريخي، خلاصه هر کسي که الان به ذهنتون اومده و اون رو جزو اشخاص فوق العاده ميدوني.


تمامي اينها يه اشتراک دارند. اون اشتراک رو شما بگيد چيه؟


به نظر شما چه چيزي اين افراد دارند و چي باعث شده که بتونن اينقدر برتر باشند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:15  توسط محمد  | 

 هر بار محکم تر از بار قبل با سر به ديوار اين زندگي مي خورم . نگاهم که کني مي بيني درست همينجا همينحا گوشه پلک راستم است که عجب مي زند . انگشتانم را روي پوست صورتت مي گذارم خودت را عقب مي کشي . چي شد يخ کردي ؟ پس منرا چه مي گويي گه با اين سرما تمام زمستان و گاهي هم تابستان را سر مي کنم. چي لباس گرم؟ مگر نمي بيني اين يک اين دو اين سه اين..........! هه دارم خو مي گيرم با فضا با اين آدمهايي که اينجا برايشان عين پارک است و گاهي مي آيند به هواي قدم زدن شبانه ! او که آنجا نشسته را مي گويي ؟ او منم ديگر . خود خودم که نه او همان تنهايم است که شبها مي آورمش اينجا تا نفسي بکشد . خودش مي گويد که شبها را بيشتر دوست دارد. مي بيني از وقتي که آمديم همان جا نشسته و زل زده به اين ديوار روبرو مي گويد روحش را مچاله کرده اند . تو مي داني يعني چه؟ مي گويد دوباره له شده است.مي گويد از اين همه معلق ماندن  از اين همه ميان زمين و آسمان دست و پا زدن و نرسيدن و نرسيدن خسته است. از اين دوستت دارم هاي مصرف شده از خداحافظ هاي سريع و رفتن ها و رفتن ها يي به يک چشم بر هم زدن دلگير است . مطمئن باش دارد به مردن و فقط مردن فکر مي کند. راست مي گوييد بدون تنهاي من هم اين دنيا باز هم دنياست. راستي زورت مي رسد احساس تنهايي مرا که مچاله شده تا نرفته اي درست کني يا تو هم کارهايت مانده و همين قدر وقت داشتي ؟ باشه ممنون متوجه ام !!!!!!!!!1شايد باز هم همديگر را ديديم .شايد......................
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:14  توسط محمد  |